پی نوشت: به فاطیما
اما از خواستگاری ... خواستگاری هم کار جالبیست ها! می روید یه جایی حوالی صدر مجلس می نشینید ، چایی میخورید،میوه میخورید، آجیل می خورید، شیرینی می خورید...دوباره چایی می خورید،میوه می خورید...ای بابا!وقتی نه سر پیازید نه ته پیاز جز لمبوندن و گوش کردن به سخنان گهرباری نظیر: چقدر تهران شلوغ شده آقا ، این بازی قرمز و آبی هم که هر سال به تساوی میکشه اگر امسال هم مساوی نشدند، انشاالله همه ی جوون ها خوش بخت بشند ، اصل برای ما نجابت خانواده ایست که قراره باهاش وصلت کنیم ... و امثالهم چه کاری ممکنه انجام بدید که ژانگولر محسوب بشه و بخواین توی وبلاگتون بنویسید؟! مهم نجابته که هم ما نجیب بودیم! (اصلا فامیلی مادر من یه جورایی مشتق شده از کلمه ی نجیبه) هم خانواده ی عروس نجیب بودند! هم اینکه از همه چیز مهم تر مادر عروس انقدر منو برای پسر 11 سالش پسندیده بود که آخرش بهم گفت عروس من از عروس مادرت بهتره!! دیگه خواهر شوهر بهتر از این؟!هر جا می رم مورد پسند و خوش آمد قرار می گیرم!اما اینکه هنوز نتونستم یه جوون لایق و مناسب برای زندگی مشترک به دام بندازم دیگه از بی عرضگی مفرطمه که این روزها به شانس هم تعبیر می شود!!
عجالتا فردا هم شب هفت پدر ِ زن عمو جانم است و ما لبمون خندان از بابت قالب کردن پسر ارشد خانواده است! و چشممان گریان از بس اشک و گریه دیدیم (راستش من که نه ولی مادرم بین این عزا و اون عزا در حال تاب خوردن است!).
زهر ماری بودن حال شانتال هم خیلی مهم نیست،وسط تمام چیزهای کج و کوله ای که از زندگی دیگران می خواند شرم می کند بنویسد : من هم از چیزهایی در حال انفجارم...مهم این است که خانوم سفید برفی آخر هفته یک مهمانی دامبولی دیمبالی گرفته است و شانتال قصد دارد به هر فرصت کوچک خوشحالی، لبخندی با قاعده ی یک تریلی بزند!

با هر کلمه و جمله ی بی ناموسی و غیر قابل پخشی از طریق سرچ، وارد این وبلاگ شده بودند جز دانلود جيغ كشيدن زن ها !! که اونم به سلامتی و دل خوش امروز حادث شد!
نمی دونم اتاق گرمه یا من گرممه. دستهامو دور زانوهام حلقه می کنم و سرمو میذارم رو زانوها.بالای ابروها،همون حوالی شقیقه بدجوری درد می کنه،سرمو محکم تر روی زانوهام فشار می دم تا دردش کمتر شه.چشمام می سوزه، یه درد ناجور از توی گلو میره توی گوشم...چقدر گرمه.سرمو بلند می کنم،چشمامو می مالونم و خیره می شم به مانتیور.حالا دیگه تمام صورتمو گرفتم توی دوتا دست و دارم با گردش دست روی شقیقه ،چشم و گونه ها به خیال خودم دردی رو کمتر می کنم.باز زل می زنم به مانیتور و باز هیچی...خیلی ساده دارم درد زاییدن کلمه رو می کشم اما بچه سرش برنگشته!!
حالم،روحم، اعصابم شکل تخیلی بدی پیدا کرده و فقط لحظات کوتاهی از 24 هست که خوبه.تحمل چیزهای مگو داره روز به روز سخت تر میشه...
از دو شنبه تا امروز منقطع تب می کنم...یک سرماخوردگی نصفه نیمه که هر چند ساعت یک بار اعصابم را چیز می کند! ای جماعتی که امروز به دیدن داربی-دربی- داربید! می نشینید...خوش به حالتان!!نه اینکه فوتبال دیدن کار جالبی باشد،اما هر چه هست لم دادن به بالش و وق زدن به تلویزیون نهایت حرکت آن است،در حالیکه شانتال ِ کمی خسته کمی تب آلود باید همراه خانواده ی محترم برای برادر فنچولش به خواستگاری برود و یکی دو ساعتی محترمانه و خانومانه بنشیند و سخنان محترمانه بشنود و ... بساطیست ها!! شاید هم ناگهان آن رگ شانتالی اش بالا بزند و در جمع بزرگان چند خطی شعر بخواند و فضا را تلطیف کند! شعری مثل این:
سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
باغ صورتی تقدیم به زهرای عزیزم که میگذارد زری صدایش بزنم!!
