چون تا امروز بچه های خوبی بودین و کامنتهای خوب خوب گذاشتین
خاله شانتال باز میخواد براتون قصه بگه!!!!
طبق روال همه ی قصه ها و داستان ها یکی بود و یکی نبود...شایدم بیشتر از یکی بود!کی میدونه؟!شاید به جای یه خدا به اندازه ی تمام خوشحالی ها و ناراحتی های توی دنیا خدا بود و خدایان نشسته بودند روی ابرها...بیاین فرض کنیم اینطوری بود..یعنی توی آسمون، لابه لای ابرهای گنده و پشمکی و خوشگل، خدایان نشسته بودند و از اون بالا ما رو نگاه می کردند و تق تق تخمه می شکستند و آب دهنشون بارون و برف و تگرگ می شد و می ریخت پایین! و تا می رسید به ما دیگه پاییز و زمستون شده بود...
ادامهی نوشته
































