
این روزها به طرز وحشتناکی گیر دادم به هری پاتر و کودک درون! هری پاتر میخوانم، هری پاتر میبینم و هری پاتر بازی میکنم!البته چون کارت حافظه ندارم هر بار از مرحله ی اول مجبور به بازیم!
داستانهای هری پاتر رو دوست دارم چون جادویش چیزی فراتر از دنیای آدمها نیست...جادوگرانش هم چندان فرقی با ما ماگل ها(!) ندارند
و یک دنیا عاشق شخصیت پرفسور دامبلدور شدم...البته از اونجایی که توی قسمت ششم داستان میمیره باید بگم: مرحوم دامبلدور
و اینها هم چند جمله ی برگزیده مرحوم دامبلدور(!) از داستانهای هری پاتر:
- تو میتونی عشق بورزی،که باعث میشه تمام اتفاقاتی که برای تو میفته تبدیل به یه چیز خارق العاده بشه.
- هیچ در مورد ترس ظالمها از کسانی که بهشون ستم میکنند،فکر کردی؟ همه ی اونها میفمهند بین اون همه آدمی که بهشون ظلم کردند یکی پیدا میشه که علیه اونها شورش کنه و نابودشون کنه.
- تفاوت وارد شدن به صحنه ی مرگ.درحالی که مجبور باشی در ان شرکت کنی، و صحنه ی مبارزه با مرگی که خودت سرت رو بالا میگیری و وارد اون میشی. بعضی از مردم فکر میکنند فرق کمی بین این دو وجود داره ،اما ...
- آگاهی اولین قدم برای پذیرش حقایقه.بدون پذیرش هم بهبودی کامل نیست.

