2:20، یکشنبه سوم تیر 1386
احتمالا حالت نگاهش بهت زده بود، چون صدای غش غش خنده ی صبا فضا را انباشته بود: نترس شوخی کردم!. و باز خندید.فردای آن روز اولین چیزی که بعد از بیدار شدن حس کرد، صمیمیت جدیدی بود که بین او و صبا رخ داده بود.
با اینکه طبق روال معمول هر روز عصر که از دانشگاه بر میگشت، به طور داوطلبانه شام هم اتاقی هایش را هم درست میکرد، با این حال همیشه وقت اضافی می آورد.انگار آن سال واقعا سال بی کاری بود! شاید هم نبود اما چیزی میگفت فعلا درس خواندن آن قدرها هم مهم نیست!. باقی کارها هم بین بقیه تقسیم شده بود، آشپزی سرگرمی مورد علاقه ی سپیده بود.پدرش همیشه از دست پختش تعریف میکرد و این خیلی مهم بود! کم پیش می آمد پدر از چیزی تعریف کند...
یک بار اتافی افتاد که خیلی پیش و پا افتاده بود اما مسیر اتفاقات روزمره دو تن از دختران اتاق شانزده را عوض کرد.اتفاق وجود یک بچه گربه بود. صبا عاشق گربه ها بود و سپیده از آنها نفرت داشت. دو هم اتاقی دیگر هم تقریبا بی تفاوت بودند، ترجیح میدادند لابه لای وسایلشان موی گربه پیدا نشود و این شد که گربه با اکثریت آرا در حیاط ماند.در حیاط پشتی!درست نفهمیده بود این موجود پشمالو از کجا آمده بود، شاید از خیابان پیدایش شده بود، شاید هم صبا راست میگفت و کسی به او برای جشن تولدش گربه هدیه داده بود.اما چه کسی؟ چه کسی این همه دیوانه است که به دانشجوی خوابگاه نشین یک گربه هدیه کند؟اصلا به سرنوشت صبا فکر کرده ،آن هم زمانی که خانم اکبری موضوع را بفهم؟د! یا بدتر از آن...به سرنوشت گربه اندیشیده؟...بیچاره گربه!
خیلی زود به جای واژه ی گربه از صفت پشمالو به جای اسم استفاده کردند، بس که این گربه مو داشت!انگار کپه ای مو بود با دو چشم و تعدادی دندان!
هر روز صبح صبا به حیاط پشتی می رفت و کاسه ای شیر برای پشمالویش می برد، محتاطانه و آرام قدم بر میداشت ،گویی در تعقیبش بودند!. این کار را تا یک هفته انجام داد تا اینکه خسته شد. تقریبا هر شب با همه دعوا میکرد تا بگذارند گربه اش را به اتاق بیاورد، اما کسی قبول نمی کرد و این شد که تصمیم گرفت از شر گربه خلاص شود.چند باری گربه را در خیابان ول کرد اما هر بار گربه را صبح زود در حیاط خوابگاه می دید! انگار هربار او را تعقیب می کرد و شاید نقشه ی آنجا را از حفظ بود!
یکی از همان صبحایی که گربه دم تکان منتظر بود و صاحبش حرص خوران از پنجره ی اتاق شماره ی شانزده او را نگاه میکرد، دختری موحنایی به سمت گربه رفت و در چند قدمی اش ایستاد و زل زد به گربه.شاید حدود یک دقیقه هر دو به چشم هم نگاه میکردند، انگار حیوان میتوانست سنگینی نگاه را بفهمد.سپیده هم به کنار صبا آمد و آن منظره را تماشا کرد، پرسید: این دختره کیه؟.صبا شانه ای بالا انداخت و به سمت حیاط رفت، سپیده از آن بالا ناظر گفتگوی دوستش و دختر مو حنایی بود. چیز خنده داری در میان بود، صبا در برابر آن دختر خیلی بلند به نظر میرسید، احتمالا دخترک کمی از خودش کوتاه تر بود و این منظره چیزی بود که اکثر مواقع خود او همراه با صبا برای خنده ی دیگران می ساخت، یاد چند روز پیش افتاد که پسری بهشان گفته بود: میای بریم دزدی؟!؛ متلکی که کمی طول کشید تا معنایش را بفهمند،اما بعد حسابی خندیدند.
چند لحظه بعد متوجه شد که نه دختر موحنایی، نه صبا و نه گربه هیچدام در حیاط نیستند؛ و دقایقی بعد در اتاق باز شد و صبا وارد شد.طبق معمول او را از شیشه ی پنجره پایید تا رسید به تختش.برگشت و پرسید: چی شد؟. خمیازه ای کشدار کشید: هیچی گفت میبینه چند روزه میخوام از دستش خلاص شم و می خواد کمکم کنه. سپیده اخمی کرد و گفت: اسمش چی بود؟. باز خمیازه ی کشدار تکرار شد: حمیـــــــــــده!.اخمهایش را باز کرد و با علاقه پرسید: چه جور میخواد خلاصت کنه؟. صبا دراز کشید و گفت: می خواد ازم بخرتش. و چشمهایش را بست تا دوباره بخوابد.
