تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
21:44، پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
دیگه لحظه های آخره...
الان یه کاسه ی گنده سمنو گذاشتم ور دلم هی یه قاشق می خورم هی میگم به به!!کم کم این حجم زیاد سمنو داره دلمو می زنه...بگذریم چون شاعر میگه کاه از خودت نیست کاهدون که...
می بینم که سال 87 فرتی تموم شد و رفت!تبریک میگم...نفری یه قدم به مرگ نزدیک تر شدیم! تبریک عید عین تبریک تولد یه جورایی روی اعصاب آدم قدم می زنه به خصوص اگه آدمش روی سن و سال و ترشیدگی حساس هم باشه!! از شما چه پنهان انقدر این مساله رو اینجا نوشتم و پیش دوست و آشنا عنوان کردم داره راستی راستی باورم میشه نه تنها ترشیده ام بلکه به به شوهر!آخ جون خونه داری و کون بچه شوری!!.... یکی جای این یه کاسه سمنو یه بطر عرق کیشمیش55 بذاره رو میز، که بدجوری خرابم!یادش به خیر عید های بچگی تا سال تحویل نشده میزدن تو سرمون که بدو بریم خونه ی دو تا مادر بزرگ ها بعد بریم خونه ی عمه خانوم بعد هم دوتا عمو ها...انقدر عید از این خونه به اون می دوئیدیم که از 11 سالگی به بعد یادم نمیاد غیر از دو سه جا (همون زیادی اصل کاریا) جایی عید دیدنی رفته باشم...چیه؟!با عیدی بچه خر می کنی؟ پولتو بذار جلوی آینه دوتا شه!خجالت نمی کشیدی بنز و بی ام آخرین سیستم سوار می شدی بعد نفری 1000 تومن از لای قرآن در میاوردی که: برکته یا تبرکه ...
عجب سال تحویل پر و پیمونی هم ما داریم امسال! سر ظهری می ریم محضر تا پسر عمو بزرگمون زنشو عقد کنه بعد میایم خونه تند تند سالو تحویل می کنیم بعد میدوئیم میریم خونه ی عمه عید دیدنی بعد هم واسه شام تلپ می شیم خونه ی مامان بزرگم...خدا رو صد هزار مرتبه حمد و سپاس که دو تا عمو بزرگ ها تهران نیستند و از رفتن معافیم...شنبه هم عین افراد متشخص میشینیم هر کی دلش خواست بیاد دیدن بزرگ فعلی فامیل (با توجه به نبودن دو عموی بزرگتر ) و هی بهش گز ،آجیل، شیرینی ، شکلات و راحت الحقوم و حتی اسمارتیز تعارف می کنیم و بعد هم هی می گیم: صد سال به اون سالها که اعلاحضرت نور به قبرش بارید!...یک شنبه هم پر میزنیم می ریم جنوب.
وای خواهر...فردا سال تحویله و هیچ کارمم نکردم!نه ابرومو تمیز کردم نه بند انداختم! نه ولش کن بند نمی ندازم ، صورتم جوش می زنه...ایش!حالا بعد نشینن بگن دختره به قاعده ی رستم دستان سیبیل داشت؟!... عوضش هفت سینمون رو چیندیم!! (یعنی فندقی چیندوند و منم مراقب بودم خرابکاری نکنه)
پارسال بهتون توصیه ی اکید کردیم با این ترانه ی ((وقتی بهار شد)) نوجوکی دم سال تحویل تا می تونید قر مبسوط بدید...البته خودمان بهتر از شما می دانستیم که سال تحویل صبح زود ساعت 10 می باشد!و صد البته که کی اون وقت روز حال شلنگ و تخته انداختن داره! امسال هم ترانه ی ((بهار)) مارتیک رو تقدیمات می کنیم و قویا توصیه می کنیم باهردوتاش  برقصید ،بخندید و حالشو ببرید که ای بسا آخرین بهاری باشه که می بینید!!!
انقدر هم راه به راه بهم اس ام اس تبریک فله ای نزنید...همین شماهایید مخابراتو پررو کردین موبایل منو قطع کرد! (البته الان وصله ولی واقعا از هزینه ی دور بعدش چشمم ترسیده ها!)
این کاسه ی سمنو هم تموم شد و ...
شانتال
11:45، پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
دیدی عادت کردم!
جمعه آخر سال و سفر به قبرستان و زیارت اهل قبور...گویی هیچ گاه نبوده ای و قلب سرخی که اندازه ی یک مشت بود هرگز نتپیده است.به دیدارت می آیم و این بار..باورت نمی شود! همان نوه ای که دم به ساعت نگران حالش بودی که مبادا در دیار سرما زده ی غربت بد بگذارند ،با بانوی بعد از اینش می آید!...من؟ وای تو که بهتر از هر کس می دانی...من برای این کارها زیادی بزرگ شدم و هنوز خیلی بچه ام...نوبتی هم باشد نوبت فنچ هاست!
جای خالی ات ،دیگر پر شد مادری...با عادت و نگاه مداوم به قابی که با عکس تو پر شده...