همین یکی دو روزه چند نفر رفتند،عجیبه که این همه هم زمان.
عطف به این و این، نقل از کتابی که کتاب مهمی نیست اما دوستش دارم :
بذار یه قصه ی بامزه برات تعریف کنم تا بدونی اون زرنگ زرنگ هاش نتونستند زندگی و مرگ خودشون رو رقم بزنند،چه برسه به تو جوجه روشن فکر.
یک روز تو اون دنیا نویسندگان زن انگلستان مثل خواهران برونته،جرج الیوت،الیزابت گسکل ،جین آستین و ویرجینیا وولف ،یه وقت ملاقات با بانوی مقدس می گیرند تا واسطه ی بخشش ویرجینیا وولف قرارش بدهند که دست به گناه کبیره ی خودکشی زده.
زن ها به حضور بانوی مقدس می رسند.ویرجینیا خجالت زده و شرمگین پشت سر خواهران برونته می ایسته و سعی می کنه خودش رو از چشم بانوی مقدس پنهان کنه.ابله نمی دونسته با اون قد و قامتش نمیتونه پشت سر اون کوتوله ها پنهان بشه!بانو از امیلی برونته می پرسه: (( اون خانوم چرا خودش رو پنهان می کنه؟))
امیلی نازنین کل ماجرا و علت اون تجمع رو به شیرین ترین وجهی بیان می کنه.بانوی مقدس بعد از شنیدن ماجرا چنان قهقه ای می زنه که عرش می لرزه.بعد از اون خودش رو جمع و جور می کنه و ویرجینیا رو با اسم خودمانی ویرجی، شاید هم ویرجین - خدا می دانه - فرا میخونه و بهش میگه: ((عزیزم ویرجی این خانم ها چی میگن؟))
ویرجینیا تا بناگوش سرخ میشه و چیزی نمی گه.
بانوی مقدس میگه : (( می بینی ویرجی،اینها فکر می کنند اون سنگریزه های مسخره باعث غرق شدنت شد.نمی دونند تو همون لحظه که در آب پریدی پشیمون شدی و سعی کردی جیب هاتو خالی کنی و اگر نبود اون گرفتگی ستون فقراتت که یک مرتبه فلجت کرد،ای بسا موفق می شدی از آب بیرون بیای،هر چی باشه تو شناگر قابلی بودی ویرجی؛ اما قرار بود این دفعه و در اون جا و با اون وضعیت بمیری و مردی،وگرنه این دفعه هم مثل دفعه های دیگه که دست به خودکشی زدی،جون سالم به در می بردی.خب خانمها دوست شما خودکشی نکرده،اون تصور می کنه این کار رو کرده؛خیالتون راحت،هیچ کس به اراده ی خودش نمی میره،همون طور که هیچ کس به اراده ی خودش دنیا نمی آد.))
امیلی برونته می پره ویرجینیا رو بغل می کنه و بقیه ی خانمها بدون هیچ گونه نزاکتی می پرند روی ویرجینیا.انگاری ویرجینیا یک گل خوشگل وارد دروازه ی منچستر یونایتد کرده باشه.
بانوی مقدس که می بینه ویرجینیا یک جورایی با تعریف ماجرا آزرده خاطر شده سعی می کنه دلش رو به دست بیاره،به همین دلیل میگه: (( ولی ویرجی عزیزم این ایده ی "اتاقی از آن خود" واقعا قشنگ بود.دستور دادم در سرای اهل قلم برای همه شما یه اتاق مجهز مهیا بکنند، جدا ایده ی الهام بخشی بود،از تو متشکرم.))
دو بخش دیگر از داستانی که این روزها می خوانم:
این مرد یک آقای سنتی و به تمام معناست.تو چطور متوجه نشدی؟چرا فکر کردی این مرد به پای تو می سوزد و میسازد؟چرا فکر کردی آن شر و شور عدالت طلبی و آزادی خواهی مخصوص دوران جوانی،مانع از بروز شخصیت واقعی اش می شود؟ما ادامه سرراست پدران و مادرنمان هستیم.ابله!
