تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
19:3، شنبه سی ام آذر 1387

 

 

پایان 2160 دقیقه تلاش وبلاگنویسان و ...گزارش حامی بلاگ از ششمین جشنواره خیریه پیام امید.

شانتال
23:5، سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سرگیجه ی دوست داشتن ها

شانتال
3:22، سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
این فقط عادت بود یا آن روی من

شانتال
1:8، دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
نوین ترین سبک شعر که زاییده فضای تخیلی وبلاگستان است!
وای چه وبلاگ خوبی داری
قربان قالبت
آن را به من قرض می دهی؟
به من سر بزن و مرا لینک کن
لینکی با عنوان جدید ترین عکسهای بی شرمانه ی بازیگران بد هیکل وطنی...

شانتال
16:15، شنبه بیست و سوم آذر 1387
یک پست محض خالی نبودن عریضه
نه اینکه زندگی واقعا چیز خیلی باحال و توپی باشه اما وقتی که آدم ببینه که بعضیا با شرایط نه چندان خوب و راحت چه جوری دارند برای خوشحال زندگی کردن تلاش میکنند،اون وقت شرمش میاد توی وبلاگش بنویسه: ف.ا.ک یو زندگی که هیچ وقت دست از ف.ا.ک.ی.د.ن اعصاب من برنمیداری!...دیگه روم نمیشه زیاد تو این وبلاگ خیلی راحت بنویسم!احساس می کنم جلوی ملت لخت شدم!!شاید اگه کسی منو نمیشناخت این احساس تخیلی(!) رو نداشتم،ولی خوب...حالا حساب کن که تازه روم نمیشه و دارم اینجوری مینویسم!!

پی نوشت: جمعه بازارچه خیریه یادتون نره...البته من که هر سه روز اونجا هستم ولی خوب روز جمعه شور و حال وبلاگانه داریم!...و ببینید که قرن هفتم و چهاردهم چقدر شبیهند!

شانتال
19:1، چهارشنبه بیستم آذر 1387
Que Sera, Sera

((هر چی بخواد بشه،میشه)) اینو توی فیلم کنتس پا برهنه هری (همفری بوگارت) از روی سنگ قبر ماریا(آوا گاردنر) خوند: کِی سِرا،سِرا.
جمله ی قشنگیه...به آدم حس آرامش میده، نه تسلیم و ناامیدی..بیش از هر چیزی پذیرفتن و کنار اومدن با شرایط.اینکه بالاخره اون اتفاقی که باید بیفته ،خواهد افتاد و تغییر دادنش لزوما بهترین کار نیست... بذار آروم باشم و خوشحال،و از همین لحظه،درست همین لحظه لذت ببرم و آینده رو برای آینده بذارم...آینده اگر قابل دیدن بود که دیگه آینده نام نداشت...ترانه ی Que Sera Sera از دوریس دی تقدیم به شما!

Que Sera, Sera
Whatever will be, will be
The future's not ours, to see
Que Sera, Sera
What will be, will be

شانتال
16:30، چهارشنبه بیستم آذر 1387
کتاب صدا دار!
میتونید صدای آزاده عزیز رو از وبلاگ راوی به واسطه کتاب صوتی سوسکی خانوم کجا میری بشنوید.برای من که خیلی جالب بود،چون وقتی فندقی کوچکتر از حالا بود و یک عدد فندق بی سواد(!) محسوب می شد چند بار این داستان رو براش قبل از خواب خونده بودم و موقع گوش کردن این کتاب به این فکر میکردم که چند زن دیگه توی ایران هستند که قبل از خواب فسقلیشون، این داستان رو میخونند و نحوه ی خوندنشون چه جوریه؟!من که همیشه جای تمام شخصیتها صدای مختلفی هم درمیاوردم!مثلا توی داستانهای تن تن ،کاپیتان هادوک رو همیشه لات و نیمه مست و برادران کار آگاه رو عین شمالی ها!!!(آخه سیبیلاشون عین سیبیل شمال هاست!) و یا پرفسور تورنسول رو ریز و کشدار ...و البته صدای تن تن رو عین آلن دلون در میاوردم!
شانتال
18:38، سه شنبه نوزدهم آذر 1387
دیوار طعم گچ استخوانی رنگ میدهد

