تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
20:44، سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
کسی که در دلش با ماست،در نفسش با ماست،در صدایش با ماست
وبلاگ شما چقدر برای شما عزیزه؟واقعا چقدر براتون مهمه؟...آیا براتون راحته که همین حالا بدون هیچ دلیل خاصی گزینه حذف وبلاگ رو بزنید؟ من بارها این کارو کردم...درواقع هر وبلاگی که می نوشتم قبل از رسیدن به یک سالگی به قبرستان خاطره ها فرستاده شده!نه اینکه حذف کرده باشم(که این کار رو هم کردم) اما حقیقتا وجودش برام بی اهمیت شده و رهاش کردم...حالا برای خودم خیلی جالبه که کنار این صفحه،یک آرشیو دوساله وجود داره!! خودمم نمیدونم چه جوریه که دیگه فرار نکردم...از زیر بار نوشته ها،اعترافات و خاطراتی که بخشی از اونها امروز بیشتر از هر روزی برام بیگانه تر از بیگانه شده در نرفتم و یک جای دیگر در یک جمع دیگر یک من ِ جدید دیگر نساختم...خودمم دیگه یادم نیست چرا اون روزها از شخصیت شانتال پریم توی کتاب شیطان و دوشیزه پریم خوشم می اومد که یه وبلاگ به اسم شانتال ساختم، اما حالا احساس می کنم که توی وبلاگستان فارسی اگه یه عالمه الهام هست،عوضش فقط یه دونه شانتاله! یه شانتال معمولی که بچه میشه،بزرگ میشه،یه روز غر میزنه و عین خل و چل ها لبش برای هر چیز مسخره ای به خنده باز میشه...یه دختر خیلی خیلی معمولی که اگه خودشو تیکه تیکه هم کنه بیشتر از اینی که هست نمیشه و تازه توی دنیای مجازی محافظه کار تر هم هست!!(خوبه محافظه کار هم هست!)...شانتالی که این روزها منتظر یک انفجاره...در انتظار کسی که مثل هیچکس نیست

شانتال
16:17، دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
این پست یک کامنت بلند بالا است!
همیشه به این فکر می کردم که اگر رابطه ی والدین من سرشار از عشق و دوست داشتن ملموس بود، زندگی من امروز چه شکلی می گرفت...واقعیت اینجاست که من هم مثل بیشتر آدمهای اطرافم محصول یک ازدواج خوب و متناسب هستم که انتخاب طرفین نه به خاطر عشق و علاقه ی مفرط که بیش از هر چیزی ناشی از تفاهم ایدئولوژیکی رایج سالهای اوایل پیروزی انقلاب بود.معیارهایی که کلماتی نظیر دوستت دارم و عاشقتم جای زیادی به خود اختصاص نمی داد...شاید حسن بزرگ این ازدواج چهارچوب دار همیشه این بود که که اگر شاهد ابراز علاقه ی علنی و رمانتیک والدینم نبودم،کمتر پیش آمده که تماشاچی دعواها هم باشم.درواقع من حاصل یک زندگی روتین و آرامم.اما حقیقتا همیشه به این فکر می کردم که اگر به جای تمام اینها وقتی خیلی کم سن و سال بودم ( به خصوص در سالهای نوجوانی و بلوغم) شاهد ابراز علاقه بیشتری بین پدر و مادرم بودم توقع من از زندگی و روابط خودم به شکل بود؟ آیا اصلا اگر این زندگی روند عاطفی پر بارتری داشت امروز من خیلی بهتر می شد؟ حقیقتا به این ایمان دارم که زندگی هر انسانی سوا از دنیای والدینش و عاداتی که با آنها بزرگ شده یک جریان مستقله که قبل از هر چیزی بسیار معجزه وار متعلق به خودِ خودِ خودشه. اینجور نیست که من قبلترها دوست نمی داشتم مثل معدود زوجهایی که می شناختم پدر و مادرم عاشقانه بهم نگاه کنند و حرف بزنند..اتفاقا حتی فکر کردن به آن هم خیلی هیجان انگیز بود! اما واقعیت اینجاست که من روابط عاشقانه ای از این دست را خیلی کم بین زوج های قدیمی اطرافم دیدم و بیشتر با این فکر بزرگ شدم که بدون عشق پور شور هم می شود خوشبخت و راضی بود، اما اگر آن حس تالاپ تولوپ قلبی باشد که دیگر معرکه است!! به هر حال هر چه که بود این شیوه ی آنها برای ساختن زندگیشان بود و هیچ وقت روی نگاهی من به زندگی و روابطم تاثیر غالب نگذاشته است...فاطمه ی عزیزم ما همه بیش از هر چیزی خودمان هستیم و به قول دوستی ((مردم به زمانه شان شبیه ترند تا پدر و مادرشان))

پی نوشت: به فاطیما

شانتال
21:26، یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
خواهر دوماد،انبونه ی باد!
چه روزهایی!همینجوری داستان پشت داستان...بالاخره شوهر عمه ی مامان که مرگ مغزی شده بود دیشب فوت کرد،این اتفاق با فاصله ی کمتر از 24 ساعت اگر می افتاد خواستگاری به طور کلی مالیده می شد حداقل تا هفت روز بعد...
اما از خواستگاری ... خواستگاری هم کار جالبیست ها! می روید یه جایی حوالی صدر مجلس می نشینید ، چایی میخورید،میوه میخورید، آجیل می خورید، شیرینی می خورید...دوباره چایی می خورید،میوه می خورید...ای بابا!وقتی نه سر پیازید نه ته پیاز جز لمبوندن و گوش کردن به سخنان گهرباری نظیر: چقدر تهران شلوغ شده آقا ، این بازی قرمز و آبی هم که هر سال به تساوی میکشه اگر امسال هم مساوی نشدند، انشاالله همه ی جوون ها خوش بخت بشند ، اصل برای ما نجابت خانواده ایست که قراره باهاش وصلت کنیم ... و امثالهم چه کاری ممکنه انجام بدید که ژانگولر محسوب بشه و بخواین توی وبلاگتون بنویسید؟! مهم نجابته که هم ما نجیب بودیم! (اصلا فامیلی مادر من یه جورایی مشتق شده از کلمه ی نجیبه) هم خانواده ی عروس نجیب بودند! هم اینکه از همه چیز مهم تر مادر عروس انقدر منو برای پسر 11 سالش پسندیده بود که آخرش بهم گفت عروس من از عروس مادرت بهتره!! دیگه خواهر شوهر بهتر از این؟!هر جا می رم مورد پسند و خوش آمد قرار می گیرم!اما اینکه هنوز نتونستم یه جوون لایق و مناسب برای زندگی مشترک به دام بندازم دیگه از بی عرضگی مفرطمه که این روزها به شانس هم تعبیر می شود!!
عجالتا فردا هم شب هفت پدر ِ زن عمو جانم است و ما لبمون خندان از بابت قالب کردن پسر ارشد خانواده است! و چشممان گریان از بس اشک و گریه دیدیم (راستش من که نه ولی مادرم بین این عزا و اون عزا در حال تاب خوردن است!).
زهر ماری بودن حال شانتال هم خیلی مهم نیست،وسط تمام چیزهای کج و کوله ای که از زندگی دیگران می خواند شرم می کند بنویسد : من هم از چیزهایی در حال انفجارم...مهم این است که خانوم سفید برفی آخر هفته یک مهمانی دامبولی دیمبالی گرفته است و شانتال قصد دارد به هر فرصت کوچک خوشحالی، لبخندی با قاعده ی یک تریلی بزند!
شانتال
23:21، شنبه بیست و ششم بهمن 1387
در این وبلاگ زنها جیغ می کشند!!

با هر کلمه و جمله ی بی ناموسی و غیر قابل پخشی از طریق سرچ، وارد این وبلاگ شده بودند جز دانلود جيغ كشيدن زن ها !! که اونم به سلامتی و دل خوش امروز حادث شد!

شانتال
18:25، شنبه بیست و ششم بهمن 1387

نمی دونم اتاق گرمه یا من گرممه. دستهامو دور زانوهام حلقه می کنم و سرمو میذارم رو زانوها.بالای ابروها،همون حوالی شقیقه بدجوری درد می کنه،سرمو محکم تر روی زانوهام فشار می دم تا دردش کمتر شه.چشمام می سوزه، یه درد ناجور از توی گلو میره توی گوشم...چقدر گرمه.سرمو بلند می کنم،چشمامو می مالونم و خیره می شم به مانتیور.حالا دیگه تمام صورتمو گرفتم توی دوتا دست و دارم با گردش دست روی شقیقه ،چشم و گونه ها به خیال خودم دردی رو کمتر می کنم.باز زل می زنم به مانیتور و باز هیچی...خیلی ساده دارم درد زاییدن کلمه رو می کشم اما بچه سرش برنگشته!!
حالم،روحم، اعصابم شکل تخیلی بدی پیدا کرده و فقط لحظات کوتاهی از 24 هست که خوبه.تحمل چیزهای مگو داره روز به روز سخت تر میشه...