------
نکند می خواهی در حافظه ی تاریخ بمانی!بگذار چیزی برایت بگویم،آدمها مثل کالاها تاریخ مصرف دارند، بعضی تاریخ مصرف دراز مدت دارند،بعضی کوتاه مدت.به نظر من زمانه ی ما زمانه تاریخ مصرف کوتاه مدتهاست.البته آدمهایی از گذشته داریم که دراز مدت هستند،آنها از گذشته آمده اند و مکن است تا آخر الزمان پیش بروند.ولی من شک دارم روح عصر ما توان خلق چنین آدم هایی را داشته باشد،چه برسد به این که اگر قرار بود تو چیزی بشوی تا به حال شده بودی-لااقل طلیعه اش نمودار بود!.در آستانه ی چهل سالگی ،آدم یک قدم به گور نزدیک می شود،می دانی ما از لحظه ی تولد به سوی گور خویش می لغزیم؟

ادامهي نوشته
دکتر منتظر معرفی من نمی ماند و میگوید: (( مجالست با زنان شاد و زیبا، عمر را دو برابر می کند.))
حمیرا می گوید : (( ولی میدونین مجالست با مردان شاد و زیبا عمر رو کوتاه میکنه.))
دکتر قاه قاه میخندد و من مثل یک آدم کند ذهن می پرسم: ((چرا؟))
حمیرا می گوید :(( برای اینکه مرد شاد و زیبا مال همه است، کسی هم که مال همه باشه ، مال تو نیست و آن وقت تو می مونی و غصه ها.))
ای وای دلم همه ی اینها رو خواست!!!اون نیمروی کوفتی بیار کوفت کنیم که بعد باید بریم به کارهای کوفتیمون برسیم!! ای مرده شور این زندگی کوفتی رو ببره..
بعد نوشت:با توجه به بستن کامنت دونی در این چند روز و دقیقا نصف شدن آمار بازدید کنندگان وبلاگ در این مدت، شانتال به این نتیجه میرسد که...به این نتیجه میرسد که...بی خیال!شانتال به نتایجی که لازم بود رسید و میزان بازدید کنندگان حقیقی وبلاگش را سنجید. راستش چه اهمیتی دارد چند نفر یک وبلاگ روزمره نویسی را بخوانند؟! مهم این است که اینجا باغ سیبی ست که سیبش هرگز نمی افتد!! ای دوست...ای صمیمی ترین دوست

اون روز همه به اداهای مسخره اش خندیدیم و امروز من خسته شدم از همه چیز...از اینکه اگر اینجا غر نزنم و اگر اینجا مسخره نباشم و اگر بخواهم همان الهام خوب و مسئولیت پذیر و تقریبا همیشه اضافی ِ توی خونه باشم دیگه ازم چی میمونه؟!...امروز کشف کردم تنهایی چیزی نیست که دیگران ببینند و درک کنند.تنهایی سهم ماییست که اجازه ی تنها بودن نداریم...من تنها نیستم پس من تنها هستم... من حتی یک درصد اون کسی که فکر میکردم روزی باشم هم نشدم و وحشتناک ترین بخشش اینجاست که دیگه رویای تغییر هم ندارم...من آشفته ام و دلم بهم میخوره از تجویزهای تکراری: دوباره شروع کن به درس خوندن، برو سر کار ، تو چرا ازدواج نمیکنی؟!. زندگی من بین نصیحت های دلسوزانه ی کسانی که دوستم دارند اما هیچ درکی از خود ِ خود ِ من ندارند در حال تکه تکه شدنه... یادم باشه این بار هرکسی خواست خاله خرسه بشه یادش بیندازم که اگه تو بیل زن بودی دوتا بیل به... به... به باغچه خودت می زدی!! لطفا مرا از کلیشه های ذهنت خارج کن...هرچند اگر منم که همچنان لبخند مسخره ی همیشگی رو روی صورتم حفظ می کنم!!

