۲از اون لحظه ای که توی بازار ماهی فروش های نوشهر جون دادن ماهی ها رو دیدم تو فکر نوشتن یه داستانم!آنچنان دردناک و بی صدا مردند...و باله هایی که دم آخر چند تکون میخورد و بی حرکت می شد...
۳ کنار دریا که دراز کشیدم به طرز کاملا بی ربطی به این فکر می کردم که مسلمون ها چه رسم عجیبی دارند...مهریه! میخرند و در مواقع لازم گرو کشی میکنند!چقدر خوبه من و او مسلمون نیستیم، چقدر خوبه که اصلا محصور در ادیان نیستیم و برای درک منطقی که فاقدش هستند خودمونو بی خود عذاب نمی دیم!
۴ حرف که زیاده اما کو حس ِ نوشتن! بعد از این مسافرت دوازده نفره دلم یه مسافرت تنهایی میخواد برای رفع خستگی!! می دونم...خیلی پررو شدم!وقتی ایام به کامه ، درد باقی دنیا رسما به جناحینه!
ادامهي نوشته
پ.ن.:در حال ثبت عامیانه ی بخشی از من ِ از دست رفته هستم،ایمانم را به خوبی ها باز پس خواهم گرفت..روزی!
.jpg)
اولین باری که فهمیدم دوستم داره و اهمیت میده، لحظه ای بود که سیگارمو آتیش زد و گفت اصلا از سیگار کشیدن های من خوشش نمیاد!.نگفت سیگار نکش،هرچند اینو وقتی صمیمی تر شدیم گفت ، ولی همین که نگذاشت و نه برداشت و خیلی رک گفت که از اینکه به بدنم آسیب بزنم بدش میاد، واقعا خوشم اومد! یعنی انقدر از پررو بازی و دخالتش لجم گرفت که خوشم اومد... هرچند همون لحظه بهش اخطار دادم که چند سال پیش یکی بهم گفت اون مانتوی سبز ارتشی ِ خیلی کوتاه و تنگ ُ نپوش و این آخرین خط دوستیش با من بود...اما این یکی اصلا هیچ اهمیتی نداد و تازه خیلی راحت منو متهم کرد به لجبازی و غیر منطقی بودن!.
فکر کنم ما زنها به طرز مسخره ای موجودات دیوانه ای هستیم...یا حداقل من اینجوریم! چون قابلیت لجبازی و غیر منطقی بودن من به اندازه ایه که میشه باهاش یه انقلاب مخملی راه انداخت! و در صورتیکه که طرفم بخواد درکم کنه در حد مرگ حوصله ام سر میره...با اینکه هنوز هم بعد از سه گانه ی چاق ( چای،الکل،قهوه) دود و نیکوتین مورد نیازترین عناصریه که وجود داره،ولی واقعا در حال کنترل خودم هستم...انقدر که فقط بعد از الکل سیگار آتیش می زنم و این عادت ِ مزخرف ِ (( هر وقت اعصابم بهم ریخته یا میخوام فکر کنم باید سیگار بکشم)) رو از خودم دور کردم.
فکر می کنم اگه بخوام منصفانه فکر کنم یه جورایی کاملا حق داره، وقتی یه دندگی هام شروع میشه باید یه قلاده بیارن بندازن گردنم!... تازه وقتی با موهای سفیدم هیچ مشکلی نداره و می تونم سال به سال خودمو از شر رنگ مو خلاص کنم این موضوعات پیش و پا افتاده چه اهمیتی داره؟!!
پ.ن.: آخ که این روزها بدجوری هوس ِ تیغ انداختن کله افتاده به جونم! هوس یک قرار دوست جانی هم دارم با فرشته و رضا...بدجوری هم دلم لک زده برای یک برف درست حسابی!امید آنکه زمستان امسال زمستان باشد نه مثل پارسال که تنها سایه ای بود از روزهای برفی...