شانتال
21:6، دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
در این پست جناب گودرز خان با دوشیزه شقایق خانوم وصلت پیدا میکنند
خدا این شبکه ، اینترنت و یاهو مسنجر و برای نسلهای متمادی صحیح و سالم حفظ کنه که فکر کنم پای آدمهای کم روی زیادی مثل من رو به عرصه ی اجتماع و روابط حسنه ی ((وقت قراره دل بی قراره)) باز کرد...آمین!
من خودم نمونه ی بارز نخستین دخترهای کمرویی هستم که اولین case های رمانتیک زندگیشو از توی چت روم سایتهای خزی مثل بدهی پیدا کرده و از شما چه پنهان همشون هم محض خالی نبودن عریضه و داشتن عنوان زاید و یدکی boy friend بود و بس. اما در باب اولین قرار... اتفاقی رخ داد که بعد از سالهای متمادی تجربه اندوزی و رسیدن به وقار و متانت یک دختر خانوم 25 ساله ی رو به ترشیدگی (!) هنوز هم که هنوزه حس تلخی درون شانتال رو میخوره، کعندهو خوره ای که یه جاهایی از صادق هدایتو خورده!
ماجرا این بود که بعد از صحبتهای متمادی و فک زدن های طولانی با آقا پسری که صوتی بس خوش و دلربا داشت، شانتال که آن روزها یک عدد الهام معمولی بیش نبود و حتی وقت کنکورش هم نرسیده بود که اقلا یک الهام پشت کنکوری محسوب شود، تصمیم گرفت صاحب این صدای خوش را ببیند... همان سالها بود که تازه مانتوهایی موسوم به مدل گوگوشی مد شده بود و با توجه به معیارهای تیپی امروز آن مانتوهای کمی تنگ و کوتاه که بسان کت بودند چقدر جوات محسوب می شدند( اما در برابر مدل های گل گشادی که این روزها تنها در آرشیو لباس های صدا سیما یافت می شود ،همچنان جذاب و س.ک.س ی هستند!)... تابستان بود و آن روز یار دیرینه و جدا نشدنی یعنی خانوم سفید برفی منزل ما میهمان بود... به بهانه ی رساندن دوست جانمان تا خیابان هفت تیر با آقا پسر مورد نظر که خدا به سر شاهده امروز دیگه اسمشم یادم نیست،قرار گذاشتم...
آن مرد آمد...مرد با توجه به تین ایج بودن آن روزهای شانتال و فنچ با توجه به سن و سال فعلی! ....قیافه اش... دروغ چرا؟تا قبر آ آ آ آ ... یادم نیست!.ولی فکر کنم بد نبود...یادمه سبزه بود و یک شکستگی عجیب توی صورتش داشت که باز هم یادم نیست روی دماغ،گوش یا پیشانی بود! همین یادمه که تیپش بدجوری دخترک را گرفت (دخترک از همان روزها به طور غریزی حقیقتا س.ک.س ی بودن یک مرد رو خوب تشخیص می داد! و این در تمام باقی عمرش تنها به درد خلق کاراکتر خورد و البته عمه ی محترمش!) و احساس کرد خودش چقدر زشته!چه قدر بده عینکیه و کلا چقدر در برابر پسره بی ریخته! پس به ناگاه عینهو وحشیا یه جوری که مثلا پسره نشنوه ولی واقعا بشنوه ،به خانوم سفید برفی گفت: شانس ما رو باش!
میدونید...به پسره واقعا برخورد ولی اصلا به روی خودش نیاورد.آخرش هم با محبت بسیار با دختره دست داد و گفت حیف که دیگه همو نمی بینیم؛ و حالت دفاعی ِ خرکی دختره باعث شد اولین date زندگیش تبدیل به سرشکستگی گنده ای بشه که هنوزم که هنوزه با یاد آوریش حس تلخی پیدا میکنه...
گفتم حس تلخ؟ آره حس بد... حس بد به خاطر کمبود اعتماد به نفس شدیدی که بعدتر با کوشش و مرارت زیاد رفع شد اما دوران مدرسه و به خصوص دوران دبیرستانش رو بدجوری به ف.ا.ک فنا داد...دختره اون سالها همیشه تو هر چیزی فکر می کرد همه ازش بهتر و بالاترند... و از شما چه پنهان یه وقتهایی با خودش فکر می کنه :مردهایی که میشناختم یعنی الان دارن چه غلطی می کنن؟ بعضیاشون رو می دونه که زن گرفتن و صاحب زن و زندگی شدند و بعضیاشون رو هم نمیدونه و یکی هم هست که... با اینکه هیچ احساسی در میون نیست اما خوب آدمیزاده دیگه! دوست داره همیشه واسه اونی که یه روز از روی شکم هم که شده بهش می گفته دوستت دارم، اول باشه!
وقتی این فکرهای تخیلی رو می نویسم حس می کنم از شر تصورات احمقانه ای که از مهم بودن روابط داشتم چقدر راحت خلاص شدم و چقدر خوبه که امروز به دلایلی این همه خوب و امنه .... یعنی امیدوارم که امن باشه.... یعنی آخه مگه چی میشه که یه روز هم زندگی من امن بشه.... یعنی توی دنیای به این گندگی یه ریزه آسایش خیال حق من نیست.... یعنی میشه : سال دگر بچه بغل خونه ی شوهر ؟؟؟ آیا ؟؟!!!!!!!
انقدر هم بدم میاد از دخترهایی که پی شوهر کردن هستند! ایش!! من خودم از وقتی جنس دوم سیمون دوبووار رو خوندم فهمیدم شوهر کردن یعنی تف تف تف !! بچه دار شدن هم یعنی نقص ِ زن!! اصلا می دونید چیه؟ اینها همش به خاطر قطعی تلفنم به علت پرداخت نکردن بدهیه ، قطع شد رفت!اونم دم عیدی... به خاطر یه چیز دیگه هم هست...بخش میمون بازی ذهنم بدجوری فعال شده و بعید نیست همین روزها نمایشنامه ای سراسر شادی و خنده بنویسم از زندگی خودم و فلانی ...
شانتال
2:24، دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
SMS ایهام دار
اگر احیانا یک دوستی به شما اس ام اس زد ash...ash...ash... شما چه فکری خواهید کرد؟
۱- عاشقتم؟
۲- آش میخوری؟
۳- آشغالا رو گذاشتی دم در؟