امروز نیز بسان دیروز به پایان رسید و خاطره ای بر جای نماند جز قوطی خالی امپرازول و کلیدینیوم سی...و من چه احمق بودم که فکر تصور می کردم می شود با یک دست دو هندوانه بر داشت...سر به روی شانه ی مادرانه اش می گذارم و می گویم: آه چه خوش روزی بود امروز.می پرسد: از چه جهت؟.میگویم: زان سو که بسته بسته پفک و چیپس و هایپ خوردیم و گرد هم نشستیم و به همدیگر خندیدیم!.و مادر سری به نشان تاسف تکان داد و گفت: کسی که معده ای همیشه بیمار دارد غلط می کند که این همه آت و آشغال را یک جا بخورد و از برای درد معده، دیوار گاز بزند و مشت مشت قرص بخورد!!...سر را گریه کنان از شانه اش برداشتم و گفتم: مرسی روحیه!مرسی محبت!دوستان معرفی میکنم: ایشون مادرم هستند!!!!

شانتال
3:10، سه شنبه نوزدهم آذر 1387
هیچ وقت،هیچ وقت هیچ کسیو جلو روش مسخره نکن..هیچ وقت این کارو نکن، این کارو پشت سرش انجام بده تا دلش نشکنه!راستی...هر چقدر هم که خواستی به من بخند...اهمیتی نداره!چون منم همیشه به کارهای خنده دار بقیه می خندم و ناراحت نمیشم از اینکه کسی بهم بخنده... هیچ چیز زندگی جدی نیست،واقعا هیچ چیزش...

 

 

 

شانتال
17:53، شنبه شانزدهم آذر 1387
باز هم غرفه ی آلوچه و لواشک!

هر سال  موسسه خیریه ی پیام امید یه جشنواره ی خیریه در غالب بازارچه برگزار میکنه که من و ۴ تای دیگه از دوستام هم یه غرفه توش داریم.دیگه هر کسی که یکم با وبلاگ من اشنا باشه حتما تبلیغ دو بازارچه ی قبلی رو توی این وبلاگ دیده... معمولا این بازارچه ها سر یه مناسبت ایرانی هم برگزار میشه.مثلا مهرگان در پاییز یا اسپندگان در زمستان و امسال که قراره با شب چله مقارن بشه...خلاصه که ای جماعت وبلاگ نویسی بشتابید به تبلیغ! من روی داشتن دوستانی چون شما حساب نموده ام!!!برای اطلاعات بیشتر از بازارچه و روز قرار وبلاگی (طبق روال هر سال روز آخر بازارچه رو قرار وبلاگی میذاریم تا غرفه ی ما یعنی غرفه ی حامی بلاگ یک حرکت پرشور وبلاگانه کرده باشه و آلوچه لواشکهایی که میفروشه رو به نحو احسنت توجیه کنه!) همین الان برید به حامی بلاگ و پشتیبانی خود را اعلام نمایید! همچنان میتونید از این صفحه لوگو و بنر بازارچه ی امسال رو بردارید و بکوبونید یه ور وبلاگتون!!!!


همزمان با عید سعید غدیر خم و شب یلدا، در روزهای 27،28 و 29 آذر ماه(از چهار شنبه تا جمعه) ششمین جشنواره ی خیریه ی پیام امید واقع در مجموعه ی فرهنگی سپید (خیابان ولیعصر، پائین تر از چهار راه پارک وی، مقابل رستوران سوپر استار، مجموعه فرهنگی سپید ) از ساعت 10 صبح الی 21 به انتظار شما در غرفه ی حامی بلاگ خواهیم نشست...
و اما قرار وبلاگی هر ساله ی ما: روز جمعه 29 آذر از ساعت 14. چشم به راهمان نگذارید...
شانتال
16:35، جمعه پانزدهم آذر 1387
دزد

تمام داستان ها واقعی هستند...منتها بار قضاوت اعمال دیگران چه سنگین است.یاد بگیریم قضاوت نکنیم (اینو از مهربانو یاد گرفتم!!) مطلب زیر نه یک داستان است(چون نه قصه دارد نه بار دراماتیک!) ،نه تخیلی است، نه واقعی است...هرچند که میتوانست روزی رخ بدهد و شاید روی داده است...و حقیقتا چه سخت است شناختن آدم هایی که فکر می کنی عمریست می شناسی!


