قربان قالبت
آن را به من قرض می دهی؟
به من سر بزن و مرا لینک کن
لینکی با عنوان جدید ترین عکسهای بی شرمانه ی بازیگران بد هیکل وطنی...
پی نوشت: جمعه بازارچه خیریه یادتون نره...البته من که هر سه روز اونجا هستم ولی خوب روز جمعه شور و حال وبلاگانه داریم!...و ببینید که قرن هفتم و چهاردهم چقدر شبیهند!
((هر چی بخواد بشه،میشه)) اینو توی فیلم کنتس پا برهنه هری (همفری بوگارت) از روی سنگ قبر ماریا(آوا گاردنر) خوند: کِی سِرا،سِرا.
جمله ی قشنگیه...به آدم حس آرامش میده، نه تسلیم و ناامیدی..بیش از هر چیزی پذیرفتن و کنار اومدن با شرایط.اینکه بالاخره اون اتفاقی که باید بیفته ،خواهد افتاد و تغییر دادنش لزوما بهترین کار نیست... بذار آروم باشم و خوشحال،و از همین لحظه،درست همین لحظه لذت ببرم و آینده رو برای آینده بذارم...آینده اگر قابل دیدن بود که دیگه آینده نام نداشت...ترانه ی Que Sera Sera از دوریس دی تقدیم به شما!
Que Sera, Sera
Whatever will be, will be
The future's not ours, to see
Que Sera, Sera
What will be, will be

امروز نیز بسان دیروز به پایان رسید و خاطره ای بر جای نماند جز قوطی خالی امپرازول و کلیدینیوم سی...و من چه احمق بودم که فکر تصور می کردم می شود با یک دست دو هندوانه بر داشت...سر به روی شانه ی مادرانه اش می گذارم و می گویم: آه چه خوش روزی بود امروز.می پرسد: از چه جهت؟.میگویم: زان سو که بسته بسته پفک و چیپس و هایپ خوردیم و گرد هم نشستیم و به همدیگر خندیدیم!.و مادر سری به نشان تاسف تکان داد و گفت: کسی که معده ای همیشه بیمار دارد غلط می کند که این همه آت و آشغال را یک جا بخورد و از برای درد معده، دیوار گاز بزند و مشت مشت قرص بخورد!!...سر را گریه کنان از شانه اش برداشتم و گفتم: مرسی روحیه!مرسی محبت!دوستان معرفی میکنم: ایشون مادرم هستند!!!!


هر سال موسسه خیریه ی پیام امید یه جشنواره ی خیریه در غالب بازارچه برگزار میکنه که من و ۴ تای دیگه از دوستام هم یه غرفه توش داریم.دیگه هر کسی که یکم با وبلاگ من اشنا باشه حتما تبلیغ دو بازارچه ی قبلی رو توی این وبلاگ دیده... معمولا این بازارچه ها سر یه مناسبت ایرانی هم برگزار میشه.مثلا مهرگان در پاییز یا اسپندگان در زمستان و امسال که قراره با شب چله مقارن بشه...خلاصه که ای جماعت وبلاگ نویسی بشتابید به تبلیغ! من روی داشتن دوستانی چون شما حساب نموده ام!!!برای اطلاعات بیشتر از بازارچه و روز قرار وبلاگی (طبق روال هر سال روز آخر بازارچه رو قرار وبلاگی میذاریم تا غرفه ی ما یعنی غرفه ی حامی بلاگ یک حرکت پرشور وبلاگانه کرده باشه و آلوچه لواشکهایی که میفروشه رو به نحو احسنت توجیه کنه!) همین الان برید به حامی بلاگ و پشتیبانی خود را اعلام نمایید! همچنان میتونید از این صفحه لوگو و بنر بازارچه ی امسال رو بردارید و بکوبونید یه ور وبلاگتون!!!!
همزمان با عید سعید غدیر خم و شب یلدا، در روزهای 27،28 و 29 آذر ماه(از چهار شنبه تا جمعه) ششمین جشنواره ی خیریه ی پیام امید واقع در مجموعه ی فرهنگی سپید (خیابان ولیعصر، پائین تر از چهار راه پارک وی، مقابل رستوران سوپر استار، مجموعه فرهنگی سپید ) از ساعت 10 صبح الی 21 به انتظار شما در غرفه ی حامی بلاگ خواهیم نشست...
و اما قرار وبلاگی هر ساله ی ما: روز جمعه 29 آذر از ساعت 14. چشم به راهمان نگذارید...
تمام داستان ها واقعی هستند...منتها بار قضاوت اعمال دیگران چه سنگین است.یاد بگیریم قضاوت نکنیم (اینو از مهربانو یاد گرفتم!!) مطلب زیر نه یک داستان است(چون نه قصه دارد نه بار دراماتیک!) ،نه تخیلی است، نه واقعی است...هرچند که میتوانست روزی رخ بدهد و شاید روی داده است...و حقیقتا چه سخت است شناختن آدم هایی که فکر می کنی عمریست می شناسی!
ادامهي نوشته

