تبليغاتX
وسوسه ها - پرده ها را بکشید/سفید برفی و سیندرلا
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
2:44، دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
پرده ها را بکشید/سفید برفی و سیندرلا

 

 

 

 

 

 

 

 

  

پرده ها را بکشید

  

مکان: پرده فروشی

 

نقشها:

فروغ- چهل و چند ساله ،ساده و موقر

ناصر- پنجاه ساله اسپرت پوش به طوری که القا کننده این باشد که از سن حقیقی اش فرار میکند

گیتی- سی ساله خوش پوش و با آرایشی زیبا

فروشنده ی خانم و صاحب فروشگاه آقای فضلی

چند مشتری(مادر و دختر باردار،  زن و شوهری همراه کودکشان)

 

--------

 

فروشنده مشغول نشان دادن چند جور پارچه به دو مشتری مادر و دختر باردار است.

فروغ وارد میشود و کمی به پارچه ها و طرحها نگاه میکند.

 

فروشنده- برای کجای خونه پرده لازم دارید؟

 

فروغ- خوب(مکث مکند و لبخند میزند) در واقع برای اتاق خواب پسرم.

 

فروشنده- پس تا شما طرحهای موجودو ببینید من خدمت میرسم.

 

فروغ روی یکی از صندلیهای فروشگاه مینشند و مجله ای بر میدارد و شروع به ورق زدن میکند.

 

مادر- فکر کنم این طرح آبیه خیلی واسه اتاق خواب خوب باشه

 

دختر- آخه سونوگرافی گفته دختره

 

فروشنده- خوب مهمتر از رنگش مدلیه که انتخاب میکنید

 

دختر- آخه معمولا رنگ آبی رو واسه اتاق پسر میزنن

 

مادر- فرقی نمیکنه دخترم.تازه مگه مسعود آبی دوست نداره؟

 

دختر- خوب چرا ولی اگه پرده ها رو آبی بزنیم و بچه دختر بشه خیلی بد میشه، (به فروشنده لبخند میزند) اونوقت ممکنه فامیل شوهرم فکر کنن من پسر میخواستم .

 

فروشنده- فرقی نمیکنه که!براتون مهمه؟

 

دختر- برای خودمون نه ولی خوب جلو اونا کنف میشیم.

 

فروشنده- خوب اگه دختر باشه صورتی بهتره

 

مادر- وای نگین خانم.دخترم تو نامزدیش صورتی پوشیده بود.خانواده شوهرش هم با این رنگ موافق نبودند.میزنه و اون شب یکی از فامیلهاشون سکته میکنن.

 

دختر- مادر شوهرمم یکم خرافاتیه.آخرش گفت به خاطر این رنگ نحس بود

 

فروغ- (سر از مجله بر میدارد و وارد بحث میشود) خوب سفید بخرید.اینجوری خودتونو نسبت به جنسیت بچه بی اعتنا نشون میدید.

 

فروشنده – راست میگن.سفید انتخاب خوبیه.محتاطانه و زیبا!

 

دختر- خوبه.فقط واسه اتاق بچه خیلی سادست.نه؟

 

فروشنده- خوب ما اینجا چند جور پارچه  طرح دار مخصوص اتاق بچه ها داریم.(چند توپ پارچه روی میز میگذارد) سفید با طرح آبی ،سفید با طرح قرمز،سفید با طرح صورتی،سفید با طرح سبز،سفید با طرح رنگارنگ.

 

مادر- همین آخریه خوبه.

 

دختر- خوب مدلش چی؟

 

مادر- یه مدل ساده.اینجوری بهتر نیست؟(به فروغ نگاه میکند)

 

فروغ- انگار شماهم عین من ساده پسندیدن.

 

دختر- بله ماهم عین شما.(به فروشنده) بفرمایید خانم این اندازه ی پنجره ها.یه مدل ساده با نوار سه نخ.

 

فروشنده- بله تا یه هفته ی دیگه آمادست.اسمتون؟

 

دختر- به اسم طاعتی.اینم کارت شوهرمه.شماره موبایلش روشه.