ادامه‌ي نوشته
شانتال
15:21، جمعه پانزدهم آذر 1387
عشق که عوض نمیشه.اما آدمهای عشق عوض می شند...اگه کسی بگه آدم تو زندگیش فقط یه بار عاشق میشه اصلا تا حالا عاشق نشده یا شاید هم دچار توهم شده... آره خوب!می دونم دو روز دیگه تو رو توی همون کافی شاپه با یکی دیگه می بینم...یکی که مثل من شاید نیست!یکی که پوستش سفیدتر و موهاش روشن تره...و بینی قلمی و صاف و صوفی داره!قدش یکم از من کوتاه تره و لباس هاش آلامد تر! خلاصه یکی که میتونه اصلا من نباشه...اما عشق که عوض نشده! فقط از من دریغش کردی تا بدیش به یکی دیگه...اگه فکر کردی می شینم و غصه می خورم باید بگم: فوتینا!،من نیز برای خود برنامه ها دارم!!!
شانتال
18:43، چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
هیچ کس تنها نیست یا وقتی همه تنهاییم

یه کافه ی شلوغ پر از دود سیگار و بوی قهوه و صدای گیلاس هایی که بهم میخوره...یه مرد تنها که واسه خودش گوشه ی بار نشسته و داره جرعه جرعه ویسکی می نوشه...یه دختر سرخوش و شاد که یه آهنگ از توی جعبه ی موزیک انتخاب کرده و داره جای رقص شلنگ و تخته می ندازه... یه شب تعطیل که فرداش هیچ کاری برای انجام دادن نیست،و هیچ کس توی خونه منتظر هیچ کس نیست...آره، خوب! هستند آدمهایی که توی این دنیا هیچ کسی منتظرشون نیست اما آخر هفته ی بدی ندارند. اگه تا آخر وایسی حتما می بینی که مرد گوشه ی بار با دخترک شاد و شنگول دم دمهای صبح یه تاکسی میگیرند واسه هتلی که نزدیک اسکله است...حیف که شهر من نه اسکله ای دارد نه مغازه هایش تا دم دم های صبح بازند...(مشروب فروشی پیش کش!!)

شانتال
16:36، سه شنبه دوازدهم آذر 1387
در نمد پیچیده

فکر کنم این از خاصیت حجاب اجباریست که همه شکل همند...همه مثل هم موهایشان را درست میکنند،پوش می دهند،چتری میگذارند،نیمی از آن را بابیلیس می کنند و در نهایت با شال و روسری میپوشانندش و آن وقت کله هایشان همه شکل هم می شود...این از خاصیت مانتو است که هر چقدر تنگ و کوتاه و بلند و کمر دار باشد باز هم مانتو است...گیریم که فصل سرد فصل تیپ زدن باشد!فصل چکمه های جورواجور با پاشنه های مختلف..فصل پالتو های چرم و پوست...فصل شال و کلاه های رنگارنگ.اول و آخرش از درد این اجبار دلمان را خوش می کنیم به سایه های براق و خط چشم های گربه ای،به مژه های مصنوعی و هایلایت نقره ای مو با رگه های صورتی!.
از حق هم نگذریم برای بعضی ها این مدل پوشش بد هم نیست! آن قدر که بعد از کشف حجاب گلشیفته فراهانی و میترا حجار چهره و اندامشان بهتر از قبل نشد...که قبل تر جذاب تر جلوه می کردند.هر چه باشد این مانتو و روسری گاهی ما را خوش ترکیب تر هم می کند و بعضی از عیب ها را بهتر می پوشاند!
تقصیر ما نیست که روزی صد بار جلوی آینه رژه می رویم...آن قدر که به دلایل واهی ارشادمان کردند بیش از ارشاد نشدگان کافر و (...) نشور غربی به آنچه که بازتاب صورتمان در آینه است ،می نگریم. مبتذل ترین درد های ما باز هم درد است...