یک گزینه حق انتخاب شما!

شانتال
17:53، یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
بوی رنگ...اَه اَه!
راهروی منزل ما بوی عید می دهد،بوی رنگ!
سرم گیج می رود و دوست دارم از پنجره هبوط کنم در حیاط...هوای شرجی جنوب آن هم در آغاز بهار چه اشتها آور خواهد بود! برای خوردن ماهی و میگو و همخوابگی با دریا...

شانتال
17:44، شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
ریتمیک بخون: سوزن، سوزنم کرده!

نه این انصاف نیست... دو تا آمپول گاوی اونم دم عیدی!!برای هر کدوم دوتا سرنگ داده...امشب و سه شنبه.........تازه مرتبه ی سوم طب سوزنی رو هم اضافه کنید که ۴ شنبه در خدمتمه یا به احتمال زیاد من در خدمتشم!! اینها همش بر میگرده به رابطه ی حسنه و دوستانه ی بابام و دکی!من که میدونم...اینها تبانی کردند منو نابود کنند!(اصلا این بابام مشکوک به دادن رشوه است جهت خلاصی از دست من!) ولی خوب از ۲۸ آبان تا همین دو هفته پیش از زیر درمان در رفته بودم...دیگه آخرش با پس گردنی منو بردن ،خوبم کنن یه شانتال صحیح و سالم تحویل جامعه بدن!فعلا این پروسه ی خوب شدن فک ما ادامه داره.........طب سوزنی رفتی؟نریا!!!

پی نوشت: به احساسات خودمان که در اواخر پست مذکور دقت می کنیم حس رضایت غریبی فرا میگیرتمان!!بس که خوش خوشانمان است از این خلاصی عشقی!!

شانتال
23:57، جمعه بیست و سوم اسفند 1387
3 خط جدا کننده به نیت 3 روز...

احتمالا بعضیاتون تا الان فیلم Good Luck Chuck رو دیدین.اگر هم ندیدین اصلا چیز خاصی رو از دست ندادین..یه رمانس کمدی بسیار آبکی که اقتباس از یه داستان کوتاهه و جسیکا آلبا یکی از بدترین بازی های سینمایی عمرش رو انجام داده...اگر دیدین که هیچی، اگر هم ندیدین نشینید با افراد زیر ۱۸ سال به تماشا که اصلا گرانیگاه(!) فیلم س.ک.س/س.ک.س/س.ک.س می باشد!! داستان مردی نفرین شده که با هر زنی که رابطه ی جنسی برقرار میکنه چند وقت بعد اون زن عشق واقعی زندگیشو پیدا میکنه و به ازدواج می رسه!در واقع مردی به نام چارلی که سکوی پرش و خوشبختی زنانه و هیچ وقت نتونسته رابطه ی کاملی برای خودش داشته باشه...تا چند وقتی هم با این قضیه خوشه تا اینکه میزنه و عاشق یکی (یعنی خانوم آلبا) میشه و از ترس از دست دادنش باهاش س.ک.س که نمی کنه هیچی،در یک اضطراب دائمی هم به سر می بره....


گنده ترین حس بد دنیا چیه؟گرسنگی؟!گرفتگی مثانه و دردسترس نبودن مکانی آبرومند برای رهایی؟!بی قوارگی مفرط جوری که هیچ لباسی به تنت نشینه؟!حسادت؟خشم غیر قابل ابراز؟شاید هم تنهایی...حس های مزخرف زیادی هست که منحصر به زندگی آدمهای زنده است و اگه کمی،فقط کمی بهشون دقت کنی می بینی وجه مشترک همشون حس حقارته.تحقیر شدن بابت نداشته یا داشته های بیش از حد!هممون تاحالا تحقیر شدیم،حتی از نوع خیالی! حتی وقتی که می دونستیم هیچ ماجرایی جدی ای در کار نیست...مثل وقتی که مدتهای مدیدی عاشق کسی باشی که می دونی عاشق یکی دیگست (انگار تو لایق نیستی)!نه فقط در درامهای آبکی عاشقانه که دوستی ها و مسائل کاری...هرچند باید اعتراف کنم که تحقیر شدن در مسائل عشقی بسیار کشنده تر است!
هرچی باشه...بعضیا داغشو دوس دارن.
من حال و هوای شکست خوردگی ندارم،شایعه نسازید...نه نه بسازید!شایعه رو خیلی دوس دارم!