شانتال
14:5، شنبه بیست و ششم بهمن 1387
نشانه ی شخصیت؟
رفاه مالی ،سطح بالای تحصیلات و ظاهر آراسته ی افراد نشانه ی شخصیتشان نیست...اینها که هیچ کدام بلیط اتوبوس نیست!!

شانتال
12:45، جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
GOAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAL!

از دو شنبه تا امروز منقطع تب می کنم...یک سرماخوردگی نصفه نیمه که هر چند ساعت یک بار اعصابم را چیز می کند! ای جماعتی که امروز به دیدن داربی-دربی- داربید! می نشینید...خوش به حالتان!!نه اینکه فوتبال دیدن کار جالبی باشد،اما هر چه هست لم دادن به بالش و وق زدن به تلویزیون نهایت حرکت آن است،در حالیکه شانتال ِ کمی خسته کمی تب آلود باید همراه خانواده ی محترم برای برادر فنچولش به خواستگاری برود و یکی دو ساعتی محترمانه و خانومانه بنشیند و سخنان محترمانه بشنود و ... بساطیست ها!! شاید هم ناگهان آن رگ شانتالی اش بالا بزند و در جمع بزرگان چند خطی شعر بخواند و فضا را تلطیف کند! شعری مثل این:

سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

شانتال
1:29، پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

باغ صورتی تقدیم به زهرای عزیزم که میگذارد زری صدایش بزنم!!

شانتال
20:25، چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
همین یکی دو روزه
پدر یکی از زن عموها یک سالی می شد که بدجوری زمین گیر شده بود و زندگی نصفه نیمه ای داشت.مدتها بود منتظر رفتنش بودند...امروز فوت کرد.شوهر عمه ی مامان هم از یکی دو سال پیش زندگی نیمه گیاهی دردناکی پیدا کرده.مغزی که در حال تحلیل رفتن بود و جسمی که سالم...دیروز مرگ مغزی شد و احتمالا تا چند روز دیگه کاملا... فرناز هم مدتی بود که در سکوت و انتظار، شاهد مرگ تدریجی دایی اش بود ،دایی فرناز هم چند وقتی می شد که از سوی دکتر ها جواب شده بود،ایشون هم امروز فوت کرد... چیز زیادی تا عید نمانده است.صبح مامان قبل از رفتن به مراسم خاکسپاری پدر زن عمو، گفت :اول عید دقیقا چهلمش میشه،هرچقدر هم رفتنشون باعث راحتی خودشون و اطرافیانشون بشه ولی باز ببین پسر عمه هام نمیذارن دستگاه ها رو از باباشون جدا کنند، همین نصفه نیمه بودنشون هم قوت قلبی بود...
همین یکی دو روزه چند نفر رفتند،عجیبه که این همه هم زمان.
شانتال
12:30، سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
عالق و باغل!
جریان این پست مهربانو رو برای مامان تعریف می کنم. فندقی هم طبق معمول در سکوت کامل گوش تیز کرده و به خیال خودش مشغول فضولیه! حرفهامون که تموم شد با تفکر تمام میگه: GF که نمیدونم چیه ولی همکلاسیام به دوست دختر میگن داف!!.چشمهای من قد یه قابلمه گشاد میشه که شما فسقلی های ده ساله داف رو از کجا بلدید!.میگه تازه بعضی از دوستهام دوست دختر هم دارند!!.بهش میگم تو چی؟ میگه نه هنوز!.مامان میخنده میگه چرا نه؟دوست نداری؟.میگه چرا ولی باید هم موهاش طلایی باشه هم چشماش آبی!!!!...یاد ده سالگی خودم میفتم و دنیایی که اصلا صرف کلمه ی عشق هم در آن حرام بود! و چه پور شور عاشق کسی بودم آن روزها!.این فسقلی ها برای ما فسقلیند برای خودشون خیلی هم عاقل و بالغند...یا به قول خودشون: عالق و باغل!

شانتال
23:54، دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
یک تعریف کوچک از اوضاع احوال یکی از اقوام ، بلافاصله مورد توجه بقیه قرار می گیرد... نقدی.تحسینی...حرفی...سخنی... در هر حال کسی بی تفاوت از اوضاع و احوال کسی که حرفش پیش آمده ،نمی گذرد و من بی اراده حالم بد میشود...نه از اینکه کارشان شبیه غیبت کردن باشد یا اصلا تعریف زیادی و بی خودی. در مجموع از بودن حرف کسی که خودش حضور ندارد بیزارم.راستش این همیشه هم اخلاق خوبی محسوب نمی شود چون گاهی به حسادت متهم می شوم و گاهی اوقات به ژست گرفتن و قیافه آمدن که (( من از شماها بیشتر می فهمم و از غیبت متنفرم)). هر دو کمی درست است و اشتباه.من عاری از حسادت نیستم...در درونم،در بخشی که از فاش شدن آن حتی برای خود هم شرم دارم، حسادتهایی پنهان کرده ام که مپرس! حسادتهایی که به وجود هیچ کدام افتخار نمی کنم و با عدم بدگویی سعی نمی کنم آدم بهتری باشم،تنها می خواهم آن بخش پلید را پنهان سازم.با این حال از نقد کردن دیگران می ترسم.راستش خیلی هم می ترسم...برخلاف یکی از نزدیکانم که نقاد بی باکی ست و در هر حالی می تواند نظریه ای جدید (و احتمالا درست و خوب) ارائه دهد، من از منع دیگران می ترسم...من راستش حتی از صحبت درباره ی خوشبختی دیگران هم ابا دارم.این را دیگر فهمیده ام که آدمها گاهی با سیلی و گاهی با رژگونه های گران قیمت، ممکن است صورت خود را سرخ نگه دارند و اصلا چه کسی می داند خوشبختی یعنی چه؟... من به هر گردهمایی خانوادگی و فامیلی بی مهابا نام خاله زنک بازی می دهم ، ولی از این نام گذاری هم می ترسم...من از این همه اعتماد به نفسی که صاحب نظران دارند می ترسم...من از بودن میان آدمها می ترسم،حتی از کامنتها و نظرات شما...دچار مالیخولیا گشته ام،یک حس خل خلکی بد!! شاید اثرات اولیه ی تب باشد ، شاید اعترافی کوچک...بیا تا برویم از این ولایت من و تو

شانتال
21:7، یکشنبه بیستم بهمن 1387
ویرجی ضایع می شود!
 

عطف به این و این، نقل از کتابی که کتاب مهمی نیست اما دوستش دارم :

بذار یه قصه ی بامزه برات تعریف کنم تا بدونی اون زرنگ زرنگ هاش نتونستند زندگی و مرگ خودشون رو رقم بزنند،چه برسه به تو جوجه روشن فکر.
یک روز تو اون دنیا نویسندگان زن انگلستان مثل خواهران برونته،جرج الیوت،الیزابت گسکل ،جین آستین و ویرجینیا وولف ،یه وقت ملاقات با بانوی مقدس می گیرند تا واسطه ی بخشش ویرجینیا وولف قرارش بدهند که دست به گناه کبیره ی خودکشی زده.
زن ها به حضور بانوی مقدس می رسند.ویرجینیا خجالت زده و شرمگین پشت سر خواهران برونته می ایسته و سعی می کنه خودش رو از چشم بانوی مقدس پنهان کنه.ابله نمی دونسته با اون قد و قامتش نمیتونه پشت سر اون کوتوله ها پنهان بشه!بانو از امیلی برونته می پرسه: (( اون خانوم چرا خودش رو پنهان می کنه؟))
امیلی نازنین کل ماجرا و علت اون تجمع رو به شیرین ترین وجهی بیان می کنه.بانوی مقدس بعد از شنیدن ماجرا چنان قهقه ای می زنه که عرش می لرزه.بعد از اون خودش رو جمع و جور می کنه و ویرجینیا رو با اسم خودمانی ویرجی، شاید هم ویرجین - خدا می دانه - فرا میخونه و بهش میگه: ((عزیزم ویرجی این خانم ها چی میگن؟))
ویرجینیا تا بناگوش سرخ میشه و چیزی نمی گه.
بانوی مقدس میگه : (( می بینی ویرجی،اینها فکر می کنند اون سنگریزه های مسخره باعث غرق شدنت شد.نمی دونند تو همون لحظه که در آب پریدی پشیمون شدی و سعی کردی جیب هاتو خالی کنی و اگر نبود اون گرفتگی ستون فقراتت که یک مرتبه فلجت کرد،ای بسا موفق می شدی از آب بیرون بیای،هر چی باشه تو شناگر قابلی بودی ویرجی؛ اما قرار بود این دفعه و در اون جا و با اون وضعیت بمیری و مردی،وگرنه این دفعه هم مثل دفعه های دیگه که دست به خودکشی زدی،جون سالم به در می بردی.خب خانمها دوست شما خودکشی نکرده،اون تصور می کنه این کار رو کرده؛خیالتون راحت،هیچ کس به اراده ی خودش نمی میره،همون طور که هیچ کس به اراده ی خودش دنیا نمی آد.))
امیلی برونته می پره ویرجینیا رو بغل می کنه و بقیه ی خانمها بدون هیچ گونه نزاکتی می پرند روی ویرجینیا.انگاری ویرجینیا یک گل خوشگل وارد دروازه ی منچستر یونایتد کرده باشه.
بانوی مقدس که می بینه ویرجینیا یک جورایی با تعریف ماجرا آزرده خاطر شده سعی می کنه دلش رو به دست بیاره،به همین دلیل میگه: (( ولی ویرجی عزیزم این ایده ی "اتاقی از آن خود" واقعا قشنگ بود.دستور دادم در سرای اهل قلم برای همه شما یه اتاق مجهز مهیا بکنند، جدا ایده ی الهام بخشی بود،از تو متشکرم.))