شانتال
1:36، یکشنبه دهم آذر 1387
سقوط

دیگر خوب می دانم که باید بعضی از حرف ها را درز گرفت، جدی نگرفت و به سادگی برگزار کرد... باید جملات را تا انتها خواند و حرفها را تا آخرشان گوش کرد و آن وقت تصمیم گرفت.این همه شتابزدگی ،و این همه ذوق زدگی...آدمی مثل من گویی با آزمون خطا نفس می کشد و از تجارب دیگران درس نخواهد گرفت. روی بدنم،روی پوست تنم شیارهای عمیقی حک شده؛ زخم هایی که جوش خورده و نخورده مرا برای همیشه داغ زده اند. زخمهایی که ریشه ی بی اعتمادی را هر بار در من سست تر کرده اند. بی اعتمادی و عادت به اینکه تاریخ انقضا همه چیز، زودتر از آنچه که فکر کنی فرا می رسد...((باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))... دوست نداشتم اما مجموعه ای از ای کاش ها گشته ام... این تنها گناهیست که با شهامت بر عهده می گیرم: آن قدر با مفهوم واژه ی عشق ، بازی های کودکانه کرده ام که دیگر هیچ دوست داشتنی را عمیقا باور نمی کنم...این یک حقیقت است که هر کسی به اندازه ی لیاقت خود خوشبخت خواهد شد.

