2:40، یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
پنجره ی اتاق نیمه باز بود.هوای سرد شب مرا احاطه کرده بود، هرچند که آغوش باد بسیار گرم بود.پنجره باز بود چون نمیخواستم فضای کوچک اتاقم از دودهای سیگارش مه آلود باشد.زیبا بود.صورت گرد و مهربانی داشت.نگاهی معصوم درست مثل نگاه یک بچه گربه.موهایش مشکی بود با چند تار سفید.اصالتی دوست داشتنی...کمی ریمل به مژه هایش زده بود و رژی گل بهی رنگ. راستش خیلی هم جوان نبود و به تازگی وارد دوران میان سالی شده بود اما در نگاه و حرکاتش دخترکی شیطان و سرکش نهفته بود.دخترکی آتش پاره که هیچگاه مجال بروز نیافته بود. عطر سیگارش را دوست داشتم،اما مهی که اطرافم را میپوشاند، نه!
پرسیدم: سردتون که نشده؟
وقتی میخندید ،انگار کسی یک مشت نور به صورتش می پاشید.سرش را به علامت منفی تکان داد.بعدها با خودم فکر کردم این من نبودم که می بایست عذر بخواهم،بلکه او بود که باید قبل از روشن کردن سیگارش اجازه میگرفت.گاهی هم آن ور ذهنم که برای دوباره دیدنش دلتنگ می شد ، فکر میکرد او مهمان بود و باید احترام می دید.مسخره است اما همیشه از مهمترین اتفاقات زندگیم فقط حواشی بی اهمیت در ذهنم ثبت میشود و اگر به خاطر تو نبود شاید هیچوقت به خود زحمت یاد آوری آن روز را نمیدادم و همیشه در خیالم نقش آن لبخند نورانی و سیگار خوش بو را میدیدم.
بگذار ماجرا را از اول بگویم.یعنی درست از چند ماه قبل از اینکه او به اتاق کوچک من بیاید.
اواخر تابستان بود و هوا کمی سرد شده بود. آن روز ( راستش تاریخ دقیق یادم نیست) برای خریردن مانتویی پاییزه به فروشگاه رفتم.همان فروشگاه بزرگی که سر خیابان است،همان که گفتی فرزند دختر داییت آنجا کار میکرد.میگفتم...به فروشگاه رفته بودم و میان مانتوهای مختلف قدم میزدم.چه رنگهایی!یکی از یکی خنده دار تر.تصور کن من مانتویی زرد با خالهای بنفش بپوشم!.او آنجا بود، به فاصله ی 5 قدم تا من. داشت روپوشهای دخترانه را نگاه میکرد.همان روپوشهای سرمه ای که من هم زمانی برای رفتن به مدرسه می پوشیدم. تنها بود، مثل من. نگاهم به مانتویی قهوه ای رنگ و کمر دار افتاد و از او دور شدم تا آن مانتو را پرو کنم.هنگام پرداخت پول هم کنار هم قرار گرفتیم.راستش حالا که خوب فکر میکنم می بینم که دست سرنوشت بد جوری به دنبال ما بود.لحظه ای نگاهمان به افتاد و با لبخندی نگاه ها را بر گرفتیم.از فروشگاه تا خانه فکرم مشغول بود:ناهار، شرکت،تعمیرگاه برای ماشین ،تو و ... تقریبا به هر چیزی فکر میکردم جز آن زن با لبخندهای جذابش.البته لبخندها که نه! آن روز فقط یک بار به من لبخند زد. قطعا اگر آن اتفاق دومی نمی افتاد او برای همیشه از ذهنم پاک می شد و هیچوقت از او برای تو نمیگفتم( یا بهتر بگویم:تو هیچوقت از او نمیپرسیدی!).
بگذار قبل از تعریف هر چیزی ، برایت رازی را فاش کنم! من وبلاگ مینویسم. لازم نیست از اینکه به تو چیزی نگفتم ناراحت شوی.باور کن هر آدمی در زندگیش نیاز به حفظ رازهای بی اهمیت شخصی ای دارد تا گاهی به هویت فردیش معنا دهد.حالا از این دعوای شخصی بگذریم و بگذار تا برایت ماجرای دومی را شرح دهم.
