تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
22:36، چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
حرف نزدن در سه سوت
۱ راستی چی می شد...چی می شد هیچ کدوم از شماهایی که اینجا رو می خونید،منو نمی شناختید؟ فرناز از اون privacy هات به من بده! از اون سفت و سختهاش!یعنی اوضاع یه جوری شده که واقعا نمی تونم هر چی توی ذهنمه اینجا بنویسم.ولش کن...مهمونی ِ فردا شبو عشقه!

۲  همینجوری محض خنده برید توی گوگل و توی باکس سرچ فقط تایپ کنید ah !!

۳ دموکراسی یعنی تو حق انتخاب داری اما اگر مرا انتخاب نکنی خیلی بی ادبی! چند وقتی ست شاهد این نوع از دموکراسی بی بدیل در سطح وسیعی هستم...از زندگی شخصی بگیر تا غیر شخصی! خیلی خوشم میومد از خاله زنک بازی و خاله زنک نوشتن ، دارم بهش مبتلا هم می شم! در حال عبورم...عبور از یک مرحله ی جدید...

شانتال
12:0، سه شنبه سی ام تیر 1388
درباره ی الهامی که الی هم میخوانندش
بهت می گم: گل برام فرستاده،چه عکس العملی نشون بدم؟.می گی: تقصیر تو نیست که اون باور نکرده،ولی خودت باید حلش کنی.زنگ می زنم بهش تا بابت گلها تشکر کنم و بگم تموم شد باور کن،اما بعد از تشکر دلم براش می سوزه...هیچ وقت نمی خواستم دلم براش بسوزه،حتی وقتهایی که مطالبش رو میخوندم هم دلم براش نمی سوخت...از وقتی شناختمش مطمئن بودم آدمی نیست که اینقدر زود خودشو ببازه،که بذاره دل بقیه براش بسوزه،که همیشه محکمه...انقدر که ازش یاد گرفتم بعد ۶ ماه بالاخره خودمو جمع و جور کنم، بهش گفته بودم دوستت دارم چون دوستش داشتم،چون دوستش دارم و چون دوستمه اما عاشقش نبودم،هیچ هیجان عاشقانه ای براش نداشتم با این حال واژه به واژه ی عاشقتم،عاشقتم رو یه جوری گذاشت توی دهنم که یه روزی فکر کردم عاشقش شدم،که بهش گفتم عاشقت شدم.بعد که فهمیدم عاشقش نیستم، نفهمید که از اول هم عاشقش نبودم و دوستی رو با عشق اشتباه گرفته بودم.بس که دوستی و عشق برای آدم افسرده شبیه همه،و من اون روزها واقعا افسرده بودم...لودگی و سرخاب سفیداب رو قاطی هم کرده بودم تا کسی نفهمه چقدر خسته ام و بعد که خوب شدم دیدم برام دوست خوبیه اما فقط همین...نه مثل عشق یه زن به مرد،نه یه تکیه گاه عاشقانه...همون روز که توی تراس گفتی چند ساله میخوام ببوسمت فهمیدم از چند سال پیش منتظر امروز بودم،حتی وقتی بهت گفتم که یکی هست که خیلی بهم محبت کرده و حالا وقتشه برای جبرانش بهش متعهد بمونم. بعد که بوسیدمت فهمیدم اون آدم رو هیچ وقت بیشتر از یه دوست نمی تونم دوست داشته باشم... گفتم می ترسم آهش منو بگیره ، بعد یاد اون روزی افتادم که گفته بود من هر چیزی رو که بخوام میتونم از زبون هر کی بکشم بیرون و فهمیدم آره! میخواست ازم عاشقتم رو بشنوه که شنید،خود کرده اش را خودش باید تدبیر کنه...

پ.ن.: هنوز هم بعد از چند هفته در گیر ِ درباره ی الی هستم. شاید چون خودم به عنوان یک الهام یک الی محسوب می شم!شاید چون آدمهایی این مدت بدون اینکه منو بشناسند به واسطه ی دلسوزی ای که برای اون داشتند منو قضاوت های ناجور کردند، شاید چون خاله زنک ها از احمدی نژاد و طرفدارانش هم چندش آور ترند...

پ.ن.: هر روز وبلاگ دوستان رو از صفحه ی مطالب دوستان باز می کنم و میخونم اما توی مود ِ کامنت گذاشتن نیستم...حالم خوبه،این روزها خوبه...