شانتال
15:12، شنبه نهم آذر 1387
وسوسه ی موزیکال
نمیتونم بگم از موزیک و ترانه های گروه ابا خیلی وقته خوشم میاد..در واقع این فرشته(خانوم چشم و ابرویی) بود که من رو در علایقش،در روزهای نوجوانیش شریک کرد.
به هرحال با دیدن این پست کافه جویبار باز وسوسه ی موزیکال دیدن به جانم افتاد!یعنی دیدن مامامیا رو باید بیشتر از این عقب نندازم و هرجوری شده گیرش بیارم و ببینم! آن هم منی که میمیرم برای کالین فرث، به شهادت این لینک!
شانتال
0:7، جمعه هشتم آذر 1387
واقعا؟!
خانم سفید برفی از عادتی میگه که فقط طی دو ماه به وجود اومده و من به وابستگی سه ساله ای فکر می کنم باید فراموش کنم...سخته.حتی نوشتن این مطلب هم دیگه برام سخته...اصلا این روزمرگی های خالی از همه سخت تره...مادر جون من دلم یه کرسی داغ میخواد توی اون اتاق سرده ی خونه ی دماوند...یه عالمه انار و یه عالمه خنده...من دلم روزهای خیلی قبل رو میخواد...خیلی زود بود بمیری...تو واقعا مردی؟
شانتال
14:12، پنجشنبه هفتم آذر 1387
شاید حق با من نباشد.
یک سوال مهم: آیا هتل ها و تالارهای پذیرایی در ماه هایی نظیر محرم و صفر مشتریانی که برای گرفتن مجالس عروسی و نامزدی جا رزور میکنند را رد میکنند؟ آیا گرفتن مراسمی نظیر عروسی و امثالهم در این ماه منع قانونی دارد؟ اگر پاسخ این دو سوال ((نه)) می باشد پس سوال بعدی خود را مطرح می سازم...مادر بزرگ عزیز من (عشق من...) درست دو سال پیش از این فوت کرد و در آرشیو آذر ماه به بعد سال 85 این وبلاگ تکه تکه شدنها من را خواهید دید... با اینحال دو سال گذشته و ما دیگر هیچکدام حس عزاداری نداریم...دلمان شدید تنگ می شود و هر جایی که می رویم محال است که نگوییم ((چقدر جای مادرجون خالیه)) .با این حال روز چهارشنبه ،یعنی یک روز قبل ار دومین سالگرد مادرجون،مراسم نامزدی پسرعمو جان بنده بود... این یعنی تمام شد و زندگی جریان دارد و به سلامتی یک روزی همه ی ما خواهیم مرد و خلاص!.حالا اگر نگرفتن مراسم شادی در دوماه محرم و صفر (و بعضا ماه رمضان) از برای عزاداری و دلشکستگی و بی حوصلگی نیست( هست؟ با آن دوست مذهبی و معتقد هستم نه شما!!!) پس به چه دلیل است؟ فرمودید احترام؟! احترام به چی؟ به اینکه قریب 1400 سال پیش ده روز در محرم و چند روز در صفر عده ای از امام شیعیان شهید شدند؟خوب همان چند روز را شما از خیر عروسی و شادی بگذر...چرا کل محرم و صفر؟چرا قبل از این دوماه ناگهان با ترافیک مجالس شادی برخورد میکنیم؟چرا این جمله ((محرم و صفر نزدیکه ،سالنها هم جا نداشتند!)) بارها و بارها می شنویم؟جریان آدمهای آوانگاردی که در زمره ی آدمهای که مجالس شادی خود را قبل از رسیدن این دوماه یا بعد از آن میگیرند؛چیست؟ راستی نکند داستان بدشگونی است؟!نکند هر کسی در این ماه های پیشونی سفید ازدواج کند بختش سیاه شود؟!از آن دنیا تیر غیب مستقیم خانه ی خوشبختی اش را نشانه گرفته؟ یکی مرا مجاب کند که این سنتها(رسوم) چیست؟این همه عزاداری تقویمی چیست؟دولت عزیزمان کم عزاداری بار تلویزیون و رادیو میکند،خودمان هم دست به دست هم میدهیم...یک دلیل منطقی هم بیاورید برای من کفایت می کند!
شانتال
20:14، سه شنبه پنجم آذر 1387
اهل خود ویرانی
برای من ِ دختر ِ شرقی همه چیز دیر و اشتباه شروع میشه. من رو بدون هیچ شناختی از خودم و فقط با انبوه ترس و بی اعتمادی و حس اینکه هر اتفاق بدی که بیفته در جهت سو استفاده از من بوده و در نهایت یک فریب خورده هستم نه یک شریک جرم، به اجتماع،به دنیای دور از دنیای امن والدین پرتاب میکنند و ناگهان مسئولیت تمام انتخابها و اتفاقات رو به گردنش میندازند،فارغ از اینکه تا دیروز به او گفته بودند ((سرت بلا میاد)) با اینکه همه میدانند بلای نازل شده ،تقصیر مبتلا نیست!. پس من بی هیچ تصور درستی،و تنها از روی یک حس مبهم جذب می شوم و بارها و بارها سرخورده و مبتلا!. در سنین آغاز جوانی،سنی که مساله بکارت برای نیمی(بیش از نیمی؟) از زنان دنیا یک مساله حل شده است ،من خود به تنهایی بزرگترین معلم اخلاق دنیای اطرافم هستم و اگر دوست ِ دوستم باکره نباشد او را همه جا ج.ن.د.ه معرفی می کنم!!! گاهی البته در خفا اینگونه به او فکر میکنم و گاهی تحسینش می کنم...حسرت جسارتش را میخورم و با خود فکر میکنم چه لذتی می برد!!! اما خود هرگز دست از ترسهایم نمی کشم...چندین کیلومتر آن طرف تر در سرزمین من ،مردمانی هستند که دخترانشان را خ.ت.ن.ه میکنند،و زنان بسیاری قربانی قتلهای ناموسی...با این حساب من با کمی فاصله از آنها خیلی طول می کشد که قبل از هر چیزی واژه ف.ح.ش.ا را از آزادنه لذت بردن حذف کنم...کار من این بوده که بی توجه به ظرفیت و خواسته ی طرفم به او عشق بدهم و اگر در مقابلش محبتی یکسان دریافت نکردم خود را سرخورده و مغبون ببینم...من خدای تظاهر به مظلومیتم!!من پر از نقصم اما نقص مردها را بیشتر می بینم...من پر از لذتم اما آن را انکار می کنم ،باور نمی کنم و فکر می کنم که ((کوفتشون بشه مردها!!))...اصلا همش تو یه جمله: من پر از عقده و سرخوردگیم و فکر می کنم با تخریب شخصیت دیگران به نداشته هام اضافه میشه!...چه کار کنم؟من یه دختر ایرانی ام،محصول فرهنگی کلاژ شده از دیگر فرهنگها...کلاژی از تکه های اضافی و به درد نخور...
شانتال
22:24، دوشنبه چهارم آذر 1387
لیالی