 

فروشنده توپها را جمع میکند و مادر و دختر خداحافظی میکنند و میروند.فروغ بلند میشود و به سمت پیشخوان میرود.

 

فروشنده- خوب چیزی پسندیدید؟

 

فروغ- راستش یکم گیجم.

 

فروشنده- در چه مورد؟

 

فروغ- پسرم بعد از ده سال قراره برگرده ایران.وقتی بچه بود فرستاده بودیمش.حالا میخوام حال و هوای اتاقشو عوض کنم.منتها تو رنگ پرده موندم.

 

فروشنده- خوب چیا توی نظرتونه؟

 

فروغ- خوب سادگی شرط اولشه.رنگش به یه پسر 20 ساله بیاد.

 

فروشنده- بذارید چندتا پارچه ی سورمه ای و سفید داریم.بیارم خدمتتون.از اون طرحهای توی مجله خوشتون اومد؟

 

فروشنده پارچه را میاورد و فروغ هم طرحی از روی مجله نشانش میدهد

 

فروغ- این طرح جالبیه.

 

فروشنده-بله ولی یکم برای اتاق خواب سنگین نیست؟

 

فروغ- راست میگید.

 

فروشنده- سلیقه ی آقایون تو این موارد بیشتر جواب میده.اجازه بدید(سر را به سمت دیگر صحنه) آقای فضلی؟ممکنه تشریف بیارید؟

 

فضلی وارد میشود

 

فروشنده- ایشون یه مدل پرده میخواستند برای اتاق خواب منتها در انتخاب رنگ و مدل تردید دارند.

 

فضلی- سلام خانوم،در خدمتم

 

فروغ- سلام خواهش میکنم

 

فضلی- خوب برای کجا پرده میخواین؟

 

فروغ- برای پسرم

فضلی- خودشو نیاوردید؟

 

فروغ- خودشو؟نه نمیشه آخه هنوز نیومده ایران.اتاقش هنوز مثل بچگیاشه.داریم تغییر دکوراسیون میدیم.میخوام حال و هواشو عوض کنم.

 

فضلی- (از روی مجله)خوب این طرحهای آلبانیو دیدین؟ این مدلهای نروژ هم خوبه.سبک و اسپرت.

 

فروغ- بله خوبن.منتها رنگشون زیاد جالب نیست.

 

فضلی- رنگو میشه تغییر داد.مهم مدلشه.

 

فروغ- خوب یه رنگ شاد و ساده خوبه.شما چه جنسی پیشنهاد میکنید؟

 

فضلی- کتون آبی .نظرتون چیه؟

 

فروغ- بله فکر کنم از صبح دنبال همین بودم.کتون اونم رنگ آبی.

 

فضلی- اگه دیوارهای اتاقشو استخونی کنید هارمونی بیشتری پیدا میکنه.

 

فروغ-( با تعجب) شما از کجا میدونید؟

 

فضلی- این شغل مائه خانم.

 

فروغ- نه منظورم اینه که از کجا میدونید رنگ دیوار اتاقش چیه؟

 

فضلی- (با لبخندی مکارانه) خوب حدس زدم.به نظرم دیوارها باید تو این مدتی که نبوده رنگ بدی پیدا کرده باشه.

 

فروغ- خیلی جالبه!از کجا فهمیدین؟

 

فضلی- خوب!

 

فروشنده- آقای فضلی یه روانشناس ماهرند خانم!تعجب نکنید.

 

فروغ- نه جدی برام جالب شد!

 

فروشنده- راز کارشونو لو نمیدن!مگه نه آقای فضلی؟

 

فضلی- رازی در کار نیست(میخندد) خوب وقتی برای اومدن پسرتون میخواین پرده بگیرید و به قول خودتون میخواین حال و هوای اتاقو عوض کنید،حتما زیاد تو این سالها تو قید و بندش نبودید.درست میگم؟

 

فروغ-(میخندد) شما خیلی باهوشید!خیلی جالبه.واقعا باید به همه توصیه ی اینجا رو بکنم.

