23:45، جمعه یازدهم اسفند 1385
از وقتی خاکش کردند فقط سه بار رفتم سر خاکش.سوم،هفتم و چهلم.حالا میدونم یه سنگ سیاه هم روی قبرشه.ندیدم اما میدونم...میدونم روش نوشته شده آرامگاه مادری مهربان و فداکار ...
خط سیاه ریمل از زیر چشم تا چونه یعنی هق هق تبدیل به اشک شد.تصویر آرام و مهربانش با روسری و بلوز سیاه(محرم پارسال ،دماند) یعنی مادری هم مثل پدر بزرگم برای همیشه رفت توی قاب عکس.پدر بزرگی که همین دو روز پیش یازدهمین سالگرد فوتش بود.حالا فاصله ی این دوتا به اندازه ی چند ردیف قبره.
مادری از توی قاب چشمک میزنه.خندم میگیره.همیشه کاراش آدمو غافل گیر میکنه.مردنش هم عین بقیه ی کاراش یهویی بود...
تو دلم ارزو میکنم یکی پشت سرم وایسه و بغلم کنه تا گریه کنم.
کسی نیست...همه رفتند سر خاکش.من نرفتم...
طاقت دیدن سنگ سیاه روی قبر رو ندارم...
خط سیاه ریمل از زیر چشم تا چونه یعنی هق هق تبدیل به اشک شد.تصویر آرام و مهربانش با روسری و بلوز سیاه(محرم پارسال ،دماند) یعنی مادری هم مثل پدر بزرگم برای همیشه رفت توی قاب عکس.پدر بزرگی که همین دو روز پیش یازدهمین سالگرد فوتش بود.حالا فاصله ی این دوتا به اندازه ی چند ردیف قبره.
مادری از توی قاب چشمک میزنه.خندم میگیره.همیشه کاراش آدمو غافل گیر میکنه.مردنش هم عین بقیه ی کاراش یهویی بود...
تو دلم ارزو میکنم یکی پشت سرم وایسه و بغلم کنه تا گریه کنم.
کسی نیست...همه رفتند سر خاکش.من نرفتم...
طاقت دیدن سنگ سیاه روی قبر رو ندارم...
شانتال