چیزی که میخواستم بنویسم ،در نیامد...و این وسط زنی را تجسم کردم با موها و چشمان مشکی..با لباسهای مشکی...لیالی...
لیالی شاید زنی باشد که در ادامه ی این مطلب خواهید خواند.

 


ادامه‌ي نوشته
شانتال
21:31، یکشنبه سوم آذر 1387
یه خبر بد دارم سرندپیتی: کاتب مرد

به مامان میگم احمد آقالو فوت کردها.میگه کیه؟.میگم یعنی چی کیه؟؟.میگه میدونم بازیگره ولی یادم نمیاد کیه!.هر نقشی رو که میگم یادش نمیاد تا اینکه یهو جرقه میاد تو ذهنم و بمب!...بازیگر نقش کاتب توی سلطان و شبان.یادت اومد؟.تازه میفهمه کیه و میگه: مگه چند سالش بود؟.میگم متولد 1328...همش 59 سالش بود.
و بعد هر دو یاد نقشش تو فیلم گاهی به اسمان نگاه کن میفتیم که شده بود عابد هفتاد ساله ای که به یک خطا تمام عبادات رو بر باد داد و از فرط عذاب وجدان مجنون توی استخر شده بود!هرچند که خود اقالو ناگهان و بی دلیل مثل گوجه فرهنگی له نشد!او بیمار بود و قطعا مثل باقی هنرمندان حمایتی نشد و ...
اگه مامانم نگفته بود یادم نمیومد که توی کارتون جزیره ی ناشناخته جای ماهیه صحبت میکرد و میگفت: سرندپیتی!سرندپیتی !یه خبر دارم سرندپیتی!...

شانتال
2:0، یکشنبه سوم آذر 1387
خنده های چین دار
نه ازگیل دوست دارد ،نه انار...ناگفته معلوم است سمنو هم دوست ندارد! او اصلا شبیه من نیست... اما چیزی می گوید که تا فیها خالدون ما را می سوزاند!ندیده مرا خوب می بیند: تو ده سال دیگه صورتت پر از چین و چروک میشه،از بس میخندی و گریه میکنی.
شده کسی را زیاد نشناسی اما حس معرکه ای نسبت به او داشته باشی؟درک من ناقص است.از عشق ،از تنفر، از محبت کردن یا محبت دیدن،از چشیدن طعم میوه ی ممنوعه ، از تنفس هوایی که بسیار پاک تر از ظرفیت ریه هایم است... درک من از خالص بودن ناقص است.


 

شانتال
2:26، شنبه دوم آذر 1387
جمعه ی خوب
وبلاگ نوشتن اساسا کار خوبی می باشد!کلی چیزهای خوب خوب در اینترنت یاد خواهیم گرفت و کلی دوست های خوب خوب پیدا خواهیم کرد و کلی قرارهای خوب خوب خواهیم گذاشت و کلی خوب ِ دیگر... هزار بار هم که دوستان وبلاگی ات را به صورت live ببینی باز هم آن ها را با اسامی وبلاگیشان صدا خواهی زد! اصلا دوستان وبلاگی سوای تمام رفاقت ها هستند...آن ها تو را ابتدا از دریچه ی افکار مگویت شناخته اند،از لابه لای شعرهایت،داستانهایت،روزمرگی ها...از آن زاویه ای تو را دیده اند که شاید پیش از آن کسی ندیده است...


