
با اون یه ذره قدش یه سوالهایی می پرسه که آدمو برای جواب دادن سر شوق میاره!...وقتی پرسید((آجی چرا توی فیلمها نشون میده قاضی ها کلاه گیس های بلند دارند؟)) فهمیدم باز هوس یه داستان کرده! این بار اما لازم نبود داستان بسازم..این ماجرا برای خود داستانی داشت... اومد تو تخت و بغل دستم دراز کشید و منتظر شد و من افسانه رو گفتم...
حتما میدونی که توی فلسطین ،یه جنگ طولانی مدت وجود داره، اما جنگ بین فلسطینی ها و یهودیان متعلق به این روزها نیست...ریشه ای باستانی دارد!
Philistins اقوام باستانی بودند که در نوار ساحلی کنعان در حدود 1190 سال قبل از میلاد مستقر شدند و نام خود را به تمامی منطقه فلسطین دادند...این قوم با یهودیان دشمنی داشتند و جالوت که با داوود جنگید نیز متعلق به همین قوم بود...پرسید اقوام باستانی یعنی چی؟نوار ساحلی چیه؟ قبل از میلاد یعنی چی؟ جالوت همونی بود که با داوود جنگید و داوود برنده شد اما چون یه مردیو کشت تا با زنش ازدواج کنه خدا مجازاتش کرد و اجازه نداد معبد بزرگ رو توی فلسطین بسازه؟...خوشم اومد! گفتم اقوام باستانی یعنی چی و نوار ساحلی یعنی کجا و آفرین جالوت همونیه که یادته...این بچه ها چقدر با بچه گی های ما فرق دارند!
خوب حالا چرا قاضی ها کلاه گیس مو بلند دارند... روزی روزگاری مردی بود به نام سامسون ،یهودی ها سامسون را شمعون صدا می زنند .این شمعون یا سامسون ، یکی از قاضیان مهم قوم یهود بود که موهای بلند و زیادی داشت چون موهایش به او قدرت خیلی خیلی زیادی میداد...قدرت خداوندی...
آجی قدرت خداوندی یعنی چی؟.قدرت خداوندی یعنی آدمی که نیروهایی داره که بقیه ی آدمها ندارند و متعلق به خداست و ممکنه گاهی وقتها کمی از اونو به بعضی از آدمهای مخصوص بده...سامسون یکی از اونها بود!
اما روزی سامسون عاشق شد! عاشق زنی از قبلیه ی Philistins ... زنی از دشمن! اسم این زن دلیله بود.شبی که سامسون خواب بود دلیله موهای سامسون را می تراشد و ارتباط سامسون با خدا قطع میشود..موهای سامسون مثل طنابی بود که او را به خدا وصل می کرد.دشمنان سامسون او را اسیر می کنند و چشمانش را کور می کنند و به ستون های معبد می بندند و بعد در همان جا رهایش می کنند و می روند...اما بعد از گذشت مدتی دوباره موهای او رشد می کند و...
حتما انتقام گرفت؟!چه کارشون کرد؟
ستونهای معبد را تکان داد و معبد روی سر تمام حاضران فرو ریخت...میبینی که مو در داستان ها باعث ارتباط بین خدا و انسان میشه، پس قاضی ها کلاه گیس می ذارند تا وقتی دارند قضاوت می کنند و رای میدند تا جایی که ممکنه درست و خدایی رفتار کنند تا حق کسی از بین نره...
آجی یه قصه دیگه میگی؟.!برو بچه همین یکیو هضم کن تا بعدی!مگه من مادر بزرگ قصه گو ام؟!.آجی یهودی ها و فلسطینی ها هنوز به خاطر سامسون دارن با هم می جنگن؟.اگه بهت بگم واقعا نمی دونم چرا دارن با هم میجنگن باورت میشه؟...بزرگ تر که بشی شاید خودت فهمیدی و به منم گفتی!

مثل چند روز قبل دراز کشیده بود و چشمهایش بسته بود...روزهای کشداری که تمام نا شدنی می نمودند...با خود فکر کرد باید به این بازی مسخره خاتمه دهد.نومیدی بی دلیلی بود و منشا آن چیزهای بیهوده. صدایی از ورای ذهنش،شاید از درون سرش پرسید: بیا به چیزهای جالب فکر کن،دوست داری الان کجا باشی؟.همان طور چشم بسته هم می توانست بفهمد کجا: دل آسمون.در یک سکوت مطلق . صدا گفت ولی نمیشه..میدونی که بدون ماشین های پرنده نمیشه. خوب مساله ای نبود،حتی یک هواپیمای مسافربری هم کفایت می کرد.همیشه هنگام پرواز حس خوبی داشت...یک امنیت فراگیر،امن تر از کشتی و قایق و دریا.صدا گفت ولی این هواپیماها که..مطمئنی؟.بله مطئن.حتی با وجود فرسودگی و کهنگی و امنیت پایین پروازهای وطنی... خوب پس بیا فکر کنیم تو الان که چشم باز کنی در یکی از همون پروازهای بی مقصدی هستی که چراغ کمربندهای خود را ببندید،سیگارهای خود را خاموش کنید،صندلی خود را به حالت عمودی برگردانید ندارد؛ چرا که نشانگر هواپیما در حال نشستن است نیز ندارد...هواپیمای تو هرگز نمی نشیند مگر اینکه تو خسته شوی.از صدا پرسید مثل داستان هواپیما؟همان مردی که سوار آخرین پرواز زندگی اش شد؟.صدا سر آسیمه گفت نه،قرار شد به چیزهای دل خواه فکر کنی نه پایان و این چیزها.خوب این جوری بهتر شد..بذار ببینم،چیزهای دلخواهم؟... یک ظرف پر میوه،یک باغ پر گل...پرواز پروانه ،آواز بلبل...صدا لبخند زد،او تنهای صدای دنیا بود که لبخند می زد! و گفت باز هم نقشی از رویا؟باید حدس می زدم که جای صحبت کافی بود آوای موسیقی رو برات اکران کنم!.وای نه این کارو نکن،می ترسم انقدر خوب بشم که چشمامو باز کنم و ببینم توی هواپیمائه نیستم!.الان دارم میبینمش...اون دریاست،از این بالا مثل یه صفحه ی آبیه بی هیچ موجی،اون جزیره مثل یک دکمه و این ابرها مثل بخار حمام...راستش از این بالا هیچ چیز شبیه خودش نیست... صدا موذیانه پرسید تنهایی؟.نمی دونم،احتمالا نه...تنهایی ملال آوره.حتما مسافرین دیگه ای هم هستند،آدمهایی که هوس سفر بی پایان دارند...صدا سکوت کرد.
((خودم را به نفهمی می زنم،تا دیر تر شعله ور شوم..اما بترسید از آن روزی که آتش خشم من دامن زده شود)) امام شانتال!