شانتال
0:7، پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

یاد ملی پوشان ِ تیم ملی ِ جودو نوجوانان گرامی باد

شانتال
1:48، دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
شانتال،چادر و قُم
چند روز پیش برای سفر یک روزه به قم رفتیم...سالگرد ِ یکی از اقوام.
تا به حال قم نرفته بودم و راستش داشتم می مردم از کنجکاوی که این واتیکان ِ اسلامی رو از نزدیک ببینم! تصمیم گرفته بودم که چادر سر کنم تا هم همرنگ جماعت شوم و هم این چادر عربی ِ سوغات مکّه به یه درد بخوره! دوست جانمان تا فهمید چادر قرار است سر کنیم آن هم از نوع عربی کلی خندید و رگ غیرتش باد کرد که خیلی هم حرکت س.ک.س ی و زیباییست!مخصوصا وقتی که باد میخوره و بالا می ره!حالا بیا و توضیح بده که عزیز من زیرش بیکینی نمی پوشم که!مانتو روسری دارم...
خلاصه اینکه شانتال در کمال خنگیت فهمید که مرز تصورات جنسی آقایان بسیار نامحدود و جالب است و اصلا مرزی ندارد و به نوعی همه ی ایران سرای مردان است!
قبل از رفتن به مراسم ،رفتیم سر خاک ِ خاله ی مامان...خاله عزیز چهل سال پیش از این درست چهل روز پس از زایمانش فوت کرد و از آنجا که شهر قم روزگاری بسیار شان و منزلت در نزد مردم به خصوص مومنین بازاری داشت، خاله ی ته تغاری ِ جوان مرگ شده ی مادرم را در قبرستان ابوحسین ِ قم دفن کردند.شانتال از اوتول پدر جانش پیاده همی گشت و چادر را برداشت،ولی چند ثانیه طول کشید تا سر و تهش را تشخیص دهد!به هر حال چادر عربی کمی سر و ته داره به نسبت این چادرهای معمولی! از چادرهای جدید موسوم به چادر ملّی اطلاعات زیادی در دسترس نیست جز اینکه توی تن بعضیا بسیار شیک جلوه میکنه... خلاصه همین که سرش کرد زرتی شالش افتاد! اومد شال ُ درست کنه چادر افتاد،چادر ُ درست کرد اما رفت زیر پاشنه ی کفش و داشت از عقب پرت می شد!بساط جالبی بود و همچنان شانتال مصرانه چادر را تا قبرستان حمل کرد و مشغول گشتن سنگ ها برای پیدا کردن سنگ قبر ِ ((همسری مهربان و مادری از دست رفته)) شدند...خیلی گشتیم اما پیدا نکردیم!
وقتی دوباره سوار اوتول جان ِ پدر جان شدیم تا به مقصد اصلی و مراسم سالگرد برسیم،پدر جان بسیار به شانتال اصرار کردند که بی خیال چادر شه! شانتال هم بی خیال چادر شد ولی از شما چه پنهان این اهل ِ قم بدجوری زن بی چادر را نگاه می کنند!هر چقدر هم که مانتو و شال ِ شانتال پوشیده و سنگین بود و صورتش تقریبا عاری از هرگونه آرایش باز حس می کرد هزاران چشم هیز در حال تخمین زدنشه!
از جاذبه های توریستی شهر قم می توان به آخوند موتور سوار،آخوند پیاده،آخوند بی عمامه و آخوند سیگاری اشاره کرد!در عین حال طبق شواهد و قرائن مردم قم یا به دکتر نژاد رای دادند یا اصولا هیچ اعتقادی به انتخابات ج.ا.ا ندارند...در همین راستا شانتال با چند طرفدار دکتر نژادی که آن ها هم از مهمانان بودند همسفره گشت و بسی خندید!! ولی بیشتر از همه از دست صابخونه خندید که به هیچکس رای نداده بود و همه رو سر کار می ذاشت!!
فاصله ی قم تا تهران به اندازه ی سی track گلچین شده از ترانه های هایده است و برای مفرح تر شدن راه بازگشت می تونید چند بطری آب معدنی هم بخرید! از سوهان نیز غافل نشوید... خداییش خوشمزه است! در ضمن تا اینجا که اومدید اگه اعتقادی دارید برای فامیل مرحوم شده ی ما که دومین سالگرد فوتش بود فاتحه ای بفرستید که مرد خوبی بود...

پ.ن.: در ادامه ی بحث شیرین حجاب و چادر و تخیل نامحدود مردان و شیطنتهای کلامی دوست جان ِ بنده(!) بخوانید افاضات سایت رجا نیوز را:حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است!!

شانتال
1:15، شنبه بیستم تیر 1388
باز پس داده
بیست و یک سال قبل ،یه عصر گرم تابستون یه دختر ۵ ساله نشسته بود توی ایوون و ماست و نخود پلو رو قاطی می کرد و زیر لب غرغر می کرد که ناهارشو دوست نداره.اون طرف تر ، لب نرده های کوتاه ایوون یه پسر ۲ ساله ی کنجکاو و شیطون داشت ورجه وروجه می کرد و مادرشون همون نزدیکی ها پای چرخ خیاطی نشسته بود به دوخت و دوز.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... پسر بچه از نرده ها بالا رفت،تا خواهرش اومد جیغ بزنه و مادرش بفهمه ،بچه از دو طبقه پرت شده پایین و یکی از موزاییک های کف حیاط هم از شدت ضربه شکست... دختره جیغ میزد،مادرش نفهمید چه طور اونو سپرد به همسایه و پسر بی هوشش رو زد زیر بغل و د ِ بدو بیمارستان...نیم ساعت بعد بابای از همه جا بی خبر اومد خونه،محل کار ثابتی نداشت تا تلفن داشته باشه و موبایل هم هنوز سهم استفاده ی عمومی جهان سومی ها نشده بود.دختره که از وحشت و لرز نشسته بود گوشه ی خونه ی همسایه ، با شلوار جینی که پشت و رو پاش کرده بود (!) جیغ زد: بابا محمد مُرد!