شانتال
16:39، یکشنبه بیستم بهمن 1387
مردان ماندگار با تاریخ مصرف نا محدود!
 

دو بخش دیگر از داستانی که این روزها می خوانم:

این مرد یک آقای سنتی و به تمام معناست.تو چطور متوجه نشدی؟چرا فکر کردی این مرد به پای تو می سوزد و میسازد؟چرا فکر کردی آن شر و شور عدالت طلبی و آزادی خواهی مخصوص دوران جوانی،مانع از بروز شخصیت واقعی اش می شود؟ما ادامه سرراست پدران و مادرنمان هستیم.ابله!
------
نکند می خواهی در حافظه ی تاریخ بمانی!بگذار چیزی برایت بگویم،آدمها مثل کالاها تاریخ مصرف دارند، بعضی تاریخ مصرف دراز مدت دارند،بعضی کوتاه مدت.به نظر من زمانه ی ما زمانه تاریخ مصرف کوتاه مدتهاست.البته آدمهایی از گذشته داریم که دراز مدت هستند،آنها از گذشته آمده اند و مکن است تا آخر الزمان پیش بروند.ولی من شک دارم روح عصر ما توان خلق چنین آدم هایی را داشته باشد،چه برسد به این که اگر قرار بود تو چیزی بشوی تا به حال شده بودی-لااقل طلیعه اش نمودار بود!.در آستانه ی چهل سالگی ،آدم یک قدم به گور نزدیک می شود،می دانی ما از لحظه ی تولد به سوی گور خویش می لغزیم؟

شانتال
20:47، شنبه نوزدهم بهمن 1387
ماه منیر
ماه منیر یک داستان کوتاه است شاید...چه کسی می داند!شاید روزی حقیقتا ماه منیری زندگی کرده است و شاید تمام شخصیتهای این داستان روزی واقعا وجود داشته اند!اما نویسنده ی آن به گمانش همه را از فضای علمی تخیلی ذهنش بیرون کشیده و برگرفته از هیچ داستان دیگر یا قلم هیچ نویسنده ی دیگری نیست!! هرچند که دنیا خیلی کوچک است و بعید نیست همین فردا پس فردا ورثه ی ماه منیر پیدا شوند و از شانتال بابت بیرون ریختن اسرار خانوادگی اعاده ی حیثیت کنند!!آری اگر شانتال است که داستانهای تخیلی اش هم کار دستش خواهند داد! ماه منیر را در ادامه ی مطلب بخوانید...


ادامه‌ي نوشته
شانتال
17:39، شنبه نوزدهم بهمن 1387
تویی که از آن هیچ کس نبودی
دارم یه داستانی میخونم که شاید آخرش اسمشو بگم...تقریبا تو هر صفحه چند خطی هست که باعث میشه یه لبخند پت و پهن غمگین بزنم! عجالتا شماها رو نم نم تو خوندنش شریک میکنم:

دکتر منتظر معرفی من نمی ماند و میگوید: (( مجالست با زنان شاد و زیبا، عمر را دو برابر می کند.))
حمیرا می گوید : (( ولی میدونین مجالست با مردان شاد و زیبا عمر رو کوتاه میکنه.))
دکتر قاه قاه میخندد و من مثل یک آدم کند ذهن می پرسم: ((چرا؟))
حمیرا می گوید :(( برای اینکه مرد شاد و زیبا مال همه است، کسی هم که مال همه باشه ، مال تو نیست و آن وقت تو می مونی و غصه ها.))

شانتال
19:4، جمعه هجدهم بهمن 1387
ویترین خالی
به قفسه های پر و پیمون رمانهای فارسی خیره میشم : فتانه سید جوادی،نسرین ثامنی ، میم مودب پور ، نسرین قدیری و یه عالمه اسم مشهور و غیر مشهور از زنان و مردان داستان نویسی وطنی که داستانهایی تراژیک سرشار از مفاهیم ناب عشقی و اخلاقی مینویسند...دخترانی که از فرط کامل بودن در حال انفجارند و پسرانی سر به زیر اهل خانه و خانواده که لنگ یک ازدواج مناسبند و آدمهای بدی که سنگهای بد بد سرراه این فرشتگان زیبا روی می اندازند!!یادش به خیر قدیما دختری نبود که  پنجره ی فهیمه رحیمی یا بامداد خمار سید جوادی رو نخونده باشه.من که به طرز مسخره ای خوره ی کتاب بودم و برام فرق نمیکرد کتاب جین ایر ۴ کیلویی رو بذارم تو کیفم ببرم مدرسه یا یکی از عاشقانه های تراژیک نسرین ثامنی رو!.داشتم به عناوین این رمانهای عشقولانه نگاه میکردم که خانومی محترم و شیک پوش با ظاهری مسن، از همان ردیف شاید نزدیک ۵ عنوان از این رمانهای تین ایج پسند رو برداشت و درباره ی موضوعشان و اینکه حتما سرگرم کننده هستند و آخرشان هم حتما خوب تمام می شود با آقای فروشند صحبت و بعد حساب کرد و رفت... از آقای فروشنده می پرسم: پنجره ندارید؟.میخنده و میگه: با اینکه خیلی قدیمیه ولی هنوز خوب فروش میره!.پسر حاجی بابا جان پزشکزاد رو حساب می کنم و  توی شیشه ی ویترین مغازه ته رنگی از اون دختر ۱۵ ساله ی هیجان زده رو می بینم که برای خوندن کتابی که خریده حتی منتظر نمیشه برسه به خونه! ولی انقدر کم رنگ بود که ...

شانتال
14:1، جمعه هجدهم بهمن 1387
دوغ و پیاز و ریحون
روز جمعه ، یه خانواده ی شاد و سرحال و خوشبخت که فرصت دور هم جمع شدن پیدا کردند و میخوان یه ناهار حسابی بزنن تو رگ! کباب بناب و دوغ و پیاز و ریحون با برنج زعفرونی ِ چرب!یعنی دیگه بهتر از این نمیشه!!!بعد از غذا هم همه دور سفره ولو میشن و تاپ تاپ میزنن به شکماشون و هرهر میخندند!یکی یه چایی دبش دیشلمه ی دارچینی هم پشت بندش،وای دیگه چه شود!! یه قلیون مشتی با تنباکوی خوانسار که سوغاتی عمه بزرگه ی مامان خانوم از سفرش به ولایت بود؛آخر سر هم همه ولو می شن توی رخت خوابهای گرم و نرم و پتو رو تا نوک دماغشون می کشند بالا،حالا ظرفها رو یکی دو ساعت دیگه میشه شست اما خواب رو که نمیشه به تاخیر انداخت!بعد هم سمفونی خر و پفهایی ملایم تا طوفانی که سکوت خونه رو در هم میشکنه...
ای وای دلم همه ی اینها رو خواست!!!اون نیمروی کوفتی بیار کوفت کنیم که بعد باید بریم به کارهای کوفتیمون برسیم!! ای مرده شور این زندگی کوفتی رو ببره..