با استناد به مورد شماره ۴ این پست یادم افتاد که همیشه غمگین تر از من نیز هست...پس...پس... آنچه مرا خموده کرده در برابر رنجهایی که در وبلاگهای دیگر میخوانم چیزی نیست!به کوری چشم خودم ما خوبیم...این را که خواندم در خودم گیر افتادم!..خدایان عزیز...یا خدای عزیز...ارواح..مقدسین...خلاصه بالا دستی ها...میشه زنگ تفریح بدین؟!!

طول و عرض اتاق رو پیمودن کافی نیست...من از درون در حال سوختنم..ملتهبم...دستی مرا نوازش می کند.دستی غیب و گرم...من در حال گریه کردنم و با اشک شور آتش را خاموش می کنم...آتش خاموش نمی شود...من پر از اشتیاق پروازم،من سرشارم...من به کوچه باید بزنم،به خیابان...به جاده..باید بروم...ماندنم جایز نیست...جایی هست که کسی نام مرا فریاد می زند،من پر از وسوسه های رفتنم...
۱- به خودم تبریک میگم درصد کامنت گذاران مذکر و مونث وبلاگم دقیقا برابره!حداقل یه جای زندگیم توش برابری جنسی وجود داره...
۲- از اونجایی که آدام بشره! ممکنه یه وقتهایی همینجوری بیخود بی حوصله و کسل و تلخ بشه که البته موقتیه!حتی اگه یک سال تمام به طور مداوم این حسو داشته باشه..حتی اگه دو سال تمام این حسو داشته باشه...اگه تا پایان این دوره کارش به خود کشی نکشه! برای باقی عمر طعم اون تلخی باعث میشه حتی ترک دیوار هم یکی از انگیزه ی بی خیالی و شادیش بشه!حالا یعنی من بدون اینکه خودم بفهمم یکی از این دوره های مالیخولیایی رو گذروندم که این قدر سرخوش از آب در اومدم؟!
۳- فاصله افتاده بین من و تو
دستامون نمی رسن به همدیگه
اینو بغض تو نگفت
اینو قلب من میگه
این همه سال دوری
دوری و بی خبری
من گرفتار قفس
تو پی در به دری
من به یک آینه دلخوش
تو به سایه ها امیدوار
من به غربت تو مدیون
تو از این غریب طلبکار
۴-گاهی حس می کنم دارم ترق ترق ترق... می شکنم.دقیقا خود صدای خرد شدنه که به گوش می رسه...یه صدای فیزیکی...وقتی یه بچه ی ۵ ساله داره با هزار ترفند اشک در آر، آدامس و چسب زخمهاشو سر چهارراه می فروشه ، وقتی توی بهشت زهرا نرسیده به قطعه کودکان هم میتونی صدای جیغ و زجه های مادران جوون رو بشنوی و تصور کنی واقعا یه بچه ی ناز و تپلی داره میره زیر خاک،وقتی یه زن برای در آوردن خرج دوا درمون شوهرش خود فروشی می کنه، وقتی ...حالا اینها که دردهای بقیه است! اون موقعی که ازت پرسیدم به نظرت عشق واقعی بی منت دوست داشتن و غرق شدن و راضی بودن به رضای معشوقه و تو یهو بی حوصله پسم می زنی ،صدای ترق ترقه خیلی بلند تره! میبینی...غمهای بزرگ مردم در برابر غم کوچک من چیزی نیست!ذهن من خودخواهانه این دلخوری مقطعی رو در برابر زخمهای درمان ناپذیر جسم و روح بقیه بزرگ جلوه میده و باعث می شه گاهی فکر کنم یعنی الان از منم غمگین تر کسی هست؟!میبینی چه ذهن خود محوری دارم...نترس الان دلخور نیستم...فقط یه جوریم که شدیدا به محبت دیدن ، نوازش و اطمینان از خوب بودن اوضاع دقیقا در همین لحظه احتیاج دارم!و البته تو هم اکنون در خواب عمیقی به سر می بری و من سخت درگیر توضیح حس احمقانه ام!
۵- حال خوب ناتمامم آرزوست...
تو خوب می دانی که رفتن ِ ماری ماگدالن به بهشت بسیار مسلم تر از به بهشت رفتن آن خاخام یسوعی است...بیچاره تو که فکر می کردی آنچه در ظاهرت می گذرد نشانی نیست از قلب ریاکارت ...تن فروشی زاهدانه ی ف ا ح ش ه ناصری ،از عبادت ریاکارانه ی تو دل نشین تر است در ملکوت آسمان ها...
بعد از تحریر:مرا سخت گرفته...این روزها سخت درگیر مسیح باز مصلوب شده ام..پیش از این شیفته ی مارگاریتا بودم و زوربای یونانی. نثر و قلم محسور کننده ی نیکوس کازانتزاکیس جذابیت فراوانی برایم دارد و افسانه ی زندگی مسیح و صلیب همیشه بر دوش جاودانه اش، غم شیرنی در من ایجاد می کند...
و آن روز واپسین در صفحه پایانی خواهم نوشت:
اینجا جایی برای دوست داشتن ندارد...مردمانش همه خاکستریند...خالی اند...من میخواهم عاشق باشم ،آبی باشم...پر از با تو بودن باشم...من از این تنهایی همیشگی خسته شدم... من از این زندگی پر از انتظار خسته شدم...من از این لبخند دروغی احمقانه خسته شدم، از روی صورتم برش دار...جای آن به من لبخندی آبی بده...میخواستم بروم،جایی که بنشینم و بی دغدغه تا ابد به پهنای آبی دریا نگاه کنم و با یک لبخند آبی بمیرم...میخواهم بمیرم...و نمیدانم چرا از این حس این قدر خوشحال و راضی ام!گویی دیگر کاری برای من نیست و منتظر پایان بازیم...ولی خوشحالم...