همانطور که گفتم من وبلاگ داشتم (و البته هنوز هم دارم،شاید روزی آدرسش را به تو بدهم!) یک صفحه ی اینترنتی شخصی برای یادداشتهای شخصی. چند سالی میشد.از این رهگذر دوستان ناشناس بلاگر زیادی هم پیدا کرده بودم. میدانم که برایت حدسش سخت نیست که اتفاق دوم، آشنایی من با او از طرق دنیای مجازی یا به قول دوستی دنیای شیشه ای بود.هر دو اسم مستعار داشتیم و تا چند ماه خواننده مطالب هم.سبکش را دوست داشتم،نوشته های کوتاه و عکسهای درخشانی که میگذاشت.وبلاگش به تدریج حکم قرص اعصاب من شد.با اینکه خیلی از مواقع مطالبش حاکی از غم و اندوه فراوان نویسنده و عجز گاه به گاهش داشت اما خواندن مطالبش لذت بخش بود.تا اینکه کم کم هویت واقعی مان را برای همدیگر رو کردیم و بعد از دیدن عکسش، دیدن او را در آن فروشگاه به یاد آوردم.
احتمالا حالا فکر میکنی من به او آشنایی دادم و به طرز احمقانه ای فکر کردم او هم لبخند دوستانه ی مرموز آن روز را به یاد دارد.نه! درواقع من همیشه از خودم میگفتم و به تعاریف او از دختر و زندگیش گوش میدادم.صمیمیتی ناگفتنی بین ما بود.عمیق و واقعی.
دردی داشت.یک درد عمیق.دردی که آن زمان به من نگفت.
بارها او را برای دیدار دعوت کردم و شانه خالی کرد.دیگر آن موقع میدانستم چرا دوست دارم ببینمش.لبخند او بسیار شبیه لبخند مامان بود.وقتی که من هفت ساله بودم ،روز اول مدرسه ها آن لبخند را زده بود...
بارها و بارها به او اصرار کردم که هم دیگر را حضوری ببینیم.جنس شیشه ای این دوستی مرا میترساند...میترسیدم با تلنگری بشکند و دیگر لبخند آشنایش را نبینم.
تا اینکه آن اتفاق افتاد.همان که او را با پاکتی سیگار به اتاق من کشاند.
از قبل شماره ی تلفنم را به او داده بودم.همان ایامی که اصرار زیادی برای دیدنش داشتم...تقریبا هشت صبح بود که به شرکت رسیدم و هنوز از شب بیداری خمیازه می کشیدم.
بگذار باز هم چیزی وسط داستان بگویم!البته فقط محض یاد آوریست. این داستان یک داستان عشقی نیست.جنایی و تراژدی هم نیست.درواقع این داستان برای هیچ کس جز من مفهوم خاصی ندارد.در روز ممکن است تو با چندین نفر آشنا شوی و با بعضی ها هم صمیمی ، اما داستان من در مورد دیدن تنها انسان روی زمین است که وقتی می خندید انگار نور توی صورتش می پاشیدند.
میگفتم... من هنوز خواب آلود بودم که تلفنم زنگ خورد.صدای گرم یک زن بود.وقتی خودش را معرفی کرد من را برقی چند هزار ولتی گرفت.هول کرده بودم و هیجان زده شدم.البته که طبیعیست! اگر تو هم بودی به تته پته می افتادی!.خیلی راحت از من خواست که وقتی را برای دیدار تعیین کنم و محل ملاقاتمان هم جای ساکت و آرامی باشد. من هم هول شدم و اتاق فکسنی خودم را پیشنهاد کردم با هر ساعتی که خودش خواست...برای فردا ی آن روز.