یه کافه ی شلوغ پر از دود سیگار و بوی قهوه و صدای گیلاس هایی که بهم میخوره...یه مرد تنها که واسه خودش گوشه ی بار نشسته و داره جرعه جرعه ویسکی می نوشه...یه دختر سرخوش و شاد که یه آهنگ از توی جعبه ی موزیک انتخاب کرده و داره جای رقص شلنگ و تخته می ندازه... یه شب تعطیل که فرداش هیچ کاری برای انجام دادن نیست،و هیچ کس توی خونه منتظر هیچ کس نیست...آره، خوب! هستند آدمهایی که توی این دنیا هیچ کسی منتظرشون نیست اما آخر هفته ی بدی ندارند. اگه تا آخر وایسی حتما می بینی که مرد گوشه ی بار با دخترک شاد و شنگول دم دمهای صبح یه تاکسی میگیرند واسه هتلی که نزدیک اسکله است...حیف که شهر من نه اسکله ای دارد نه مغازه هایش تا دم دم های صبح بازند...(مشروب فروشی پیش کش!!)
فکر کنم این از خاصیت حجاب اجباریست که همه شکل همند...همه مثل هم موهایشان را درست میکنند،پوش می دهند،چتری میگذارند،نیمی از آن را بابیلیس می کنند و در نهایت با شال و روسری میپوشانندش و آن وقت کله هایشان همه شکل هم می شود...این از خاصیت مانتو است که هر چقدر تنگ و کوتاه و بلند و کمر دار باشد باز هم مانتو است...گیریم که فصل سرد فصل تیپ زدن باشد!فصل چکمه های جورواجور با پاشنه های مختلف..فصل پالتو های چرم و پوست...فصل شال و کلاه های رنگارنگ.اول و آخرش از درد این اجبار دلمان را خوش می کنیم به سایه های براق و خط چشم های گربه ای،به مژه های مصنوعی و هایلایت نقره ای مو با رگه های صورتی!.
از حق هم نگذریم برای بعضی ها این مدل پوشش بد هم نیست! آن قدر که بعد از کشف حجاب گلشیفته فراهانی و میترا حجار چهره و اندامشان بهتر از قبل نشد...که قبل تر جذاب تر جلوه می کردند.هر چه باشد این مانتو و روسری گاهی ما را خوش ترکیب تر هم می کند و بعضی از عیب ها را بهتر می پوشاند!
تقصیر ما نیست که روزی صد بار جلوی آینه رژه می رویم...آن قدر که به دلایل واهی ارشادمان کردند بیش از ارشاد نشدگان کافر و (...) نشور غربی به آنچه که بازتاب صورتمان در آینه است ،می نگریم. مبتذل ترین درد های ما باز هم درد است...