بعد نوشت:با توجه به بستن کامنت دونی در این چند روز و دقیقا نصف شدن آمار بازدید کنندگان وبلاگ در این مدت، شانتال به این نتیجه میرسد که...به این نتیجه میرسد که...بی خیال!شانتال به نتایجی که لازم بود رسید و میزان بازدید کنندگان حقیقی وبلاگش را سنجید. راستش چه اهمیتی دارد چند نفر یک وبلاگ روزمره نویسی را بخوانند؟! مهم این است که اینجا باغ سیبی ست که سیبش هرگز نمی افتد!! ای دوست...ای صمیمی ترین دوست

شانتال
17:3، چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
دستهامو با خود پیشبند خشک می کنم و یه لیوان چایی گنده یا به قول المیرا چایی ترکی با ۵ تا قند سگی!! رو میذارم روی میز...پاهامو دراز می کنم و خمیازه ای میکشم که تا ته حلقمو نشون میده... بلند بلند فکر میکنم: فردا یه روز جدیده با یه آدم جدید! ... خوبیش اینجاست که نه تا به حال برباد رفته رو خوندم نه فیلمشو دیدم!الگوی من در این زمینه نه اسکارلت جنوبی ِ جذاب که فریده ی بدتر از خودم ناله ،است!
شانتال
12:10، چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
آفتابه لگن هفت دست
یه روز واقعا برفی آدم دوست داره خیابون ها رو پیاده گز کنه و جای پاهاشو روی برفها یادگاری بذاره...همینجوری که داره قدم میزنه بدون اینکه دستکشهاشو در بیاره یه سیگار روشن کنه...بره تو شهر کتاب و از همه ی دانش و ادبیات موجود سان ببینه ... بره سندباد یه پیتزای قارچ و پنیر نازک و کوچیک سفارش بده و به بقیه ی پیتزاهای عمله خفه کن بخنده ... از کنار رودخونه ی زرگنده رد بشه و به درختهای لخت و پاپتی نگاه کنه... بیاد خونه و یه ماگ گنده کافی میکس درست کنه ... بره زیر دوش آب داغ...گفتم یه روز برفی اما حتی برف هم دیگه از ما دریغ شده...دیگه عادت ندارم بعد از بیدار شدن از پنجره بیرون رو نگاه کنم،اما امروز تصادفا این کارو کردم و عین ندید بدیدها داد زدم: برف!برف!.برفها داشت آب می شد اما خوب،کاچی به از هیچی...

شانتال
19:56، سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
زندگی وقتی که بیزاری باشه...
اوایل دی ماه بود که منزل امید برای تولد دوستان دی ماهی جمع شدیم.مسخره اش کردم که مرتیکه تو خجالت نمیکشی برای خودت پست تولد با نقاشی های بی ناموسی میذاری؟! و امید ژست تایپ کردن گرفت و گفت خوبه مثل شماها از اول صبح تلق تولوق توی وبلاگم بنویسم آه عشق من چرا منو گذاشتی رفتی و ...
اون روز همه به اداهای مسخره اش خندیدیم و امروز من خسته شدم از همه چیز...از اینکه اگر اینجا غر نزنم و اگر اینجا مسخره نباشم  و اگر بخواهم همان الهام خوب و مسئولیت پذیر و تقریبا همیشه اضافی ِ توی خونه باشم دیگه ازم چی میمونه؟!...امروز کشف کردم تنهایی چیزی نیست که دیگران ببینند و درک کنند.تنهایی سهم ماییست که اجازه ی تنها بودن نداریم...من تنها نیستم پس من تنها هستم... من حتی یک درصد اون کسی که فکر میکردم روزی باشم هم نشدم و وحشتناک ترین بخشش اینجاست که دیگه رویای تغییر هم ندارم...من آشفته ام و دلم بهم میخوره از تجویزهای تکراری: دوباره شروع کن به درس خوندن، برو سر کار ، تو چرا ازدواج نمیکنی؟!. زندگی من بین نصیحت های دلسوزانه ی کسانی که دوستم دارند اما هیچ درکی از خود ِ خود ِ من ندارند در حال تکه تکه شدنه... یادم باشه این بار هرکسی خواست خاله خرسه بشه یادش بیندازم که اگه تو بیل زن بودی دوتا بیل به... به... به باغچه خودت می زدی!! لطفا مرا از کلیشه های ذهنت خارج کن...هرچند اگر منم که همچنان لبخند مسخره ی همیشگی رو روی صورتم حفظ می کنم!!
شانتال
17:18، سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
رویای سیب سرخ
امروز درست ۴ماه از آن روز می گذرد...روزها را شمارش نمی کردم اما یکی از مزایای وبلاگ نویسی این است که تاریخ روزها را فراموش نخواهی کرد!همیشه تاریخی بالای نوشته هایت هست که گذر روزها را عیان کند.از ۱۵ مهر تا ۱۵ بهمن... ۴ ماه گذشت و من حال عجیبی دارم.حالی که مدتهاست با خود به همه جا می برم و زیر خنده های گاه بی گاهم پنهانش می کنم.دلم برای دوباره با تو بودن مدتهاست که تنگ نمی شود اما همچنان سرخوردگی خاکستری رنگی مرا در بر گرفته است.نوعی بی اعتمادی به همه کس و به همه چیز...باورهای صورتی زندگی من مدتها قبل از تو به تعادل رسیده بود و من در یک بی توقعی آرامش آور تنها به روزهای خوبی فکر می کردم که اگر خیلی رویایی نبود،دست کم امن و مطمئن بود...من ساده بودم که این همه اعتماد را در طبق اخلاص تقدیم تو کردم و بیش از آنچه که بودی به تو ایمان داشتم...راستش از تو چه پنهان خودم هم باور نمی کنم که این منم این همه به تو بی ایمان شدم.وقتی از تو حرف می زنم حقیقتا با تو نیستم..بیش از هر چیزی با خودم مجادله می کنم چون تو که نمی دانی،دیگر از تو حرف زدن برایم غدقن گشته است و من این حجم اعتماد،برنامه ریزی و باورهایی که طی چند سال شکل گرفته است را فقط اینجا می توانم تخلیه کنم...به بن بست غم انگیزی رسیده بودیم که مدتی بود منتظرش بودیم...ما مدتها پیش از ۴ ماه پیش تبدیل شده بودیم به دو سیاره ای که در دو کهکشان متفاوت است.. دلم عشق میخواهد،قصه های پریان،happily ever after و کمی رویا برای دوباره آغاز کردن...من از تبدیل شدن به مجسمه های بی روح و بی رویایی که هر روز و هر ثانیه در اطرافم میبینم بیزارم.آدمهایی که نفسهای زندگیشان را کلیشه ای و فارغ از حس خوبِ عاشقی دم و بازدم میکنند...چه کسم من؟چه کسم من؟که بسی وسوسه مندم

شانتال
15:10، سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
کمی سکوت می خواهم
سرماخوردگی های تمام نشدنی ،اتاق پرگرد و غبار ،زیر سیگاری مدتها خالی نشده،لباس های اتو نشده، دایره های به جا مانده از لیوان های چای و نسکافه روی میز،کتاب های نیمه خوانده شده،جیغ های بچه ی همسایه، هوای سنگین خیابان، برفهای نباریده ی زمستانی،جادوی فراموش شده ی داستانهای پریان، ولنتاین های باسمه ای،همخوابگی های نمایشی ، سنجاقهایِ سیاهی که روی تخت پخش شده،موچینی در دست آرایشگر،قیچی در دست پیرایشگر ، زنی که روزی ده بار ((میشوره و می سابه و می پزه ))... "تو میتونی ده بار بگی میشورم و می سابم و می پزم؟" ... به دوستم می گویم: نه دیگر وبلاگ نخواهم نوشت، چگونه بنویسم درحالیکه هیچ وقت نه آنکه میخواند مرا میفهمد و نه من مقصود او را از خواندن...دوستم میگوید خوب ننویس! میگویم کمی اصرار کن شاید نظرم عوض شد و باز نوشتم!...با خودم فکر می کنم می نویسم اما کمرنگ خواهم شد...بگذار تنها آنهایی بخوانند که بی نیاز از نظر نوشتن هم باز دوست دارند تو را بخوانند.بستن کامنت دانی این وبلاگ نشانه ی فید شدن نویسنده اش نیست و همچنان وبلاگهای دوست داشتنی شما را خواهد خواند و ابراز وجود خواهد کرد!!