راستش حالا که باید اصل ماجرا و آن روز را تعریف کنم، اصلا دوست ندارم ادامه دهم.حرفهای آن روزمان...خوب میدانی که! خصوصی بود.میدانم کنجکاوی تا بفهمی از تو چیزی گفت یا نه.خوب دروغ چرا؟! از تو هم گفت.هر دو از این تصادف روزگار خندیدیم. یک وقت فکر نکنی من ناراحت شدم!نه.راستش فقط برایم جالب بود.اما او آن روز نیامده بود تا بگوید نامزد من همسر سابقش است،نه!چون این را اول من فهمیدم و بعد کشفم ر به اطلاعش رساندم!.هر چه فکر و تامل میکنم میبینم که آن قدرها راحت نیست افشای حرفهای دوستانه ی نزدیک ترین دوستی که داشتم.نزدیک ترین دوستی که در تمام زندگیم داشتم.حتی از تو هم نزدیکتر.میدانی این چقدر عجیب که است که من بارها و بارها از تو برایش نوشته بودم و او هم از همسر سابقش میگفت؟ میدانی چند بار او از بدیهای تو گفت و من از خوبیهایت؟میدانی چند بار من و او نظرات مختلفی راجع به یک شخص ارائه دادیم؟...با این حال اینها اهمیت نداشت.آن روز مردها اهمیت نداشتند.شغلهایمان بی اهیت بود و موقعیتهایی که در زندگی داشتیم.آن روز هیچ چیز عجیب به نظر نمی رسید.من برایش از نوری که در لبخندش می دیدم گفتم و او برایم از دخترک بیمارش.او گفت که دیگر نمیتواند به تنهایی از پس مخارج بر بیاید و از من خواست که همراه با تو کمکش کنیم .نه اشتباه نکن!او نمیدانست که تو کی هستی!او فقط میدانست که تو یک پزشک متخصصی.دست سرنوشت را میبینی دکتر؟
دست سرنوشت تو را هرجا که باشی از جا بلند می کند و در جای مناسب تری قرار میدهد.آن قدر جا به جایت میکند تا جایگاهت را بیابی.
باقی حرفهای ان روزمان مهم نیست.یعنی هست اما فقط برای من و او. آن روز اخرین باری بود که دیدمش.حالا تو هم میدانی که او دیگر نیست.او و آن لبخند تابناکش همان شب هنگام باز گشت از اتاقک من به خانه خودش ، تصادف کرد و ماشین جمع و جورش له شد.له عین قلبش.له عین تحملش و درست عین احساساتش.
من اما هنوز له نشدم.اینها را نمی نویسم تا تو را ترغیب کنم که سراغی از دخترت بگیری یا بگویم پدر بدی هستی که از حال او بی خبری.اینها را نمی نویسم که تو را از سفر یک ساله ات به اروپا بازگردانم تا هر چه زودتر با من ازدواج کنی! اینها را برای سرزنش و تهدید و تحقیر نمی نویسم...تنها میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر شکسته و خسته ای. و میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر ناتوانی.نه تحقیرت نمیکنم!نه!
احتمالا دخترت پیش اقوام اوست و منتظرت.او را در گورستان شهرش دفن کردند.فکر کنم قلب خسته و بی تابش آرام گرفته است.دخترکت هم چشم به راه است.باز گرد دکتر.نه به خاطر او،بلکه به خاطر خودت.از همان خودخواهی ذاتی استفاده کن و به خاطر خودت هم که شده برگرد.برگرد و مرا از کابوس نجات بده.کابوسِ عشق،وحشتِ نیاز...نیاز و عشق.
نمیدانم وقتی برگردی با عشقی که به تو دارم چه کنم،راستش نمیدانم عشق چیست اما هنوز در حال نگاه کردن به پنجره ی نیمه بازی هستم که دودهای ملایم سیگارش را می زدود . آن لبخند تابناک که غمی نهفته داشت با چشمانی که دختر آتش پاره ای در آن خانه ای ابدی یافته بود ،در خیالم برای همیشه نقش بسته است.جز این سه چیز بیشتری از آن روز به یاد ندارم...گویی چیز مهمتری هم آن روز نبود.این مهم نبود تو کیستی و چرا گذشته ات را از من پنهان کردی.حتی بیماری دخترش(یا واضح تر بگویم دخترتان) هم قابل حل به نظر میرسید.وقتی آن چند ساعت کنار هم بودیم دنیا جای مطمئن تری بود.حالا این امنیت نیست و من سر گردانم...دلم هوای آن چشمها و لبخند را کرده است.