تقریبا نیمه شب بود...نیمه شب همان صبحی که دختری موحنایی به صبا گفت گربه اش را می خرد.در آن نیمه شب به مهمانی دعوت شده بودند.دختر موحنایی یا همان حمیده ، صبا و سپیده را به مهمانی کوچکی در اتاقشان دعوت کرده بودند.سپیده بسیار مشتاق بود تا بفهمد آنجا چه خبر است اما صبا تقریبا تمام روز را خواب بود، آن روز ، روز تعطیل آخر هفته بود.در هر حال درست راس ساعت دوازده شب هر دو با قدمهای آهسته به طبقه ی بالا رفتند تا در مهمانی چند غریبه شرکت کنند.هیجان داشت اما نمی دانست چرا. انگار قرار است اتفاق مهمی بیفتد، بعدها با خود فکر کرد که آن روز ها هر چیزی برایش حکم یک اتفاق مهم را داشت! از وجود غیر قابل توجیه یک بچه گربه در کیف صبا تا غیب شدنهای خانم اکبری در ساعات معینی از شب...
پله ها را آهسته طی میکردند، بعدتر فهمیدند که لزومی به این کار نیست و مدیره ی ساختمان آن وقت شب اصلا در خوابگاه نیست.با این حال این موضوع را افراد زیادی نمی دانستند چون هیچ وقت پیش نیامده بود تا زاغ سیاه خانم اکبری را چوب بزنند و از ساعات جیم زدنش را بفهمند!.صبا هم چیزی در این مورد نمی دانستم چون تا سال قبل شخص دیگری مسئول آن جا بود، کسی که ظاهرا مسئول تر بود!.خیلی زود رسیدند به پشت در اتاق مورد نظر.صبا به سپیده اشاره کرد و او هم در زد. کمی بعد خود دختر موحنایی در را باز کرد و لبخد زنان راه داد که وارد اتاق شوند.رو به باقی هم اتاقی هایش کرد و گفت: خوب اینم مهمونامون.این خانوم بسیار بلند صباست، این یکی هم... عزیزم اسمت چیه؟نکه فکر کنی میدونم و یادم نمیادها ! نه ، من نمیشناسمت اما هر بار که دیدمت خیلی دلم میخواست بیام و از نزدیک آشنا شیم!حالا خودت خودتو معرفی کن!.سپیده سعی کرد لبخندش را حفظ کند، احساس میکرد حیوان بی دفاعیست در قفس ، برای خنده ی دیگران...
با اینکه طبق روال معمول هر روز عصر که از دانشگاه بر میگشت، به طور داوطلبانه شام هم اتاقی هایش را هم درست میکرد، با این حال همیشه وقت اضافی می آورد.انگار آن سال واقعا سال بی کاری بود! شاید هم نبود اما چیزی میگفت فعلا درس خواندن آن قدرها هم مهم نیست!. باقی کارها هم بین بقیه تقسیم شده بود، آشپزی سرگرمی مورد علاقه ی سپیده بود.پدرش همیشه از دست پختش تعریف میکرد و این خیلی مهم بود! کم پیش می آمد پدر از چیزی تعریف کند...
یک بار اتافی افتاد که خیلی پیش و پا افتاده بود اما مسیر اتفاقات روزمره دو تن از دختران اتاق شانزده را عوض کرد.اتفاق وجود یک بچه گربه بود. صبا عاشق گربه ها بود و سپیده از آنها نفرت داشت. دو هم اتاقی دیگر هم تقریبا بی تفاوت بودند، ترجیح میدادند لابه لای وسایلشان موی گربه پیدا نشود و این شد که گربه با اکثریت آرا در حیاط ماند.در حیاط پشتی!درست نفهمیده بود این موجود پشمالو از کجا آمده بود، شاید از خیابان پیدایش شده بود، شاید هم صبا راست میگفت و کسی به او برای جشن تولدش گربه هدیه داده بود.اما چه کسی؟ چه کسی این همه دیوانه است که به دانشجوی خوابگاه نشین یک گربه هدیه کند؟اصلا به سرنوشت صبا فکر کرده ،آن هم زمانی که خانم اکبری موضوع را بفهم؟د! یا بدتر از آن...به سرنوشت گربه اندیشیده؟...بیچاره گربه!
خیلی زود به جای واژه ی گربه از صفت پشمالو به جای اسم استفاده کردند، بس که این گربه مو داشت!انگار کپه ای مو بود با دو چشم و تعدادی دندان!
