
شانزده سالگی: من و خانم سفید برفی با تمام وجود اعتقاد داشتیم عشق چیزیست که حتما یک روز اتفاق می افتاد، منتها این امر بستگی به این دارد چقدر خوب خط چشم بکشیم و اگر شد ابرویی برداریم!
هفده سالگی: من و خانم سفید برفی فهمیدیم که میشود معنای عشق و زندگی را نفهمید و یک روز زیبای بهاری برای همیشه زیر خروارها خاک برای ابد خوابید، مثل مونا دوستمان.
هجده سالگی: من و خانم فکر میکردیم مهمتر از دغدغه ی عشق درس خواندن برای قبولی در دانشگاه است.
نوزده سالگی: من به یک رشته در پیت در یک دانشگاه در پیت تر رضایت دادم چون فقط میخواستم که زمان بگذرد. اما خانم سفید برفی همچنان با جدیت برای کنکور هنر درس میخوند.
بیست سالگی: بالاخره خانم سفید برفی هم قید کنکور هنر و کارگردانی سینما و شهرت و محبوبیت را زد و با قبول شدن در رشته ی مترجمی در دانشگاه آزاد من را یک عدد بستنی مهمان کرد!
بیست و یک سالگی: من دچار یاس فلسفی شدم و فهمیدم در حال تلف کردن تک تک ثانیه های عمرم هستم و بعد از چهار ترم انصراف دادم....من عشق بزرگ زندگی خود را پیدا کرده بودم! من عاشق سینما شدم!.
بیست و دو سالگی: گویا زندگی روند معکوسی طی میکرد.روزگاری بود که من عاقلانه پشت کردم به تمام وسوسه های درونی و به روشی معقول برای گذران اوقات(یعنی چهار سال و نیم درس خواندن برای گرفتن لیسانسی که مفت نمی ارزید) روی آورده و خانم سفید برفی با جدیت و پشتکار درس میخواند برای کنکور هنر.حالا او معقولانه در حال گرفتن لیسانس مترجمی زبانیست که m را t میخوانند و گاهی در سودای روزهای نوزده سالگی زیر گوشم مویه میکند.... من با کلاسهای فیلم نامه آزاده را کشف کردم و با پایان کلاسها فهمیدم سخت ترین کار دنیا نوشتن فیلم نامه است.هنوز وقت دارم تا فن دیگری را هم بیاموزم...مثلا چهره پردازی سینما!حالا چه شد که فکر کردم میتوانم این کاره باشم، بماند!
بیست و سه سالگی: خانم سفید برفی همچنان در حال دانشجویی و برای خود دوستان زیادی در دانشگاه پیدا کرده اما روند دوستی 8 ساله ی ما به خوبی حفظ شده است.او همچنان منتظر کسی است که قلبش را به تپش درآورد و من گاهی که کنارش می نشستم حس میکردم به جای دوست، مادربزرگش هستم!. کمی قبلتر من فن گریم را هم آموختم...
بیست و چهار سالگی: خانم سفید برفی امسال لیسانس میگیرد و شروع میکند به فکر کردن...من تبدیل شده ام به هیچ کاره ای که فکر میکند کارهایی بلد است. آزاده هم از ایران رفت تا بخت خود را جایی بهتر آزمایش کند

