2:55، سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
در بیماری آدم کم تحملی هستم و از بخت بد از نظر جسمی چندان رو به راه و سالم نیستم... دیروز به خاطر یه سرما زدگی (حتی نه سرما خوردگی!) به حالی دچار شدم که وصیت شفاهی کردم و همه ی اموالم (کتابها و فیلمها به اضافه ی چند چیز دیگر!) را به موسسات خیریه بخشیدم! دوستی داشتم که یکبار گفت: عاشق تب کردن هستم،وقتی داری عین کوره میسوزی و از همه جا بی خبری...عین عاشق شدنه!. دیروز فهمیدم اشتباه میکنه! تب واقعی با لرز شدید و سر شدن کامل بدن همراه است! شاید صدا و تصویر اطرافیان از چند کیلومتری به گوش و چشم برسه اما دردهای مختلف پنهان بدن آشکار میشوند... سردرد ناجور به اضافه ی معده درد وحشتناک... بیماری مزخرفی بود (چون هیچ دلیل خاصی نداشت، از یک ساعت خاص خیلی بی دلیل شروع و 12 ساعت بعد بی هیچ دلیلی تمام شد) با این حال صبح وقتی چشمانم را باز کردم و همه چیز را در حد ابعاد طبیعی یافتم نفس راحتی کشیدم.ترجیح میدم مرگم به هر دلیلی جز بیماری باشد...یک لحظه در جا بمیرم و تمام!
پی نوشت: میدونم که ((آقای ایشون)) هیچ از این پست خوشش نمیاد!
شانتال

