تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:24، دوشنبه سی ام شهریور 1388
دست ِ خسته
دلم برای خودش ویالون می زند و مرا ببوس می خواند و خوشحالی می کند!دلم که بخواهد باز دلم را بازی می دهد...فرناز را که دیدم سخت احساس کرختی کردم!انگار مخدری به من تزریق شده است تا بی خیال از همه جا حرف از یک دوست داشتن قدیمی بزنم...و چقدر ذوق مرگ شدم که نه تعجب را در نگاهش دیدم نه فضولی را! اگر وقت مجال می داد تمام ناگفته های شرم آور این زندگی سگی اما دوست داشتنی را رو می کردم!بس که این دخترک چشم سبز حرف می زند و حرف می طلبد! بعد هم من می مانم و کلی انتظار تا باز کِی بیاید و این بساط ِ کافی شاپ و قهوه و سیگار و حرف ُ راه بندازیم و از فروغ و بیضایی و تقوایی شروع کنیم و به تن هایی که پایانشان وصل بود ختم کنیم... قدم زنان از چهار پاسداران فارغ از خودم می رسم به پمپ بنزین دیباجی که آن دوست قدیمی را می بینم،تصادفا...سلام و چه خبر و کی عروس می شی به سلامتی، تمام چیزهایی ست که رد و بدل می کنیم و من تمام مدت به این فکر می کنم که چقدر گرسنه ام! و چقدر دلم برای نیمچه دعوا با نامزد بعد از این تنگ شده است تا طعم ِ خوش آشتی را مهمان ِ آخر شبم کنم!قهر که می کند چه کودکانه اعلام می کند: قهرم نازمو بکش! آن وقت دلم غنج می زند که نیشگونش بگیرم و صورتش را غرق ِ بوسه کنم تا شاهد ِ دوست داشتنی ترین آشتی دنیا باشم... عاشق داستان ِ  "قصه ی مادر بزرگ" نسرین شدم!شاید چون در کرختی کامل بعد از سفر قسمت آخری رو خوندم و دلم برای مادر بزرگ گرفت ، شاید تنها دلیلی که وادارم کرد امروز از شهر کتاب "نورثنگر ابی" جین آستین رو بخرم همین حس و حال ِ عشقهای خوش قاعده ایست که قرنها پیش عمرشون به سر اومده...نمی دونم چند بار اما هزار بار بیشتر  کنار  دریا ترانه ی فرنگیس ِ قمیشی رو گوش کردم و  یاد شمعدونی های قرمز ِ فرنگیس بانو افتادم! دریا هم کلی دریا رو به خاطرم آورد...اصلا از شما چه پنهان دلم دوستانم رو میخواهد!حتی آن ها که مدتها ست یادی از این گذرگاه انباشته از بوی سیب نمی کنند...ببخشید اگر بعد از خواندن وبلاگتان رد پایی نمی گذارم تا خاطرتان را جمع کنم که بخشی از من شش دانگش بی برو برگشت واژه به واژه ی شما را می بلعد! مساله اینجاست که دستم به کامنت نویسی نمی رود...دستم عجالتا خیلی خسته است!
شانتال
23:29، یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
چهار پاره
۱با چنان اکراهی کامپیوتر ُ بعد از چند روز روشن کردم که خودمم موندم توش!بعد از اون همه خنده و مستی و بوی دریا و جمع ِ دوستانه انگار این من نیستم که رفته بودم... هر چند خواب آلوده تر از قبل برگشتم اما این مستی کجا و آن خمودگی کجا!

۲از اون لحظه ای که توی بازار ماهی فروش های نوشهر جون دادن ماهی ها رو دیدم تو فکر نوشتن یه داستانم!آنچنان دردناک و بی صدا مردند...و باله هایی که دم آخر چند تکون میخورد و بی حرکت می شد...

۳ کنار دریا که دراز کشیدم به طرز کاملا بی ربطی به این فکر می کردم که مسلمون ها چه رسم عجیبی دارند...مهریه! میخرند و در مواقع لازم گرو کشی میکنند!چقدر خوبه من و او مسلمون نیستیم، چقدر خوبه که اصلا محصور در ادیان نیستیم و برای درک منطقی که فاقدش هستند خودمونو بی خود عذاب نمی دیم!