شانتال
19:28، جمعه بیست و سوم اسفند 1387
عشگ خیلی هم خوب است!

آیا می دانید وقتی یک مرد عاشق یک زن می شود چه اتفاقی رخ می دهد؟! ما شخصا تصور می کردیم که مرد مذکور سریع به فکر این می افتد که دقیقا از کدام ناحیه شروع به ترتیب دادن ِ بانوی مورد نظر کند!! خوب جوان بودیم و جاهل و منفی نگر...تازه هزار و یک دام بی ناموسی هم سرراهمان بود که چهل ستون بدنمان را به لرزه در می آورد!!! بعدها که عاقل تر گشته ایم و نگاه خوش بینانه ای به دنیا پیدا کردیم (هیچ دقت کردید که زندگی ما کاملا بر خلاف زندگی الباقی مردم است!همه از خوش باوری به نگاه سیاه میرسند و ما بلعکس!) شنیدیم که برادر Michael Bolton چند بندی شعر در وصف عاشقیت یک مرد به زن خوانده و بسیار کیف نمودیم!هر بار که می آییم در زندگی منفی شویم این را گوش می دهیم و یادمان می آید که مردها از مریخ نیامدند و خیلی هم بدجنس و بدذات و سواستفاده گر نیستند...نه نه! می شود بعضی از آنها را دوست داشت و حتی عاشق یکی از آنها شد!! دوست دارید شایعه بسازید که شانتال عاشق شده؟!خوب بروید بسازید! ما هم برای شما شایعات خوبی خواهیم ساخت...از نوع سخیف و بیناموسی!(حالا اگر دوست داشتید بروید بسازید!)

When a man loves a woman
Spend his very last dime
Trying to hold on to what he needs
He'd give up all his comforts
And sleep out in the rain
If she said that's the way
It ought to be

شانتال
17:20، پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
کار ِ واجب ِ فردا
موهای بلند و سیاهش را از پشت جمع کرده بود و عینکی با قاب کلفت به چشم زد.عینک را همیشه ته کشو مخفی می کرد و کتابها را نیمه شب می خواند...کتاب را روی میز باز کرد و با آرامش شروع کرد به خواندن.
درست سر سطر هفتم از صفحه ی 66 بود که چکه چکه های خون صفحات سفید را قرمز کرد...دست به دماغش کشید و دست خونی را از خود دور کرد...
دستانش را شست،دماغ را هم همینطور... و بعد همان جا کف اتاق مطالعه دراز کشید و سرش را بالا گرفت.
نمی دانست برای ((او)) عینک قاب شاخی عذاب آورتر خواهد بود یا لکه های خون؟
باید فردا برود لنز بخرد، و اگر وقت شد جواب آزمایشها را بگیرد...

پی نوشت، آن هم چند ساعتی بعد از نوشت!: مطلب تخیلی بود...همینجوری...حس زنی بود که گوشه ی خیالم جان گرفته بود...

شانتال
22:34، چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
نیاز
واژه زیاد است برای گفتن،برای نوشتن،برای ثبت کردن...اما توانم ته کشیده است.یک خیابان طولانی را هم که قدم بزنی باز کلاف سردرگم افکارت باز نخواهد شد...یک جاده ی بی انتها نیاز است. 

پی نوشت: پلیز تاک اینگلیش ویت درایور 
 

شانتال
0:58، سه شنبه بیستم اسفند 1387
کامنتهای نور بالا!
دیشب نمیدونم موقع کامنت گذاشتن تو کدوم وبلاگ بود که چشمم به یکی از این کامنت سری دوزی ها افتاد!!از اینها که یه متن رو برای همه به عنوان دعوت نامه میذارن...خود کامنتش یه طرف،این جمله ی پر مهر و محبت آخرش یه طرف دیگه....الهی شهید شی!!!!
شانتال
22:11، یکشنبه هجدهم اسفند 1387
امروز ِ من خوب بود
فکر کنم خیلی بزرگش کردم!شاید چون هیچ جا ازش حرف نزده بودم...به هرحال خوب بود.یعنی همه چیز مطابق انتظارم در اومد و الان دارم به اضطرابی که داشتم یک لبخند پت و پهن می زنم!! مهم نیست بعدش چی میشه...هر چی میخواد بشه،بشه
پی نوشت۱: یه ذره از آرشیو وبلاگ رو خوندم و یهو دلم گرفت...دارم همینجوری پس رفت می کنم.قبلتر ها بیشتر از نوشته هام راضی بودم...چمه؟؟خوب معلومه...
پی نوشت ۲:از خانوم گشتن پشیمان گشته ایم...
پی نوشت ۳: پی نوشت هامو بیشتر از اون بخش ((غیر پی نوشت)) دوست دارم! گفته بودم که...حس ابتذال عمیقی حس هایم را پوشانده...