... اما محمد نمرد!زنده موند،معجزه شده بود که کوچکترین آسیبی بهش وارده نشده بود.حتی یک خراش! دکترها ریخته بودن روی سر بچه ی دو ساله و انواع و اقسام  ِ عکسها و آزمایشات رو ازش گرفتند تا مرخصش کنند و فردا اون شب بچه ی باز پس داده شده توی اتاق مادر و پدرش،کنار دست مادرش خوابیده بود و دختره داشت از حسادت این محبت قلمبه شده ی بزرگترها نسبت به پسرک خفه می شد!! هر دوشون بزرگ شدند،انقدر که امروز یعنی بیستم تیر ماه ۸۸ روز عقد کنونشه و دختره داره واقعنی میشه خواهر شوهر! هر چند از شما چه پنهان که حس و حال شاد بودن از دل دختره پر کشیده...دلش می خواست روزگار اینجوری با اون و هموطناش این قدر بد تا نمی کرد که حتی برای روز عقد برادرش هم دیگه حس و حالی نداره...دلش فراموشی میخواد این دختره!

شانتال
1:58، جمعه نوزدهم تیر 1388
دفاع ِ بد به از انتقاد ِ خوب!

آیا BBC شعبه ی جدید صدا و سیمای ض.ر.غ.ا.م.ی در ممکلت خارج است؟!متوجهید که...لینک

پ.ن.: هی از پشت صحنه به بنده اشاره می کنند که این حرف ها رو نزن! خوب دارم خفه می شم از حرف نزدن...با چندتن از هواداران دکترنژادی هم سفره گشته بودم،آن قدر خندیدم که هنوز در حال ویبره زدنم!!این حقیقت است که برای خراب کردن وجه کسی لازم نیست خوب از او انتقاد کنید،یک دفاع بد کار را تمام می کند! و او چه طرفداران بدی دارد....

شانتال
0:57، پنجشنبه هجدهم تیر 1388
دست ِ سرخ ِ مسلط!
تنها شهید ِ تیر ماه ِ ۷۸ عزت ابراهیم نژاد بود... همینطوری گفتم دور هم باشیم!

پ.ن.:آری از خون پهنه ی برزن و میدان سرخ است

شانتال
20:18، سه شنبه شانزدهم تیر 1388
طهران انار ندارد :(

روزگارتان کسل کننده و غمبار شده است؟هجم سانسور و خفقان در حال جر دادن اعصابتان است؟آری؟!اگر اینگونه است حتما و حتما بروید به تماشای کمدی درام موزیکال مستند عشقی تجربی  ِ طهران انار ندارد .
دوست داشتم بنویسم مستند تهران انار ندارد هجو نامه ای ست کمدی در باب سنت و مدرنیته مردم تهران تا مطلبم حسابی با کلاس شود!ولی حقیقتا این طور نیست...این فیلم با داشتن جوایزی نظیر سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از جشنواره ی فجر و تندیس زرین بهترین کارگردانی از خانه ی سینما شاید فیلم خاص پسندی تلقی شود - که قویا معتقدم جوایز تمشکین و زرشکین جشنواره های داخلی به درد عمه جانمان هم نمی خورد! - اما به تنهایی بی هیچ شاهکار خاصی در تصویر و صدا و با یک روایت خطی و ساده و طنز آمیز به گونه ای زندگی پایتخت نشینان را به نقد می کشد که پس از هر خنده دلت برای خودت می سوزد که از ساکنین چنین باغ وحشی هستی! تعریفش نمی کنم تا بروید به تماشا....هر چه زودتر بروید چون در عجبم که چگونه چنین فیلمی دز چنین زمانه ای مجوز اکران گرفته است-ظاهرا دوسال برای گرفتن این مجوز خون جگر خورده اند! - شاید به زودی فید و محو شود...تیتراژ پایانی هم ترانه ی جبر جغرافیایی از محسن نامجو بود... اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی: ای عرش کبرایی چیه پس تو سرت؟/ کی با ما راه میایی جون مادرت

پ.ن.:معرفی مستند «تهران انار ندارد» به اسکار 2010

شانتال
1:44، سه شنبه شانزدهم تیر 1388

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

پ.ن.: ندارد

شانتال
0:16، دوشنبه پانزدهم تیر 1388
روزگاری آسمان آبی بود و چمن سبز
همینطور گرد و غبار است که در حال سیاه کردن آسمان تهران است...آسمان هم از این همه درد سیاه و کبود شده است.می گویند منشا آن بیابان های عراق است و در استانهای غرب و جنوب غرب حالت اضطراری اعلام شده است...به طوری که غبارگرفتگی شدید زندگی عادی را در استان کرمانشاه مختل کرده است. خلاصه که کم بود جن و پری،یکی هم از دیوار پرید!

پ.ن.: سبز ِ سبزم ریشه دارم / من درختی استوارم / سبز ِ سبزم ریشه دارم / در زمستان هم بهارم...شور و عشق و شادی ام را / از خدایم هدیه دارم /هر چه هستم هر چه باشم / چشمه ام پاکم زلالم...