...نحسی ما کامل شد: سردرد و بدن درد وحشتناکی دارم باعث میشه چشمام بی اختیار واسه یه خواب طولانی بره رو هم!
از اون روزها بود...از اون روزها!
ولی من هنوز محو این ست انگشتر و گردنبند و گوشواره هایی هستم که آقای مورفین دم آخری بهم کادو داد و نا غافل با یک ماچ بی ناموسانه غافلگیرم کرد!
هی روزگار...ما خوبیم، تو هم خوبی؟!
همینجوری:
خورشید امیدی با آن همه خوبی...اما به گمانم خورشید غروبی
یادته قول دادی پیشم می مونی
قصه عشق زیر گوشم می خونی
نمیدونست دل وامونده ی من
که تو رسم بی وفایی می دونی
تا دلم شکوه رو آغاز میکنه
دیگه اشک هم واسه من ناز میکنه

من و گنجشکهای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو
پر میگیریم از تو لونه ....

فیلم آتش بس فیلم خوبی نیست...یعنی از نظر روایت ،شخصیت پردازی و علت و معلول شخصیت ها خیلی هم ضعیفه...ولی فیلم خوبیه!پس جمله ی اول رو پس می گیرم و میگم به عقیده من فیلم خوبیه...اما چرا فیلم خوبیه؟چون به یه معزل بزرگ حل نشده ی روان شناسی بین اقشار مختلف مردم یعنی بلوغ کودک درون پرداخته؟ یا چون رک و بی رودبایستی مسائل رو مطرح کرده؟یا مثلا بازی گلزار خیلی توش خوب بود؟؟؟! شاید هم چون تهمینه میلانی برای یه بارم که شده سعی کرد توی یه فیلم نشون بده فقط مردها نیستند که مقصرند؟!...عمرا! اگه بخوایم از این زاویه ها بهش نگاه کنیم فیلم های خیلی خیلی بهتری در سینمای جهان داریم که به شکلهای مختلف این مسئله رو بیان کردند و مسعود ده نمکی خیلی بهتر از تهمینه میلانی میتونه رک و رراست حرف دلشو بزنه!والا!!! بازی گلزار هم که...آخرش هم تمام گناه های این بنده خدا رو پای من می نویسن و با پست پیشتاز پرتم میکنن توی موتور خونه ی جهنم! کارگردان فیلم هم همچین خیلی بی طرف فیلم رو نساخته،تمام مدت فیلم تمام بلاها و لوس بازی ها و حرفهای غیر منطقی از مرد قصه شروع شد نه زن...اگرم زن خطایی کرد به خاطر تحریکات شوهرش بود! خلاصه که عمرا هیچ حسنی در این فیلم نیست!گشتم نبود...نگرد نیست!اما،ولی، چونکه ،زیرا از اونجایی که نصف بیشتر هم وطنهای ما( خیلی بیشتر از این حرفها!واسه حفظ آبرو رقم اصلی رو نگفتم!) اهل مطالعه نیستند و بیشتر دخترها قبل از ازدواج دیگه خیلی خونده باشن رمان پنجره ی فهمیه رحیمیه(خاک به گورم به خاطر ایشونم باید منو بفرستن جهنم!)،پس فیلم آتش بس فیلم خوبیه.اساسا تاثیر فیلم خیلی بیشتر از مطالعه و سخنرانی و گفتمانه!یه جورایی اگه طی دو ساعت هرهر کرکر و پلان های بشکن بشکنه بشکن! دو کلوم حرف حساب زده بشه،بِیتر تو مخ مخاطب فرو می ره تا خانوم دکتر فردوسی بیاد بشینه سه ساعت گفتگو راه بندازه!مخصوصا که این فیلم کاملا از زاویه ی دید یک ایرانی ساخته شده و مسائلش ،بین ما در جریانه نه بین خانم و آقای اسمیت! مردهای ایرانی ذاتا سنتی گرا هستند،زنهای ایرانی هم تازه کم کم دارند معنی از پوسته در اومدن رو می فهمند..هنوز که هنوزه یه مرد ایرانی اگه همسرش با لباس مکش مرگما توی مهمونی با یکی از پسرهای فامیل برقصه ،در نهایت حفظ ظاهر هم که باشه ته دلش یه چیزی داره وول می زنه که: پس غیرتم کو؟!...یا زن ایرانی خونه ی اول و آخرش حس ستم دیدگیش ازش یه ستم کش بالقوه ساخته!(که دور از جون همتون اصلا خود من)...خلاصه دیدن این فیلم رو حداقل هر شش ماه یک بار به تمام پارتنرها،همسران،عشاق و دوستان و آشنایان باید توصیه کرد!..رابطه سالم در گرو یک نگاه بالغ است!به به! چی گفتم![]()
پی نوشت: طولانی ترین تیتر عمرم بود!![]()
..خلاصه گول ریخت و قیافمو نخورید! آدم چندان جالبی نیستم! چی فرمودین؟از اول هم ریخت و قیافم بیانگر حسن درونم نبوده؟!

نمیتونه بهش فکر نکنه،نمیتونه به کسی بگه، نمیتونه ولش کنه،نمیتونه!خلاصه نمیتونست...حالا چیو نمیتونست؟!والا به منم نگفته بود.ای بابا مگه من مفتش مردمم؟ لابد دلش نمیخواست کسی بدونه... فقط تا اینجاشو فهمیدم که همه چیز بر میگرده به یه روز پاییزی و یه جنگل پوشیده از برگهای رنگی رنگی و ...حالا هی از من حرف بکشید!گفتم که من بی خبرم...فقط اون روز یادمه وقتی از گردش تک نفره اش اومد لابه لای موهاش پر از برگهای زرد و خاکی خشک شده بود.همچینی یه نموره لباسش هم گرد و خاکی بود...ازش که پرسیدن کجا بودی گفت رفته بودم قدم بزنم، وقتی هم که گفتند مگه طاقباز قدم زدی،یه لبخند ملیح زد و رفت تو اتاقش!.از اون روز بدجوری مرموز شده بود...هی میگفت نمیتونم بهش فکر نکنم...نمیتونم به کسی بگم...نمیتونم ولش کنم...همینجوری راست راست تو چشم آدم نگاه می کرد و میگفت نمیتونم بگم!.من که ازش اصلا نپرسیدم که یه وقت خدایی نکرده فکر نکنه فضول کارهاشم ولی کور بشم اگه دروغ بگم!خودم با همین دوتا چشمهای خودم دیدم که دونه دونه برگها رو از لای موهاش در میاورد می ذاشت لای حافظ قدیمی پدر بزرگش...آخرش ما نفهمیدیم اون روز توی جنگل پاییزی سر این دختر چه اومد که اون جوری مرموز شد...اما می دونم تنها رفت و تنها برنگشت!همین فردا پس فردا عروسی پسر ِ دختره است!...اینجایی هم که این اتفاقها توش افتاده لابد پاریس و لندنه!بچه هم بابا نمیخواد!همون عشق و اینها کافیه...دیگه اینکه داشتم شعر می بافتم...بلد نیستم شعر بگم اما شور یک شعر در وجودم زبانه کشیده...یکم دلم شور می زنه ولی خوبم...مگه میشه من بد باشم؟من برای تا ابد خوشحال بودن زاده شدم!همین جور یلخی و الکی خوشحال بودن!نمیدونم اون اولش چه ربطی به این آخرش داشت ولی می دونم ساعت نزدیک ۵ صبح بود که از خواب پریدم و مجبور شدم خوابمو اینجوری برای یکی تعریف کنم...برای یکی...یکی!...ساعت داره ۵ میشه،باید برم بخوابم...اصرار نکن!گفتم خوبم...

