بی تعارف بگم...در دنیای صفر و یک من جای کمی برای ماورا و ارواح وجود دارد. با این حال نیاز کسانی که دلتنگ عزیزان از دست رفته ی خود شده اند و تشنه ی یک دیدار دوباره - هرچند کوتاه - هستند را درک می کنم. برای به یاد آوردن تمام آن ماجرا احتیاج به حافظه ای قوی تر از خاطرات خود دارم و خاطرات من محو و تار متعلق به 17-18 سال پیش است...بعد از مرگ پانته آ ، مادرش دچار افسردگی عمیقی شد،افسردگی ای که درمانش را در مذهب پیدا کرده بود و او را زنی محجبه و نماز خوان کرده بود.اما موقعیتی پیش آمد که زندگی آن ها را متحول کرد...کمی بعد از اسباب کشی آنها ، در میان دوست های رنگارنگ ِ ما مردی پیدا شد که حالتی درویش گونه داشت.این دوست با جمعی از هم مسلکانش جلسات احضار روح انجام می داد، امروز فکر می کنم که جریان خیلی ساده بود: شما باید بخواهید که باور کنید تا باورتان شود...
در یکی از همان جلسات کذا،پدر و مادر پانته آ شرکت کردند و با تجسم روح دخترشان حرف زدند.از جزئیات خبر ندارم و راستش دوست ندارم هم با خبر باشم!به دلایلی...
کمی بعد از آن جلسه و در جلسه ی بعدی احضار ، تجسم پانته آ (از طریق مدیوم) صحبتی نمی کرد و علتش به گفته ی آنها این بود: مادر این دختر باردار شده و روح پانته آ از همان لحظه روح حامی فرزنده و این راهی بود که برای نزدیکی بیشتر به خانواده انتخاب شده...
همان روز تست حاملگی و چند روز بعد هم بله! مامانش حامله بود...با وجود ارتباط دورادور نه ما از آنها خبری داشتیم نه آنها خبری می دادند...تا اینکه دو سال بعد خیلی تصادفی در مطب دکتر محله،مادر و پسر کوچکش را دیدیم ... عجیب اینکه چشمانش ، برق فراموش نشدنی دختر دندان موشی را داشت.
* عنوان این مطلب: نام کتابی تالیف دکتر رئوف عبید



با صدای حسین بختیاری