 

فروشنده- خوبه پس انتخابتونو کردید؟

 

فروغ- بله.همون طرح آلبانی.با رنگ آبی روشن.اندازه پرده ها هم اینجاست.

 

فروغ داخل کیفش را میگردد و چیزی پیدا نمیکند

 

فروغ- وای گمشون کردم!

 

فضلی- نگران نباشید.میخواین ما برای اندازه گیری خدمت برسیم؟

 

فروغ- اوه نه!فکر کنم جا گذاشتمشون.اشکالی نداره فردا بیارم؟

 

فروشنده- نگران نباشید.ما منتظرتون میمونیم.فقط اگر اشکالی نداره اسم و شمارتونو بفرمایید.

 

فروغ- فروغ نعمتی.شماره ی منزلو میدم.( فروشنده کاغذی به فروغ میدهد و او شماره را یادداشت میکند)

 

فضلی- ما منتظرتون هستیم خانم

 

فروغ- پس من مزاحم میشم مجددا.خداحافظ

 

فروشنده- خدا حافظ.

 

فروغ سمت خروج میرود و ناگهان دستش را روی قلبش میگذارد و نقش زمین میشود.فروشنده و فضلی به سمتش میدوند

 

فروشنده- خانم؟خانم چیزیتون شد؟

 

فضلی- خانم نعمتی صدای منو میشنوید؟( رو به فروشنده) برید یه لیوان آب بیارید.

 

فروغ- بب...ببخشید.

 

فروشنده با لیوانی آب و بالشی وارد میشود.بالش را زیر سر فروغ میگذارد و آب را نزدیک لبش میبرد

 

فضلی- فکر کنم بهتره برسونیمش درمانگاه

 

فروغ-(که کمی آب خورده و حالش جا آمده) نه مهم نیست.باید قرصمو بخورم.مال قلبمه.

 

فرشنده کیف فروغ را به او میدهد و فروغ قرصی در اورده و میخورد.

 

فروشنده- چه کار کنیم براتون؟

 

فروغ- اگه اجازه بدین من یکم اینجا استراحت کنم بهتر میشم

 

فضلی- اینجا وسط فروشگاه؟روی زمین؟نه اصلا.خانم لطفا کمکشون کنید برید اتاق پشتی اونجا روی کاناپه دراز بکشن.خانم نعمتی ممکنه شماره ی همسرتونو بدین تماس بگیریم؟

 

فروغ-( درحالی که با کمک زن فروشنده بلند شده و به سمت پشت صحنه میرود) من تنها زندگی میکنم آقا.اجازه بدین بهتر شم خودم میرم.

 

فضلی مقاومتی نمیکند و پشت پیشخوان میرود.

در این حین زن و مردی همراه کودکشان  وارد میشوند.کودک دختری سه یا چهار ساله است که بسیار شیطان و پر سر و صدا ست.

از ابتدای در نگاهی به طرحهای توی ویترینهای داخل مغازه میاندازند و بعد با کمی تردید وارد میشوند.

 

فضلی- در خدمتم قربان

 

مرد- (لبخند کمرویی میزند و به سمت پیشخوان میرود) خواهش میکنم داریم مدلها رو میبینیم.

 

فضلی- بله بفرمایید اینجا چند جور طرح جدید و جالب داریم.

 

زن- (به سمت مجله ها میرود و مشتاقانه یکی بر میدارد و شروع به تورق میکند) وای حمید اینو ببین.

 

مرد به سمت زنش میورد.دخترشان با شیطنت به گوشه های مختلف مغازه میرود و گاهی به پرده یا پارچه ای دست میزند. مادر و پدرش از او کاملا غافلند.فضلی با نگاهش کودک را دنبال میکند و عاقبت رو میکند به والدین:

 

فضلی- لطفا مراقب دخترتون باشید.ممکنه به خودش صدمه بزنه.