از شما پنهان من محو کامنتهای پست این روزها و آن روزها ی باغ سیب شانتال گشته ام!! به طور مشخص اگر اهل ادبیات داستانی آن هم از نوع رمانسهای جین اوستینی یا مدرن تر و از نوع ویرجیانا ولفی باشید ، خواهید دید که روابط عاشقانه در دنیای متمدن (من نام دنیای خودمان را کهن ِ اسبق!میگذارم) و دنیای فعلیشان تا چه حد متفاوت شده است...واقعیت اینجاست که خود ما چندان فرقی با گذشتگانمان نداریم و معیارهای خوب و بدی که وجود دارد تنها شکل عوض کرده است ، هنوز هم پسندیده ترین نوع ازدواج از آن نوعیست که تا عمه و خاله خان باجی طرف را بپسندد و هر چه آشنایی قبلی بین دختر و پسر کمتر،ازدواج خدا پسندانه تر!. در دنیای ((کهن ِاسبق)) ما عشق و روابط عاطفی اغلب اوقات یک اتفاق باری به هر جهت محسوب میشده نه محور وصلت ها...اما هدف من از پست قبل ،ما و روابط مغشوشی که محصول چسباندن و کلاژ فرهنگهای دیگر است (از عرب تا غرب) نبوده و مشخصا از حال و هوای رمانهای انگلیسی ، فرانسوی و امثالهم آمده .اختلاف طبقاتی بارزترین ویژگی ساختارهای این داستانها بود و عموما روابط رمانتیک بعد از ازدواج یکی از مشخصه های زندگی مردانه.روابطی نه از نوع هم خوابگی با یک روسپی یا زنی هر جایی...زمانی بود که یک مرد متشخص با دوشیزه ای زیبا و همه چیز تمام از خانواده ای نامی، ازدواج میکرد و ((طبق مد روز)) با زنی بیوه (به احتمال خیلی کم مطلقه ، چرا که طلاق در جامعه ای که روابط نامشروع مشروعیت غیر رسمی داشت معنایی پیدا نمیکرد) و یا حتی زنی شوهر دار (برای یک جنتلمن متاهل ،دوشیزگان البته هرگز!) روابط عاطفی و احیانا روابط جنسی برقرار میکرد...روابطی که مثلا از همسرش مخفی می ماند اما نوع ازدواجهای آنها که از سر حسابگری و حفظ شان و منزلت آبا و اجدادی بود چندان اهمیتی به وفاداری همسران نمیداد و اینجور وقتها زنها نیز با مردی دیگر رابطه داشتند و خلاصه که مردی معشوقه ای داشت و همسرش معشوقه ی مردی دیگر بود و ... پیچیدگی ظاهری این روابط در واقع بر اساس بنای ساده ای بود که از حفظ سنت ها می آمد.ازدواج ها اگر لقب و پولی به خانواده اضافه نمی کرد ،دست کم چیزی هم نباید می کاست؛ پس عشق در مرتبه ای مخفی قرار میگرفت و احتمالا بر اساس معیارهای اخلاقی امروز ، بیشتر طبقه ی اشراف افرادی فاقد اخلاق بودند!.از آنجایی که هیچ چیز مطلق نیست،این تنها بخشی از روابط اشراف اروپایی قرون گذشته ی میلادی بود اما به واسطه ی بار دراماتیکی که داشت بیش از باقی روابط دست مایه ی داستانها قرار گرفت و البته از آنجایی که سوژه ای تاریخ مصرف دار بود عمر آن خیلی زود به سر رسید و امروزه اگر کسی بخواهد اقتباسی عامه پسند از آن داشته باشد بسیاری از آن روابط را به قلبهای شکسته و مثلثهای عشقی تبدیل میکند...و اینجاست که شانتال گاهی گیج میشود که قصه های پریان که پر از درستی و پاکی بود کی پدید آمد؟!