شانتال
16:0، شنبه هفدهم اسفند 1387
مشترک مورد نظر در حال اضطراب است!
عین سیر و سرکه میجوشه یعنی چی؟یعنی سیر رو میندازن توی یه پاتیل سرکه بعد میجوشوننش؟تاحالا کسی دیده سیر و سرکه بجوشن؟؟نمیدونم علت زایش چنین مثلی چیه ولی دلم داره عین سیر و سرکه می جوشه...دارن توش رخت می شورن ... انگار یه مار از توی کاسه ی سر تا نوک انگشتهای پام داره ول میخوره و بهم استرچ(!) میده...علتش رو مپرس!

شانتال
21:40، چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
از نوک ِ دماغ تا کیبورد ِ سوخته
حس نوشتن از یه جایی ،شاید از نوک دماغ شروع شد و ریز ریز رسید به نوک انگشتا.
کلمه پشت کلمه،واژه به واژه... از لحاظ ادبی نمره صفر ،تمام.
اما آدماش..آدمایی که ساخته بود عجیب بودن.هیچ ربطی بهم نداشتن، یکی پاک کننده ی حجر الاسود از ماچ و اشک زائرین بود و اون یکی رقاصه ی لختی.بعضیاشون وسط جنگل و دود و توهم زندگی میکردن و یه عده ای هم توی برج کوه نور...
نه...نه نگو نمیشه! آدما با هم فرق دارند...حرفا و آرزوهاشون ، لحن و نگاشون... این وسط آدمای قصشو فقط با یه چیز میتونست بهم نزدیک کنه : عشق .
نه... نه نگو نمیشه! عشق کاری به تفاوتا نداره...عشق مثل صاعقه و بارون و برف و بهمن روی سر کسایی که منتظرشن خراب میشه!! باید منتظرش باشی...چاره ای جز انتظار نیست.
شانتال
19:55، چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
حس ابتذال وحشتناکی تمام حسهایم را پوشانده،غیر قابل توضیح شده...حتی گوسفندها هم استریپ تیز می کنند!
شانتال
3:32، چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
من خواب بودم!شاید هم خواب و بیدار...نمی دونم ولی دلم برای یه چیزی تنگ شد.کانتکت شدم،کامنت خوندم و خندیدم!شاید به پست هول هولکی خودم که میگه: ای جماعت بیاین ازم بپرسین هفته دیگه چه خبره که مُردم از تنهایی کیف کردن!!.وبلاگ دوستان رو باز می کنم،یک روز در میون کانکت شدن مزیت های خاص خودش رو داره! یه عالمه وبلاگ می خونم،یه جاهایی که اگه کامنت نذارم حتما یه گمشده ای دارم حتما کامنت میذارم...به امروز صبح تا ظهر فکر می کنم: همه فقط برای تماشای مغازه ها میان بیرون،کسی زیاد خرید نمی کنه،با این قیمتهای عجیب غریب و جیب خالی دیگه خرید شب عید شبیه یه خاطره ی دوره...آدم اهل خریدی نیستم مگر به وقت احتیاج،پس اعتراف می کنم که تا امروز پاساژ تندیس تجریش نرفته بودم!(چه اعتراف سهمناکی!از دنیای مد خارجم!) : یه تاپ نخی با یکم کار سنگ خیلی ناقابل ۷۰ هزار تومن! نتونستم درک کنم...نه خودم نه جیبم!از پاساژ زدیم بیرون..هر دومون!هم خودم هم جیبم!
شانتال
21:0، دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
حقیقتا بی عنوان:

ابر میشه،آفتاب میشه، چای توی لیوان خیلی وقته که سرد شده...سیگار خالصانه تبدیل به خاکستر شد بی آنکه پکی بهش زده باشم. کمی دعوا،کمی بحث ، کمی لجبازی ... امسال چه زود گذشت،یا حداقل این زمستان چه تند رفت...شاید چون شبیه زمستان نبود.گاهی به تو فکر می کنم!البته فقط گاهی...نه عاشقانه و پر احساس،نه رویا گونه و پر اشک مثل اون سالها...به اون حس و حال سلطه جویانت ، دوستی بی دردسرت و بی تجربگی خودم فکر می کنم،نمیفهمم چرا یه زمانی اونقدر شیفته ات بود...یه زمانی که مال خیلی خیلی وقت پیشه، مال جوونیام!
وای هفته ی دیگه...وای چقدر هیجان انگیزه که برای اولین بار توی زندگیم یک اتفاقی در حال افتادنه که هیچکی،به معنای واقعی هیچکی ازش خبر نداره!...وای هفته ی دیگه...مخلوطی از هیجان و آرامش دارم که حس تعادل بهم میده،هر وقت به یادش میفتم بی اختیار آرزو می کنم که آغاز یک خوشحالی بزرگ بشه...دارم سعی می کنم یه حالت مرموزانه به وجود بیارم!ولی وقتی یه چیزیو تونستم بالغ بر 4 ماه مخفی نگه دارم یعنی آره!آره الی...تو می تونی!!
یه حس ((گور بابای همه ی اونایی که گه می زنن تو حس های خوب آدم)) هم منو گرفته که مپرس!

شانتال
16:54، دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
jumper

این از اونهاست که فکر کنم هر کی توی ایران بوده یه بار بهش بلوتوث شده و دیده: ننه مشهدی جامپر! میگه خیلی وقت پیش وقتی از خونه میره بیرون، کلیدش گم میشه و از اون روز تا حالا برای ورود به خونه از دیوار عین مارمولک میره بالا!! حالا اینها یه طرف...من موندم اون چهارتا استخون لق لقو چه جون و قوتی دارند!! یعنی مسئولین دولت مهرپرور(مهر ورز؟) آخرش یه کلید ساز براش آوردند یا نه؟!

