صبا اخمهایش را در هم کرد و گفت: محلش نذار، زیادی تو کار همه فضولی میکنه. پرسید: منظورش چی بود؟.بلافاصله از پرسشش پشیمان شد.درست نبود چایی نخورده فامیل شود!شاید چیزی بود که دوست نداشت تعریف کند.صبا بیخیال تر از قبل شانه ای بالا انداخت و گفت: قبلا یه بار اخراج شدم، یعنی مشروط شدم بعد اخراج شدم. جری تر شد تا بیشتر بپرسد: اون وقت چی شد؟. صبا گفت: هیچی،یکی دوتا پارتی توی هیئت علمی پیدا کردم و چندتا تعهد دادم و...خلاصه دوباره قرار شد از اول همه رو پاس کنم، مورد من یکم مسخره بود،وگرنه معمول نیست که از اول همه ی واحدها پاس بشه. باز شانه ای بالا انداخت و گفت: من میرم تا تو جابه جا بشی،هرچند، تا تختها نرسه کسی تکلیف خودشو این تو نمیدونه.
وقتی صبا رفت یاد دو چیز افتاد: تختها و معرفی. خودش را معرفی نکرده بود و صبا هم ظاهرا اهمیتی نمیداد ، تخت ها معضل بزرگتری بودد.از دست مادرش عصبانی شد.باید زودتر زنگ میزد به پسردایی اش تا بیاید و این رخت خوابها را ببرد.
همان موقع باز در باز شد و صبا باز گشت: راستی نگفتی اسمت چیه؟!. اینبار لبخندش از ته دل بود: سپیده ، سپیده ی صباحی. دوستانه باهم دست دادند و احساس خوبی وجودش را در برگرفت.انگار پذیرفته شده باشد،هرچند که بعدها باخودش فکر کرد پذیرش از سوی چه کسی یا کسانی؟مشتی دانشجو که مثل او مجبور به تحمل خوابگاه بودند؟هرکدام به دلیلی...بعضی از آنها مثل خود او فامیلی در تهران داشتند اما خوب معلوم است که نمیشود مزاحم فامیل شد.بعضی ها نه کسی را داشتند نه توان اجاره ی خانه ای کوچک. و بودند کسانی که دوست داشتند خانه ی مجردی داشته باشند اما اجازه ی انجام این کار را نه.پدرمادرهایی که از فرستادن دخترانشان به شهر غریب بسیار می ترسیدند و فکر می کردند خوابگاه دانشجویی امن تر از هرجای دیگر است. هرچه باشد ساعت ورود و خروجش معلوم است و هم نشینانش مشتی بچه درس خوان و دانشجو هستند.پدر و مادرهایی که به هم اعتماد میکردند و بچه هایشان را دست هم می سپردند.
روزهای اول شبیه هم نبودند، تنها روزهایی که باهم فرق داشتند.یک هفته ی اول روزهای آشنایی بود.آشنایی با دیگران ، مدیره ی محترمه ، دربان اخمو و ... پیدا کردن ساعات مناسب برای استفاده از آشپزخانه و حمام و دست شویی. خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد زندگی در آن اتاق تازگیش را از دست داد. هر چهار نفر ساکت و گوشه گیر سرشان به کار خودشان گرم بود.گاهی هوس صحبتهای بی سر و ته به سرش میزد.از همان ها که با ملیحه ، خواهر کوچکترش ، داشت. کم کم دلتنگی ها خودشان را از زیر سایه ی استقلال دانشجوییِ خارج از شهر (یا همان بخش) مثل آفتاب صبحگاهی رخ نمودند.دلتنگی برای کتابخانه ی پدر.عطر چای تازه دم صبح های مادر، جیغ های گوش خراش ملیحه و خرده فرمایش های هانیه خواهر بزرگترش...همان که پارسال با پسرعمو محمد عقد کرده بود وفکر میکرد این یعنی بزرگ شدن.دلتنگی برای پدر ساکت و آرامش بیش از هر چیزی بود.معلم ساده و اخمویی که تنها از سر اقتدار خانزادگی اخم میکرد.اقتداری که سالها پیش رنگ باخته بود، به همراه زمینها و باغها و گله ها...تنها میراث او از پدرانش همین نیمچه اخمی بود که نثار اطرافیانش میکرد.اخمی که هرچند وقت یکبار با روسری ای برای ملیحه و کتابی برای سپیده جبران میشد.سهم خواهر بزرگتر جهیزیه ای بود که این روزها مادرش سخت در فکر تهیه اش بود: از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم.
همین که روزهایش شبیه هم شد، شبها برای چند نفس تازه و دوری از ملال اتاقی که با سه نفر دیگر تقسیم کرده بود، به حیاط خوابگه پناه می برد.اغلب اوقات با کتابی...البته نه دروس دانشگاهی... خیلی زود فهمیده بود که امسال تنها کار سبک و راحتش درس خواندن است.درسهایی که اغلب تکرار مکررات سالهای قبل بود.
آن شب هم مثل چند شب پیش به یکی از درختها تکیه زده بود و مشغول خواندن بود که صدای ((آهای)) نگهبان اخمو را شنید.سر که بلند کرد انگار عزرائیل را دیده! پیرمرد با صدای بلند گفت: مگه نمیدونی شبها نباید بیای یرون؟ یالا برو تو وگرنه به خانوم مدیر میگم.با صدای او خانم اکبری سر از دفترش در آورد: چی شده؟.پاسخ شنید: هیچی خانوم یکی از این سال اولی هاست به گمانم، بلد نبوده بهش گفتم نباید شبها بیاد بیرون.سر خانم اکبری باز به درون اتاق رفت.بلند شد و دامنش را تکاند، به سمت در ورودی ساختمان رفت که یکی از دخترها را دید.صبا بود...گفت: اخراج شدی؟.نخودی خندید و دست سپیده را گرفت و به داخل کشاند: چقدر تابلو میری بیرون!. سپیده اخمی کرد و گفت: مگه اسیریم؟ رفته بودم کتاب بخونم. صبا لبخند آرامی زد و گفت: دو دقیقه صبر کن با هم میریم. سپیده با همان اخم پرسید: بیرون؟ مگه ندیدی؟. هم اتاقی اش همان لبخند را ادامه داد: لم داره عزیزم! مکان اینجا حیاط پشتیه! همه چی اونجا آزاده چه برسه به کتاب!...