شانتال
0:25، یکشنبه چهاردهم تیر 1388
وقتی خط میانی حذف شود...
بعضی از ایده ها محصول اتفاقات روز هستند.زاییده ی تخیلی که در واقعیتهای بی رحم روزمره حل شده و یکی از این واقعیتهای معمول جدید زندگیمون، شنود تلفن هاست.ظاهرا در مورد مشترکین همراه اول در صورتیکه در IR-TCL خط میانی حذف شده باشه یعنی این خط شنود داره و تصادفا این اتفاق برای خط یکی از دوستام افتاده...این جریان باعث شد به فکر نوشتن داستانی بیفتم در مورد شنود تلفنی و زنی که در جایگاه شنود نشسته و شاهد یک رابطه است.و اما چرا زن؟خوب معمولا زن های آنتاگونیست خیلی جذاب تر از نوع مردهاش هستند!توی همین سریال های آب دوغ خیاری هم زنهای قاچاقچی و آدم کش خیلی دلبرتر به نظر می رسند!فخیم زاده چند سال پیش یه سریال دوزاری ساخته بود که رویا نونهالی در نقش ناتاشا ،یه آدم کش حرفه ای بود،یادته؟به نظرم بین تمام مزخرفاتی که ساخته این یکی جالبتره اونم فقط واسه خاطر ناتاشا!

پ.ن.: چی می خواستم بنویسم،چی شد!

چند ساعت پس از تحریر:همه چیز در باره ی خس و خاشاک

شانتال
3:15، شنبه سیزدهم تیر 1388
privacy
پر از کلمه ام،پر از داستان.راستی چند وقته که حتی به فکر زایش یک قصه نیفتادم؟ گیج و خسته سرمو می ذارم رو میز با یه لیوان آب چرک!آب چرک یعنی شربت آبلیمو!بهش آب کثیف هم میگن،اینو جدیدا از چندتا از دوستام شنیدم...با لیوان بازی می کنم و واژه ها رو نشخوار...نه هیچ کدوم به درد نمی خوره،باید مراقب باشم تا بلند بلند فکر نکنم،آخه واژه ها مثل خدایانند،وقتی بخونیشون در فضا جاری می شند،واقعی می شند و احتمال وقوعشون چند برابر میشه... از توی کوچه ی مرفه بی دردمون-اینو جدیدا یکی از دوستام خیلی بهم میگه:ساکن کوچه ی مرفهین بی درد!- صدای فریاد الله اکبر ساعت ده بلند میشه،الله اکبر/الله اکبر و بعد بی وقفه فریاد ِ حمایت حمایت...به چراغ های خاموش و بامهای پر طنین از صدای الله اکبر نگاه می کنم و آرزو می کنم که حقیقتا یک بار هم که شده واژه ای که در فضای اطراف منتشر شده،اثر بخش باشه و به وقوع بپیونده.

پ.ن.:یادته؟شب عروسیشون بهت گفتم کی فکرشو می کرد؟انگار همه فکرشو می کردند جز من و تو! فکر کنم این همه فکر کردن داره آزار دهنده میشه...بذار کمی فکر نکنم،حس کنم،لمس کنم...تو رو و خودم رو.سه هفته است دنیامون، دنیای من ،تو و بقیه ی آدمها زیر و رو شده و گاهی زندگی عادی و خودخواهانه ی قبلیمون رو حتی نمی تونم درست به یاد بیارم. اما اعتراف می کنم دلم کمی - به قول فرناز- privacy میخواد،از نوع دو نفره اش!

شانتال
16:27، چهارشنبه دهم تیر 1388
شلمرود یا ارادون
احمدی نگو بلا بگو  بر اساس شعر حسنی نگو یه دسته گل - زنده یاد منوچهر احترامی - توسط ابراهیم نبوی ساخته و پرداخته شده است،باشد که شما هم بخوانید و بخندید،خنده ای از سر افسوس...