مستند سرد سبز رو حداقل ماهی یک بار می بینم چون از دیدن حالات مختلف فروغ خیلی خوشم میاد!طرز خندیدنش یه جوریه که وقته می خنده انگار تمام فضای خونه روشن میشه...صدای فروغ هم به شدت لطیف و زیباست...متاسفانه از مجموعه ی شعر خوانی های اشعار فروغ با صدای خودش فقط کاست ((تنها صداست که می ماند)) رو دارم.اگه کسی لینک دانلود باقیشون رو(کاملا بی سانسور) داره ...دریغ نکنه
اونهایی که خودم یافتم همه قیلطر
بود!

آقا ما می میریم واسه هر چی غذای چرب و چیلی ِ پر کالری ِ سکته آوره! مثل کله پاچه...اونم نه توی یه کله خوری هایکلاس!عمرا!کلپچ فقط در خانه به شیوه ی چهارزانو نشسته با مشتهایی گره کرده جهت کوبیدن بر فرق پیاز!...از قضا یک هفته ای می شود که منزل ما (نه اون یکی منزل!این یکی منزل...همین خونمون!) روزی سه بار برقش قطع میشه!فک کنید!روزی سه بار..عمرا هیچ کدومتون عین ما یه لنگ پا توی حموم و مبال(!) و پشت در نموندید! امشب هم مادر گرامیمان لطف کردند برای شام کله پاچه بار گذاشتند و از صبح همینطور فضای کل ساختمون معطر و خوش مزه شده!از اونجایی که برق هم هی در رفت و آمد بود و یکی دو نفر از اعضای خانواده در خوردن این غذای بسیار لذیذ بد دل هستند،تصمیم گرفتیم در یکی از همین تاریکی ها به خوردن غذا بنشینیم تا در فضای تاریک و منور به نور چند شمع و یک چراغ اضطراری ،هیچکس نفهمد دقیقا کجای کله را خورده!...از قدیم هم گفتن برای خوردن کلپچ باید چشماتو و ببندی و فقط بلنبونی!البته بلا نسب شما!...ما هم جو گیر شدیم همچین مشت می خوابوندیم وسط پیاز که بعد از چندبار تق تق راه انداختن سوسولی و باز نشدن پیاز فهمیدیم نه خیر!ما اینکاره نیستیم...ولی افه شو خوب بلدیم!یکی بیاد ما رو برای بازی تو فیلمهای ایرج قادری کشف کنه!مگه ما چیمون کمتر از ممد رضا گلزاره؟چه طوره که قادری میتونه اونو کشف کنه به ما که رسید آسمون طپید؟!...و اینگونه است که می شود کله پاچه ی گلزار را هم بار گذاشت!