شانتال
20:57، دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
روزهای به سر رسیده ی مردمان فراموش شده

 

از شما پنهان من محو کامنتهای پست این روزها و آن روزها ی باغ سیب شانتال گشته ام!! به طور مشخص اگر اهل ادبیات داستانی آن هم از نوع رمانسهای جین اوستینی یا مدرن تر و از نوع ویرجیانا ولفی باشید ، خواهید دید که روابط عاشقانه در دنیای متمدن (من نام دنیای خودمان را کهن ِ اسبق!میگذارم) و دنیای فعلیشان تا چه حد متفاوت شده است...واقعیت اینجاست که خود ما چندان فرقی با گذشتگانمان نداریم و معیارهای خوب و بدی که وجود دارد تنها شکل عوض کرده است ، هنوز هم پسندیده ترین نوع ازدواج از آن نوعیست که تا عمه و خاله خان باجی طرف را بپسندد و هر چه آشنایی قبلی بین دختر و پسر کمتر،ازدواج خدا پسندانه تر!. در دنیای ((کهن ِاسبق)) ما عشق و روابط عاطفی اغلب اوقات یک اتفاق باری به هر جهت محسوب میشده نه محور وصلت ها...اما هدف من از پست قبل ،ما و روابط مغشوشی که محصول چسباندن و کلاژ فرهنگهای دیگر است (از عرب تا غرب) نبوده و مشخصا از حال و هوای رمانهای انگلیسی ، فرانسوی و امثالهم آمده .اختلاف طبقاتی بارزترین ویژگی ساختارهای این داستانها بود و عموما روابط رمانتیک بعد از ازدواج یکی از مشخصه های زندگی مردانه.روابطی نه از نوع هم خوابگی با یک روسپی یا زنی هر جایی...زمانی بود که یک مرد متشخص با دوشیزه ای زیبا و همه چیز تمام از خانواده ای نامی، ازدواج میکرد و ((طبق مد روز)) با زنی بیوه (به احتمال خیلی کم مطلقه ، چرا که طلاق در جامعه ای که روابط نامشروع مشروعیت غیر رسمی داشت معنایی پیدا نمیکرد) و یا حتی زنی شوهر دار (برای یک جنتلمن متاهل ،دوشیزگان البته هرگز!) روابط عاطفی و احیانا روابط جنسی برقرار میکرد...روابطی که مثلا از همسرش مخفی می ماند اما نوع ازدواجهای آنها که از سر حسابگری و حفظ شان و منزلت آبا و اجدادی بود چندان اهمیتی به وفاداری همسران نمیداد و اینجور وقتها زنها نیز با مردی دیگر رابطه داشتند و خلاصه که مردی معشوقه ای داشت و همسرش معشوقه ی مردی دیگر بود و ... پیچیدگی ظاهری این روابط در واقع بر اساس بنای ساده ای بود که از حفظ سنت ها می آمد.ازدواج ها اگر لقب و پولی به خانواده اضافه نمی کرد ،دست کم چیزی هم نباید می کاست؛ پس عشق در مرتبه ای مخفی قرار میگرفت و احتمالا بر اساس معیارهای اخلاقی امروز ، بیشتر طبقه ی اشراف افرادی فاقد اخلاق بودند!.از آنجایی که هیچ چیز مطلق نیست،این تنها بخشی از روابط اشراف اروپایی قرون گذشته ی میلادی بود اما به واسطه ی بار دراماتیکی که داشت بیش از باقی روابط دست مایه ی داستانها قرار گرفت و البته از آنجایی که سوژه ای تاریخ مصرف دار بود عمر آن خیلی زود به سر رسید و امروزه اگر کسی بخواهد اقتباسی عامه پسند از آن داشته باشد بسیاری از آن روابط را به قلبهای شکسته و مثلثهای عشقی تبدیل میکند...و اینجاست که شانتال گاهی گیج میشود که قصه های پریان که پر از درستی و پاکی بود کی پدید آمد؟!

شانتال
15:33، دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
آن روزها/این روزها

آن روزها ، روزهایی بود که بانوان متشخص اجتماع لباسهای سفید و با شکوه را می پوشیدند و در معیت سگها و ندیمه هایشان به پارک مرکزی شهر می رفتند.روزهایی که مردان خوش پوش آقا منش و سطح بالا برای  هدیه دادن و دلبری آب نباتهای بد طعم شیرین بیان می خریدند و  با دیدن دوشیزگان و مادرانشان کلاه از سر بر میداشتند و عاشق طنازی و ظرافت جنس لطیف می شدند...روزگاری که زنها کلاه بر سر می گذاشتند و مردها عصا به دست می گرفتند...روزهایی که عشقها به ازدواج منتهی می شد و عاشقانه های پنهانی از آن شاعران ، نویسندگان ،مجسمه سازان، نقاشان  و احتمالا ثروتمندان عیاش بود...زمانی که داشتن عشقی نامشروع پس از ازدواج نوعی کلاس و شخصیت محسوب می شد...بله ،روزهایی بود که کمال مطلوب یک زن در هنر پیانو نواختن و پنبه دوزی بود...روزهایی که خواندن هر کتابی حتی رمانهای عشقی نوعی اتلاف وقت بود،چون ممکن بود از سوی چشمشان کم کند و راستی کدام ثروتمند جنتلمنی یک دوشیزه ی عینکی را به یک دوشیزه ی غیر عینکی ترجیح میدهد؟!. صبح ها حمام شیر میگرفتند و شبها ماسک توت فرنگی روی صورتشان میگذاشتند...سیگارهایشان را با چوب سیگارهای بلند میکشیدند و ماتیک سرخ می زدند...ناخنهایشان را مانیکور و بعد در دستکشهای سفید پنهان می کردند، جواهراتشان همه خیره کننده بود و ...
آن وسط بعضی ها هم کلفت بودند و بعضی ها هم واکسی.چند نفری هم دربان و درشکه چی...پیدا می شد زنی که از ابتدای صبح میله های آهنی را روی بخاری داغ میکرد تا موهای فلان دوشس را با آن فر بزند...و اگر دقت می کردی آن کسی که چای عصر را با کیک های بی نظیر شیرینی فروشی خیابان هفتم سرو میکرد کسی نبود جز دختری که مادرش بیست سال تمام رختشویی کرده است.
این روزها اما ...

شانتال
20:19، یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
بالشت سره شوهر!!!
اصل ماجرا این جاست که من واقعنی در حال خواهر شوهر شدن می باشم!!پس از اینکه برای اغلب جوانان بی خواهر فامیل این سمت را پذیرفته و تبدیل شده بودم به بدل خواهرشوهر (که آخرین مورد آن نامزدی پسرعمو بزرگه و مشهورترینش عروسی دایی کوچیکه جان بود که مادر گرامی سمتش را به من داد!)..بله میگفتم که من واقعنی در حال خواهرشوهر شدن هستم و این مستلزم این می باشد که یکی از دو برادرم اقدام به ازدواج کند که طبیعتا فندقی جان با ده سال سن هنوز واجد شرایط نیست و البته آن یکی برادر ۲۲ ساله ام نیز چندان واجد شرایط نیز نیست اما... خلاصه اینکه قرار است با مادر گرامی چند روز دیگر برویم بالای سالن پذیرایی منزل دختر خانوم مورد نظر بنشینیم و به قول قدیمی ها زیر ابرو برداریم!!یعنی همچین دقیق و زیر چشمی دختر و مادر را بپاییم و بعد...بعدی در کار نیست و انشاالله به پای هم پیر بشند!ما کی هستیم که خوشبختی دوتا کفتر بغ بغو رو با ایرادهای بی خودی زیر سوال ببریم(حجم خواهر شوهر بازیو درک کردید؟!)...به سلامتی برادرمان هم رفت قاطی مرغها و ما به این بخت کور شده ی خود لبخندی پت و پهن می زنیم که معلوم نیست چرا کار دنیا اینقدر وارونه شده است!!!یکی بیاید مرا از ترشیدگی نجات دهد! نه اینکه من واقعا فکر کنم ترشیده ام!مساله اینجاست که تمام جوانان کم سن و سال فامیلمان به خانه ی بخت رفتند و حس ضایعه ای گریبان شانتال را چسبیده است!!ای خاک بر سرت که عرضه ی شوهر تور کردن هم نداری!!!فعلا هم که یک عیسی ِ بی پدر افتاده گردنت...برو حالشو ببر!!

پی نوشت: چندیست که این وبلاگ وزینه میل به سوی اعماق دنیای خاله زنکی کرده و بعید نیست چند روز دیگر صاحب وبلاگ دست به پختن شله زرد نذری زند و پس از آن چادر نماز مادرش را به سر بکشد و یکی یه کاسه نذری ببرد دم خونه ی همساده ها و محض عرض اندام بگوید: بفرمایید،شله زرد نذریه.شاید در این حین خاله خانباجی ای پیدا شود و شانتال را برای نوه عمه ی خواهر زاده ی شوهر مرحومش بپسنده!!