۴ حرف که زیاده اما کو حس ِ نوشتن! بعد از این مسافرت دوازده نفره دلم یه مسافرت تنهایی میخواد برای رفع خستگی!! می دونم...خیلی پررو شدم!وقتی ایام به کامه ، درد باقی دنیا رسما به جناحینه!

شانتال
1:40، یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
افکار نامه ی شیخ شانتال ِ دماوندی اراکی تهرانی یزدی خوانساری / 2
من لذت می برم و زمانی که در حال لذت بردن از زندگی هستم احساس گناه نمی کنم که چرا عده ای ازش لذت نمی برند و عصا قورت دادگی رو نوعی فضیلت می دونند ...همین که توانایی خندیدن به هر کس و هر چیزی رو دارم لذت بخشه و تازه لذت های دیگه ای هم هست که دوران بلوغ شروع به کشفشون کردم و این کشف همچنان در حال ادامه یافتنه! بزرگترین لذت من لحظه ایه که با ترس دست از خودسانسوری بر می دارم و پیه سرزنش ها رو به جان می خرم! من در کمال خودخواهی الهه ی گناهم...

شانتال
1:17، شنبه بیست و یکم شهریور 1388
آخرین بار
برای تو که آخرین بار، ده سالم بود که دیدمت و تنها خاطره ی شفاف من از سالهایی هستی که خانه ها بوی شمعدانی می داد...با عروسکت که کز کرده بودی گوشه ی اتاق و خنده هایی که فراموش کرده بودی...مرا ببخش اگر داستانت را دستمایه ی تخیلات دیوانه وار خود کردم،هر چند که می گویند امروز، حال تو بسیار شبیه داستان من بود، امید آنکه پایانت از پایان من بسیار دور باشد...داستانی در ادامه ی نوشته!


ادامه‌ي نوشته
شانتال
19:58، سه شنبه هفدهم شهریور 1388
افکار نامه ی شیخ شانتال ِ دماوندی اراکی تهرانی یزدی خوانساری / 1
 هنوز هم فکر می کنم همه ی آدمها خوبند مگر روزی که خلافش ثابت بشه...همه خوبند و بدیهاشون از سر ضعف های ناچیزه،از همون ضعفهایی که هممون داریم.

پ.ن.:در حال ثبت عامیانه ی بخشی از من ِ از دست رفته هستم،ایمانم را به خوبی ها باز پس خواهم گرفت..روزی!

شانتال
19:23، شنبه چهاردهم شهریور 1388
انتظار روز برفی

 اولین باری که فهمیدم دوستم داره و اهمیت میده، لحظه ای بود که سیگارمو آتیش زد و گفت اصلا از سیگار کشیدن های من خوشش نمیاد!.نگفت سیگار نکش،هرچند اینو وقتی صمیمی تر شدیم گفت ، ولی همین که نگذاشت و نه برداشت و خیلی رک گفت که از اینکه به بدنم آسیب بزنم بدش میاد، واقعا خوشم اومد! یعنی انقدر از پررو بازی و  دخالتش لجم گرفت که خوشم اومد... هرچند همون لحظه بهش اخطار دادم که چند سال پیش یکی بهم گفت اون مانتوی سبز ارتشی ِ خیلی کوتاه و تنگ ُ نپوش و این آخرین خط دوستیش با من بود...اما این یکی اصلا هیچ اهمیتی نداد و تازه خیلی راحت منو متهم کرد به لجبازی و غیر منطقی بودن!.
فکر کنم ما زنها به طرز مسخره ای موجودات دیوانه ای هستیم...یا حداقل من اینجوریم! چون قابلیت لجبازی و غیر منطقی بودن من به اندازه ایه که میشه باهاش یه انقلاب مخملی راه انداخت! و در صورتیکه که طرفم بخواد درکم کنه در حد مرگ حوصله ام سر میره...با اینکه هنوز هم بعد از سه گانه ی چاق ( چای،الکل،قهوه) دود و نیکوتین مورد نیازترین عناصریه که وجود داره،ولی واقعا در حال کنترل خودم هستم...انقدر که فقط بعد از الکل سیگار آتیش می زنم و این عادت ِ مزخرف ِ (( هر وقت اعصابم بهم ریخته یا میخوام فکر کنم باید سیگار بکشم)) رو از خودم دور کردم.
فکر می کنم اگه بخوام منصفانه فکر کنم یه جورایی کاملا حق داره، وقتی یه دندگی هام شروع میشه باید یه قلاده بیارن بندازن گردنم!... تازه وقتی با موهای سفیدم هیچ مشکلی نداره و می تونم سال به سال خودمو از شر رنگ مو خلاص کنم این موضوعات پیش و پا افتاده چه اهمیتی داره؟!!