خارجی- بیابانی خالی از هر موجودی- شب
پنجره ای که بر یک پایه تکیه دارد و در وسط کادر قرار دارد.
پسری جوان با سری افتاده و شانه هایی خمیده از مقابل پنجره میگذرد و از کادر خارج میشود. دوباره باز میگردد و از پنجره به بیرون آن زل میزند.
گذشته ای مبهم و تاریک برای پسر در حال روشن شدن است.
داخلی- اتاق یک پسر بچه
زنی که چهره ای جوان و گشوده دارد با خوشحالی لیوان شیری را به سمت پسرکش میبرد. پسر بچه خواب و آرام در تختخوابش و مادر لیوان شیر به دست از بالا به پسرک نگاه میکند و میگوید: پسرم بلند شو! الان بابایی میاد که ببردت پارک.
پسر با شیطنت چشمانش را باز میکند : تو هم بیا!
مادر: نه پسرم نمیشه! باید ناهار بزارم!
پسر: هر بار یه بهانه میاری! باید بیای!
مادر: دفعه بعد
پدر بزرگ با پسرک از در خانه خارج میشود و مادر چادرش را به سر میکشد و به خرید میرود.
خارجی- پارک
تابها در باد رقص کنان میگردند و تنها پسرک بر یکی از آنها سوار است!
پدر بزرگ بر عصا تکیه زده و به پسر نگاه میکند. یکی از تابهای خالی رقص کنان در مقابل چشمان پدر بزرگ خودنمایی میکند و پیر مرد عصا زنان به سمت تاب میرود.با عصا به تاب میرزند و غرق خاطرات میشود
داخلی- خانه ای قدیمی با چندین اتاق در یک حیاط و حوضی پر از ماهی
60 سال پیش درست زمانی که پدر بزرگ تنها 10 سال داشت.
چندین بچه در حیاط مشغول بازیند و پسر بچه ای تنها که همان پدر بزرگ است! تنها در میان حوض کم عمق و در حصار ماهی های قرمز و سیاه ایستاده است و با سبدی پلاستیکی گرم گرفتن ماهی هاست.
مادر: بچه نکن اینکارو ،گناه دارند!
پسر: ننه من این قرمز گلی رو میخوام اما هی در میره! منم بقیه رو میگیرم و آزاد میکنم تا بدونه بلایی سرش نمیارم!
مادر:پیش بچه ها بمون من برم بیرون و برگردم!
مادر چادر به سر میکند و از خانه بیرون میرود.
خارجی- یکی از خیابانهای فعلی تهران
مادر که پسرش را به پارک فرستاده است و خود به تنهایی به خرید رفته است در بازار قدم میزند و مایحتاج هفت سین را میخرد.
به ماهی فروشی میرسد و ماهی سفید شب را میخرد و نگاهی به ماهی های قرمز می اندازد و بدون خرید از کنارشان میگذرد.
خارجی- یکی از بازارهای قدیمی تهران
مادر پدر بزرگ چند جور خریدی را که انجام داده است را در زنبیلش ریخته و از کنار دکه ماهی فروشی میگذرد زیر لب میگوید: پولم دیگه کفاف این رو نمیده!
به پسرکی میرسد که چندین ماهی سیاه و قرمز را درون تشتی پر اب ریخته است. به پسرک میگوید: یه قرمز گلی درشت رو بده!
داخلی- آشپزخانه
مادری که از خیر ماهی گلی گذشته بود در آشپزخانه خریدهایش را روی میز خالی میکند و وسایل هفت سین را جدا میکند آرام با خودش میگوید: آقا جون ماهی رو میخره!
خارجی- بازار قدیمی تهران
پیرمرد در حالی که دست نوه اش را گرفته به سمت ماهی فروشی پیر میرود و میگوید: یه قرمز گلی درشت رو بده!
خارجی- بیابان خالی تنها با یک پنجره ای بر پایه
پسر جوان تنگی که ماهی قرمزی درشتی در آن است را لبه پنجره میگذارد . صدای توپی که هنگام تحویل سال شلیک میشود فضا را پر میکند.
-----
چند روز مانده به نوروز ۱۳۸۵ خورشیدی
مامان داشت فیلم می دید ، دراز کشیده بودم و سرمو گذاشته بودم رو پاهاش.تند و سریع سرمو بلند میکنم و پا میشم که برم توی اتاقم.غرغر میکنم که: هیچ حوصله ندارم ببینیم آدمها دارن عاشق هم میشن!.مامان میخنده و میگه:آی حسود! چرا؟.بی حوصله میگم: چه میدونم!حسودی نیست فقط خوشم نمیاد.
هاها!خبر نداری مامان جون که ببینی دخترت چقدر عاشق پیشه و رمانتیک بوده...نه ،خبر داری!یادم رفته بود تو از همه ی اون چیزی که هستم خبر داری!بهم گفتی حسود؟
روی سی دی نوشته شده بود عکسهای کوه برفی و ام پی تری سیاوش شمس!.از لابه لای انبوه سی دی های فراموش شده کشیدمش بیرون.سیاوش شمس...((وقت قراره دل بی قراره!)) و بعد فایل عکس ها رو باز کردم.دنیایی نوستالوژی جلوم رژه رفت!چه عکسهایی و اونها من بودم!مربوط بود به چند سال قبل و با کسانی که تقریبا همشون رو همون یک بار دیدم و بس! چه زوجهایی توی اون عکس ها بودند که عشق و علاقشون برای همه رشک برانگیز بود و حالا از هم جدا شدند، و خود من...اون عکسها هیچی نشون نمی داد جز خنده و لبخند و برف بازی تو دل کوه های دار آباد و نگاهی به جایی فراتر از دوربین.نگاهی که فقط صاحب عکس می دونه به چی بود...انگار حتی اون روز هم در بی خبری کاملم می دونستم چقدر اختیار دار لحظه هام هستم...حتی همون روز هم می دونستم.حالا اونی که توی عکسه با من فقط یه فرق داره!اون دو به شک بود که کارش درسته اما من بعد از گذشت چند سال مطمئنم کارم درست بود!

بیست و دو سالگیت مبارک پسره...

