21:44، دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

مقدمه:الهی بمیرم برات که از دل و دماغ افتادی.نباشم و نبینم روزی که تو حس میکنی 10 و شاید 15 سال پیرتر شدی... اصلا مگه بدون تو میشه وبلاگ نوشت؟ ...
----
تف تو ذات هر چی اسباب کشیه.بعد 8 بار اسباب کشی دیگه حالم از هر چی خونه ی جدیده بهم میخوره...هرچند که عین 8 بار بعد از اینکه خستگی ها رفع شد شوق اتاق جدید و خونه ی نو تا چندماهی جوگیرم میکنه.اینبار یکمی هم تلفات دادم.اول مانیتور بعد موس و در آخر کی بورد.وقتی هم همه ی اینها درست شد و خیالتم تخت، دیدم ای دل غافل...تلفن اتاق وصل نیست!دیگه در آستانه ی داد کشیدن بودم که خدا پسرعمو(که صد در دنیا و هزار در اخرت خیرشو ببینه) رو فرستاد به کمک...خلاصه اینکه تف تو ذات اسباب کشی!
-----
موخره:
حلاوت و بی صبری از آن من/عشق پانزده سانتی از آن تو
شانتال