آن روزها ، روزهایی بود که بانوان متشخص اجتماع لباسهای سفید و با شکوه را می پوشیدند و در معیت سگها و ندیمه هایشان به پارک مرکزی شهر می رفتند.روزهایی که مردان خوش پوش آقا منش و سطح بالا برای هدیه دادن و دلبری آب نباتهای بد طعم شیرین بیان می خریدند و با دیدن دوشیزگان و مادرانشان کلاه از سر بر میداشتند و عاشق طنازی و ظرافت جنس لطیف می شدند...روزگاری که زنها کلاه بر سر می گذاشتند و مردها عصا به دست می گرفتند...روزهایی که عشقها به ازدواج منتهی می شد و عاشقانه های پنهانی از آن شاعران ، نویسندگان ،مجسمه سازان، نقاشان و احتمالا ثروتمندان عیاش بود...زمانی که داشتن عشقی نامشروع پس از ازدواج نوعی کلاس و شخصیت محسوب می شد...بله ،روزهایی بود که کمال مطلوب یک زن در هنر پیانو نواختن و پنبه دوزی بود...روزهایی که خواندن هر کتابی حتی رمانهای عشقی نوعی اتلاف وقت بود،چون ممکن بود از سوی چشمشان کم کند و راستی کدام ثروتمند جنتلمنی یک دوشیزه ی عینکی را به یک دوشیزه ی غیر عینکی ترجیح میدهد؟!. صبح ها حمام شیر میگرفتند و شبها ماسک توت فرنگی روی صورتشان میگذاشتند...سیگارهایشان را با چوب سیگارهای بلند میکشیدند و ماتیک سرخ می زدند...ناخنهایشان را مانیکور و بعد در دستکشهای سفید پنهان می کردند، جواهراتشان همه خیره کننده بود و ...
آن وسط بعضی ها هم کلفت بودند و بعضی ها هم واکسی.چند نفری هم دربان و درشکه چی...پیدا می شد زنی که از ابتدای صبح میله های آهنی را روی بخاری داغ میکرد تا موهای فلان دوشس را با آن فر بزند...و اگر دقت می کردی آن کسی که چای عصر را با کیک های بی نظیر شیرینی فروشی خیابان هفتم سرو میکرد کسی نبود جز دختری که مادرش بیست سال تمام رختشویی کرده است.
این روزها اما ...
پی نوشت: چندیست که این وبلاگ وزینه میل به سوی اعماق دنیای خاله زنکی کرده و بعید نیست چند روز دیگر صاحب وبلاگ دست به پختن شله زرد نذری زند و پس از آن چادر نماز مادرش را به سر بکشد و یکی یه کاسه نذری ببرد دم خونه ی همساده ها و محض عرض اندام بگوید: بفرمایید،شله زرد نذریه.شاید در این حین خاله خانباجی ای پیدا شود و شانتال را برای نوه عمه ی خواهر زاده ی شوهر مرحومش بپسنده!!
پی نوشت: کمی بی ربط و با ربط به پست، این شما و این وبلاگ طرز تهیه ی غذاهای افغان که با گویش زیبای فارسی دری نوشته شده است...
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزاران انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند...

هی در باغ سبز به ما نشون میدن
عقلمونو به باد آسمون میدن
پی نوشت:با این همه نبوغ و ابتکار در نوشتن یک مطلب کنایی س.ی.ا.س.ی،همان به که شانتال برود داستان و دق نامه هایش را بنویسد!!
پی نوشت: در مورد پست قبل واقعا باعث شرمندگیه این انشای من!منظور من از بیرون ریختن عکسها این بود که از پستو خانه ی خاطرات بیرون ریختم تا دوباره تماشایشان کنم نه اینکه دور بریزم!!!
سخت نبود!تمام سی دی ها را بیرون ریختم..همه را! کوه های پر برف دار آباد، تولد بیست و یک سالگی در کافی شاپ هتل مروارید، تولد بیست سالگی در سفره خانه ی بولینگ!،قرارهای وبلاگی(پردیسان،کافه بلاگ، پارک نظامی،پارک ساعی ،رستوران دیدنی ها ،گردباد و ...)و متعاقب آنها عروسی دو وبلاگ نویس!، پارک چیتگر، تور غار علی صدر ، تور نمک آبرود، تور کاشان، دانشگاه و هر جمعه کوه رفتن با رضا و محمد و المیرا یا با لادن و پیام و مهسا و نادر ... تمام خاطراتی که متعلق به روزهای ۱۹ تا ۲۲ سالگی هستند. الهامی که در تمام آنها عینکیست! دوستانی که امروز نقش زیادی از آنها به جای نمانده است...عکسهایی که تنها لحظاتی بودند از تمام خوشی ها و ناراحتی ها...و چه خوب که در عکسها تنها لحظات خوب ثبت می شوند...در تمام آنها می خندیم و در تمامشان عاشق کسی هستیم و اگر مثل من رکورددار باشید در هر کدام عاشق یکی!! عشقهای دم دستی پرشور با کسانی که می دانی نخواهند ماند و ناگهان بزرگ شدن!بزرگ شدن و از تمام روزهای خوش قدیمی جدا شدن...و باور اینکه دیگر شیطنت کافیست!!دیگر باید بزرگ شد...فکر میکردم بزرگ شده ام و فکر میکردم همین آرامش و سکون یعنی خوشبختی...سخت نبود تا با دوباره دیدنشان به یاد آورم که من این بودم...این بمب پر انرژی همیشه در حال انفجار که در خندیدن به کم قانع نبود!!دوست دارم باز همان باشم،همانی که این چند سال گم شده است...همانی که با این آهنگ دائم در حال شلنگ تخته انداختن بود!!!