پرسیدم: سردتون که نشده؟
وقتی میخندید ،انگار کسی یک مشت نور به صورتش می پاشید.سرش را به علامت منفی تکان داد.بعدها با خودم فکر کردم این من نبودم که می بایست عذر بخواهم،بلکه او بود که باید قبل از روشن کردن سیگارش اجازه میگرفت.گاهی هم آن ور ذهنم که برای دوباره دیدنش دلتنگ می شد ، فکر میکرد او مهمان بود و باید احترام می دید.مسخره است اما همیشه از مهمترین اتفاقات زندگیم فقط حواشی بی اهمیت در ذهنم ثبت میشود و اگر به خاطر تو نبود شاید هیچوقت به خود زحمت یاد آوری آن روز را نمیدادم و همیشه در خیالم نقش آن لبخند نورانی و سیگار خوش بو را میدیدم.
بگذار ماجرا را از اول بگویم.یعنی درست از چند ماه قبل از اینکه او به اتاق کوچک من بیاید.
اواخر تابستان بود و هوا کمی سرد شده بود. آن روز ( راستش تاریخ دقیق یادم نیست) برای خریردن مانتویی پاییزه به فروشگاه رفتم.همان فروشگاه بزرگی که سر خیابان است،همان که گفتی فرزند دختر داییت آنجا کار میکرد.میگفتم...به فروشگاه رفته بودم و میان مانتوهای مختلف قدم میزدم.چه رنگهایی!یکی از یکی خنده دار تر.تصور کن من مانتویی زرد با خالهای بنفش بپوشم!.او آنجا بود، به فاصله ی 5 قدم تا من. داشت روپوشهای دخترانه را نگاه میکرد.همان روپوشهای سرمه ای که من هم زمانی برای رفتن به مدرسه می پوشیدم. تنها بود، مثل من. نگاهم به مانتویی قهوه ای رنگ و کمر دار افتاد و از او دور شدم تا آن مانتو را پرو کنم.هنگام پرداخت پول هم کنار هم قرار گرفتیم.راستش حالا که خوب فکر میکنم می بینم که دست سرنوشت بد جوری به دنبال ما بود.لحظه ای نگاهمان به افتاد و با لبخندی نگاه ها را بر گرفتیم.از فروشگاه تا خانه فکرم مشغول بود:ناهار، شرکت،تعمیرگاه برای ماشین ،تو و ... تقریبا به هر چیزی فکر میکردم جز آن زن با لبخندهای جذابش.البته لبخندها که نه! آن روز فقط یک بار به من لبخند زد. قطعا اگر آن اتفاق دومی نمی افتاد او برای همیشه از ذهنم پاک می شد و هیچوقت از او برای تو نمیگفتم( یا بهتر بگویم:تو هیچوقت از او نمیپرسیدی!).
بگذار قبل از تعریف هر چیزی ، برایت رازی را فاش کنم! من وبلاگ مینویسم. لازم نیست از اینکه به تو چیزی نگفتم ناراحت شوی.باور کن هر آدمی در زندگیش نیاز به حفظ رازهای بی اهمیت شخصی ای دارد تا گاهی به هویت فردیش معنا دهد.حالا از این دعوای شخصی بگذریم و بگذار تا برایت ماجرای دومی را شرح دهم.