 

مرد-(دستپاچه میشود و دخترش را بغل میکند) چه خبرته دختر شیطون؟داری وسایل مغازه ی آقا رو خراب میکنی.

 

فضلی- نه دعواش نکنید.

 

زن-( بچه را از شوهرش میگیرد و به او اخم میکند،بچه در آستانه ی گریه کردن است) یه بار دیگه شیطونی کنی پارک بی پارک.

 

دخترک گریه را سر میدهد.

 

فضلی- نه دعواش نکنید خانم.خوب حالا بفرمایید چه کمکی از دست من ساختست؟

 

زن- راستش(مکث میکند و به همسرش نگاه میکند و ادامه میدهد) ما برای پذیرایی پرده میخواستیم.اما خوب چندان بودجه ای نداریم.

 

مرد- (آهسته رو به زنش) چند دفعه بهتون گفتم خانم؟اینجور جاها گرونه.

 

فضلی- (لبخند میزند) نگران اون مساله نباشید.شما انتخاب کنید باهم کنار میایم.

 

زن- خود شما پیشنهادی دارید؟

 

فضلی- ابعاد پنجره ها چقدره؟

 

زن- دوتا پنجره است.یکی شش متر طول یک متر و نیم عرض، یکی هم حالت در  رو به تراسه.اجازه بدین (کاغذی از کیف در می آورد و به فضلی میدهد)

 

فضلی- خوب( به ابعاد نگاه میکند) خوب با توجه به محدودیت بودجه بهتره بدون والان خریداری کنید.

 

زن- بله بله خوبه.نه حمید؟

 

فضلی- برای جنسش چیز به خصوصی در نظر دارید؟

 

مرد- ممکنه قیمتها رو بفرمایید؟

 

فضلی- نگرانش نباشید.من با شما کنار میام.جلب رضایت مشتری قبل از پول هدف ماست.

 

زن- خودتون چی پیشنهاد میکنید؟( مرد به زنش چپ چپ نگاه میکند)

 

فضلی- نگران نباشید ما نمیذاریم کسی با ناراحتی بره بیرون.خوب من تور رو  پیشنهاد میکنم ( در همین حین گیتی و ناصر وارد میشوند،فضلی سری برایشان تکان میدهد و توضیحاتش را برای زن و شوهر ادامه میدهد) ساتن ساده زیاد جالب نیست اما تور هم ارزون تر تمام میشه هم شکیلتره.البته بستگی به نوع تور داره.بفرمایید من چند مدل تور رو نشونتون بدم. ( دفتری را از زیر یشخوان در می اورد و به زن میدهد و رو به ناصر میکند) به به ناصر خوان.از این ورا.صفا آوردین.

 

ناصر- مخلصیم قربان.ما که مزاحم هستیم.(گیتی را نشان میدهد) گیتی ،همسرم.

 

فضلی- (دو ابرویش را با تعجب نشان میدهد) سلام خانم.حال شما.منور کردید.

 

گیتی- خواهش میکنم.از دیدنتون خوشحالم.

 

فضلی- منم همینطور.خوب ناصر جان چی شد یاد فقیر فقرا کردی؟

 

ناصر- حالا هی چوبکاری کن.به خدا مشغله  آدمو از همه میندازه.این مدت درگیر کارهای عروسی بودیم.

 

فضلی- مشالاه خانم بزنم به تخته این رفیق ما کلی جوونتر از قبل شده.یقین تاثیر شماست.

 

در این هنگاه زن و شوهر با کمی مشورت فضلی را مخاطب میکنند

 

مرد- با اجازتون ما کمی فکرامونو بکنیم بر میگردیم

 

فضلی- حتما.هرجور راحتید.

 

زن و مرد خداحافظی میکنند و با کودکشان خارج میشوند

 

ناصر- راستش فضلی جان مزاحمت شدیم برای پرده های خونه ی جدید.منتها از الان بگم مهمون بی مهمون

 

فضلی- اول اینجا مال خودته پس مزاحم نیستی.خانم ما که یادمون نمیره این آقا ناصر چه لطفی در حق ما کرده. اگه نبود کار سربازی پسرم بدجوری لنگ میزند.دوما تو هدیه ی عروسی نمی خوای از ما بگیری؟

 

ناصر- (میخندد) نه دیگه نشد!داری کادوئه عروسیو میپیچونی تا پرده هاتو بندازی به ما!