شانتال
19:6، شنبه دوازدهم بهمن 1387
بارداری ناخواسته(که میدونه واقعا!شاید هم خواسته!!)
دیروز وقتی از کوه برگشتم خونه اصلا حال خوشی نداشتم و همین اندازه که بتوانم دوشی بگیرم نهایت توانم بود...اون لحظه هنوز تحت تاثیر دیدار ناگهانی المیرا در کوه بودم و یاد قیافه ی شدیدا بهت زده ی خودم می افتادم که سه بار المیرا رو بغل کردم تا فهمیدم این واقعا خودشه که بعد از دو سال اینطور تصادفی دیدمش و عجب آنکه چند روز قبل هم نامش رو اینجا نوشته و به یادش افتاده بودم...حالم خوب نبود و خوابم نمی برد...غذا خوردن هم تعطیل بود و نزدیک یک لیتر آب را در دو ساعت میل نمودم...در حالیکه روزی ۴ لیوان آب هم به زور می نوشم!!از صبح امروز اشتهایم به طرز ناگهانی باز شده و دائم در حال ویار کردنم!پلو خورش قیمه (اهل برنج و خورش اصلا نیستم!)، باقلوا،فالوده،انار،سیب (این واسه اینکه بچه ام چشماش آبی بشه!) به انضمام ۴ ساعت خواب میان روزی که عملا روزم را به شب وصل کرد و باز دوباره هوس خوراکی های رنگ و وارنگ چرب و چیلی که قرار است تا یک ساعت دیگر به لازانیا ختم شود!!.مادر جانمان شاکی گشت که دختر داری عین قطحی زده ها میشی!.و بعد گفت :نکند خاک بر سرم حامله ای؟!.خندیدم و گفتم: این قدر تابلو بود؟!.خلاصه که عجالتا شانتال در حال مادر شدن است اما وجود پدر نامعلوم و مورد سوال است!البته اگر شما هم شانتال کم غذا و بد دل را که موقع خوردن هر چیزی به میزان کالری آن مقادیری توجه میکرد را می شناختید هم ،گمانی جز بارداری و ویار کردن نمی بردید!!

پی نوشت: کمی بی ربط و با ربط به پست، این شما و این وبلاگ طرز تهیه ی غذاهای افغان که با گویش زیبای فارسی دری نوشته شده است...

شانتال
18:29، پنجشنبه دهم بهمن 1387
باید فصلی نو آغاز کنم...فصلی ازخوانش های صلح جویانه! نگاهی مسلمت آمیز به آنچه که دیروز رنگ خوبی نداشت...باید شاملو بخوانم و فراموش کنم چرا شاملو نمی خواندم...کمی رمانتیک است اما باید جزئیات را هم از سر خط شروع کنم...حضور آیدا را خواهم بخشید و باور می کنم که زمان نوش دارویی دارد به نام فراموشی...

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزاران انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند...

شانتال
19:5، چهارشنبه نهم بهمن 1387
به مناسبت نزدیک شدن به ایام ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت

هی در باغ سبز به ما نشون میدن
عقلمونو به باد آسمون میدن

پی نوشت:با این همه نبوغ و ابتکار در نوشتن یک مطلب کنایی س.ی.ا.س.ی،همان به که شانتال برود داستان و دق نامه هایش را بنویسد!!

شانتال
17:53، چهارشنبه نهم بهمن 1387
برای کسی که هیچ روزی نبود
مرا ببخش،مرا ببخش که این همه بی رحمانه تو را و عشق ِ بی توقعت را پس زدم...سالها گذشته است اما هیچ زمان دو خط موازی سرنوشت من و تو به هم نرسید...نخواهد رسید.نگاه کن چه گونه در حال پس دادن تاوانیم...تو آنجا ، من اینجا...هر کدام به شیوه ی خودمان...راستی چیزی از محبت قدیمیان مانده است؟ نه می دانم که حتی تو هم فراموش کرده ای روزگاری چه جذبه ای میانمان بود...آن روزها خوب سالها پیش پایان یافته است...مرا ببخش...
شانتال
19:44، سه شنبه هشتم بهمن 1387
عجیب ولی واقعی!
خسته و له در حالیکه مدام در حال دادن فحشهای بالای ۱۸ سال به خودم بودم بابت پوشیدن چکمه به جای کتانی یا هر کفش راحتی دیگری ،از مقابل یکی از فروشگاه ها که رد شدیم این تابلو رو دیدم و شاید سه ثانیه یا در همین حدود وقت بود تا درک کنم که ((عجیب ولی واقعی / از ورود آقایون مجرد معذوریم )) یعنی چی!.در اعماق وجودم جای آنی دالتون را حسابی خالی کردم که عجب سوژه ای!احتمالا این مغازه در راستای اهداف خدا پسندانه و تحکیم روابط خانواده قصد دارد که با ارائه ی محصولات دوزاری و به درد نخور day to day و تهیج جوانان مجرد و کف بر لب(!) جهت خرید ، ترغیب به تاهل و در انتها خرید از فروشگاه کند...باری به هر جهت ما که دیگر تمام توان خود را خرج کرده بودیم و اصلاحس و حال ایستادن و تنظیم زاویه و گرفتن عکس را نداشتیم همینجوری یابویی موبایل فخیمه را از غلافش بیرون کشیدیم و در حال عبور عکسی انداختیم و باز به این فکر فرو رفتیم که آخر آدمی که به بازار می آید و چند ساعتی باید راه برود انقدر فهم ندارد که جای این چکمه ها یک جفت کفش راحتی بپوشد؟!نه شما بگید... این چه حرکتی بود من کِردم؟(با لهجه ی اصفهانی لطفا!)

پی نوشت: در مورد پست قبل واقعا باعث شرمندگیه این انشای من!منظور من از بیرون ریختن عکسها این بود که از پستو خانه ی خاطرات بیرون ریختم تا دوباره تماشایشان کنم نه اینکه دور بریزم!!!

شانتال
18:54، دوشنبه هفتم بهمن 1387
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

سخت نبود!تمام سی دی ها را بیرون ریختم..همه را! کوه های پر برف دار آباد، تولد بیست و یک سالگی در کافی شاپ هتل مروارید، تولد بیست سالگی در سفره خانه ی بولینگ!،قرارهای وبلاگی(پردیسان،کافه بلاگ، پارک نظامی،پارک ساعی ،رستوران دیدنی ها ،گردباد و ...)و متعاقب آنها عروسی دو وبلاگ نویس!، پارک چیتگر، تور غار علی صدر ، تور نمک آبرود، تور کاشان، دانشگاه و هر جمعه کوه رفتن با رضا و محمد و المیرا یا با لادن و پیام و مهسا و نادر ... تمام خاطراتی که متعلق به روزهای ۱۹ تا ۲۲ سالگی هستند. الهامی که در تمام آنها عینکیست! دوستانی که امروز نقش زیادی از آنها به جای نمانده است...عکسهایی که تنها لحظاتی بودند از تمام خوشی ها و ناراحتی ها...و چه خوب که در عکسها تنها لحظات خوب ثبت می شوند...در تمام آنها می خندیم و در تمامشان عاشق کسی هستیم و اگر مثل من رکورددار باشید در هر کدام عاشق یکی!! عشقهای دم دستی پرشور با کسانی که می دانی نخواهند ماند و ناگهان بزرگ شدن!بزرگ شدن و از تمام روزهای خوش قدیمی جدا شدن...و باور اینکه دیگر شیطنت کافیست!!دیگر باید بزرگ شد...فکر میکردم بزرگ شده ام و فکر میکردم همین آرامش و سکون یعنی خوشبختی...سخت نبود تا با دوباره دیدنشان به یاد آورم که من این بودم...این بمب پر انرژی همیشه در حال انفجار که در خندیدن به کم قانع نبود!!دوست دارم باز همان باشم،همانی که این چند سال گم شده است...همانی که با این آهنگ دائم در حال شلنگ تخته انداختن بود!!!

شانتال
0:14، دوشنبه هفتم بهمن 1387
call me esmat!!!
وبلاگ هم بد کوفتیست!بد!!! همین که آرشیو دارد برای همیشه بد بودنش کافیست...چیزی نوشته بودی که ماه ها برای فراموش کردنش تلاش کرده بود و بعد خودت با دست خودت با سرچ ساده ی یک کلمه ی بی ربط از وبلاگ خودت سر در میاوری و به چنین پستی بر میخوری!! چند باری به اون کافی شاپ رفته ام..گاهی تنها و گاهی با چند دوست...خود را به همه چیز عادت دادم،به اینکه نگاه پرسشگر مسئول آنجا سراغش را بگیرد و تو فکر کنی بعد از ۳ سال رفت و آمد مدام در تمام هفته طبیعیست...به این که بیشتر تصوراتم رویاگونه و خام بود هم پیش خود چند باری اعتراف کرده ام...سعی می کنم بزرگ شوم،عاقل..منطقی...اما زهی خیال باطل!!اگر من باز کار دست خودم ندادم شما مرا صدا بزنید عصمت خوش دست!(به نیت عصمت خانوم ، آرایشگر محله ی مادر بزرگم که میگفتند دستش موقع برداشتن ابرو بسیار سبک است اما ابروان خودش همیشه پاچه ی بز بود!)...ربطی داشت؟!

