تبليغاتX
وسوسه ها - وسوسه ها (قسمت اول)
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
2:56، چهارشنبه سی ام خرداد 1386
وسوسه ها (قسمت اول)

هنوز که یادش می افتاد خنده اش میگرفت.((دالتون ها)) اسمی بود که باقی بچه های خوابگاه روی جمع سه نفره شان گذاشته بودند.نام احمقانه ای بود اما وجه تسمیه داشت!.صبا از دو تای دیگر بلندتر بود.تقریبا یک متر و نود سانتی متر، به قول حمیده: همین روزاست که واسه خدا ناهار ببره!.حمیده کوتاه ترینشان بود.تقریبا یک متر و شصت سانتی متر. خوب بود، یعنی با توجه به وزن و اندامش متانسب بود. قد و قواره ی سپیده چیزی بود بین این دو. یک مترو  شصت و پنج سانتی متر، البته بیشتر نزدیک حمیده بود تا صبا، اما آب سپیده بیشتر با صبا به یک جوی ختم میشد تا حمیده.

همیشه به طور ناخودآگاه به ترتیب کنار هم می ایستادند و راه می رفتند.درست مثل دالتون ها!.صبا خودش را ((آوریل)) صدا میزد و اصرار داشت حمیده ((جو کوچیکه)) باشد! اگر باقی چیزها طبق داستان کابویی بود، لابد صبا باید خنگ ترین و حمیده باید باهوش ترین فرد می بود، اما این جا بود که فرق این گروه دوستی سه نفره با دالتون ها مشخص میشد! آوریل این جمع ، دختری تیز، حاضر جواب و جذاب بود.زیبا بود؟ نه خیلی.بیشتر جذاب بود. شبیه مانکن ها بود، با آن قد بلند و قدم های همیشه محکم.جو کوچیکه هم دختر خوبی بود،کمی شیطان بود! با اینکه نه جذاب بود نه زیبا اما تقریبا هیچ روزی نبود که با کسی قرار ملاقات نداشته باشد.

این میان میماند سپیده...

هر چه فکر کردند نفهمیدند اسم کدام یکی از برادران میانی دالتون را روی او بگذارند.ناچار سپیده همیشه سپیده ماند. بیست سالش بود و تا آن زمان با هیچ پسری برای خوردن قهوه به هیچ کافی شاپی نرفته بود.خیلی جذاب تر از صبا نبود، و نه خیلی بدقیافه تر از حمیده.همه چیزش معمولی بود.نه بلند بود نه کوتاه.نه چاق بود نه لاغر...دختری بود به تمام معنا معمولی.هنوز که یادش می افتاد خنده اش میگرفت.((دالتون ها)) اسمی بود که باقی بچه های خوابگاه روی جمع سه نفره شان گذاشته بودند...

تابستان آن سال اولین سال دانشجو بودن به اتمام می رسید.حالا نه پشت کنکوری بود نه بی انگیزه.هرچند که همه چیز مطابق میلش پیش نرفته بود. اما خوب بهتر از بی کاری بود.کم کم داشت می فهمید اولین خاصیت دانشجویی ، آن هم در رشته ی آنها، داشتن یک هدف است! این هدف گرفتن مدرک لیسانس یا به قول خانم اکبری، کارشناسی بود.چیزی شبیه تلاش و انتظارش برای قبولی در یکی از دانشگاهای پایتخت. همین هم کم نبود! گیرم که در اصل به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد، اما دانشگاه دولتی بود و تازه مگر در شهر او چند دختر لیسانسه بود؟شهر که ...همان بخش اسم بهتریست.شهر و بخش خیلی هم فرق نداشت مهم فرصتی بود که چهار سال در اختیارش گذاشته شده بود. برای کمی نفس کشیدن و امتحان آزادی.

روز اول خوب به خاطرش بود.انگار به سرزمینی جادویی رسیده.پسردایی اش ساک و وسایل را مقابل خوابگاه گذاشت و رفت.برای اولین بار در زندگی تنها شده بود.خودش بود و خودش.هوا دلچسب بود: آخ جون دود! میگن برای ریه ها مفیده.

ظاهر ساختمان چیز عجیبی بود.ملغمه ای از سفیدی و سیاهی.حتما روزی بسیار سفید بوده.سر درش نوشته شده بود: خوابگاه دختران دانشگاه ... ، وقف شده توسط دکتر... . بعدتر که به همه جای ساختمان وارد شد ، فهمیده بود زمانی سالن بزرگ پایین اسمش سالن رقص بوده و اتاقی که پنجره ای به آشپزخانه داشت نامش اتاق ناهار خوریست.

ساختمان سه طبقه بود.در یکی از محلات اعیان نشین قدیمی تهران.از آن محله ها که هنوز ساکنان پیر و پاتالش رضایت نمیدادند خانه های بزرگ که حیاط های بزرگ و استخرهای بزرگ و سالنها و پارکینگها ی بزرگی داشت را خراب کنند و آپارتمانهای بزرگ بسازند. دکتر ... آدم عجیبی بود که جایی آن هم در این جا را برای خوابگاه وقف کرده بود، اما خوب مسافتش تا دانشگاه کوتاه بود و این بزرگترین حسن خوابگاه.

وارد ساختمان شد.جلوی در نگهبان نشسته بود.چشمش به او افتاد.پرسید:دانشجویی؟.منتظر جواب نماند : برگه تو ببر برای خانم اکبری. و دری را در سمت چپ ساختمان نشان داد.عجب حیاطی! استخر پر شده بود از خاک و رویش سنگ کاری کرده بودند، اما عجب چیزی بود!

خانم اکبری زن خوشرویی بود.انگار ساخته شده بود تا ابد بخندد.همینطور بیخودی لبخند میزد.از آن لبخندها ی خطرناک.انگار پشت لبخندش چیز اخم آلودی بود.برگه را گرفت و او را به اتاق شانزده راهنمایی کرد.اتاق بزرگی بود.برای او همه ی اتاقهای دنیا بزرگ بودند، آن هم زمانی که مجبور بود با دو خواهر دیگرش سالها در یک اتاق فسقلی بخوابد...کمی ترسید: من تو این اتاق تنهام؟.خانم اکبری یکی از آن لبخندها را زد و گفت: هتله؟نه سه تا هم اتاقی دیگه هم داری. نفسی به راحتی کشید.اول اینکه تختی در کار نبود و رخت خواب اهدایی مادرش مایه ی آبرو ریزی نبود.دوم اینکه تنها نبود.بعد کمی ترسید... هم اتاقی؟!

لب تاقچه ی اتاق لوله ی ماتیکی با در باز گذاشته شده بود.نگاهش اول از همه به پنجره و لوله ماتیک افتاد.اتاق خالی بود.جز موکت و دو کمد چیز دیگری نداشت.صدای در از پشت سرش شنیده شد.برگشت و دید خانم اکبری رفته،باز به قاب پنجره و ماتیک نگاه کرد ، نزدیک پنجره شد و لوله ی ماتیک را برداشت.گل بهی رنگ بود.تصویر خودش در شیشه ی آینه کم رنگ دیده میشد.ابروانی پرپشت و برنداشته و لبانی که تا به حال رنگ ماتیک ندیده بود.کمی تردید کرد و ماتیک را سر جایش گذاشت. باز صدای در بلند شد.این بار در حال باز شدن بود....

 

شانتال