اسم خلخالی تقریبا همه را به یاد مرد دیوانه ای می اندازد که با چشمان بسته اعدامهای بی حساب کتاب سال ۵۸ را حتی بی توجه به مصلحت اندیشی های رایج انجام داد و چه بسا بی گناهان زیادی تنها به جرم قربانی بودن و اجبار، در جرائم فرضی دادگاه انقلاب، اعدام کرد...مردی که اسم و وجودش در هر دو سو مایه ی انزجار و تنفر بود و بد نیست بدانیم که روزهای آخر عمر خود را در ذلت و خواری بسیار گذراند و مرگی همراه با پوسیدگی زنده زنده ی بدن در انتظارش بود...اما به عقیده ی من برای چنین افرادی مرگ اساسا تنبیه بزرگی نیست! داشتن فرزند یا فرزندانی که درست عکس والدین خود حرکت کرده اند و ایدئولوژی ها و باوران آنان را یکسره رد کرده و در وادی متفاوتی قدم گذاشته اند بهای به جاتریست...
این نوشته نه به اعتبار این که دختر فلان آیت الله علیه حجاب مطلبی نوشته، بلکه از آن رو قابل تعمق است که مسأله بر سر خود حجاب اجباری است...
ادامهی نوشته
لیوانی چای داغ کنار دسته ای کاغذ میگذارم.سیگاری آتش میزنم. میگویم اینبار دیگر داستانی خواهم نوشت.اینبار قصه های بسیاری برای نوشتن دارم.
10 سال پیش که به همسری او در آمدم گفتم اینبار دیگر داستانی برای نوشتن دارم.درست روز بعد از سفر ماه عسل، دسته ای کاغذ با لیوانی چای را آماده کردم که داستانی بنویسم،اما با به یاد آوردن غذای ظهر ، شام شب و رختهای نشسته ی سفرمان فراموش کردم که چه داستانی در ذهنم مرا به نوشتن فرا خوانده بود.چند سال بعد که دخترکم متولد شد فکر کردم اینبار دیگر داستانی برای نوشتن دارم.داستانی که با هیچ غذای آماده نشده و رخت نشسته ای از ذهنم پر نمیکشد!
ادامهی نوشته
میخوام یه چیزهایی بنویسم که میدونم تا ساعاتی بعد از نوشتنشون به شدت پشیمون میشم!چون خوشبختانه از بعضی لحاظ و بدبختانه از همین لحاظ خوانندگان دوست و فامیل من زیاد کم نیستند!...کسانی که میتونند به نوعی مخاطب این پست باشند و شاید با خوندنش ناراحت بشند...
بخش زیادی از عمرمو (اوه اوه چقدر من عمر دارم الان!) زیر سایه ی دیگران گذروندم...در حالیکه از نظر درسی متوسط بودم همیشه با معدل نوزده،بیستی ها دوستی های نزدیک داشتم ...از نظر چهره و قیافه هم معمولی معمولی بودم و هستم در حالیکه نوددرصد دوستام در تمام مراحل مختلف دختران خوشگلی بودند و هستند... نه خوشگل ِ بکشم و خوشگلم کن!زیبایی طبیعی و ملوس... توی دانشگاه هم با خرخون ترین دختر که پسر کش ترین هم بود! رفیق فاب بودم در حالیکه خودم ناپلئونی ترین نمراتو میاوردم!. زیاد توی فامیل دختر نداریم...من و دو تا دختر عمه و دوتا دختر عمو...از بین اینها فقط با یکی از دخترعمه هام هم سن و سال هستم که از شانس من باز نه تنها از من خیلی قشنگ تره! که استعداد بالای پسر یابی و شوهر تورکنیش هم همیشه منو زیر سایه قرار می داد و هی من ساده رو ساده تر جلوه می داد...
امشب عروسی بودیم.....عروسی دختری که دوست صمیمی تمام دوران بچگیم بود...وقتی بچه بودیم من لاغر و فرز بودم و این چاق و تپلی ...خلاصه من یکم به این سر بودم! امشب عروسیش بود...حقیقتش 15 سالی بود که ندیده بودمش و طبیعی بود که از دیدن باربی خوش هیکلی که داشت اون وسط می رقصید خیلی جا بخورم که : مامان ،جان خودم این بهاره نیست!. میدونم خیلی احمقانه است!میدونم خیلی بچه گانه است....و خیلی چیزهای مزخرف دیگه است! ولی راستش برای اولین بار حسودیم شد...نسبت به تمام دوستانی که تا به امروز داشتم...از اینکه همیشه یا باید زیر سایه ی زیباییشون قرار میگرفتم و هر جا میرفتیم اولین هدف دید زدن پسرها بودند(قبول کنید که یه دختر نوجوان یا حتی جوان، دوست داره مورد توجه باشه...) و یا اینکه همیشه معدلها و نمرات خیلی بیشتری نسبت به من میاوردند...در حالیکه همیشه با هم درس میخوندیم و به یه اندازه!...حالا میفهمم چرا از روزهای گذشته گاهی دلم میگیره!اون روزها همیشه احساس خنگ بودن و زشت بودن میکردم!
قسمت خنده دارش هم اینجاست که همین بهاره همیشه سر هر چیزی که من داشتم بهم میگفت: خوش به حالت!.اصلا مامانم صداش می زد بهاره خوش به حاله!.یا بقیه ی دوستام هم خوش به حال هایی برای دست به قلم بودن، یا جسارتهای زیادی مثل درسو ول کردن و دنبال دل رفتن و یه سری دیوونگی دیگه بهم میگفتند...انگاری نه من از چیزی که داشتم راضی بودم و نه اونها!

همه می میرند...من،شما و حتی او که اینجا را نمی خواند!(انگاری اینجا مرکز جهانه!) به هرحال جای نگرانی نیست...اگر تنها یک چیز حق باشد آن هم مرگ است!واقعیت است..راه گریزی نیست...اما مرگ بعضی ها مرگ نیست.حضورشان جاودانگیست...وجودشان برای همیشه ثبت شده است.پس چه اهمیتی دارد که بفهمیم سیدنی پولاک هم مرد؟در حالیکه فیلمهای برجسته ای از او در تاریخ سینما باقی مانده است...فیلمهایی که دوباره و دوباره دیدنشان خسته کننده نیست...فیلمهایی که در بغضی بازی کرده،برخی را تهیه کنندگی کرده و بعضی ها را کارگردانی...کارگردانی که ۱۲ بازیگر مطرح دنیا به خاطر بازی در فیلم های او اسکار گرفتند...مثل داستین هافمن به خاطر فیلم Tootsie یا مریل استریپ برای فیلم Out of Africa ...
----------------------
پی نوشت: داستان زنی فعال در جریان های ضد برده داری و چه کار نباید کرد
ولی خودمونیما!خیلی اخلاق گندیه...یعنی چی که من اگه با یکی در حد افراد نزدیک خانوادم بهش نزدیک شدم و دوستی عمیقی بهم زدم یهو این اخلاق خوشگلمو براش رو کنم!ببخشید شما کلاس آنتی یک دندگی با ضمانت همیشگی سراغ ندارید؟!