دیگر خوب می دانم که باید بعضی از حرف ها را درز گرفت، جدی نگرفت و به سادگی برگزار کرد... باید جملات را تا انتها خواند و حرفها را تا آخرشان گوش کرد و آن وقت تصمیم گرفت.این همه شتابزدگی ،و این همه ذوق زدگی...آدمی مثل من گویی با آزمون خطا نفس می کشد و از تجارب دیگران درس نخواهد گرفت. روی بدنم،روی پوست تنم شیارهای عمیقی حک شده؛ زخم هایی که جوش خورده و نخورده مرا برای همیشه داغ زده اند. زخمهایی که ریشه ی بی اعتمادی را هر بار در من سست تر کرده اند. بی اعتمادی و عادت به اینکه تاریخ انقضا همه چیز، زودتر از آنچه که فکر کنی فرا می رسد...((باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))... دوست نداشتم اما مجموعه ای از ای کاش ها گشته ام... این تنها گناهیست که با شهامت بر عهده می گیرم: آن قدر با مفهوم واژه ی عشق ، بازی های کودکانه کرده ام که دیگر هیچ دوست داشتنی را عمیقا باور نمی کنم...این یک حقیقت است که هر کسی به اندازه ی لیاقت خود خوشبخت خواهد شد.
به هرحال با دیدن این پست کافه جویبار باز وسوسه ی موزیکال دیدن به جانم افتاد!یعنی دیدن مامامیا رو باید بیشتر از این عقب نندازم و هرجوری شده گیرش بیارم و ببینم! آن هم منی که میمیرم برای کالین فرث، به شهادت این لینک!
چیزی که میخواستم بنویسم ،در نیامد...و این وسط زنی را تجسم کردم با موها و چشمان مشکی..با لباسهای مشکی...لیالی...
لیالی شاید زنی باشد که در ادامه ی این مطلب خواهید خواند.
ادامهي نوشته
به مامان میگم احمد آقالو فوت کردها.میگه کیه؟.میگم یعنی چی کیه؟؟.میگه میدونم بازیگره ولی یادم نمیاد کیه!.هر نقشی رو که میگم یادش نمیاد تا اینکه یهو جرقه میاد تو ذهنم و بمب!...بازیگر نقش کاتب توی سلطان و شبان.یادت اومد؟.تازه میفهمه کیه و میگه: مگه چند سالش بود؟.میگم متولد 1328...همش 59 سالش بود.
و بعد هر دو یاد نقشش تو فیلم گاهی به اسمان نگاه کن میفتیم که شده بود عابد هفتاد ساله ای که به یک خطا تمام عبادات رو بر باد داد و از فرط عذاب وجدان مجنون توی استخر شده بود!هرچند که خود اقالو ناگهان و بی دلیل مثل گوجه فرهنگی له نشد!او بیمار بود و قطعا مثل باقی هنرمندان حمایتی نشد و ...
اگه مامانم نگفته بود یادم نمیومد که توی کارتون جزیره ی ناشناخته جای ماهیه صحبت میکرد و میگفت: سرندپیتی!سرندپیتی !یه خبر دارم سرندپیتی!...
شده کسی را زیاد نشناسی اما حس معرکه ای نسبت به او داشته باشی؟درک من ناقص است.از عشق ،از تنفر، از محبت کردن یا محبت دیدن،از چشیدن طعم میوه ی ممنوعه ، از تنفس هوایی که بسیار پاک تر از ظرفیت ریه هایم است... درک من از خالص بودن ناقص است.
نسرین به تهران آمد و فرصتی داد به ما تا جمعی کوچک داشته باشیم پر از دوستی...
شاگرد اول این قرار من(همراه با فندق!) و هانیل بودیم!آن تایم راس ساعت 2! تصادفا (نه که فکر کنید از روی قصد و قرض!!!) امید هم هر جایی که خانمها جمعند به ناگه پیدایش می شود!!با آن سیبیلهای وحشتناکی که زمزمه وار درباره شان اعتراف کرد: من دیگه با این سیبیلها نمیتونم کاپوچینو بخورم،همش کفی میشه!!!!!!همون یه لیوان آب برای من بهتره!.نسرین عزیز که آمد شوری ما را در بر گرفت و بای بای کردیم و منطقه موضع گرفته را به او نشان دادیم!نسرین آمد...همراه صابر و موسی.
نه که فکر کنید مهربانو دیر آمدها!!!! نه!او به همراه عسلک از چندین ساعت قبل از قرار پشت درهای هتل لاله کمین کرده بود تا از آمدن همه ی ما مطمئن شود بعد رخ بنماید!...صد البته که مهربانو را زین پس مهربانو شوماخر بنامید! به یاد داریم همی که او در وبلاگش گفته بود کاملا بی تقصیر تصادف کرده است و اصلا گناهی نداشته است...آری آری!اینجانب دست فرمان او را تایید می نمایم!لایی می کشد ، بیست! این عکس لحظاتی قبل از پرواز مستقیم ما از این سر اتوبان همت به آن سر اتوبان است!!!
نسرین عزیز از برای من کانگورویی کوآلا بر پشت سوغات آورده بود که به منزله ی مهریه ی ما محسوب گردید و قرار بر این شد که حاج امید ما را عقد نماید!اما وی در آخرین لحظه جا زد و گفت: اگه دایناسور هم بیارید من این الهامو نمیگیرم!.و وقتی ما از شدت غم و اندوه سر در گریبان فرو بردیم گفت: نترس نسل دایناسورها خیلی وقته منقرض شده!!.
هانیل بر خلاف من سرشار از شخصیت و آرامش بود،از آن آدمهایی که دیدنشان حداقل هفته ای یک بار برای آدمی مثل من واجب است!!نسرین با اینکه ساعت 4:30 صبح رسیده بود اصلا خسته نبود و چشمهایش برق می زد،درست مثل تمام تصوراتم از چهره ی دوست داشتنی و مهربانش...راستش دیدنش خیلی مزه داد،خیلی...صابر خان هم از بنده یک عکس بسیار بسیار پاپارتزی وار گرفتند، آن هم لحظه ای که داشتم پز کانگورومو به مهربانو می دادم!در این عکس هم شما مهربانو را می بینید که برای نسرین و هانیل جلسه راه انداخته و حرفهایی می زند که بالای دیپلم است!!!.در باب یک سری از اخلاقهای فندقی ما در این مانده ایم که چگونه است در منزل و مدرسه آتش می سوزاند آن هم چه آتش سوزاندنی اما در جمع دوستانمان بسیار اقا و متین می نشیند ،تا حدی که خودمان هم شک می کنیم این بچه ی کیه؟!.اما زین پس عسلک رفیق فاب بنده محسوب میگردد! او فسقلی ِ بسیار باحالیست و عین مامان خانومش دوست داشتنیست...

ضمیمه: اینم از عکس عمو سبیلو! خودم ازش عکسی نداشتم(اخه عکس این بشرو میخوام چه کار؟؟؟!!!)اینو یکی از دوستان که گرفته بود بهم داد تا گزارشم از سیبیلهای امید تکمیل بشه!
دلم باز از این عصرهای بی دغدغه میخواهد...کاش می شد در چمدان نسرین پنهان شوم و به شیراز بروم...کاش می شد فرناز را در آغوش بگیرم و از او بخواهم باز برایم فروغ بخواند...فرناز...