همانطور که گفتم من وبلاگ داشتم (و البته هنوز هم دارم،شاید روزی آدرسش را به تو بدهم!) یک صفحه ی اینترنتی شخصی برای یادداشتهای شخصی. چند سالی میشد.از این رهگذر دوستان ناشناس بلاگر زیادی هم پیدا کرده بودم. میدانم که برایت حدسش سخت نیست که اتفاق دوم، آشنایی من با او از طرق دنیای مجازی یا به قول دوستی دنیای شیشه ای بود.هر دو اسم مستعار داشتیم و تا چند ماه خواننده مطالب هم.سبکش را دوست داشتم،نوشته های کوتاه و عکسهای درخشانی که میگذاشت.وبلاگش به تدریج حکم قرص اعصاب من شد.با اینکه خیلی از مواقع مطالبش حاکی از غم و اندوه فراوان نویسنده و عجز گاه به گاهش داشت اما خواندن مطالبش لذت بخش بود.تا اینکه کم کم هویت واقعی مان را برای همدیگر رو کردیم و بعد از دیدن عکسش، دیدن او را در آن فروشگاه به یاد آوردم.
احتمالا حالا فکر میکنی من به او آشنایی دادم و به طرز احمقانه ای فکر کردم او هم لبخند دوستانه ی مرموز آن روز را به یاد دارد.نه! درواقع من همیشه از خودم میگفتم و به تعاریف او از دختر و زندگیش گوش میدادم.صمیمیتی ناگفتنی بین ما بود.عمیق و واقعی.
دردی داشت.یک درد عمیق.دردی که آن زمان به من نگفت.
بارها او را برای دیدار دعوت کردم و شانه خالی کرد.دیگر آن موقع میدانستم چرا دوست دارم ببینمش.لبخند او بسیار شبیه لبخند مامان بود.وقتی که من هفت ساله بودم ،روز اول مدرسه ها آن لبخند را زده بود...
بارها و بارها به او اصرار کردم که هم دیگر را حضوری ببینیم.جنس شیشه ای این دوستی مرا میترساند...میترسیدم با تلنگری بشکند و دیگر لبخند آشنایش را نبینم.
تا اینکه آن اتفاق افتاد.همان که او را با پاکتی سیگار به اتاق من کشاند.
از قبل شماره ی تلفنم را به او داده بودم.همان ایامی که اصرار زیادی برای دیدنش داشتم...تقریبا هشت صبح بود که به شرکت رسیدم و هنوز از شب بیداری خمیازه می کشیدم.
بگذار باز هم چیزی وسط داستان بگویم!البته فقط محض یاد آوریست. این داستان یک داستان عشقی نیست.جنایی و تراژدی هم نیست.درواقع این داستان برای هیچ کس جز من مفهوم خاصی ندارد.در روز ممکن است تو با چندین نفر آشنا شوی و با بعضی ها هم صمیمی ، اما داستان من در مورد دیدن تنها انسان روی زمین است که وقتی می خندید انگار نور توی صورتش می پاشیدند.
میگفتم... من هنوز خواب آلود بودم که تلفنم زنگ خورد.صدای گرم یک زن بود.وقتی خودش را معرفی کرد من را برقی چند هزار ولتی گرفت.هول کرده بودم و هیجان زده شدم.البته که طبیعیست! اگر تو هم بودی به تته پته می افتادی!.خیلی راحت از من خواست که وقتی را برای دیدار تعیین کنم و محل ملاقاتمان هم جای ساکت و آرامی باشد. من هم هول شدم و اتاق فکسنی خودم را پیشنهاد کردم با هر ساعتی که خودش خواست...برای فردا ی آن روز.
