
اون سالی که ۸ سالم شد هفت هزار تومن عیدی جمع کردم.به خیالم با اون پول هم میتونستم یه دوچرخه بخرم هم عین اون باربی خوشگلی که دخترعمم داشت.خیال خرید یه توپ فوتبال هم توی ذهنم جولان میداد...اما میترسیدم به مامانم بگم و عصبانی شه!از همون بچگی فهمیده بودم بعضی از گرایشات مثلا پسرونه رو نباید نشون بدم!.اون سال مجبور شدم بین خواسته هام یکیو انتخاب کنم.اولین بار بود که انتخاب میکردم.در واقع اولین بار بود که مسئولیت یک انتخاب رو به من سپرده بودند...بین باربی اصل و یه دوچرخه ،دوچرخه رو انتخاب کردم.مطمئن بودم سال بعد همسر دوست بابا از آلمان یه باربی برام میاره.سال بعد صاحب یه باربی بیکینی پوش بنزه ی بلوند شدم.خیلی خوشگل بود.برام تبدیل شد به آرزو...آرزوی روزی که منم اون شکلی بشم! اما اون دوچرخه یه چیز دیگه بود.حاصل تمام عیدیهام بود.زین مشکی و نرمش ، اون دو تا دسته و ترمزهاش...و اون زنگی که همون روز اول توقیف شد،خوب یادمه.اولین انتخابم چیز لذت بخشی بود.
بعدها انقدر انتخابهای جورواجور توی زندگیم کردم که نفهمیدم هر انتخابی یک طعمی داره.انتخاب دوستها ، واحدهای پاس نشده ، وسایل اتاق ، لباسهای راحتی و اسپرت، لباسهای شب، کفشهای پاشنه بلند مزخرف و ...مردها.طعم هیچ کدوم از اونها به یادم نیستم هرچند که مطمئنم بعضیهاشون گس و بعضی ها هم تلخ بوده.همونطور که بعضی ها هم شیرین بوده...
فکر کنم هیچ فایده نداشته باشه اگر زمان رو به عقب برگردونم تا دوباره انتخاب کنم! بهتر و صحیح تر...نمیخوام بگم حتی همون انتخابهای گس و شور و تلخ لازم بوده، اما فکر میکنم من همون آدمم.هزار بار دیگه هم از اول شروع کنم باز اول دوچرخه رو انتخاب میکنم و طعمش رو خوب به حافظه ام می سپارم و بعد انتخاب فراوانی که مزه هاشون رو خیلی زود فراموش میکنم...موضوع اینجاست که فلاش بک چیزی رو عوض نمیکنه،چون من همون آدمم و فکر میکنم از چیزی که هستم زیاد ناراضی نباشم...شایدم از تغییر میترسم!شاید هم ...