میگه: شنیدی مهرداد زنشو طلاق داده گوگوش رو گرفته؟.دارم برای تحقیق مدرسه ی فندقی جان توی دنیای مجازی سرچ میکنم و با حواس پرتی می پرسم: مهرداد؟! ..آهان مهرداد!،چه طور مگه؟.میگه: نمیدونم امروز این خانومه توی کلاس ورزشی میگفت!میگفت ضیا گفته!!!. سرمو میارم بالا: ضیا؟؟!. میگه: آره بابا همین ضیا ی تو ماهواره؛همونی که خیلی دلقکه! میگن بس که حسوده این خبرو با حرص داده!!. راستش انقدر خنده ام میگیره که دیسکانکت می کنم و سرمو میذارم روی میز و دِ بخند!خودش هم داره می خنده!...دوتایی خوب می خندیم و میگم : حالا به ما چه؟ هیزی که نکرده!!.میگه: مرتیکه بچه کوچیک داره!!!.باز خنده ام میگیره: حالا کی گفته واقعا این کارو کرده؟ تازه چه اشکالی داره؟این همه آدم توی دنیا با وجود بچه از هم جدا می شن میرن با یکی دیگه عروسی میکنند، جنایت که نکردند!!زندگی مردم به ما چه؟.میگه: آخه میدونی چقدر از گوگوش کوچیکتره؟.میگم هر چقدر هم باشه مثل دمی مور که نیستند!۱۳ سال زن بروس ویلیس بود بعد با وجود سه تا دختر بچه از هم جدا میشن این میره زن اشتون کوچر میشه که دقیقا ۱۶ سال ازش کوچکتره؛یعنی اندازه فاصله سنی من و فندقی!قسمت هیجان انگیزشم اینجاست که بروس ویلیس یکی از مدعوین جشن عروسیشون بوده! همیشه هم هر جا برای یکیشون فرش قرمز پهن کردند اون یکی هم دعوت بوده!!یه ذره آوانگارد فکر کن!.لجبازانه میگه: نه این فرق میکنه!.میگم: راست میگی فرقش اینجاست که انگشت کردن زندگی بقیه خیلی حال میده مخصوصا اگه اون بقیه آدمهای مشهوری باشند!!...دوباره کانکت میشم و راستی اصلا توی اینترنت چه کار داشتم؟!