ماه پیشونی ِ تو قصه
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست
عکس خورشید توی آبه
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبیتو رها کن
ماه پیشونی مال قصه است
مرد من منو صدا کن
وقتی بچه بودم و مادری خدابیامرزم قصه ی ماه پیشونی رو برام تعریف کرد،همیشه فکر می کردم من چرا قشنگ نیستم؟یا حداقل چرا شکل ماه پیشونی نیستم؟چرا از خوشگلی زیاد یه هلال ماه گوشه ی پیشونیم سبز نشده!یعنی دیگه هیچکی از من خوشش نمیاد؟یا چرا شکل سیندلا و سفید برفی و زیبای خفته نشدم!ای بابا...اینم شد شانس!...وقتی خیلی بچه بودم از قیافه ی خودم بدم میومد چون زیادی کارتون سیندرلا و سفید برفی و زیبای خفته و پری دریایی میدیدم!به هیچکس نمیگفتم چقدر از اینکه توی آینه نگاه کنم بدم میاد،واسه همینم هیچکی اون روزها پیدا نشد بهم بگه سیندلا و سفید برفی شدن مایه اش دماغ عمل کردن و گذاشتن گونه و رنگ کردن موئه! اما اگه تمام این کارها رو بکنی و توی کله ات اندازه دو زار شعور و فهم نباشه خیلی زود دل همه رو میزنی...یکم دیر یاد گرفتم شخصیت داشتن چقدر مهم تر از زیبایی داشتنه...وقتی فهمیدم که با قیافه ی معمولی خودم کنار اومده بودم! نوجوانی چند دختر دیگه حروم جلوی آینه وایسادن و حرص خوردن شده؟!
گویی هر چه بیشتر احساس خوشبختی کنی تلخکامی دنیای اطرافت را بیشتر حس می کنی...چون ناگهان در یک تضاد بزرگ قرار میگیری...تو این همه خوشحال و آزاد و رها و دیگرانی که درست مثل تو هستند اما غمگین و اسیر...این کنیزکان خواهر منند...
سعی می کنم تنها در لحظه ی حال زندگی کنم و با افکار منفی عصبی نشم...اما پیچهای لامصب معده یه چیز دیگه میگه... ای ف ا ک به این زندگی سگی ت خ م ی که وقتی می خوای بهش لبخند دلخوشکنک بزنی همچین دهنی ازت سرویس می کنه که تا دو روز نمی فهمی از کجاش خوردی.هان چیه؟بچه ی بی ادب بد دهن عصبی و چت مخ ندیدین؟!...خوب پس اگه منو حداقل هر دو روز یک بار می خونی این یکی پستو کاملا نادیده بگیر..باید یه جایی که به تریج قبای کسی بر نمی خورد اینها رو میگفتم...
نمیدانم چرا گریه کردم
((به آقا جون همت قول دادم نترسم.نه از خودم، نه از سایه م نه از ممد ِ باجی یاسمن و نه از هیچ کس دیگه.قول دادم که فقط از خدا بترسم.
خدا دیگه!نمیشناسیش؟ همونی که تا چپ میریم میگه باید بری جهنم تا راست میری جد میکنه یه چیزی بکنه یه جات.
میدونم الان بهم میگی کافر و از خدا بی خبر.خوب بگو.اصلا من به این خدای بی حساب کتاب، کافر.خدای من یه جور دیگه است. خدای من چارقد ململ سرش میکنه و یه خال ناز گوشه ی لبش داره.خدای من بس که شیطونه صبح به صبح منو با یه تشت آب از خواب بیدار میکنه.داد میزنه تقی سکته پاشو باید بری حجره!روزی که رفتیم خواستگاری خدا، من دیگه سنی ازم گذشته بود.گفته بودم گور بابای هر چی زن و بچه است.همینجوری عشقی با زندگی حال میکنیم دیگه.عین همین کلمات رو تحویل ننه آغام دادم.اونم نه گذاشت نه برداشت گفت بریم خواستگاری همین خدا که زنم بود.باز شد روده درازی .دیگه ببخشیتا! ولی باید تا تهشو بگم.ته تهش یه چیزی هست که وقتی به زبون بیارم همچینی طیب و طاهر دوباره به همون خدای ایرادی مومن میشم و یه لقد میزنم در فلان این خدای خوشگل و لوند ))
لیوانی آب و چند جور قرص که نفهمیدم چی بود میانه ی صحبتش،رشته ی کلام را برید.تا بخواهد نفسی تازه کند و دوباره از ترسهای شبانه اش بگوید گفتم: حاج تقی واقعا اجنه اومدن سراغت؟
زل زد تو چشمام و گفت: آره دختر جان!چیه باورت نمیشه؟
چیزی نگفتم.بیشتر دلم میخواست همونجوری از عشرت خانوم، زنش تعریف کنه.
((وقتی زنم فهمید میخوام برم حج واجب گفت تقی سکته – نمیدونم چرا بدم نمیومد واسم لقب بزاره و لیچار بارم کنه- بزار بهت یه توشه ی راه بدم همچینی تا آخر عمرت بگی عشرت الحق که زن بودی!.ما هم خر و ساده چه میدونستیم مار و خوش خط و خاله!.یه شب نشست یه گوشه خونه و چارقدشو کشید رو صورتشو یه وردی زیر لب خوند.فکر کنم هفت باری خوندش.بعد سه کنج اتاق یه پسر ظاهر شد عین همین ممد ِ باجی یاسمن.دیدم جای پا سم داره .نزدیک بود از ترس غالب تهی کنم که زبونم چرخید و گفتم بسم الله.غیب شد.زنم یهو جیغ زد مرتیکه لندهور چه کار کردی؟میخواستم برات همسفر جور کنم!گفتم قربانت ما از این از ما بهتران نخواستیم.))
هوای اتاق بدجور سرد شده بود.پاهام یخ زده بود.دستم تقریبا میلرزید.
(( خلاصه این بار راضیم کرد و جنشو ظاهر کرد.من خر نمیدونم چرا شک نکردم که جنش مرده! بعدشم یه جن دختر برام اوردن و راهیم کردن سفر خونه ی خدا. از خدا که به قبله اش تو اون یک ماه 1300 رکعت نماز خوندم پنهون نیست از تو چه پنهون دختر جنه به من نظر داشت. حالا نه که فکر کنی من بر و رو داشتما نه! همچین قوزم داشت در میومد! اما معصیت داشت.اونم تو سفر خونه ی خدا! خلاصه وقتی برگشتم...))
حرفشو قطع کردم و گفتم: دیدی زنتون رفته و تنهاتون گذاشته.
خیره شد به سه کنج اتاق و با یه لحن غمگین گفت:
(( نمیدونم.ولی به گمونم تنهام گذاشته.شب که میشه گاهی گوشه ی اتاق سایه شو میبینم.انگاری داره تقاص پس میده.میاد با التماس نگام میکنه و میره.دیگه از اون دختر جنه هم خبری نشد.اصلا الان که فکرشو میکنم میگم نکنه همش خواب و خیال بوده. نکنه زیر سر عشرت بلند شده و رفته.نکنه...))
گفتم حالا چی؟
(( هیچی. به آقا جون همت قول دادم نترسم.نه از خودم، نه از سایه م نه از ممد ِ باجی یاسمن و نه از هیچ کس دیگه.قول دادم که فقط از خدا بترسم...))
صدای جیغهای ممتد ممد باجی یاسمن می آمد.گویی دستی دور گردنش حلقه شده بود و درحال خفه کردنش بود...نمیدانم چرا گریه کردم.شاید از این ساختمان تنگ و سفید و سرد میترسیدم...شاید از ما بهتران...
-----
بهار 8۴