شانتال
16:0، یکشنبه ششم بهمن 1387
مرگ در آبهای گرم
به آدرسی که یه دوستی داده ایمیل میزنم و سه تا داستان کوتاه میفرستم...یه چیزی داره بهم میگه این فقط یه امتحان بود تا ببینی چقدر جسارت چنین کاری رو داری وگرنه قصه های تو همشون تکرایند...آدمهاش،موقعیتهاش...حتی میشه گفت بیشترشون لائیک هایی هستند که س.ک.س و عشق بیشترین حجم حرفهاشون رو گرفته و بعیده چنین چیزهایی قابل چاپ باشه... بهش فکر نمیکنم و شیرجه می زنم تو آب.دیگه از شیرجه زدن نمی ترسم...چقدر آب استخر گرمه،دارم خفه میشم ..همینجور که دارم پایین و پایین تر می رم به این فکر می کنم که (( چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم، من سردم است ))..هرچند که آب واقعا گرمه... تلفن زنگ میخوره و کسی از آن سوی خط دوستانه و مهربان حرف می زنه و من کم کم بغض میکنم و کم کم از بغض رها میشم و فقط می پرسم: مطئنی کاری که کردیم درسته؟...مثل جسدی سالها پیش مرده به روی آب بر می گردم و احساس خفگی می کنم...در حال خفه شدنم ،باید نفس بکشم..زیر آب نفس کشیدن خیلی سخته،خیلی... بخشی از روز احساس می کنم کسی را دوست دارم و باقی روز دوست دارم که کسی را دوست نداشته باشم و این همه با وعده های رمانتیک زندگی نکنم...مثل دختر تازه بالغی که در اولین روز عادت ماهیانه اش از شرم و وحشت،و شاید از فکر اینکه ((دارم میمیرم)) به خود میپیچه ، جیغ می زنم تا خالی شم...خالی از تمام چیزهایی که این همه اجبار را ساخته...من شیفته ی سکوت همیشگی زیر آب هستم و دلباخته ی تنهایی غریبی که مرا آسیب ناپذیر می کند...
شانتال
21:44، شنبه پنجم بهمن 1387
اوا خاک به گورم!!

میگه: شنیدی مهرداد زنشو طلاق داده گوگوش رو گرفته؟.دارم برای تحقیق مدرسه ی فندقی جان توی دنیای مجازی سرچ میکنم و با حواس پرتی می پرسم: مهرداد؟! ..آهان مهرداد!،چه طور مگه؟.میگه: نمیدونم امروز این خانومه توی کلاس ورزشی میگفت!میگفت ضیا گفته!!!. سرمو میارم بالا: ضیا؟؟!. میگه: آره بابا همین ضیا ی تو ماهواره؛همونی که خیلی دلقکه! میگن بس که حسوده این خبرو با حرص داده!!. راستش انقدر خنده ام میگیره که دیسکانکت می کنم و سرمو میذارم روی میز و دِ بخند!خودش هم داره می خنده!...دوتایی خوب می خندیم و میگم : حالا به ما چه؟ هیزی که نکرده!!.میگه: مرتیکه بچه کوچیک داره!!!.باز خنده ام میگیره: حالا کی گفته واقعا این کارو کرده؟ تازه چه اشکالی داره؟این همه آدم توی دنیا با وجود بچه از هم جدا می شن میرن با یکی دیگه عروسی میکنند، جنایت که نکردند!!زندگی مردم به ما چه؟.میگه: آخه میدونی چقدر از گوگوش کوچیکتره؟.میگم هر چقدر هم باشه مثل دمی مور که نیستند!۱۳ سال زن بروس ویلیس بود بعد با وجود سه تا دختر بچه از هم جدا میشن این میره زن اشتون کوچر میشه که دقیقا ۱۶ سال ازش کوچکتره؛یعنی اندازه فاصله سنی من و فندقی!قسمت هیجان انگیزشم اینجاست که بروس ویلیس یکی از مدعوین جشن عروسیشون بوده! همیشه هم هر جا برای یکیشون فرش قرمز پهن کردند اون یکی هم دعوت بوده!!یه ذره آوانگارد فکر کن!.لجبازانه میگه: نه این فرق میکنه!.میگم: راست میگی فرقش اینجاست که انگشت کردن زندگی بقیه خیلی حال میده مخصوصا اگه اون بقیه آدمهای مشهوری باشند!!...دوباره کانکت میشم و راستی اصلا توی اینترنت چه کار داشتم؟!

کنار تو ترس من آی چه حال خوبی داره

شانتال
20:3، جمعه چهارم بهمن 1387
اون وقتها که دوتایی مینشستیم بغل دست هم و ویدئوهای قدیمی رو نگاه می کردیم، یادته؟ تو بودی و چادری که هیچ وقت ازت جدا نمی شد...چادری که درست روی سرت سوار نبود اما مثل یه عادت همیشه همراهت بود...همون چادر نماز خاکستری و سفیدت رو میگم...دراز می کشیدم و سرمو می ذاشتم رو پات تا بتونم چشمامو ببندم و به این فکر نکنم که حالا تو تنها بازمانده ی نسل خودت در خانواده ی مایی...همه رفته بودند،همه...عمه ها و خاله ها...عموها و دایی ها... و تو دائم ورد زبانت بود ((دیگه نوبت منه مادر،مرگ حقه)) و من چه بغضی در خودم خفه می کردم...یادته برای اینکه به دردهای جورواجوری که دیگه داشت آروم آروم خبر رفتنت رو می داد توجه نکنیم چه کار می کردیم؟ یادته... اون چشمهای عسلیت اشاره می کرد که الان میخونم برات! و تو میخوندی و بلند می شدم و میرقصیدم و توی خوندن همراهیت میکردم ...چشم و ابرو میومدم و قر میدادم!!چه مسخره ای می شدم و چقدر تو به من میخندیدی و کمی فراموش میکردیم لحظه ی رفتنت هر لحظه نزدیک تر می شود... امروز نشد که به تو فکر نکنم و به تمام چیزهای خوبی که با تو داشتم...و راستش از تو چه پنهان 30 سال دیگر هم که بیاید باز من باور نمی کنم تن بی جانی که امروز خوراک کرم ها شده است آغوش همیشه مهربان مادربزرگم باشد......صدای خوش آهنگ و دلپذیرت در گوشم همچنان طنین انداز است :
ای روشنی صبح به مشرق برگرد...ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
شانتال
15:27، جمعه چهارم بهمن 1387

هیچ كی مثل تو نبود ،هیچ كی مثل تو منو باور نكرد
هیچ كی با من مثل تو ، توی نقد ِ شب ِ من سفر نكرد

 

شانتال
21:33، چهارشنبه دوم بهمن 1387
دل نگرانی های معصومانه!!