کنار تو ترس من آی چه حال خوبی داره![]()
ای روشنی صبح به مشرق برگرد...ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

به طور مشخص من یک فقره انسان دلشوره ای هستم! همیشه چیزهایی برای نگرانی داشته ام و دارم...وقتی 5 ساله بودم دائم در این فکر بودم که نکند برادر2ساله ام از نرده های تراس بالا رود و پرت شود..که شد!! هنوز پس از گذشت بیست سال لحظه ای که محمد تقریبا با دو و چهار دست و پا خودش را به تراس رساند و از نرده ها بالا رفته بود و غش غش می خندید یادم نمی رود..مخصوصا لحظه ای که از آن بالا ارتفاع دو طبقه ای را پرت شد پایین و من جیغ زدم: مامان ،محمد مرد!!!. خوشبختانه با وجود شکسته شدن موزائیک کف حیاط (!) و وضعیت ظاهری وخیم بچه،هیچ صدمه ی جدی ای نخورد و این موضوع در خانواده ی ما به عنوان بزرگترین معجزه ی قرن یاد می شود!ارتفاع دو طبقه ای یک ساختمان را مجسم کنید و کودکی که از تراس پرت میشود...در 6 سالگی،روز اول آمادگی همین که وارد مدرسه شدم مطمئن نبودم برای بازگشت به خانه مادرم به سراغم خواهد آمد یا نه! نگران عبور از خیابان بودم و به این فکر می کردم فقط یک خیابان را رد کنم کافیست...فقط یک خیابان!!. حس خوبی بود وقتی ساعت11 مادرم را دم در مدرسه دیدم...در 7 سالگی وقتی معلم کلاس اولمان که تنها 3ه ماه اول سال نقش خطیر معلمی را برعهده داشت، نگران این بودم مرا به کلاس خانم رهنما خواهند انداخت یا آن معلمی که میگفتند خیلی بد اخلاق است!...من به کلاس بداخلاق ترین معلم دنیا رفتم و البته در وصف او همین بس که آخر همان سال به خاطر برخوردهای وحشیانه اش با بچه ها از مدرسه اخراج شد!. کلاس چهارم ابتدایی یاد گرفتم که نگران امتحانات و نمراتم باشم چون قبل از آن کشف کرده بودم که از زیر درس خواندن در رفتن چه کیفی دارد!.آن سال بدترین سال تحصیلی دوره ی ابتداییم شد و سال پنجم برای جبرانش شاگرد اول شدم. تابستان آن سال نگران این بودم که همیشه همین اندازه زشت باقی خواهم ماند یا نه؟! آن سال تنها 12 سال داشتم... دوره ی راهنمایی سر آغاز مجموعه نگرانی های زندگی من بود...خانه ی جدید،محله ی جدید، مدرسه ی جدید، همکلاسی هایی از فرهنگی جدید...و مهمتر از آن برای هر درس یک معلم جدید!!زندگی کردن آن سالها کار دلپذیری نبود...سال سوم راهنمایی با تعویض مجدد خانه و مدرسه ، با معدل 18 تبدیل شدم به درس خوان ترین و با اخلاق ترین دانش آموز مدرسه ی راهنمایی تازه تاسیسی که تمام شاگردانش اخراجی های مدرسه ی معروف هاجر منطقه هفت بودند!!! در وصف هاجر همین بس که شیشه نوشابه نقش مهمی در روابط س.ک.س ی آنها بازی میکرد و میگفتند همیشه در دستشویی هایش عده ای گرس میکشند...من که ندیدم، فقط شنیدم!!.باری به هر جهت سال سوم راهنمایی با مجموعه ای از دختران گل و بلبل همکلاسی گشتم و چشم و گوشم بسیار باز شد و فهمیدم که آفرین به خودم که مستعد هیچ خلافی نیستم!!... حقیقتش آن سال، سال خوبی بود! خود به خود محبوب و درس خوان محسوب میشدم و نیازی به نگرانی نبود... دبیرستان فاجعه ی بزرگی بود...مدرسه ای که همه در آن هم درس خوان بودند هم پسر باز...دو چیزی که من نبودم!! همیشه نگران نمراتم بودم و همیشه درس نمیخواندم و همیشه به همان 18 اکتفا می کردم...دانسته های من محصول گوش دادن درس سر کلاس بود و بس!! نگران این بودم که در مهمانی ها چندان امل نشان ندهم و نگران بودم که یک وقت فاسد(!!!) نشوم... و می ترسیدم که نکند پسرخاله ام عاشقم نباشد و نگران بودم نکند واقعا عاشقم باشد!... با تمام شدن دوران تحصیل متوسطه تقریبا نگران هیچ چیز نبودم جز اینکه ((مامان من میخوام ابروهامو بردارم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی!!)) و البته نکند کسی نیاید مرا بگیرد و بترشم!!نگفته پیداست که این نگرانی همچنان پا برجاست!!!!!!
راستش هیچ وقت هم نگران تحصیلات دانشگاهی نبودم،درس خواندن بی فایده ترین کار دنیا برای نابغه ای چون من بود!!!(نمیخوام بگم این یه دلیل ماتحت گشادانست ها!)...برای اینکه دیگران نگران فردا ها نباشم شروع به نوشتن کردم... من نگران برفی هستم که زمستان امسال از تهران دریغ شده است، من نگران روزهایی هستم که برای همه بی آنکه بفهمند به هیچ میگذرد...من نگران داستانهایی هستم که پس از نوشتن روانه ی سطل زباله می کنم...من نگران عشقهایی هستم که در فنجانهای قهوه و سیگارهای پی در پی گم کرده ام...من نگرانم،دلشوره دارم...باید بروم،جایی که هیچ کس مرا نمیشناسد و هیچ چیز مرا نگران نمی کند...میدانم که محال است و انسان به بیم و امید نفس می کشد.