پ.ن.: آخ که این روزها بدجوری هوس ِ تیغ انداختن کله افتاده به جونم! هوس یک قرار دوست جانی هم دارم با فرشته و رضا...بدجوری هم دلم لک زده برای یک برف درست حسابی!امید آنکه زمستان امسال زمستان باشد نه مثل پارسال که تنها سایه ای بود از روزهای برفی...

شانتال
1:28، شنبه چهاردهم شهریور 1388
تریبون ِ احساسی زنی که کم کم می پذیرد!
چرا؟چه نیازی به ازدواجه؟
 راستش دارم کم کم یه چیزهایی رو می فهمم...دارم می بینم که من ذاتا اهل عمل به مناسبات عرف یک جامعه ی سنتی که برای یک همسر در نظر گرفته شده نیستم، نه!! فکرهای بد بد نکنید! اون قدرها هم خطرناک نیستم ولی کارم به جایی رسیده که تقریبا بعد از هر مهمونی خانوادگی اگه بزرگترها بهم تذکر ندن این خودمم که دائم دارم به خودم میگم: تو دیگه بزرگ شدی،مثلا میخوای ازدواج کنی! یه ذره سنگین تر برخورد کن!یه اپسیلون خانومانه تر حرف بزن!اون نظریات جفنگ ِ خل خلکی ات هم که عین بالای منبر رفتنه رو هم جمعش کن! ای بابا!! آخه این چه طرزشه دختر جان!آدم توی تولد خواهر شوهر بعد از اینش، انقدر جیم بالانس می زنه و از سر و کول کادوها بالا میره که همسر بعد از این جانش هم بهش بخنده؟!...به خدا اینها رو که دارم می نویسم یه چشمم اشکه یه چشمم خنده! جدی اعصابم از دست همه چیز بهم ریخته... این جریان بسیار ساده و بدون پیچیدگیه: توی این مام وطن ،وقتی تاهل پیشوند اسم آدم میشه ، نگاه همه ی آدمها (متاسفانه و بالا استثنا همه ، حتی شما دوست عزیز!) دنبال یه تغییر محسوس در رفتار فرد تازه تاسیس(!) می گرده...در حالیکه شانتال نمی فهمه واقعا داشتن یه رابطه ی متاهلانه(!) چه ربطی به شخصیت آدم داره؟ مگه هر کسی مستقل از زندگی مشترکی که پیدا میکنه برای خودش موجودیت نداره؟ من اگه بخوام یه طور جدید رفتار کنم که دیگه من نیستم!من یعنی همه ی حرفهایی که رک می گم، همه ی حسهایی که بروز می دم حتی همین گریه های لحظه ای،یعنی همین ناخنهایی که هم از ته گرفته شده هم لاک سیاه داره!!! یعنی همین خل و چلی که قصد آدم شدن نداره...این همه آدم چه گلی به سر خودشون زدند؟!آی آدمها شما خوشبختید؟؟
و اما چه نیازی به ازدواج؟ خیلی دوست داشتم رابطمون رو( که صادقانه اعتراف می کنم که اصلا تصوری از تموم شدنش ندارم) به همین شکلی که هست نگه داریم و وارد مقولاتی نظیر ثبت محضری و بد تر از اون انکحت ُ ونکحکت ُ نکنیم...ولی حیف! دنیای اطراف من که هر چقدر هم بکوشم باز نمی تونم از زیر بار ِ تمام تحمیلاتش فرار کنم تا کجا چنین چیزی رو می پذیره؟ چه نیازی به ازدواجه؟از نظر شانتال هیچ نیازی به ازدواج نیست و از صمیم قلب آرزو می کنه یه روزی توی این مام ِ وطن زندگی به گونه ای دلپذیرتر پیش بره... شانتال خسته است، تمرین خانوم شدن گاهی خیلی سخته و بدتر از اون حسیه که بهش میگه یه وقتهایی مایه ی آبرو ریزی همسر بعد از این جانشه! ناگفته نماند که شانتال در کوه ساختن یک کاه مشکل تخصص بسیار دارد...بیچاره همسر جان بعد از اینش!
شانتال
1:18، سه شنبه دهم شهریور 1388
ته ران / تهران

 نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) می باشد...شناسنامه بعضی مناطق قدیمی تهران.

پ.ن.: با خوندنش یاد پلان های آغازین تا میانه ی تهران انار ندارد افتادم... و اما به نقل از رادیو فردا که خودش نوشته به گزارشی از خبرگزاری ایرنا! :شستشوی برج آزادی در پایتخت ایران پس از گذشت بیست سال قرار است روز سه شنبه آغاز شود. بگزارش خبرگزاری دولتی ایرنا، عملیات شستشوی برج آزادی بعنوان نماد دیرینه پایتخت سه ماه بطول خواهد انجامید. برج آزادی که پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ شهیاد نام داشت به انگیزه جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران ساخته شده بود.

 

 

شانتال
21:27، شنبه هفتم شهریور 1388
زمانه ی نا آشنا
خاک آشنا را که دیدم حس کردم در حال دیدن تکه هایی از یک فیلم زیبا هستم...راستش تکه های تقریبا نازیبای یک فیلم زیبا را! بخش های جذابش را بریده اند و قایم کرده اند!چرا؟؟ اوج تکه تکه شدن فیلم زمانی بود که کسی دستگیر شد و استاد گریه کرد و ما نفهمیدیم آن وسط چه چیزی حذف شده بود که این همه بر روح و روان ِ نقاش ِ گوشه گیر خنج زده است... این روزها دلم برای چیزهایی تنگ می شود، یکی از آنها دیدن یک فیلم ِ خوب در سینماست.یک فیلم وطنی...آخرینش درباره ی الی بود،دوستش داشتم. دلم برای مادر بزرگم هم تنگ می شود و در قبرستان بر سر مزارش مسخره بازی در میاورم تا پیش ِ دوستان گریه و زاری راه نیاندازم...دلم تنگ شده است برای روزهای خوب و معمولی قبل از انتخابات، به استثنای اینکه او را قبل از این جریانات نداشتم ولی این ماجراها ربطی به یکی شدن مسیر ما نداشت ، به روزهای بدی که گذشت هیچ چیز را مدیون نیستم... در عوض این زمانه ی گند چیزهای زیادی به ما مدیون است...

 

پ.ن.:

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم ،شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم،همین ترانه می شود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم ،شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم،همین ترانه می شود

 

 

شانتال
1:39، شنبه هفتم شهریور 1388
5 گانه به نیت 5 تنی که رفتند شَرَق خوری!
۱ رسما به فنا رفتم!امشب در حالیکه با عشق و علاقه ی بیش از حد کنار همسر بعد از این نشسته بودم خیلی ریلکس و بی خیال ایشون و باقی اعضای خانوده ام رو در دیدن سریال جومونگ همراهی کردم!!من...جومونگ... اینم یه بخشی از زندگیه الهام!باورش کن! بالاخره دوتا تو کوتاه میای چهارتا اون!!