راستش حالا که باید اصل ماجرا و آن روز را تعریف کنم، اصلا دوست ندارم ادامه دهم.حرفهای آن روزمان...خوب میدانی که! خصوصی بود.میدانم کنجکاوی تا بفهمی از تو چیزی گفت یا نه.خوب دروغ چرا؟! از تو هم گفت.هر دو از این تصادف روزگار خندیدیم. یک وقت فکر نکنی من ناراحت شدم!نه.راستش فقط برایم جالب بود.اما او آن روز نیامده بود تا بگوید نامزد من همسر سابقش است،نه!چون این را اول من فهمیدم و بعد کشفم ر به اطلاعش رساندم!.هر چه فکر و تامل میکنم میبینم که آن قدرها راحت نیست افشای حرفهای دوستانه ی نزدیک ترین دوستی که داشتم.نزدیک ترین دوستی که در تمام زندگیم داشتم.حتی از تو هم نزدیکتر.میدانی این چقدر عجیب که است که من بارها و بارها از تو برایش نوشته بودم و او هم از همسر سابقش میگفت؟ میدانی چند بار او از بدیهای تو گفت و من از خوبیهایت؟میدانی چند بار من و او نظرات مختلفی راجع به یک شخص ارائه دادیم؟...با این حال اینها اهمیت نداشت.آن روز مردها اهمیت نداشتند.شغلهایمان بی اهیت بود و موقعیتهایی که در زندگی داشتیم.آن روز هیچ چیز عجیب به نظر نمی رسید.من برایش از نوری که در لبخندش می دیدم گفتم و او برایم از دخترک بیمارش.او گفت که دیگر نمیتواند به تنهایی از پس مخارج بر بیاید و از من خواست که همراه با تو کمکش کنیم .نه اشتباه نکن!او نمیدانست که تو کی هستی!او فقط میدانست که تو یک پزشک متخصصی.دست سرنوشت را میبینی دکتر؟
دست سرنوشت تو را هرجا که باشی از جا بلند می کند و در جای مناسب تری قرار میدهد.آن قدر جا به جایت میکند تا جایگاهت را بیابی.
باقی حرفهای ان روزمان مهم نیست.یعنی هست اما فقط برای من و او. آن روز اخرین باری بود که دیدمش.حالا تو هم میدانی که او دیگر نیست.او و آن لبخند تابناکش همان شب هنگام باز گشت از اتاقک من به خانه خودش ، تصادف کرد و ماشین جمع و جورش له شد.له عین قلبش.له عین تحملش و درست عین احساساتش.
من اما هنوز له نشدم.اینها را نمی نویسم تا تو را ترغیب کنم که سراغی از دخترت بگیری یا بگویم پدر بدی هستی که از حال او بی خبری.اینها را نمی نویسم که تو را از سفر یک ساله ات به اروپا بازگردانم تا هر چه زودتر با من ازدواج کنی! اینها را برای سرزنش و تهدید و تحقیر نمی نویسم...تنها میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر شکسته و خسته ای. و میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر ناتوانی.نه تحقیرت نمیکنم!نه!
احتمالا دخترت پیش اقوام اوست و منتظرت.او را در گورستان شهرش دفن کردند.فکر کنم قلب خسته و بی تابش آرام گرفته است.دخترکت هم چشم به راه است.باز گرد دکتر.نه به خاطر او،بلکه به خاطر خودت.از همان خودخواهی ذاتی استفاده کن و به خاطر خودت هم که شده برگرد.برگرد و مرا از کابوس نجات بده.کابوسِ عشق،وحشتِ نیاز...نیاز و عشق.
نمیدانم وقتی برگردی با عشقی که به تو دارم چه کنم،راستش نمیدانم عشق چیست اما هنوز در حال نگاه کردن به پنجره ی نیمه بازی هستم که دودهای ملایم سیگارش را می زدود . آن لبخند تابناک که غمی نهفته داشت با چشمانی که دختر آتش پاره ای در آن خانه ای ابدی یافته بود ،در خیالم برای همیشه نقش بسته است.جز این سه چیز بیشتری از آن روز به یاد ندارم...گویی چیز مهمتری هم آن روز نبود.این مهم نبود تو کیستی و چرا گذشته ات را از من پنهان کردی.حتی بیماری دخترش(یا واضح تر بگویم دخترتان) هم قابل حل به نظر میرسید.وقتی آن چند ساعت کنار هم بودیم دنیا جای مطمئن تری بود.حالا این امنیت نیست و من سر گردانم...دلم هوای آن چشمها و لبخند را کرده است.
*از اینکه مجبور شدم دخترک داستان را بیمار کنم متاسفم. نمیدانم چرا اینگونه شد! شاید تخیل بیمار گونه ام بدترینها را ثبت میکند...شاید چون این فقط یک داستان بی سر و ته است! بخوان و فکر کن همیشه بدتر از بد هم وجود دارد...
شانتال