توي ده ارادون احمدي زار و گريون احمدي نگو بلا بگو دشمن جون ما بگو اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه نه محسن و نه كروبي، نه ميرحسين موسوي هيچكی باهاش رفيق نبود با اين همه سرمايه گند زده بود از پايه موسوي گفت: ـ احمدي مي آي قاطي آدما؟ ـ نه نمي‌يام، نه نمي‌يام ـ‌ خودتو مي‌خواي اصلاح كني؟ ـ نه نمي‌خوام، نه نمي‌خوام كروبي گفت: ـ مي‌خواي يه كم تغيير كني؟ ـ نه نمي‌خوام، نه نمي‌خوام رضايي گفت: ـ‌ اخلاقتو خوب مي‌كني؟ ـ نه نه نه، نمي‌كنم! مردم سبز نازنين مشت در هوا پا بر زمين دنبال حرف كدخدا ريخته بودن تو كوچه‌ها ـ ملت چرا رژه مي‌ري؟ ـ دارم مي‌رم كه راي بدم، ديرم شده، عجله دارم ـ ملت خوب و نازنين مشت در هوا پا بر زمين سهام مي‌دم عدالت به عمه و به خاله‌ت چك پول مي‌دم هوارتا به هركدوم هزار تا يه كمي به من راي مي‌دي؟ ـ نه كه نمي‌دم، نه كه نمي‌دم ـ چرا نمي‌دي؟ ـ‌ واسه اين كه من تميزم پيش همه عزيزم راي مي‌دم به موسوي منتخب انس و پري اما تو چي؟ الهي كه ور بپري دروغ مي‌گي، رنگ مي‌كني هركي كه حرف حق بگه، مي‌پري و جنگ مي‌كني اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه در وا شد و شيخ ما اومد و شد كانديدا غرغر زنون، گردش كنون اومد و اومد پيش احمدي ـ آقا كروبي، كه خوبي به نفع من كنار مي‌ري؟ غلومي اومد: ـ‌ قوقولي قوقو، قوقولي قوقو برو خونه‌تون، بچه‌ي پررو اين شيخ ريزه ميزه ببين چه‌قدر تميزه اومده از لرستون حسابي تيز تيزه اما تو چي؟ از دست تو خوار شديم بي‌پول و بي‌كار شديم از بس كه گولمون زدي مفلس و بيمار شديم اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه احمدي با چشم گريون اومد توی تلويزيون گريه مي‌كرد زار مي‌زد حرف از پول و كار مي‌زد ـ ما اون بوديم اين شديم سوار بر زين شديم رو صندلي نشستيم شاخ غولو شكستيم قد رشيدم ببينيد روي سپيدم ببينيد خوش‌بو مثال ريحونم پررو مثال فرعونم وقاحتم طبق طبق سگا به دورم وق و وق ـ آقا محسنم، آقاي خودم تو مي آي با من آشتي كني؟ ـ‌ نه كه نمي‌يام ـ‌ چرا نمي‌ياي؟ ـ‌ من و اكبر و بزرگون جلسه داريم فراوون نخبه‌ها رو جمع مي‌كنيم بالا مي‌ريم، پايين مي‌يايم، ضرب مي‌كنيم، كم مي‌كنيم حرف حسابو مي‌شنويم پرده‌ي ننگو مي‌دريم اما تو چي؟ دروغ مي‌گي، انگ مي‌زني حرف درست نمي‌زني، همه‌ش دم از جنگ مي‌زني اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه احمدي اومد پيش ثمره ـ بيرونو ببين كه چه خبره! سبز شده خيابونا سفيد شده بيابونا زنجيرو پاره كردن منو بي‌چاره كردن فك و فاميلو خبر كنين فكري به حال من كنين هرچي دروغ بود گفتم یه حرف راست نگفتم السون و ولسون به من كمك برسون بله بچه‌های نازنین! عاقبت دروغ گويي همينه الهی که احمدي خير نبينه نه الهام و نه ثمره، نه بذر پاش نيومدن هيچ یکی شون به همراش مردم دروغاشو دونسته بودن از اين همه نيرنگ، خسته بودن با دل‌هايي پر از خون سبز و سفيد و قرمز حلقه زدن دور اون سبز اومد، تار شد سفيد اومد، پود شد ميون خون قرمز دلاشون احمدي كله‌پا شد و دود شد بالا رفتيم دوغ بود، پايين اومديم ماست بود قصه‌ي ما از اولش تا آخرش راست بود...

 

شانتال
4:47، چهارشنبه دهم تیر 1388
بی تعارف گویی!
می دونم عزیز جان،خودم می دونم تو این گیر و دار نوشتن از عشق و دوست داشتن چقدر یه جوریه!اونم توی یه همچین باغ سیبی!اونم یه همچین شانتال درگیری!شانتالی که حاضره درگیر تمام مسائل احمقانه ی دنیا بشه تا دنیای کوچیک و بسته ی خودش رو فراموش کنه...از چند نفر شنیدین که "دوست داشتن از عشق برتر است"؟حتما این جمله یه گوینده ی اسمارت داشته!انقدر اسمارت که نقطه ضعف طرفشو ظرف سه مین دیده..وای که منو کشتونت این واژگان خارجوی!اسمارت و کیوت و مین و لاو! ولی خوب واژه ،واژه است...وقتی می خوای این همه خودمونی و محاوره ای منظورو برسونی راستش خیلی هم مهم نیست متعلق به چه زبانیه و با چه حروف نوشته میشه،گاهی فقط تا ته ابتذال فکر آدم ُ نشون می ده...آخ که الان فکرم چقدر مبتذل و ضایع شده!چقدر یه جوریم...یه جور گم و گیج.داشتم میگفتم:از چند نفر شنیدین که "دوست داشتن از عشق برتر است"؟ ،خود من اگه پا بده روزی 500 بار تکرار و نشخوارش می کنم ولی راستیاتش هیچ وقت نفهمیدم واقعا ربطشون چیه؟من فندقی که برادر فسقلی ده ساله ام باشه رو دوست دارم،واقعا دوستش دارم و حاضرم براش بمیرم ...اگه اون حرف درست باشه پس دوست داشتن از عشق برتره چون بچه ای که تقریبا توی بغل خودم بزرگ شده و سلایقش رو از علایق من داره کسب می کنه رو انقدر دوست دارم که حاضرم براش بمیرم ولی وقتی برای اولین بار یه آقای محترم وارد زندگیم شد که دلمو تالاپ تولوپی کرد فهمیدم عشق و دوست داشتن با هم فرق داره...اینو باید حسش کنی تا بفهمی،عشق و دوست داشتن با هم فرق داره و هیچ ربطی بهم نداره...قابل قیاس نیست،از یک جنس نیست.بی تعارف بگم،عشق به نظر من یک جنبش حسی هورمونیه!خیلی حس قشنگ و باحالیه که با تماس های فیزیکی کامل میشه و عمرا نمیشه بین چند نفر تقسیمش کرد،نه اینکه خدا یکی عشق یکی!نه...به قول معروف هرگز نگو هرگز!چه ربطی داشت؟ربطش در زنده بودن آدم زنده و تا آخرین نفسش نیاز به عشقه! ولی در آن ِ واحد آدم فقط عاشق یکی می تونه باشه در حالیکه می تونه آدمهای زیادی رو تا سر حد مرگ دوست داشته باشه: مثل دوست داشتن فرزند یا مادر و بهترین دوست دوران کودکیه...حالا شاید دوست داشتن از عشق برتر باشه ولی اینو خوب یاد گرفتم که رابطه ی she با he رو دوست داشتن(حتی از نوع خیلی زیادش) کامل نمی کنه.دوست داشتن خیلی منطقی و ملموس تر از اونیه که آدمو به هیجان بیاره و نمی دونم چند نفر مثل من زندگی می کنند ولی من برای حس کردن مردی که کنارمه به هیجان احتیاج دارم...