گیتی- اِ ناصر؟ شوخی میکنه آقای فضلی.

 

فضلی- (با خنده)بله ما عادت داریم .خوب پس برای خونه نو پرده میخواین.مدلی هم مد نظر دارید؟

 

گیتی- راستش واسه اتاق خوابها لوور دراپه در نظر دارم.نظرتون چیه؟

 

فضلی- خوبه.طرح بخصوصی داشته باشه؟

 

ناگهان صدای فروغ از پشت صحنه می آید: اتاق خواب خودتون طرح برگهای پاییز باشه بهتره( و وارد صحنه میشود)

 

فضلی- حالتون بهتر شد خانم؟

 

فروغ- (در حالی که نگاهش روی گیتی ثابت است) بله ممنونم.گاهی پیش میاد دیگه.حالم بهتر شد.

 

فضلی- (متوجه نگاه خیره ی فروغ روی گیتی و نگاه متعجب ناصر میشود) پس تشریف میبرید؟

 

فروغ- بله حتما!

 

فروغ کیفش را روی شانه هایش می اندازد و با صدای آرامی خداحافظی میکند و خارج میشود

 

گیتی- چه خانم عجیبی بود.چقدر بد نگاه میکرد.نه؟

 

فضلی- بیچاره نیم ساعت پیش حالش بد شد موند یکم بهتر شه بره.پس این خانم کجا موند؟

 

فروشنده ی زن وارد میشود.

 

فروشنده- ببخشید نمیتونستم تنهاش بذارم.اونم یه آدم غریبه رو.

 

فضلی- خوب بیا فعلا این طرحهای لوور رو به خانم نشون بده.

 

فروشنده به گیتی سلام میکند و کتابی از طرح ها بیرون می آورد و شروع میکند توضیح دادن هر طرح برای گیتی.

 

ناصر- ( رو به فضلی) اون خانومو میشناختی؟

 

فضلی- نه(مکث میکند و به ناصر خیره میشود و ادامه میدهد) ولی انگار تو میشناختیش.نه؟

 

ناصر- (صدایش را پایین می آورد) اومده بود اینجا چه کار؟

 

فضلی- (اخم میکند) مردم میان اینجا چه کار ناصر خان؟ میان پرده بخرن.

 

ناصر- پرده؟آخه برای کجا؟

 

فضلی- میشناختیش نه؟

 

ناصر- نگفت برای کجا؟

 

فضلی- برای اتاق پسرش.

 

ناصر-(با تعجب) پسرش؟

 

فضلی- خوب ما که فضول مردم نیستیم.خودش اینو گفت.

 

گیتی- ناصر بیا اینو ببین؟ خانومه راست میگفت طرح پاییزی برای اتاق خواب قشنگه.این ساده ها هم واسه اون دوتا اتاق.خوبه؟

 

فضلی- انتخاب خوبیه.

 

ناصر- نه خوب نیست.انقدر دهن بین نباش گیتی.

 

گیتی- (با تعجب) یعنی چی ناصر جان؟دهن بین کی شدم؟

 

ناصر- من اصلا از این طرحهای سوسولی پاییز ماییز خوشم نمیاد.

 

گیتی- (با اخم) خوب بیا خودت انتخاب کن.

 

ناصر- نه خودت انتخاب کن.ولی ساده تر بهتره.

 

گیتی- باشه ولی من از این برگهای پاییزی خیلی خوشم میاد.

 

ناصر- خوب حالا بعدا حرف میزنیم.

 

گیتی- برای اتاق پذیرایی و آشپزخونه و پشت آرک  هم باید انتخاب کنم.