شانتال
14:58، دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
مُهر ِ شانتالیسم!
من از کسی الهام نمی گیرم جز خودم..هر چی باشه وقتی اسم خودم الهامه چه نیازی به بقیه دارم؟!استعاره نویسی هم بلد نیستم...یعنی بلدم ولی برای من بیش از حد پیچیده است! وقتی می نویسم (( آن زن زمین خورد و زانوانش زخم شد)) یعنی به همین راحتی زنی زمین خورده و زخم برداشته.نه زمین را نشانه ی رنج هایی می دانم که از روز ازل بر زنان وارد شده و نه زانوان زخمی شده را نشانه ای از زخم های التیام نیافته!!! من ساده می نویسم ،ساده فکر می کنم و اصلا طرفدار سادگی ها هستم...از منحصر شدن در چهارچوب ها و ایسم ها متنفرم...نه به این خاطر که آزاد اندیشم،نه! فقط محدود بودن مرا خفه می کند...وای از ژانگولیسم و فمینیسم و کوبیسم!!!...جملات من،حرف های من و داستانهای من برگرفته از هیچ کس نیستند...لطفا بیش از این مرا با هیچ کس مقایسه نکنید.دیگر حالم از این کامنتهای مقایسه کننده بهم میخورد!!من فقط خودم هستم،همین!نه حقیقتا یک نویسنده ام نه یک متقلب ِ کپی کار!داستان های نویسنده های واقعی هم هیچ ربطی به نوشته های من ندارند...!
شانتال
22:26، شنبه دهم اسفند 1387
داستان قلم پرها
در مورد داستان حرفی ندارم بزنم چون گفتنی رو خود داستان خواهد گفت...الان مشکلم اینه که حتی یه نخ سیگار هم ندارم!!یکی سیگار برسونه و اگرم خواستید داستان رو در ادامه ی نوشته بخونید!

 


ادامه‌ي نوشته
شانتال
17:23، شنبه دهم اسفند 1387
فضیلت شرم آور راست گویی
تو خوب می دانی که دیوانگان دروغ نمی گویند... آن ها در یک شرافت چندش آور دست و پا می زنند که بیش از هر دردی رنجشان می دهد...فرشتگانی که معصومیت ناخواسته شان مانند زنجیری به بهشت کسالت بار، وصلشان کرده است...با این حال خیالت راحت باشد،چرا که دیوانگان دروغ نمی گویند.

شانتال
2:53، شنبه دهم اسفند 1387
شانتال لینچ!
هر وقت..هر وقت یه فیلم از دیوید لینچ دیدم حس کردم دارم خواب می بینم...رویا گونه و در هم برهم و پر تلاطم...خوابی که وحشتناک نیست اما ازش می ترسی و دوست داری زودتر بیدار شی!!زندگی ام لینچانه است...
شانتال
16:23، پنجشنبه هشتم اسفند 1387
شبه روشنفکری ِسرخ پوستی یا وقتی چپق صلح را به شکل سیگار می کشیم!
با شونه ای که دندونه هاش فشرده اند میشه موها رو پوش داد و بالای سر عین کله قند جمع کرد!سعی می کنم موهامو کله قندی کنم اما نمی تونم...بی خود نیست که میگن هر کسی رو بهر کاری ساختند! من اگه خودمو تیکه تیکه کنم هم قیافه ی آلامدی پیدا نمی کنم...ولی چه اهمیتی داره؟! چند روز پیش یه جایی خوندم :خوشگلا صرفا باید برقصن ... صرفا رقصیدن خیلی خسته کننده است، لطفا یکی سیگارمو روشن کنه و از فلسفه ی عدم وجود فردا حرف بزنه:
سرخ پوستان آلتیپلانو معتقدند  چیزی به اسم آینده وجود نداره،فقط از وجود گذشته میشه مطمئن بود؛چون از گذشته تجربه و دانش پیدا می کنیم و زمان حال درخششی کوتاهه که به محض تولد تبدیل به دیروز میشه...برای آدمی که از فردا وحشت داره دلگرمی خوبیه ولی برای آدمی که از فردا وحشت نداره هم دلگرمی خوبیه! فکر آینده با احتساب اینکه کسی نمی دونه تا چند نفس دیگه زنده است، ذاتا غم انگیزترین فکرهاست....
شانتال
4:25، پنجشنبه هشتم اسفند 1387
ارور 9865
یک ساعته معده ی من داره ارور ۹۸۶۵ میده!نگردین دنبال معنیش که به شدت اختصاصیه! میخواستم یه امشب رو مثل بچه ی آدم ساعت ۴ صبح بگیرم بخوابم و تا خود خروس خون با افکار مالیخولیایی و داستانهای نیمه تمام سر و کله نزنم که دیدم واقعا نمیشه...بعد از خوردن شام نصفه شبی معنی ارور ۹۸۶۵ رو فهمیدم: آخه تو که بلد نیستی چرا کلاس می ذاری!از کی تاحالا ۵ تا دونه بال شده شام؟مجبور بودی واسه کلاس و ادعای خوش خوراکی و گلچین نمودن، جلوی عضو جدید خانواده بال کباب(چیزی که فقط پای بساط عرق خوری میل می نمودی) سفارش بدی؟؟ دیدم چشمات همینجوری داره روی کباب برگ بغل دستیت رژه میره!دندنت نرم چشمت کور!!چون دوباره شام خوردی برو مسواک بزن خواب از چشمات بپره!!!!!!