به طور مشخص من یک فقره انسان دلشوره ای هستم! همیشه چیزهایی برای نگرانی داشته ام و دارم...وقتی 5 ساله بودم دائم در این فکر بودم که نکند برادر2ساله ام از نرده های تراس بالا رود و پرت شود..که شد!! هنوز پس از گذشت بیست سال لحظه ای که محمد تقریبا با دو و چهار دست و پا خودش را به تراس رساند و از نرده ها بالا رفته بود و غش غش می خندید یادم نمی رود..مخصوصا لحظه ای که از آن بالا ارتفاع دو طبقه ای را پرت شد پایین و من جیغ زدم: مامان ،محمد مرد!!!. خوشبختانه با وجود شکسته شدن موزائیک کف حیاط (!) و وضعیت ظاهری وخیم بچه،هیچ صدمه ی جدی ای نخورد و این موضوع در خانواده ی ما به عنوان بزرگترین معجزه ی قرن یاد می شود!ارتفاع دو طبقه ای یک ساختمان را مجسم کنید و کودکی که از تراس پرت میشود...در 6 سالگی،روز اول آمادگی همین که وارد مدرسه شدم مطمئن نبودم برای بازگشت به خانه مادرم به سراغم خواهد آمد یا نه! نگران عبور از خیابان بودم و به این فکر می کردم فقط یک خیابان را رد کنم کافیست...فقط یک خیابان!!. حس خوبی بود وقتی ساعت11 مادرم را دم در مدرسه دیدم...در 7 سالگی وقتی معلم کلاس اولمان که تنها 3ه ماه اول سال نقش خطیر معلمی را برعهده داشت، نگران این بودم مرا به کلاس خانم رهنما خواهند انداخت یا آن معلمی که میگفتند خیلی بد اخلاق است!...من به کلاس بداخلاق ترین معلم دنیا رفتم و البته در وصف او همین بس که آخر همان سال به خاطر برخوردهای وحشیانه اش با بچه ها از مدرسه اخراج شد!. کلاس چهارم ابتدایی یاد گرفتم که نگران امتحانات و نمراتم باشم چون قبل از آن کشف کرده بودم که از زیر درس خواندن در رفتن چه کیفی دارد!.آن سال بدترین سال تحصیلی دوره ی ابتداییم شد و سال پنجم برای جبرانش شاگرد اول شدم. تابستان آن سال نگران این بودم که همیشه همین اندازه زشت باقی خواهم ماند یا نه؟! آن سال تنها 12 سال داشتم... دوره ی راهنمایی سر آغاز مجموعه نگرانی های زندگی من بود...خانه ی جدید،محله ی جدید، مدرسه ی جدید، همکلاسی هایی از فرهنگی جدید...و مهمتر از آن برای هر درس یک معلم جدید!!زندگی کردن آن سالها کار دلپذیری نبود...سال سوم راهنمایی با تعویض مجدد خانه و مدرسه ، با معدل 18 تبدیل شدم به درس خوان ترین و با اخلاق ترین دانش آموز مدرسه ی راهنمایی تازه تاسیسی که تمام شاگردانش اخراجی های مدرسه ی معروف هاجر منطقه هفت بودند!!! در وصف هاجر همین بس که شیشه نوشابه نقش مهمی در روابط س.ک.س ی آنها بازی میکرد و میگفتند همیشه در دستشویی هایش عده ای گرس میکشند...من که ندیدم، فقط شنیدم!!.باری به هر جهت سال سوم راهنمایی با مجموعه ای از دختران گل و بلبل همکلاسی گشتم و چشم و گوشم بسیار باز شد و فهمیدم که آفرین به خودم که مستعد هیچ خلافی نیستم!!... حقیقتش آن سال، سال خوبی بود! خود به خود محبوب و درس خوان محسوب میشدم و نیازی به نگرانی نبود... دبیرستان فاجعه ی بزرگی بود...مدرسه ای که همه در آن هم درس خوان بودند هم پسر باز...دو چیزی که من نبودم!! همیشه نگران نمراتم بودم و همیشه درس نمیخواندم و همیشه به همان 18 اکتفا می کردم...دانسته های من محصول گوش دادن درس سر کلاس بود و بس!! نگران این بودم که در مهمانی ها چندان امل نشان ندهم و نگران بودم که یک وقت فاسد(!!!) نشوم... و می ترسیدم که نکند پسرخاله ام عاشقم نباشد و نگران بودم نکند واقعا عاشقم باشد!... با تمام شدن دوران تحصیل متوسطه تقریبا نگران هیچ چیز نبودم جز اینکه ((مامان من میخوام ابروهامو بردارم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی!!)) و البته نکند کسی نیاید مرا بگیرد و بترشم!!نگفته پیداست که این نگرانی همچنان پا برجاست!!!!!!
راستش هیچ وقت هم نگران تحصیلات دانشگاهی نبودم،درس خواندن بی فایده ترین کار دنیا برای نابغه ای چون من بود!!!(نمیخوام بگم این یه دلیل ماتحت گشادانست ها!)...برای اینکه دیگران نگران فردا ها نباشم شروع به نوشتن کردم... من نگران برفی هستم که زمستان امسال از تهران دریغ شده است، من نگران روزهایی هستم که برای همه بی آنکه بفهمند به هیچ میگذرد...من نگران داستانهایی هستم که پس از نوشتن روانه ی سطل زباله می کنم...من نگران عشقهایی هستم که در فنجانهای قهوه و سیگارهای پی در پی گم کرده ام...من نگرانم،دلشوره دارم...باید بروم،جایی که هیچ کس مرا نمیشناسد و هیچ چیز مرا نگران نمی کند...میدانم که محال است و انسان به بیم و امید نفس می کشد.

شانتال
17:47، چهارشنبه دوم بهمن 1387
داستان زیر اصلا داستان نیست،یک خاطره است...مهم نیست خاطره ی کیه اما دوست داشتم اونو از زبان اول شخص بنویسم.از نظر من مضحک ترین خاطره ی عاطفی موجود در این دنیاست اما وقتی صاحبش داشت برام تعریف می کرد انقدر عصبی بود که فهمیدم یه چیزهایی هست که من واقعا نمیفهمم چون نمیذارم توی موقعیتش گیر بیفتم...آدمهای این خاطره با اسمهای حقیقشون نوشته شدند،چون گذار هیچکدوموشون هیچوقت به وبلاگشهر و به خصوص به وبلاگ وزینی مثل شانتال نخواهد افتاد!

نه این خوب نیست... این هم خوب نیست...این زیادی بازه...این یکی زیادی پوشیده است...اصلا دارم چه کار میکنم؟.نه نمیرم،چرا نرم؟میرم!.یه بلوز بی آستین و یه جین پوشیدم که خودش هم رسید...سوار ماشین که شدم با استرس گفتم ریختم خیلی افتضاحه نه؟.گفت نه خیلی هم خوشگل شدی.محلش ندادم چون اصلا احساس خوشگلی نمیکردم...شاید ده دقیقه هم راه نبود ولی خیلی دوست داشتم اصلا نمی رفتیم...بهش گفتم میخوای بی خیالش بشیم؟.بازم خندید و گفت نه بهمون خوش میگذره!. هوس یه سیگار بدجوری روی اعصابم بود اما نمیخواستم در اولین برخورد بوی سیگار بدم.بالاخره رسیدیم و بالاخره از ماشین پیاده شدیم...توی راحتی حسابی لم دادم چون اون همه استرس بی خود بود. کامران بدون اینکه بپرسه دو تا گیلاس مشروب (که فکر کنم ویسکی بود) تعارفمون کرد و منم فکر کردم بهترین راه برای فرار از اون همه استرس.دوستم یه ریز داشت به دوست پسرش زنگ میزد و آخرش گفت مجید سرراهت یه بسته شکلات بخر، من یادم رفت بار اوله میام خونه ی کامران!.تا مجید بیاد ،در حالیکه ما دوتا ویسکی میخوردیم و کامران یه لیوان آب دستش بود در مورد هر چیز مزخرفی که میشد حرف زدیم..مهاجرت،کار،درس...کاش مجید نمیومد!!...اما آن مرد آمد!آن مرد با اسب آمد!اسبش هم یک عدد ۲۰۶ بود!. مجید که اومد تقریبا بعد از ۵ دقیقه با دوستم رفتند توی اتاق خواب و من و کامران بهم نگاه کردیم و خندیدیم.یه ذره حرف زدیم و بعد رفتیم توی بغل هم و همینجوری عین وحشی های عصر حجر که غالب ترین حسشون رو درجا ارضا میکنند و اصلا براشون بعد و قبلش مهم نیست شروع کردیم به ماچ و بوسه!. وسط همین کارها بودیم که یهو اشکهای من سرازیر شد...وقتی پرسید چت شده،خیلی رک و پوست کنده بهش گفتم: من..من نمیتونم، دوست پسر دارم.خیلی هم دوستش دارم ولی خوب طبق معیارهای اون ما فقط دوستیم،دوتا دوست که گاهی با هم س.ک.س هم میکنیم...من نمیتونم وقتی اون تو فکرمه این کارو بکنم.و وقتی ازم پرسید چرا پس اومدی توی بغلم یه چیزی گفتم که یه ربع میخندید!گفتم: آخه لبهات یه جوری بود!بدجوری آدمو وسوسه می کرد!.بعد هم از بغل هم جدا شدیم و کامران زنگ زد محل کارش و منم سیگارمو روشن کردم و به این فکر کردم این یعنی هرزگی؟من هرزه ام؟.موقع برگشت توی ماشین،دوستم گفت :میدونی من و مجید هیچ کاری نکردیم فقط کنار هم دراز کشیدیم! تازه با اینکه میدونست من مشروب خوردم و یکم گیجم،یه کلام نگفت رانندگی نکن. رومو کردم سمت خیابون و گفت: کاش نمیومدیم...اصلا خوش نگذشت،نه به من نه به تو.
وقتی به اون شب فکر میکنم عصبی میشم،حتما پسره بعدش خیلی بهم خندید،خودمو مضحکه کردم!...درحالیکه اون دوست پسری که داشتم هم دقیقا همینطور بود و راستش عشق یه طرفه به یه آدم بی طرف(!) همیشه عذابه،عذاب!...

شانتال
16:9، سه شنبه یکم بهمن 1387
وقتی مصائب تقسیم نمی شوند
نمایشنامه ی وقتی مصائب تقسیم نمی شوند یک تجربه ی نصفه شبیست!از آن تجربه های نیمه شبی بی ناموسی!!! بس که هیچ چیزش حساب کتاب ندارد و زمان و کاراکترهایش یک بند مشغول make love با زمان و مکانند!یک نکته درباره ی این کار:به طور کلی یک سیکل بی پایانه که تنها با لحن متفاوت کاراکترها میشه بازه ی زمانی رو پیدا کرد...قطعا کار باید روش بشه و یه سری از دیالوگها بیشتر از هر چیزی توی بازی خودشو نشون میده...به هرحال اگه حوصلتون کشید میتونید در ادامه ی نوشته بخوانیدش! 


ادامه‌ي نوشته
شانتال