 

فضلی- خانم همه ی مدلها رو در اختیارشون بذارید

 

فروشنده- بله حتما.خانم تشریف بیارید پشت مغازه اونجا با خیال راحت همه ی مجلات و مدلها رو ببینید

 

گیتی همراه فروشنده خارج میشود

 

فضلی- حالت خوبه ناصر؟چرا توی فکری؟

 

ناصر- اون خانم کی اومده بود؟

 

فضلی- حدود یک ساعت پیش.شایدم بیشتر.چه طور؟

 

ناصر- ( از فکر بیرون می آید) هان؟چیزی نیست خیلی برام آشنا بود.همین!

 

در این حین زنی که همراه شوهرش بود بدون همسر و فرزندش و همراه فروغ وارد فروشگاه میشود. ناصر در تمام مدت چشم از فروغ بر نمیدارد.

 

فروغ- بازم سلام آقای فضلی.

 

فضلی- مثل اینکه اندازه ی پرده ها رو پیدا کردید.نه؟

 

فروغ- تقریبا!این خانم و همسرشون از دوستهای منن.البته تازه دوست شدیم.قرار خرید پرده ی منو کنسل کنید.برای ایشون و همسرشون خرید میکنیم.

 

فضلی- بله حتما.البته حیف شد.

 

فروغ- نه مهم نیست.پسرم زیاد اهمیت نمیده همون اتاق قدیمیشو داشته باشه.راستش به نظرم اگه تغییرش هم بدم  متوجه نمیشه.

 

فضلی- میل خودتونه.خوب این خانم و آقا مدل خاصی در نظر گرفتند؟

 

فروغ- اجازه بدید( با زن آهسته صحبت میکند) طرح ساتن میخواستند .

 

فضلی- بله خوبه.

 

فروغ- بالابرنده ی کنترلی هم داشته باشه.

 

فضلی- حتما.تشریف داشته باشید تا مدل ها رو بگم بیارن خدمتتون(پشت صحنه میرود.)

 

فروغ- خوبه.

 

زن- ممنون خانم(مکث) ببخشید باز یادم رفت.

 

فروغ- فروغ هستم عزیزم.

 

زن- بله.مرسی فروغ جان البته نمیدونم جواب شوهرمو چی بدم.

 

فروغ- مهم نیست عزیزم.این یه هدیه است.دلیلشو نپرس فقط قبول کن.باشه؟اگه دختر داشتم حتما هم سن و سال تو بود.چند سالته؟بیست؟

 

زن- بیست و یک.

 

فروغ- فکر کن مادرت برات خرید کرده.

 

زن- من(مکث میکند) راستش واقعا نمیدونم.

 

فروغ- نه چیزی نگو.درواقع تو داری به من لطف میکنی.

 

زن- (لبخند میزند) ممنون.

 

فضلی-(وارد میشود) خانمها تشریف بیارید.همه ی مدلها پشت فروشگاهه.

 

زن- بریم فروغ خانم؟

 

فروغ- تو برو عزیزم.من منتظرت میمونم.اگرم ساتن نخواستی مهم نیست.هر چی دوست داشتی انتخاب کن.

 

زن – پس اگه حمید اومد؟

 

فروغ- نه نمیاد.اون دیگه با دخترت رفت سمت خونتون.برو با خیال راحت.

 

زن با فضلی به پشت فروشگاه میرود.فروغ و ناصر تنها میشوند.

 

ناصر-  چه دروغی واسه شوهرش سر هم کردی تا دکش کنی؟

 

فروغ- مبارک باشه آقا ناصر.خونه ی جدید،پرده ی جدید، زن جدید.

 

ناصر- از کجا سرو کلت اینجا پیدا شد؟

فروغ- خیلی رو داری ناصر. خیلی پروئی!

 

ناصر- پروئم؟چه کار بدی کردم؟

 

فروغ- خیلی وقیحی.آخه نامرد تو هنوز زن داری؟ من کیم؟

 

ناصر-  میدونم ،باید بهت میگفتم.

 

فروغ- چرا نگفتی؟

 

ناصر- (مستاصل) نمیدونم.

