
بوی چمن تازه کوتاه شده مشامم را پر میکند.انگار وزنه ای سنگین را از روی سینه ام برداشتند.چیزی در حال خفه کردنم بود.بند کیف را سفت میچسبم تا از این همه رهایی ناگهان پرواز نکنم!
درست یک ساعت و ربع (از جهاتی بسیار کم و از جهاتی بسیار زیاد) خیره به پرده ی نقره ای ِ رنگ گرفته از نگاتیوهای سیاه و سفید ، دستی راه نفسم را سد کرده بود. از آن معتادهای طفلکی نبود! مثل همه ی آدمها بود.چیز عجیبی نبود...اصلا فیلم عجیبی نبود و این قشنگترین قسمتش بود.معتادی متفاوت و خارج از همه ی کلیشه های سینمای از پیش فرم گرفته.و چه مادری...همراه با دختر معتادش،کاملا در گیر.
خون بازی قشنگ بود.از اون فیلمهایی که دوست دارم بگم دوستشون دارم. تکه های کوتاه نیمه رنگی لباسها، سیگارهایی که خاموش نمیشد و بازی باران کوثری... بعد از مدتها روی این صفحه ی نقره ای چیزی دیدم که مرا همه جوره درگیر کرد... تایم هفتاد و پنج دقیقه ای فیلم حکایت از ((کم گوی و گزیده گوی)) داشت.
...و اینگونه میشود که هیجان دیدن یک فیلم خوب اندوه غریب خراب شدن تمام نگاتیوهایی که در برفهای پارک قیطریه و شیراز صرف عکاسی کردم، میپوشاند!