نسرین به تهران آمد و فرصتی داد به ما تا جمعی کوچک داشته باشیم پر از دوستی...
شاگرد اول این قرار من(همراه با فندق!) و هانیل بودیم!آن تایم راس ساعت 2! تصادفا (نه که فکر کنید از روی قصد و قرض!!!) امید هم هر جایی که خانمها جمعند به ناگه پیدایش می شود!!با آن سیبیلهای وحشتناکی که زمزمه وار درباره شان اعتراف کرد: من دیگه با این سیبیلها نمیتونم کاپوچینو بخورم،همش کفی میشه!!!!!!همون یه لیوان آب برای من بهتره!.نسرین عزیز که آمد شوری ما را در بر گرفت و بای بای کردیم و منطقه موضع گرفته را به او نشان دادیم!نسرین آمد...همراه صابر و موسی.
نه که فکر کنید مهربانو دیر آمدها!!!! نه!او به همراه عسلک از چندین ساعت قبل از قرار پشت درهای هتل لاله کمین کرده بود تا از آمدن همه ی ما مطمئن شود بعد رخ بنماید!...صد البته که مهربانو را زین پس مهربانو شوماخر بنامید! به یاد داریم همی که او در وبلاگش گفته بود کاملا بی تقصیر تصادف کرده است و اصلا گناهی نداشته است...آری آری!اینجانب دست فرمان او را تایید می نمایم!لایی می کشد ، بیست! این عکس لحظاتی قبل از پرواز مستقیم ما از این سر اتوبان همت به آن سر اتوبان است!!!
نسرین عزیز از برای من کانگورویی کوآلا بر پشت سوغات آورده بود که به منزله ی مهریه ی ما محسوب گردید و قرار بر این شد که حاج امید ما را عقد نماید!اما وی در آخرین لحظه جا زد و گفت: اگه دایناسور هم بیارید من این الهامو نمیگیرم!.و وقتی ما از شدت غم و اندوه سر در گریبان فرو بردیم گفت: نترس نسل دایناسورها خیلی وقته منقرض شده!!.
هانیل بر خلاف من سرشار از شخصیت و آرامش بود،از آن آدمهایی که دیدنشان حداقل هفته ای یک بار برای آدمی مثل من واجب است!!نسرین با اینکه ساعت 4:30 صبح رسیده بود اصلا خسته نبود و چشمهایش برق می زد،درست مثل تمام تصوراتم از چهره ی دوست داشتنی و مهربانش...راستش دیدنش خیلی مزه داد،خیلی...صابر خان هم از بنده یک عکس بسیار بسیار پاپارتزی وار گرفتند، آن هم لحظه ای که داشتم پز کانگورومو به مهربانو می دادم!در این عکس هم شما مهربانو را می بینید که برای نسرین و هانیل جلسه راه انداخته و حرفهایی می زند که بالای دیپلم است!!!.در باب یک سری از اخلاقهای فندقی ما در این مانده ایم که چگونه است در منزل و مدرسه آتش می سوزاند آن هم چه آتش سوزاندنی اما در جمع دوستانمان بسیار اقا و متین می نشیند ،تا حدی که خودمان هم شک می کنیم این بچه ی کیه؟!.اما زین پس عسلک رفیق فاب بنده محسوب میگردد! او فسقلی ِ بسیار باحالیست و عین مامان خانومش دوست داشتنیست...

 

 ضمیمه: اینم از عکس عمو سبیلو! خودم ازش عکسی نداشتم(اخه عکس این بشرو میخوام چه کار؟؟؟!!!)اینو یکی از دوستان که گرفته بود بهم داد تا گزارشم از سیبیلهای امید تکمیل بشه!


دلم باز از این عصرهای بی دغدغه میخواهد...کاش می شد در چمدان نسرین پنهان شوم و به شیراز بروم...کاش می شد فرناز را در آغوش بگیرم و از او بخواهم باز برایم فروغ بخواند...فرناز...

شانتال