پ.ن.: هیچی بهتر از روراستی آدم با خودش نیست...اینو تقریبا یک ساله که یاد گرفتم.

شانتال
3:11، سه شنبه نهم تیر 1388
کلّیات
الان که دارم برای خودم در اینجا می نگارم چند دقیقه به ۳ صبحگاه روز سه شنبه است.قطعا زمانی که مطلب پست خواهد شد ساعت از ۳ بامداد گذشته است...چرا بیدارم؟!لابد خوابم نبرده است...دیروز که هیچی،دو روز پیش و سه روز پیش هم برای انجام فعالیتهای محیر العقول از آن دست که این روزها نوازش باتوم را به همراه دارد از خانه بیرون نزدم،یعنی بیرون زدم اما به قصد و نیاتی دیگر!از جنس رسیدگی به امور شخصی...تلویزیون هم نگاه نمی کنم،نه وطنی ِ نا هم وطن، نه BBC ِ اجنبی.ستاره جان نگرانم نباش،کله ام چندان پر باد نیست و از قورمه سبزی و بویش هم که متنفرم!به امید هم گفته بودم که شربت شهادت بدجوری طعم و بوی گلاب می دهد و به مزاجم نمی سازد! و اما چرا از عشق نوشتم؟چون هنوز در عجبم از این بشر دو پا...هر چه می کشد از سر طمع است!طمع برای پول و بعد برای قدرت و آسایش و در نهایت که خسته و فرتوت شد برای آرامش...کیمیاگری نیست که معجون عشق بسازد؟من و دوستانم این روزها همه نیازمند آرامش عشقیم.

پ.ن.: عشق در مفهوم کلّی!

شانتال
17:20، دوشنبه هشتم تیر 1388
عشق همه چیز را می آکند.
((نمی توان آن را خواست،چرا که در خود،فرجام است.نمی تواند خیانت کند،چرا که بر آن تملکی وجود ندارد.نمی تواند اسیر شود،چرا که همچون رود است و از کرانه هایش طغیان می کند.کسی که بکوشد عشق را اسیر کند،باید که قطع کند سرچشمه ای را که عشق را تغذیه می کند؛ و با این کار آبی را که می تواند به او برسد،راکد می ماند و می گندد))
ساحره ی پورتوبلو-کوئیلو

پ.ن.: تصور کن که ما چه خنده دار اسم تملک را عشق می گذاریم،عشق جاری ترین و عجیب ترین حسی ست که کائنات آفریده است.

شانتال
19:44، یکشنبه هفتم تیر 1388
آلبالوها
آلبالوها که می رسید باغ دماوند پر از صدای جیغ و داد ما می شد.چندتا درخت آلبالو بیشتر نبودند اما حسابی بار می دادند...مادرها برای مربا و شربت می کندند،دخترها برای له کردن و نمک زدن و با دست حمله کردن!پسرها هم برای قرمز کردن دست و صورت و جنگ بازی...من می ذاشتم آخر همه هرچقدر که می موند -که معمولا خیلی هم کم باقی می موند- یه سبد کوچیک پر می کردم و برای همه چایی آلبالو درست می کردم...بابام برای اینکه حال همه بهم بخوره و خودش تنهایی یه قوری چایی رو بخوره اعلام می کرد آلبالوهاش کرموئه و چاییش حسابی پروتئینه شده!.ولی خوب کسی اهمیت نمی داد،چون آلبالوها هیچ وقت کرمو نبود...امروز بعد از مدتها یه چایی آلبالوی خوش رنگ یادم انداخت که دم آلبالوها را می گرفتیم،با یه گوشت کوب می کوبیدمشون و توی قوری میریختیم و میذاشتیم رو آتیش...وقتی حسابی به قل می افتاد و رنگ قرمز و غریب آلبالوها بی رنگ می شد،یکی یه استکان کمر باریک چایی ترش رو با قند می خوردیم و حس می کردیم که آره...تابستون شروع شد.تابستونی که تمام آخر هفته هاش توی باغ بچگی ها ،درست ته کوچه باغ دالون بهشت میگذشت.توی اون باغ L شکل با اون رودخونه ای که از بس پر آب بود بهش می گفتند شهر جوب! یاد تله علفی ها هم به خیر...تله علفی و جنگ بازی ها،کباب کردن میوه های کال روی آتیش و داد و بی داد آقا...به بابابزرگمون می گفتیم آقا،دوزاده سال ِ پیش که مرد دیگه باغ برامون باغ نشد...باغ شد معرکه ی تقسیم ارث و میراث،فکر کنم بعد از اون باغ رفتن هام تنها برای دلخوشی مادر جون بود که از سر خونه ی صورتی سر باغ آروم و آهسته میومد دم کلبه ی ما و براش یه قلیون چاق می کردم و به حرفهایی که پشت سر همه، حتی خودش می زد می خندیدم؛اونم نه دیگه هر تابستون...حالا تقریبا سه ساله که حتی اون بهانه ی همیشگی هم نیست و باغ ِدالون بهشت شده غبار گرفته ترین خاطره ی تابستونی ِ من...