۲ همراه تنی چند از اقوام جدید و دوستان رفته بودیم دماوند به صرف شَرَق (عرق و شراب!) ،خنده و روزه خواری به خصوص خوردن تخم شتر مرغ برای صبحانه!در صورتی که تخم شتر مرغ میل نکردید اصلا خودتون رو مغبون حس نکنید!دو تا شونه تخم مرغ ُ توی یه کاسه بشکنید و همینجوری هم نزده بریزید توی بزرگترین ماهتابه ای که دارید و نیمرو کنید و میل کنید!طبیعتا نصف بیشترش خام خواهد بود چون بزرگترین ماهیتابه های عالم هم گنجایش این همه زرده سفیده رو نخواهد داشت و صد البته هی قیافه ی یه شتر مرغ میاد جلوی چشمتون و اعصابتون نوک نوکی میشه!شایان ذکر است برای شکستن این تخم دایناسورانه احتیاج به یک عدد چکش و میخ دارید!به اضافه ی یک همسر بعد از این که سر ساعت ۷ صبح از سر بد بخوابی پاشه بره توی آشپزخونه تَق تَق بزنه رو تخم شتر مرغه و همه رو دسته جمعی بیدار کنه! آنچنان بو و برنگی هم توی ساختمون راه انداختیم که به قول یکی از دوستان،همسایه هامون به این نتیجه رسیدند که ما نه تنها داریم سر صبحی روزه خواری می کنیم،که داریم گه خوری می کنیم!!!

۳ یه بار شانتال تو زندگیش وایساده بود پای سینک ظرفشویی عین خانمهای باکفایت ظرف و ظروف آش خوری رو می شست که از بد اقبالیش هانیل بهش زنگ میزه و کلی به خانوم شدن شانتال می خنده!!ای خدا... آدم سگ بشه اما خانوم نشه!!

۴ تازه فهمیدم این فر طبیعی موهای من اسمش فر تلفنیه!چون شبیه فنرهای گوشی تلفنه!!اینم شد اسم؟!واقعا چی ِ من به آدمیزاد رفته؟! دیگه همین دختر تلفنی نشده بودیم که شدیم!!!

۵ و زندگی یعنی سوژه های دائمی برای داستان هایی که خواهم نوشت...

 

شانتال
23:18، سه شنبه سوم شهریور 1388
تبعیدی
مشغول تمرینم مثلا!تمرین برای طولانی تر نوشتن...فعلا که مثل خری که در گل گیر می کند این تخیل و قلم من هم گیر کرده است...اساسی! تبعیدی شاید روزی بشود یک داستان ِ کمی بلند و روزگاران بعد،بلندتر!...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
22:34، دوشنبه دوم شهریور 1388
not a girl
برنامه ریزی می کنم و گند می زنم! امروز باید به دوستانم زنگ بزنم..به مهربانو و فرنگیس و آزاده...به هانیل و آیینه و فرشته...به فرناز و فاطمه و لوییز ... مریم هم باید بتماسم امروز! و پردیس را بگو!! پگاه و زهرا نیز... و غرق در داشتن دوستانی می شوم که اغلب دیده و بعضا ندیده ،سرشار از داشتنشانم.این همه دوست ِ همجنس از فضایی چنین ناجنس بسیار خواستنی ست.کسانی که مرا قبل از هر چیزی خواندند و به دوستی انتخاب کردند تا تصادفا از سر یک هم نیمکت نشینی یا همکاری...باز هم گند زدم!روز تمام شد و من به کسی زنگ نزدم!باز در خیالات ِ دخترانه ی دختری که دوست داشتن را زندگی می کند غرق شدم! دلم کوه رفتن خواست از آن مدل ها که همه فقط از جنث اناث باشند...دلم المیرا را خواست تا آقای شیر ُ توی ولیعصر بپیچونیم و چند ماهی بخندیم به این کار ِ بی سر و ته! یا سید خندان و دسته گلی که با عشق به او تقدیم شد و بین ما تقسیم! دلم چند دوست قدیمی خواست...بعد هم زیر باران بزنم زیر آواز که I'm not a girl noy yet a woman و فراموش کنم که از باران متنفرم! چرا که فصل باران نزدیک است...

شانتال