زنی که حس می کند داغ زخم های تن و روح زنی را که همه ی عمرش را در حرمسرا گذشته است ؛و در همه ی عمر چند - نه،چندین- بار پیش آمده که غروب هنگام ندایش داده اند،((بیا.)) تن زن چرکین است،آماده نیست و وقت چه تنگ! در گرمابه لگنی آب بر سر و مویش ریخته است.همین قدر که بوی عرق از تنش بیرون برود و بعد رختش را عوض کرده است و خودش را به دست مشاطه سپرده ،سرمه و سرخاب و زینت آلات، گوشواره ی حلقه ای زرین و النگوهایی که بر مچ نازک دست بدرخشند و خلخالی که زمزمه های موزون گامهای کوتاه و ظریفش باشد.شب یادگار از شبانی بود هزارساله...و زن در رخت خواب بوی تن هزار هزار زن دیگر را استشمام می کرد. -عرق شرم- و می شنید هق هق درد،ناله ی زبونی و نقشی از لبخندی سرخ ، صورتی،سرخابی و یا نارنجی بر لبان تاول زده اش!نقشی که مشاطه میکشید و زن را می سپرد تا سحر گاه نگه داریش کند و زن نقش را نگه می داشت،حفظ می کرد تا سحرگاه؛تا وقتی که آفتاب از پس پرده های مخمل رخ بنماید؛ روشنایی، روز. زن نقش را رها می کرد.گلبرگ های سرخ ،صورتی ، سرخابی و یا نارنجی بر سفیدی یک دست ملافه ها. بر می خواست، کسی صدایش می زد، ((بیا.))