مقابل درختان آلبالو اسفند ۸۶ photo by shantal

شانتال
23:24، جمعه پنجم تیر 1388
وطن خون و غرور من ، برام مرگه جدایی
داشتم ابی رو random گوش می کردم...همینجوری سرگرم کار خودم بود و گوشم به ابی...یهو حس کردم چقدر اینجا رو دوست دارم،چقدر ایران رو دوست دارم،چقدر زندگی تو این خراب شده رو دوست دارم...هر چی هست وطنه،وجب به وجب خاکش مال منه،هیچ منطق و قانونی هم نمی تونه ازم بگیرتش،درست لحظه ای که عقلم میگه ولش کنم و برم یه خراب شده ی دیگه عاشق اینجا می شم...نه نمی رم...کجا برم؟

دلم گرفته هم وطن هوای موندن ندارم
نشسته غصه تو قلب من نوای خوندن ندارم
گذشت وقت جوونی، سفر رفت مهربونی
شدم زندونی غم، تو با من همزبونی
ز غربت خیلی خستم تو دردمو می دونی

تویی هم خون و جون من تو با غم آشنایی
وطن خون و غرور من ، برام مرگه جدایی
ای وای بر دل من، طلسم مشکل من
اگه وطن نباشه، کجا آب و گل من
از این بهار پر گل خزون شد حاصل من

اگه یه روزی غم بره خنده بیاد ماتم بره
دوباره این دل پر میگیره زندگی رو از سر میگیره
اگه تنم رها بشه درهای بسته وا بشه
دوباره این دل پر میگیره زندگی رو از سر میگیره
 

شانتال
13:4، جمعه پنجم تیر 1388
No joke. King of Pop is no more

ببین این برادر جکسون با آن مرگ بی موقعش چگونه ما را از سر تیتر اخبار جهان پایین کشید و در صدر خبرها نشست! به گمانم دستش با آن طرفی ها در یک کاسه بود تا به جای خبرهای غزه گونه ی ما دنیا برای مرگ King of Pop بگرید... امروز بادکنکهای سبزتونو هوا کردید یا نه؟!

شانتال
1:0، جمعه پنجم تیر 1388
غریبه نمی دونم تو کی هستی!
چقدر این گاه نوشت برایم غریبه شده است،شاید چون دیگر هیچ اطمینانی از امنیتش ندارم.اگر بخواهم ذره ای از خودم اینجا بنویسم حکایت زبان سرخی خواهد شد که سر سبز را می دهد بر باد...تف به این احساس ناامنی که ذره ذره وارد تمام ابعاد زندگیمان خواهد شد...حال من خوب است وقتی که پشت این دستگاه زنده به صفر و یک نمی نشینم،پیش ترها دنیایم وارون ِ این بود...

در ضمن:ویکی پدیا شعار معترضان ایرانی به انتخابات را ثبت کرد.