هر روز صبح صبا به حیاط پشتی می رفت و کاسه ای شیر برای پشمالویش می برد، محتاطانه و آرام قدم بر میداشت ،گویی در تعقیبش بودند!. این کار را تا یک هفته انجام داد تا اینکه خسته شد. تقریبا هر شب با همه دعوا میکرد تا بگذارند گربه اش را به اتاق بیاورد، اما کسی قبول نمی کرد و این شد که تصمیم گرفت از شر گربه خلاص شود.چند باری گربه را در خیابان ول کرد اما هر بار گربه را صبح زود در حیاط خوابگاه می دید! انگار هربار او را تعقیب می کرد و شاید نقشه ی آنجا را از حفظ بود!
یکی از همان صبحایی که گربه دم تکان منتظر بود و صاحبش حرص خوران از پنجره ی اتاق شماره ی شانزده او را نگاه میکرد، دختری موحنایی به سمت گربه رفت و در چند قدمی اش ایستاد و زل زد به گربه.شاید حدود یک دقیقه هر دو به چشم هم نگاه میکردند، انگار حیوان میتوانست سنگینی نگاه را بفهمد.سپیده هم به کنار صبا آمد و آن منظره را تماشا کرد، پرسید: این دختره کیه؟.صبا شانه ای بالا انداخت و به سمت حیاط رفت، سپیده از آن بالا ناظر گفتگوی دوستش و دختر مو حنایی بود. چیز خنده داری در میان بود، صبا در برابر آن دختر خیلی بلند به نظر میرسید، احتمالا دخترک کمی از خودش کوتاه تر بود و این منظره چیزی بود که اکثر مواقع خود او همراه با صبا برای خنده ی دیگران می ساخت، یاد چند روز پیش افتاد که پسری بهشان گفته بود: میای بریم دزدی؟!؛ متلکی که کمی طول کشید تا معنایش را بفهمند،اما بعد حسابی خندیدند.
چند لحظه بعد متوجه شد که نه دختر موحنایی، نه صبا و نه گربه هیچدام در حیاط نیستند؛ و دقایقی بعد در اتاق باز شد و صبا وارد شد.طبق معمول او را از شیشه ی پنجره پایید تا رسید به تختش.برگشت و پرسید: چی شد؟. خمیازه ای کشدار کشید: هیچی گفت میبینه چند روزه میخوام از دستش خلاص شم و می خواد کمکم کنه. سپیده اخمی کرد و گفت: اسمش چی بود؟. باز خمیازه ی کشدار تکرار شد: حمیـــــــــــده!.اخمهایش را باز کرد و با علاقه پرسید: چه جور میخواد خلاصت کنه؟. صبا دراز کشید و گفت: می خواد ازم بخرتش. و چشمهایش را بست تا دوباره بخوابد.
تقریبا نیمه شب بود...نیمه شب همان صبحی که دختری موحنایی به صبا گفت گربه اش را می خرد.در آن نیمه شب به مهمانی دعوت شده بودند.دختر موحنایی یا همان حمیده ، صبا و سپیده را به مهمانی کوچکی در اتاقشان دعوت کرده بودند.سپیده بسیار مشتاق بود تا بفهمد آنجا چه خبر است اما صبا تقریبا تمام روز را خواب بود، آن روز ، روز تعطیل آخر هفته بود.در هر حال درست راس ساعت دوازده شب هر دو با قدمهای آهسته به طبقه ی بالا رفتند تا در مهمانی چند غریبه شرکت کنند.هیجان داشت اما نمی دانست چرا. انگار قرار است اتفاق مهمی بیفتد، بعدها با خود فکر کرد که آن روز ها هر چیزی برایش حکم یک اتفاق مهم را داشت! از وجود غیر قابل توجیه یک بچه گربه در کیف صبا تا غیب شدنهای خانم اکبری در ساعات معینی از شب...
پله ها را آهسته طی میکردند، بعدتر فهمیدند که لزومی به این کار نیست و مدیره ی ساختمان آن وقت شب اصلا در خوابگاه نیست.با این حال این موضوع را افراد زیادی نمی دانستند چون هیچ وقت پیش نیامده بود تا زاغ سیاه خانم اکبری را چوب بزنند و از ساعات جیم زدنش را بفهمند!.صبا هم چیزی در این مورد نمی دانستم چون تا سال قبل شخص دیگری مسئول آن جا بود، کسی که ظاهرا مسئول تر بود!.خیلی زود رسیدند به پشت در اتاق مورد نظر.صبا به سپیده اشاره کرد و او هم در زد. کمی بعد خود دختر موحنایی در را باز کرد و لبخد زنان راه داد که وارد اتاق شوند.رو به باقی هم اتاقی هایش کرد و گفت: خوب اینم مهمونامون.این خانوم بسیار بلند صباست، این یکی هم... عزیزم اسمت چیه؟نکه فکر کنی میدونم و یادم نمیادها ! نه ، من نمیشناسمت اما هر بار که دیدمت خیلی دلم میخواست بیام و از نزدیک آشنا شیم!حالا خودت خودتو معرفی کن!.سپیده سعی کرد لبخندش را حفظ کند، احساس میکرد حیوان بی دفاعیست در قفس ، برای خنده ی دیگران...
شانتال
