باقی دختر ها هم جنگ آغاز شده را حس کردند.صبا دست سپیده را گرفت و به داخل اتاق کشاند: شماها نمیخواین از ما مثلا مهموناتون پذیرایی کنید؟!
وقتی در اتاق بسته شد دو دختر دیگر هم خودشان را معرفی کردند.نامهایی که خیلی زود از یاد سپیده رفتند! با این حال دخترهای مهربانی بودند.خواهر بودند و قرار بود تا اخر هفته از خوابگاه برگردند به شهر خودشان. چرا ؟ راستش دلیلش را نگفتند، کسی هم پیگیر نبود.
طرف مقابل اینه ی قدی چند صندلی تاشو بود ، اما به تعداد هر پنج نفرشان نبود.دور هم روی زمین نشستند و حمیده از جیب بغلش سیگاری در آورد و آتش زد.دود سیگار به سرعت در اتاق پیچید.سپیده صورتش را جمع کرد و یکی از دخترهای میزبان به سرعت پنجره ی اتاق را باز کرد و یکی از سیگارهای حمیده را برداشت. دختر موحنایی پاکت سیگرش را به همه تعارف کرد و وقتی جلوی سپیده گرفت چشمانش گرد شد! یکی از سیگارهایش توسط آن دختر دهاتی برداشته شد! دختر دهاتی یا همان سپیده درخواست فندک کرد و خیلی زود دودهای پی در پی را به سمت پنجره می فرستاد. به جمع متعجب نگاه کرد و با شیطنت گفت: چیه؟! خودتون میکشید خوبه واسه من بده؟!. صبا گفت: خوب من که نمیکشم ولی اگرم بکشم از این سیگارها نمیکشم!. حمیده پرسید: پس چی میکشی؟! میخوای برات سیخ و سنگ و منقل بیارم؟!. نگاه صبا روی حمیده برای چند ثانیه ای قفل شد و با بی تفاوتی گفت: گاهی دوست دارم پیپ بکشم و یاد بابام بیفتم. صدای سپیده این قفل شدگی را شکست: اتفاقا منم چون دلم برای بابام تنگ شده بود یکی برداشتم، بوی این سیگار منو یاد شبهای خونه میندازه... . بحث کم کم داشت میرفت هر کدام از دخترها از خاطرات و اتفاقات نوستالوژیکش تعریف کند که حمیده بی مقدمه از صبا پرسید: بالاخره گربه ات چند؟. صبا خندید : چند میخری؟.موحنایی یکی از ابروهای نازکش را انداخت بالا و گفت: ارزون بده مشتری شیم!.صبا قهقه ای زد و گفت: حلا میخوای چه کار؟ میبینی که نمیشه اینجا نگهش داشت. حمیده بلند شد و به سمت پنجره رفت.چرخید و خود را در آینه ی قدی تماشا کرد : می خوامش دیگه!چرا انقدر کنجکاوی؟شاید بدمش به خواهر زادم ، دوروز دیگه تولدشه ؛ ببینم شماها توی اتاقتون آینه ی قدی ندارید؟. از توی آینه به سپیده نگاهی انداخت، سپیده هم از همانجا به او نگاه کرد و سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: عوضش یه پنجره داریم که توی قاب شیشه ایش هر ساعت روز یه رنگیم! ماتیک قهوه ای هم ندریم گوشه اش چیزی بنویسیم جز روز اول که یه ماتیک گلبهی کنارش گذاشته بودند!شاید اینجا رسمه به همه ی دانشجوها یکی یه ماتیک میدن تا خودشونو روی شیشه ها و آینه ها تثبیت کنند!. و پوزخند زد ؛ موحنایی رویش را از آینه گرفت و مستقیم به سپیده نگاه کرد: همین دیگه!اگه آینه قدی توی اتاقت بود یکم بیشتر به خود میرسیدی،بلکه از این ریخت و قیافه در بیای. جو کاملا متشنج شده بود.صبا بلند شد : بسه حالا، عین بچه ها کل کل میکنید! . و به سمت در رفت.
سپیده بلند شد و به دنبالش رفت. حمید از همان ج که ایستاده بود گفت: پس زودتر فکراتو بکن اگه میخوای از شر گربه ات خلاص شی.
سپیده تا صبح خوابش نبرد.حس بدی داشت،انگار همه ی تلخی های تنهایی را یک جا خورده باشد.چه طور دختره ی بی شخصیت به خودش اجازه داد تا این حد تحقیر آمیز رفتار کنه؟ با اون ریخت و قیافه ی کج و کوله و قد کوتوله اش!.فکر کرده ابروهاشو کرده یه نخ و موهاشو رنگ کرده دیگه خیلی خوشگل شده!میمون هر چی زشت تره،ادا اطوارش بیشتره...خلاصه تا صبح یه ریز به حمیده بد و بیراه میگفت.صبح با چشمانی پف کرده با صدای خنده ی یکی از هم اتاقی هایش بلند شد.پلکهایش که نیمه باز شد صبا و دو دختر دیگر را دید که در حال نصب یک آینه به دیوار اتاقند.چشمانش را بست و باز دراز کشید اما صدای آنها را خوب میشنید : یکم اینور تر...آره صاف شد... دیشب سر آینه و ریخت و قیافه بدجوری متلک انداخت...خوب اینو خریدی چی بشه؟ جبران کمبود اعتماد به نفس بشه؟...گمشو توام! داریم عین وحشیهای توی یه تاق بدون آینه زندگی میکنیم!ناسلامتی ما زنیما...حالا چرا خوابه؟بیدارش کنیم...نه تا صبح غلط میزد،منم هی از خواب میپریدم بذار بخوابه... تو دیگه خیلی داری بهش حال میدی صبا خانوم!چیه؟خبریه انقدر لی لی به لالاش میذاری؟...خفه!فهمیدی؟گفتم خفه.
سپیده چشمانش را کاملا باز کرد و نشست: صبح به خیر.خمیازه ای کشدار کشید. هر سه تا باهم گفتند: سوپرایز!. به اینه نگاه کرد و لبخند زد: مگه فقط مال منه؟!.بلند شد و گفت: تورو خدا انقدر بزرگش نکنید، ولی خوب آینه که لازم بود!.صبا در حالی که از اتاق خارج میشد گفت: یکم از لوس بودنت بکاه! آدم که به حرف هر خری گوش نمیده!.صورت سپیده به لبخندی گشوده شد...
صبا همان روز گربه اش را داد به موحنایی و در عوض از او خواست دو شب بعد به اتاقشان بیاید.در واقع دو شب بعد شبی بود که دو هم اتاقی دیگر اتاق شماره ی شانزده به خوابگاه نمی آمدند و تا صبح در مهمانی یکی از دوستانشان شرکت میکردند.سپیده گاهی فکر میکرد این دختران خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد نسبت به درس بی اهمیتند.بیشتر آنها فقط لحظات را میگذراندند...