شانتال
17:15، پنجشنبه چهارم تیر 1388
دوستانی دارم...
زیاد فِک نمی کنم شاید چون فکر کردن بلد نیستم یا شاید چون از فکر کردن خسته شدم.از شنبه ی پیش مغزم منجمد شده...علاجش هم پیدا کردم،شراب و ودکا رو قاطی کردم شد درمان انجماد مغز.دیگه حتی سیگار هم نمی کشم،نه که نکشم ولی واقعا کم...لذت های کوچیک زندگیم فراموش شدند.بعد از وقتی که دراز کشیدم و دودهای حلقه حلقه رو فوت می کردم به سقف،تصور کردم چند نفر از اونایی که مردند الان می تونستند جای من در سکوت مطلق و خنکای کولر دراز بکشند و ودکا و شراب بنوشند و سیگار بکشند؟چند نفرشون قلبی چشم به راه پشت سر گذاشتند؟و اصلا برای چی باید می مردند؟برای کی؟برای بادکنهای سبزی که فردا هوا خواهیم کرد؟برای بانک الله اکبرهای هر شبه؟...فرنگیس میگه کامنتها رو باز کن،مثل این می مونه که داری با آینه حرف می زنی...آری فری جان،دارم با تصویر خودم حرف می زنم،وقتی دیشب برگشتم خونه و میس کال ها رو دیدم و به دوستام زنگ زدم،فهمیدم چقدر راحت میشه رفت خیابون و برنگشت خونه...شاید اگر رفته بودم بهارستان،نگرانی های امید و فرناز و مریم واقعی از آب در میومد و امروز از شراب و سیگار خبری نبود.فاصله ی بین بودن و نبودن این روزها چند خیابون بیشتر نیست...
شانتال
18:43، چهارشنبه سوم تیر 1388
یک پایان ِ تلخ
دل میخواد کسی اینجا رو نخونه تا کمی برای خودم بنویسم...یادم نیست آخرین بار چه زمانی بود که فقط برای خودم نوشتم،و فقط از خودم...چه زود گذشت،درست یک هفته پیش از انتخابات بود که من بودم و یک دوراهی،نه دوراهی عقل و دل...اصلا دوراهی نبود،فقط یک تصمیم قاطع نیاز داشت.تصمیم گرفتم بی توجه به همه فقط برای خودم زندگی کنم...برای دل خودم...حتی با اینکه می دانستم داستانی زندگی دیگری را تلخ خواهم کرد ولی به تلخی داستانی خودم بیشتر فکر می کردم.دیروز وقتی رفتم درباره ی الی رو ببینم تمام مدت فیلم فقط یک دیالوگ من را گرفت،مثل برق ۲۲۰ ولت : یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه.الی شبیه من بود،شبیه چند هفته پیش ِ من... تصمیم را گرفته بود اما طرفش تنها در عوالم خود سیر می کرد،به قدری که برای فهمیدن الی باید از دیگران می پرسید.

پ.ن.: این طوریا هم نیست که به قول لنگ دراز شده باشم "نه خانی رفت نه خانی اومد" ... نه! روزگار خوبی نداریم...آن قدر که از نوشتنش کمی وحشت داریم!

شانتال
1:17، چهارشنبه سوم تیر 1388
حاتم بخشان
این روزها بیشتر از هر چیزی-حتی بیشتر از صدا سیمای دغلکار وطنی- از افرادی حرصم می گیره که خارج از گود نشستند و میگن: لنگش کن...هر چیزی هزینه داره عزیز من!از جون خودت مایه بذار والا هر کسی می تونه حاتم طایی باشه...
 

We Are All Neda

شانتال
0:31، سه شنبه دوم تیر 1388
دلتنگی برای آن نگاه ِ عسلی
بهار هم تمام شد مادر جون،چند بهار از کوچ غم انگیزت گذشت مادر بزرگ چشم عسلی مهربانم؟نبودی ببینی از بهارمان چه زمستانی ساختند...سرد و یخبندان،به حدی که برای گرم شدن جوانهایمان را آتش زدند...سر درد بدی دارم،پس سرم درد می کند و گاهی بغضی راه گلویم را می بندد.راستش هر وقت پشت این ماشین حساب عظیم ِ صفر و یک می نشینم حالم بدتر هم می شود. کار عجیبی کردم که خودم هم نفهمیدم چرا!آرشیو یک هفته ی اخیر نوشته هایم را حذف کردم چون مرز بین امن و نا امن در این روزها از تارهای سپد موی تو هم نازک تر شده است...اگر به جرم وبلاگ نویسی و انتشار اخبار اغتشاش دستگیر می شدم چه سرنوشت خنده داری پیدا می کردم! اصلا از این صفحه ی مجازی بدم آمده،حتی آن سیب درشت و یادگاری هم باعث دلخوشی نمی شود...این جا چه اهمیتی دارد؟خیابان های شهرم پهلو زده است به غزه.دلخوشی هایم را پس دهید...من زندگی میخواهم.

شانتال
17:54، دوشنبه یکم تیر 1388
شاید نگاهش می گفت: چرا من؟

ندا برای من همیشه اسم دختر عمه کوچیکه بود که زیادش دوستش نداشتم،بس که افاده ای بود،بس که از همان بچگی پز داشته و نداشته اش را به من می داد،بس که مرا آدم حساب نمی کرد و بی هم بازی گذاشته بود،هر وقت کسی را ندا صدا می زدند مرا یاد حسادتهای بچگی ام می انداختند،خلاصه اسم ندا را دوست نداشتم...دیشب دیدم ندای دیگری هم بود که سر خیابان امیر آباد با گلوله ای در گردن مُرد...از تمام منافذ صورتش خون بیرون زد و مُرد...نگاهش تا لحظه ی آخر به جایی بود که نفهمیدم کجاست اما با همان نگاه مات مُرد...حالا این ندا از هر ندایی که می شناسم مشهور تر است... جهان مرگش را دید و بهت زده شد و مرا یاد محمد کودک فلسطینی انداخت که در آغوش پدرش مُرد،درست مثل ندا،هرچند برای محمد فلسطینی مراسمی ختمی گرفتند در خور یک شهید اما از ندا حتی یک ختم ساده در مسجد را هم دریغ کردند...شما را به جان عزیزتان مرگ ندا و نداها را فراموش نکنید:این پست سیاسی نیست،مرثیه نیست،التماس است...

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

پ.ن.: این جا تهران است..خراب شده ای تحمل ناپذیر . برای تنفس هوای چندانی به ریه هایم نمی رسد،در حال خفه شدنم ،اشکال البته از دود ماشین ها و سیگار های پی در پی نیست...

 

شانتال