پی نوشت:می دونم الان همتون فکر می کنید من یه آدم خوش اشتهای چاقم!در مورد خوش اشتهایی درست فکر کردید!در مورد چاق هم درست فکر کردید!۴ سال دیگه که شدم ۱۰۰ کیلو می فهمید که راهی بین ۵۵ تا ۱۰۰ نیست! چقدر هم من عرضه و کالیبر  ِ ورزش و لاغر کردن دارم واقعا!!

شانتال
13:19، چهارشنبه هفتم اسفند 1387
مثبت اندیشی ِ شانتالانه!
حقیقی ترین شیوه ی عشق ورزی از آن کودکان است...کودکان از موهبت بازی کردن،مبهوت کردن،عشق ورزیدن و قبول کردن بی قید و شرط معشوق خود برخوردارند، بی آنکه یکدیگر را قضاوت کنند...
این روزها زیاد به عشق بی قید و شرط فکر می کنم و گاهی می ترسم از اینکه سالهایی که گذشت را خالی از برخی از این حس ها می بینم.ما فکر می کردیم حقیقتا هم را دوست داریم اما اشتباه می کردیم،باید پذیرفت.
می دانم چون به این نتایج رسیده ام روزی تجسم آن ها را در دنیای حقیقی خواهم دید...راستش جز مثبت اندیشی چاره ای نیست،در غیر این صورت باید به غرق شدن رضایت داد...
شانتال
0:21، چهارشنبه هفتم اسفند 1387
نمی دونم های شانتالی!
نمی دونم وقتی سنم بیشتر بشه و برای خودم یه پا خانوم شده باشم(من و خانوم شدن؟!چه حرفها!چه چیزها!آدم شاخ در میاره!)  چه داستانهایی ممکنه از زندگی تعریف کنم...نمیدونم اصلا به سن 50 یا 60 می رسم یا نه... نمی دونم اگه قرار باشه از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی بگم چقدر داستان جالب و قابل عرض خواهم داشت... منی که همین داستانکها و گاهگداری نمایشنامه ها و فیلم نامه هایی که می نویسم رو تمام از تخیلم بیرون می کشم و عملا هیچ نکته ی هیجان انگیزی توی زندگی و روابطم برای الهام گرفتن، نداشتم جز اسمم که الهامه!
نمی دونم تقصیر زمانه ایه که توش به دنیا اومدم یا روند بی تغییر و امنی که از اول توی زندگیم بوده و یا اصلا به خاطر جنسیتم و نوع نگاه جامعه به مونث بودن که باعث محتاط تر شدن و به عبارتی بهتر، ترسو تر شدن و ریسک ناپذیرتر بودنم شده...شاید این روند بی شور و هیجان به خاطر روزگاری باشه که من و هم نسلانم رو پرورش داده...کودکان سالهای نخستین بعد از انقلاب که خوش ترین خاطره شان فرار از خانه و شهر ها به نواحی ییلاقی برای دور شدن از موشک و بمب بوده و تا کمی چشم باز کردند و دنیای اطراف رو شناختند جنگ به آخر رسید و مردم جنگ زده با حال و هوایی کسل و دمغ، با ویدئوهای قایمکی،فیلم ها و شو های یواشکی و مرگ بر های ِ بلند بلند ِ اجباری سر صف مدرسه ، نسلی سرگردان از بدهایی که روزگاری خوب محسوب می شدند پرورش داد(و بلعکس)...
این منم..
دختری سرشار از واژه های گرگیجه گرفته
معلق میان سنت و مدرنیته
باکره ی سهول الوصول
درگیر روسری و مانتوی یک وجبی
و حسرت دوچرخه سواری در ملا عام!!
شانتال
16:24، سه شنبه ششم اسفند 1387
جستجوی خاطرات!

باز از راه سرچ یک عبارت بی ربط به جایی رسیدم که خاطرات من نام دارد...:

عصر بابا آمد. منو بوسيد و کمی با هم بازی کرديم. بابا اسب شد و من سوارش شدم. ولی اسب بديه. نمی تونه تند راه بره. از بابا پرسيدم بچه چه جوری مياد توی شکم مامانش. بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بيا بريم توی حياط. به حياط رفتيم. بابا يکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت
- اين بته اول يک تخم کوچيک بوده. بعد اين تخم رو تو زمين کاشتيم. بعد بهش آب داديم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده اين بته بزرگ که می بينی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی
- با دست کاشتی يا با بيلچه؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت
- با يک جور بيلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی؟
-آره٬ آب هم دادم
- با آب پاش دادی يا با شلنگ؟
بابا نگاه تندی به من کرد. چرا عصبانی شده بود؟ ولي من بايد بدونم
- با شلنگ
- بابا٬ خودتون آب دادين يا مش رضا باغبون؟
بابا يک دفعه برگشت و يک چک زد تو گوشم و گفت
- برو گمشو پدر سوخته

 

پی نوشت: یکی از باحال ترین پستهای این وبلاگ!

