
هر کتابی که باز میکنم شروع یک هیجان تازه است. و وقتی در کتابی غرق میشوم انگار باز گشتم به 10 سال پیش. به روزهایی که سر هر کلاس کسل کننده وسط کتاب درسی رمانی باز بود و من غرق ماجرا... عروس خانواده ی پندوریک، دختر عمو راشل، دختر کشیش، جین ایر، بلندی های بادگیر... غرق ِ غرق ِ غرق!. (( رحیمی داری چه کار میکنی؟ اون چیه وسط کتابت؟)) ، (( ما خانوم؟ هیچی خانوم!)). زنگهای ورزش بی خیال توپ های بستکبال و والیبال ،ورزش مورد علاقه ی من پینگ پونگ بود! چون این ورزش در اتاق دربسته ای بود که کمتر کسی سر میزد و مزاحم کتاب خواندنم میشد... زنگهای تفریح ، هیچ کدام در حیاط مزه نمیداد! زمزم (خانوم سفید برفی) و مونا ( طفلی، چند سالی هست که مهمان خاکه) توی حیاط چیپس و ساندویچ میخوردند و من غرق یک کتاب روی نیمکت ولو بودم!. هانی نیمکتها رو بهم میچسبوند و به قول ناظممون دانسینگ راه مینداخت و من باز هم غرق کتاب. ظهر تابستان دماوند برای پدرها خواب زیر سایه درخت ها بود و برای مادرها قدم زدن، برای پسر عموها فوتبال ته باغ بود و برای من ( تنها دختر فامیل) یعنی کتاب...لبه ی تیغ، ریشه ها، غرور و تعصب ، اسرار گنج دره جنی ، شازده احتجاب،مدیر مدرسه... اردیبهشت اما یعنی فقط نمایشگاه کتاب.نه یک بار! سه یا چهار بار. قدم زدن کنار فواره های باز نمایشگاه، دیدن اشنایانی که شاید فقط توی نمایشگاه ببینی... امسال چیز غریبی بود. نمازخانه یا نمایشگاه؟نمایشگاه بی فواره و حوض؟.هر سال دم امتحانات همه ی کتابهایم به دست توانای مادرم غیب میشد و بعد از امتحانات باز توسط همان دستهای توانا باز گردانده میشد. من بودم یک دنیای شخصی...من بودم عشقی عمیق. عشقی عمیق به رویاهایی که تنها در کتابها به وقوع می پیوست...