 

فروغ- ترسوی بدبخت دختره میدونه زن داری؟

 

ناصر- معلومه که نه.

 

فروغ- پس به اونم دروغ گفتی.

 

ناصر- برای چی اومدی اینجا؟

 

فروغ- میخواستم ببینم اشتهای آقا چه جوریاست؟

 

ناصر- توهین نکن فروغ.حرمتتو حفظ کن.

 

فروغ- کدوم حرمتو؟مگه تو حرمتی گذاشتی؟آخه  عوضی من اگه میخواستم هوو بیاری سرم و رسوای خاص و عامم کنی طلاق میگرفتم ازت.

 

ناصر- میخواستی بگیری.خودت این وضعو خواستی.

 

فروغ- تو چاره ی دیگه ای برام گذاشتی؟

 

ناصر- ما سرش توافق کردیم.

 

فروغ- سر اینکه تو بدون اطلاع من زن بگیری؟

 

ناصر- بذار راستشو بگم فروغ.فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه.

 

فروغ- نداره؟من زنتم.

 

ناصر- نیستی فروغ.ما با هم زن و شوهر نیستیم .

 

فروغ- وقتی میخوای عقدش کنی المثنی میگیری؟بفهمه زن داری، زنت میشه؟چه جوری میخوای قانعش کنی اسم یه زن دیگه تو شناسنامته ولی توافقی باهاش زندگی نمیکنی؟

 

ناصر- خودش نمیدونه اما پدرش میدونه.

 

فروغ- عروسک گرفتی؟

 

ناصر- به خودم ربط داره.

 

فروغ- بگو!پس بگو بیزینسه.خیلی مایه داره؟باباش شریک تجاریته؟

 

ناصر- هیچکدوم.من واقعا دوستش دارم.

 

فروغ- دوستش داری؟با دروغ؟

 

ناصر- این دیگه به من و اون ربط داره

فروغ- پس من چی؟

 

ناصر- تو مگه نفقتو نمیخوای؟یکی باید خرج زندگیتو بده که من میدم.خونه لباس مسکن غذا.مگه محض خاطر همینا زنم نموندی؟

 

فروغ- چرا از خودت نمیگی؟اگه طلاقم میدادی مادر 80 سالت از ارث چند میلیاردی محرومت میکرد.

 

ناصر- پست شدی فروغ. نون و نمک میخوری و نمکدون میشکنی.

 

فروغ- من طلاق میخوام.طلاق وگرنه رسوات میکنم.هم پیش مادرت هم پیش زن جدیدت.

 

ناصر-  نمیکنی فروغ.

 

فروغ- حالا ببین.به خدا بیچارت میکنم.

 

ناصر- روز به روز بدتر میشی.چرا اینکارو میکنی؟

 

فروغ- واسه اینکه ازت بدم میاد.از اینکه فکر میکنی همه رو میتونی کنترل کنی.از اینکه خودتو خیلی آقا بالاسر میدونی.

 

ناصر- تو ضعیفی.

 

فروغ- برام مهم نیست چی فکر میکنی.میخوام داغونت کنم.اگه این وضعو پیش نمیاوردی وضع همون بود.

 

ناصر- اگه عروسیمو بهم بزنم؟

 

فروغ- (مردد) بهم میزنی؟

 

ناصر- ( نیشخند میزند) نه!هر غلطی میخوای بکن.

 

فروغ- انقدر مسخره فهمیدم داری زن میگیری و پرده های خونتو از اینجا، که حد نداره.به منشی دهن لقت بگو هوای حرفهاشو داشته باشه.وقتی اومدم اینجا این دخترو دیدم که میخواست پرده بخره اما شوهرش درست عین اونوقتهای تو ندارم ندارم سر میداد.وقتی رفتم بیرون دیدم دارن سوار یه ماشبن مدل بالا میشن.عین تو که اون موقعا زورت میومد چیزی به خاطر خونه ای که من توشم بخری.از اولشم منو نمیخواستی.

 

ناصر- تو میخواستی؟<