شانتال
13:22، سه شنبه ششم اسفند 1387
بوی عطرت
بوی زمستان نداشت امسال...زمستان امسال هم بدجوری تو زرد از آب در آمد!روز به روز بهاری تر می شود هوا،بهار نزدیک است....من با تو خوشم،تو خوشی با دل من
شانتال
0:0، دوشنبه پنجم اسفند 1387
کاج ها و سرو ها
یک داستانک بی مزه ی و لوس شانتالی دیگر! نمی دانم چرا شانتال فراتر از داستانک و مینیمال نمی رود...یک مقدار بلند تر،کشدار تر، وسیع تر...باری به هر جهت این شما و این داستانک کاج ها و سرو ها در ادامه ی نوشته ...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
16:21، یکشنبه چهارم اسفند 1387
از اینجا تا پل رومی و از آنجا تا سن پترزبورگ و ...

این یادگاری ها تنها کمی از من فاصله دارد و هر روز بارها و بارها نگاهم به آنها گره می خورد و یاد دوستانی که این روزها کمتر از پیش در دنیای من حضور دارند را زنده می کند...چه خوب است یادگاری حتی اگر با دیدن بعضی از آنها زخمی سر باز کند و از آن کمی خون چکه کند..گاهی درد کشیدن لازم است..من اون ماهو دادم به تو یادگاری

شانتال
15:49، یکشنبه چهارم اسفند 1387
طفلی آن ها که عادت می کنند
واقعا چقدر خوبه آدم تو زندگیش با کسی باشه که بهش با دیده ی احترام نگاه می کنه،شخصیت و رفتارش رو می پسنده و از بودن در کنارش احساس غرور و رضایت می کنه...گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
شانتال
22:29، شنبه سوم اسفند 1387
تافی پارتی!

از وقتی که یادم میاد حالم از تافی بهم می خورد.فکر کنم به خاطر مزه ی کره ای مانندشه..این یکی تافی شکلاتی بود.ظاهرش به نظر خوشمزه میومد....ولی باز مزه ی مزخرف و آشنای تافی حالمو بد کرد... اما خوردم!تمام بسته رو خوردم و تمام حجم کالری و چاقی بعد از این رو بلعیدم...در حالیکه حالمم از مزه اش بهم می خورد...مثل تلافی بود،مثل کسی که زندگی تلخش را در قهوه های ترک و اسپرسو و فرانسه مزه مزه می کند،من هم روز بد مزه ام رو با لوس ترین روش ممکن (و یا شاید بورژامبون!! ترین شیوه) جشن می گیرم...

شانتال
20:15، شنبه سوم اسفند 1387
یه حال و هوایی مزخرفی توی زندگی من هست که بعد چندماهی دوباره برگشته...آره دوستای خوبم حق با شماست!کسی جز خودم نمیتونه به من کمک کنه...خلاصه توضیح و توصیف نداره چون شخصا خیس آب و عرق میشم وقتی می بینم همه با مشکلات واقعیشون دست و پنجه نرم می کنند و من به خاطر یاس های فلسفی و خرکیم دارم زرت و زرت چس ناله می کنم!!خیلی بده آدم دلشو به این دنیای فانی خوش کنه!!!والا به خدا! (حالا کدوم خدا رو بذاریم بعدتر در موردش مفصل صحبت کنیم!)..بالاخره هممون رفتنی هستیم و یه روزی هم بمببببب...کل این دنیا منفجر میشه و ... تاحالا به این فکر کردی زیر خنده های روزانه و سرخوشانه ی یه نفر چه گریه های شبانه ای خوابیده؟

شانتال
17:32، جمعه دوم اسفند 1387
درود بر دوست خوبم زکریای رازی!
مستی..رقص..خنده...خواب آلودگی...چشمانی که با محبت بهم خیره می شوند،یک محبت الکلی و دم دستی.مستی...رقص... خنده...خواب آلودگی و زنی که زیر گوش مردی گفت : ممنون آقا،رقص خوبی بود؛ولی من شما رو نخواهم بوسید!من وقتی مستم فقط خودم را دوست دارم.

شانتال
0:4، پنجشنبه یکم اسفند 1387
اینه که میگن: هر چی سرت میاد حقته!
بد بودن و آزار رسوندن لزوما نشانه ي بدذاتي نيست...کافيه احمق باشي و به حماقتهاي بچه گانه ات ادامه بدي و نه تنها در مورد بدي آنها شک نکني بلکه مطمئن باشي اين درست ترين کاره...اين نتيجه ي اعتماد و اطمينان کورکورانه به احساسات خودته. به هرحال از بدي هيچ وقت نميشه توقع خوبي داشت...جهالت و حسادت و حماقت يک دنيا رو ميتونه ويران کنه چه برسه به يه رابطه ي فکسني عاشقانه!...مرز بین خوشبختی و بیچارگی از یک تار مو هم نازکتره اصلا لبه ی تیغه،و اغلب اوقات بدبختی های ما ،خودکرده هاییست که تدبیر ندارد.

شانتال