نه این خوب نیست... این هم خوب نیست...این زیادی بازه...این یکی زیادی پوشیده است...اصلا دارم چه کار میکنم؟.نه نمیرم،چرا نرم؟میرم!.یه بلوز بی آستین و یه جین پوشیدم که خودش هم رسید...سوار ماشین که شدم با استرس گفتم ریختم خیلی افتضاحه نه؟.گفت نه خیلی هم خوشگل شدی.محلش ندادم چون اصلا احساس خوشگلی نمیکردم...شاید ده دقیقه هم راه نبود ولی خیلی دوست داشتم اصلا نمی رفتیم...بهش گفتم میخوای بی خیالش بشیم؟.بازم خندید و گفت نه بهمون خوش میگذره!. هوس یه سیگار بدجوری روی اعصابم بود اما نمیخواستم در اولین برخورد بوی سیگار بدم.بالاخره رسیدیم و بالاخره از ماشین پیاده شدیم...توی راحتی حسابی لم دادم چون اون همه استرس بی خود بود. کامران بدون اینکه بپرسه دو تا گیلاس مشروب (که فکر کنم ویسکی بود) تعارفمون کرد و منم فکر کردم بهترین راه برای فرار از اون همه استرس.دوستم یه ریز داشت به دوست پسرش زنگ میزد و آخرش گفت مجید سرراهت یه بسته شکلات بخر، من یادم رفت بار اوله میام خونه ی کامران!.تا مجید بیاد ،در حالیکه ما دوتا ویسکی میخوردیم و کامران یه لیوان آب دستش بود در مورد هر چیز مزخرفی که میشد حرف زدیم..مهاجرت،کار،درس...کاش مجید نمیومد!!...اما آن مرد آمد!آن مرد با اسب آمد!اسبش هم یک عدد ۲۰۶ بود!. مجید که اومد تقریبا بعد از ۵ دقیقه با دوستم رفتند توی اتاق خواب و من و کامران بهم نگاه کردیم و خندیدیم.یه ذره حرف زدیم و بعد رفتیم توی بغل هم و همینجوری عین وحشی های عصر حجر که غالب ترین حسشون رو درجا ارضا میکنند و اصلا براشون بعد و قبلش مهم نیست شروع کردیم به ماچ و بوسه!. وسط همین کارها بودیم که یهو اشکهای من سرازیر شد...وقتی پرسید چت شده،خیلی رک و پوست کنده بهش گفتم: من..من نمیتونم، دوست پسر دارم.خیلی هم دوستش دارم ولی خوب طبق معیارهای اون ما فقط دوستیم،دوتا دوست که گاهی با هم س.ک.س هم میکنیم...من نمیتونم وقتی اون تو فکرمه این کارو بکنم.و وقتی ازم پرسید چرا پس اومدی توی بغلم یه چیزی گفتم که یه ربع میخندید!گفتم: آخه لبهات یه جوری بود!بدجوری آدمو وسوسه می کرد!.بعد هم از بغل هم جدا شدیم و کامران زنگ زد محل کارش و منم سیگارمو روشن کردم و به این فکر کردم این یعنی هرزگی؟من هرزه ام؟.موقع برگشت توی ماشین،دوستم گفت :میدونی من و مجید هیچ کاری نکردیم فقط کنار هم دراز کشیدیم! تازه با اینکه میدونست من مشروب خوردم و یکم گیجم،یه کلام نگفت رانندگی نکن. رومو کردم سمت خیابون و گفت: کاش نمیومدیم...اصلا خوش نگذشت،نه به من نه به تو.
وقتی به اون شب فکر میکنم عصبی میشم،حتما پسره بعدش خیلی بهم خندید،خودمو مضحکه کردم!...درحالیکه اون دوست پسری که داشتم هم دقیقا همینطور بود و راستش عشق یه طرفه به یه آدم بی طرف(!) همیشه عذابه،عذاب!...
ادامهي نوشته