راستش دارم کم کم یه چیزهایی رو می فهمم...دارم می بینم که من ذاتا اهل عمل به مناسبات عرف یک جامعه ی سنتی که برای یک همسر در نظر گرفته شده نیستم، نه!! فکرهای بد بد نکنید! اون قدرها هم خطرناک نیستم ولی کارم به جایی رسیده که تقریبا بعد از هر مهمونی خانوادگی اگه بزرگترها بهم تذکر ندن این خودمم که دائم دارم به خودم میگم: تو دیگه بزرگ شدی،مثلا میخوای ازدواج کنی! یه ذره سنگین تر برخورد کن!یه اپسیلون خانومانه تر حرف بزن!اون نظریات جفنگ ِ خل خلکی ات هم که عین بالای منبر رفتنه رو هم جمعش کن! ای بابا!! آخه این چه طرزشه دختر جان!آدم توی تولد خواهر شوهر بعد از اینش، انقدر جیم بالانس می زنه و از سر و کول کادوها بالا میره که همسر بعد از این جانش هم بهش بخنده؟!...به خدا اینها رو که دارم می نویسم یه چشمم اشکه یه چشمم خنده! جدی اعصابم از دست همه چیز بهم ریخته... این جریان بسیار ساده و بدون پیچیدگیه: توی این مام وطن ،وقتی تاهل پیشوند اسم آدم میشه ، نگاه همه ی آدمها (متاسفانه و بالا استثنا همه ، حتی شما دوست عزیز!) دنبال یه تغییر محسوس در رفتار فرد تازه تاسیس(!) می گرده...در حالیکه شانتال نمی فهمه واقعا داشتن یه رابطه ی متاهلانه(!) چه ربطی به شخصیت آدم داره؟ مگه هر کسی مستقل از زندگی مشترکی که پیدا میکنه برای خودش موجودیت نداره؟ من اگه بخوام یه طور جدید رفتار کنم که دیگه من نیستم!من یعنی همه ی حرفهایی که رک می گم، همه ی حسهایی که بروز می دم حتی همین گریه های لحظه ای،یعنی همین ناخنهایی که هم از ته گرفته شده هم لاک سیاه داره!!! یعنی همین خل و چلی که قصد آدم شدن نداره...این همه آدم چه گلی به سر خودشون زدند؟!آی آدمها شما خوشبختید؟؟
و اما چه نیازی به ازدواج؟ خیلی دوست داشتم رابطمون رو( که صادقانه اعتراف می کنم که اصلا تصوری از تموم شدنش ندارم) به همین شکلی که هست نگه داریم و وارد مقولاتی نظیر ثبت محضری و بد تر از اون انکحت ُ ونکحکت ُ نکنیم...ولی حیف! دنیای اطراف من که هر چقدر هم بکوشم باز نمی تونم از زیر بار ِ تمام تحمیلاتش فرار کنم تا کجا چنین چیزی رو می پذیره؟ چه نیازی به ازدواجه؟از نظر شانتال هیچ نیازی به ازدواج نیست و از صمیم قلب آرزو می کنه یه روزی توی این مام ِ وطن زندگی به گونه ای دلپذیرتر پیش بره... شانتال خسته است، تمرین خانوم شدن گاهی خیلی سخته و بدتر از اون حسیه که بهش میگه یه وقتهایی مایه ی آبرو ریزی همسر بعد از این جانشه! ناگفته نماند که شانتال در کوه ساختن یک کاه مشکل تخصص بسیار دارد...بیچاره همسر جان بعد از اینش!

نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) می باشد...شناسنامه بعضی مناطق قدیمی تهران.
پ.ن.: با خوندنش یاد پلان های آغازین تا میانه ی تهران انار ندارد افتادم... و اما به نقل از رادیو فردا که خودش نوشته به گزارشی از خبرگزاری ایرنا! :شستشوی برج آزادی در پایتخت ایران پس از گذشت بیست سال قرار است روز سه شنبه آغاز شود. بگزارش خبرگزاری دولتی ایرنا، عملیات شستشوی برج آزادی بعنوان نماد دیرینه پایتخت سه ماه بطول خواهد انجامید. برج آزادی که پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ شهیاد نام داشت به انگیزه جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران ساخته شده بود.
پ.ن.:
من از تو حرف می زنم ،شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم،همین ترانه می شود
من از تو حرف می زنم ،شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم،همین ترانه می شود
۲ همراه تنی چند از اقوام جدید و دوستان رفته بودیم دماوند به صرف شَرَق (عرق و شراب!) ،خنده و روزه خواری به خصوص خوردن تخم شتر مرغ برای صبحانه!در صورتی که تخم شتر مرغ میل نکردید اصلا خودتون رو مغبون حس نکنید!دو تا شونه تخم مرغ ُ توی یه کاسه بشکنید و همینجوری هم نزده بریزید توی بزرگترین ماهتابه ای که دارید و نیمرو کنید و میل کنید!طبیعتا نصف بیشترش خام خواهد بود چون بزرگترین ماهیتابه های عالم هم گنجایش این همه زرده سفیده رو نخواهد داشت و صد البته هی قیافه ی یه شتر مرغ میاد جلوی چشمتون و اعصابتون نوک نوکی میشه!شایان ذکر است برای شکستن این تخم دایناسورانه احتیاج به یک عدد چکش و میخ دارید!به اضافه ی یک همسر بعد از این که سر ساعت ۷ صبح از سر بد بخوابی پاشه بره توی آشپزخونه تَق تَق بزنه رو تخم شتر مرغه و همه رو دسته جمعی بیدار کنه! آنچنان بو و برنگی هم توی ساختمون راه انداختیم که به قول یکی از دوستان،همسایه هامون به این نتیجه رسیدند که ما نه تنها داریم سر صبحی روزه خواری می کنیم،که داریم گه خوری می کنیم!!!
۳ یه بار شانتال تو زندگیش وایساده بود پای سینک ظرفشویی عین خانمهای باکفایت ظرف و ظروف آش خوری رو می شست که از بد اقبالیش هانیل بهش زنگ میزه و کلی به خانوم شدن شانتال می خنده!!ای خدا... آدم سگ بشه اما خانوم نشه!!
۴ تازه فهمیدم این فر طبیعی موهای من اسمش فر تلفنیه!چون شبیه فنرهای گوشی تلفنه!!اینم شد اسم؟!واقعا چی ِ من به آدمیزاد رفته؟! دیگه همین دختر تلفنی نشده بودیم که شدیم!!!
۵ و زندگی یعنی سوژه های دائمی برای داستان هایی که خواهم نوشت...
ادامهي نوشته