روزی روزگاری زنی بود که کارش قصه گفتن بود. به دور و اطراف سفر میکرد و هنرش را عرضه میداشت: قصه های حادثه ای، پر تعلیق،ترسناک ، شهوتناک،از هر نوع به قیمت مناسب.
یکروز در ماه آگوست در وسط میدانی ایستاده بود که دید مردی با ابهت ، باریک و شق و رق مثل شمشیر به طرف او می آید.مرد خسته بود؛ سلاحی در دست داشت و پوشیده از غبار راه های دور بود و وقتی جلوی او ایستاد ، بوی غم و اندوه به مشام زن رسید.در دم فهمید که مرد از جنگ برگشته است.تنهایی و خشونت ترکشهای فولاد را در قلب او فرو برده و توانایی دوست داشتن خودش را از او سلب کرده است. غریبه پرسید : تو همانی هستی که قصه میگوید؟. زن گفت: در خدمت هستم.
مرد پنج سکه طلا از جیبش بیرون کشید و در دست او گذاشت و گفت: در این صورت گذشته ای به من بفروش، چون گذشته من سرشار از خون و مویه و زاری است و نمیتوانم از آن در مسیر زندگیم استفاده کنم.به قدری نبردها شرکت کرده ام که زمانی حتی نام مادرم را هم فراموش کرده بودم.
زن نمیتوانست درخواست او را رد کند ، چون میترسید غریبه در همان جا جلوی او به تلی کوچک از خاک تبدیل شود. این اتفاق برای کسانی می افتاد که از موهبت حافظه ی قوی برخوردار نبودند. به او اشاره کرد که در کنارش بنشیند و وقتی توانست در چشمهای او نگاه کند باز دلسوزی بر او چیره شد و میل داشت او را در آغوش بکشد.
شروع به صحبت کرد. تمام آن روز عصر و شب را قصه بافت و تمام تجربه گسترده اش و شور و شوقی را که غریبه بر انگیخته بود به کار گرفت تا گذشته شایسته ای برای او سر هم کند.
مدتی طولانی صحبت کرد. چون میخواست رمان زندگی مرد را به او عرضه کند و باید تمام آن را ابداع میکرد. از تولد تا امروز ، رویاهای او را، هوسهایش را ، رازهایش را، زندگی پدر و مادر و برادران و خواهرانش را، حتی تاریخ و جغرافیای موطنش را.
سر انجام روز طلوع کرد و با اولین نور صبحگاهی توانست تشخیص بدهد که بوی غم و اندوه از هوا رفته است.
آهی کشید ، چشمهایش را بست و وقتی حس کرد که روح خودش همچون روح یک نوزاد تهی است ، فهمید که با تمایل به راضی کردن مرد حافظه ی خودش را به او داده است: دیگر نمیدانست چه چیزی مال خودش است یا چه مقدار به مرد تعلق دارد؛ گذشته ها در یک رشته یگانه در هم تنیده بودند.
عمیقا در قصه خودش کند و کاو کرده بود و دیگر نمیتوانست حرفهایش را پس بگیرد؛ اما نمیخواست هم آنها را پس بگیرد و به لذت اختلاط با مرد در یک قصه یگانه رضایت داد...
مهم نیست
روزهای پیش از این به چه شبهایی ختم می شد
و چه زخمهایی به دیواره ی قلبم وارد می شد.
و چه اهمیتی دارد
پیش از این دستان هرزه ی چه کسی
برای تنم دندان تیز کرده بود.
و راستش چه کسی اهمیت می دهد؟
چه کسی به روزهای بی لبخند گذشته ام اهمیت داد؟
روح من یعنی لبخند تابناکی
که در هجده سالگی ام گم شد.
و مرا با سرعت نور به دنیایی پرتاپ کرد
که نگاهم به آن بکر و دست نخورده بود.
من رنج ازاله ی بکارت صداقت تا ریا را کشیده ام
و قلب خود را در تکه تکه کردم
تا در ازای بوسه ی مرد تک سوار
بفروشم.
من در این معامله ی شرم آور بازنده بودم.
من بازندگی را زندگی کردم...
عنوان این پست رو ریتمیک بخونید!

که می گوید،که می گوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا، کجا شایسته ی رویاست
چشمهامو می بندم و متمرکزانه بهش میگم: من دارم سعی خودمو می کنم.نمیبینی؟دارم تمام تلاشمو می کنم...دارم سعی میکنم.
صدای موذیش بلند میشه که: تو فقط به تماشا نشستی.هیچ غلطی نمی کنی.هیچی...فقط می خوای زمان بگذره تا این روزها هم تموم شه.
عصبیم میکنه،بهش میگم: حرفت نامردیه.همین صبر و تحمل کردن هم خودش کلی سعی کردنه! من دارم سعی می کنم.
به لحن عاقل اندر سفیه میده به صداش و میگه: تو می ترسی؟شایدم برات مهم نیست؟کی میدونه...شاید فقط تنبلیت میاد...عادت کردی به مفت خوری.عادت کردی بشینی تا بقیه برات ردیفش کنند.
کاش خفه شه...کاش خفه شه...کاش خفه خون بگیره...طاقتمو طاق کرد...دوست دارم سرش جیغ بزنم اما نصفه شبه و همه خواب. چشمهامو باز می کنم و نفس عمیقی می کشم ، بهش می گم: دردت چیه که میای سراغ من؟نصفه شبی کار بهتری سراغ نداری؟وقتی منو نمیفهمی چه اصراری داری صحبت کنیم؟
میگه: وقتی خودت صدام میکنی میگی چه کار کنم؟
بغضم از فشار کلافگی می ترکه و میگم: خوب نیا...نیا.اگه تو رو صدا می زنم از تنهایی و خریتمه.تو نیا...نیا .تو همون سایه ها بمون.
و دیگه صداش نمیاد.خفه خون می گیره...تمام بالش لعنتی خیس اشک شد.

میدونستم میخواین بابت قالب جدیدم تبریک بگید!گفتم یه پست بزنم بیاین به سازندش تبریک بگید..سازنده اش یک عدد دوست بسیار بسیار با شخصیت و محترم و عزیزه!این همون قالب خوش بوئه است که گفته بودما!
نشستم بوی خوش سیب این گوشه ی وبلاگ رو استشمام می کنم و یاد ایام جوانی میفتم!از نکات مهم در باب هدیه گرفتن این قالب اینه که این قالب رو به مناسبت سالروز فتح خرمشهر بهم هدیه داده شده!یعنی نزدیکترین مناسبت ممکنه!
تصویر بالا هم گوشه چشمی از قالب قدیمیست که بدین روز افتاد و ۲۰۰۸ شد!
پی نوشت: یاد آوری کردند که زود تر از سوم خرداد و آزاد سازی خرمشهر سالروز دوم خرداد ۷۶ هم میتونه باشه....بله بله!این مناسبت رو هم میشه به این یاد آور دوستی بست!
