تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
20:42، شنبه سی و یکم فروردین 1387

داشتم آرشیو نوشته هامو میخوندم که به یه متن کوچیک مربوط به 3 یا 4 سال قبل برخوردم:

من امروز بدین وسیله از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک 8 ساله را می پذیرم!
من از امروز به هر ساندویچ فروشی که میروم، آنجا را یک رستوران هتل بزرگ و مجلل 5 ستاره میبینم. من از امروز به بعد آبنبات را بیشتر از پول دوست دارم چون آبنبات را میشود خورد اما پول را نه!....من می خواهم باز به دنیای ساده کودکی باز گردم. من می خواهم مسئولیتهای یک کودک 8 ساله را با جدیت بپذیرم و بدان عمل کنم!

متن یک حقیقت ناب داشت!مثل یک معجزه ی کوچیک بود! یادم رفته بود شادی کودکانه چه سرخوشانه ای داره!یادم رفته بود...

شانتال
15:39، جمعه سی ام فروردین 1387
رویاهایی که با خود تا ابدیت به دنبال می کشی...
دوست دارم بدونم کدوم دختری توی این دنیا دلش نمی خواست (و نمی خواد) یه جودی آبوت ِ عاشق بابا لنگ دراز باشه؟!یا بهتر بگم...یه بابا لنگ دراز داشته باشه که عاشقش نباشه؟!نه واقعا پیدا میشه؟!

اون آهنگ خاطره انگیز...

شانتال
18:25، سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

قالب وبلاگ حکم لباسشو داره!چسم بسته غیب گفتم!!!!!!!!

قبلترها یه وبلاگ میوه ی ممنوعه داشتم که یکی از دوستام براش یه قالب اختصاصی با یه دونه سیب گنده طراحی کرده بود که بهش میگفتیم: قالب خوش بوئه!.اصلا بوی سیب از وبلاگ می زد بیرون!

چند شب پیش هم یکی از دوستانم بهم گفت این قالب وبلاگتو نمیخوای عوض کنی؟! و من فهمیدم باز دوباره یه چیزی داره منو پای بند می کنه! همیشه از قالبهای دم دستی خود بلاگفا انتخاب می کردم ،لینک کسیو نمی ذاشتم ،لوگو نمی ذاشتم و ... اصلا یه جورایی همیشه آماده رفتن بودم! یه چیز جالب اینکه این وبلاگ وسوسه ها اولین وبلاگیه که از دست من نجات پیدا کرده و به سلامتی یک سالگیشو چند وقته گذرونده!نمی دونم من چرا انقدر عشق فرار کردن دارم!یعنی داشتم...البته این جابه جایی هم دوستهای خوبی بهم داده...دوستان پرشین لاگی این طرف،پرشین بلاگی اون طرف ، بلاگفای ها هم دقیقا وسط ماجرا! با بعضیاشون خارج از دنیای نت دوست شدم،دوستی های خوبی هم داشتم(و دارم) و بعضیهاشون هم دوستیمون محدود شده به این وبلاگ شهر...اما عجیب اینکه لطف دوستی با این دوستان نادیده همیشه زیاد بوده و هست...انگار بعضیاشونو از وقتی که یادت میاد می شناسی!

...داشتم میگفتم قالب وبلاگ!

یعنی این حرفها رو زدم که بگم فکر کنم فعلا دچار حس ماندگاری در وسوسه ها شدم که قالب اینجا رو عوض کردم!

البته اگه فردا پس فردایی اومدین دیدین اینجا هم ترکیده اصلا تعجب کنید!چون میگن به دیوونه حرجی نیست!!!

شانتال
5:55، سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
یک پست به یاد پاییزان
هنوز بعد از این همه سال دخترکی سرگردان را میبینم با موهایی کوتاه شده و پسرانه.دستانی پوشیده از رنگهای آبرنگ.نگاهی عصیانگر و بی مقصد...
دخترک بلوزی قرمز پوشیده بود که گلهای طلایی داشت و شلوار لی قدیمی که سر زانوانش سائیده شده بود.سائیدگی دو زانو نشان از سینه خیز رفتنهای ((جنگ بازی))و بالا رفتن از درخت گیلاس قدیمی باغ پدری داشت.بر دستانش زخمهای بیشماری بود که با سرسختی به مادر نشان نمیداد و کفشهای گلی و کثیفش را روی قالیچه ی عتیقه مادر بزرگش میکوباند.
شیشه ی لاک را روی کاغذ نقاشی خالی میکرد. قلموی کثیف از رنگهای تیره ی آبرنگش را روی رنگ پلاستیکی لاک میکشید و با ضرب آهنگ بغضهای فروخورده اش، کودکی را نقاشی میکرد با موها و چشمانی قرمز،لبان و گونه هایی سرخ.
لحظه ای بعد فارغ از تمام آرزوهای دخترانه ی فروخورده اش میان علفهای کوتاه نشده ((تله علفی )) میساخت تا یکی از چندین و چند پسر عمویش را به دام بیندازد و با قلاب سنگ قدیمی پدرش به عموی همیشه عاشقش سنگ بزند.میسر رودخانه را با سنگها مسدود میکرد تا آب قطع شود.
آب قطع شود تا همه بپرسند چرا؟ و او با افتخار بگوید: من کردم!من هم بلدم...
آجرها را روی هم میچید تا با آجری همه را خرد کند و خاکه های نارنجی رنگ را با دست روی زمین نقش میداد...زمین فوتبال میساخت.
توپ پلاستیکی را دولایه میکرد و فریاد میزد: من هم بازی کنم؟
او هم بازی کند؟
کسی نگفت!کسی نگفت تو هم بیا!بیا بازی کن.بخند.شاد باش...کودکی کن.
میگفتند: دختر ها اینجوری بازی نمیکنند.پس ملیکا چی؟
ملیکا قدیمیترین عروسک اتاقش بود.ملیکا نه حرف میزد نه راه میرفت.نه از هیجان قایم باشک سر در می آورد نه از تشنگی بعد از گرگم به هوا!
ملیکا را دوست نداشت.کاش مادر به جای این برادر گریان و گرسنه که انگشتش را میمکد ، عروسکی دخترانه به دنیا می آورد!.عروسکی دخترانه که بزرگترها نام خواهر را روی آن میگذارند.
با کنجکاوی به سر بی موی برادرش دست میکشید.کسی داد میزد: بچه را اذیت نکن...
به گوشه ای میخزید! آنها او را بیشتر از من دوست دارند...

دفتر نقاشی اش پر از نقش دخترکان است.یکی لبانش سرخ است و دیگری گیسوانش بلند.
خود را در آینه وارسی میکند.موهایش کوتاه و پسرانه است و صورتش سیاه از ((دوده بازی)).

روپوش مدرسه را دوست نداشت.دست و پا گیر بود.نمیشد به راحتی دوید .
مقنعه را دوست نداشت.سرش را آزار میداد. من که عین پسرام!نمیشه همینجوری برم؟ ...

سالها میگذرد.نقش دخترک تنها، در خاطرم میماند.صورت لبریز از ترسش را...
ترس از تنهایی ابدی.
چشمان همیشه کنجکاوش را.
شهوت بلوغ نیافته بر لبانش را.گویی تک تک اعضای صورتش زن شدن را فریاد میزد. مردی مرا دوست داشته باشد...
و صدایش...
خالی از هرگونه شرم.لبریز از خواسته.سرشار از غرور.

(( عروسکهای کودکیم را گرداگرد اتاقم میچینم. دستی بر سر هر کدام میکشم. بعضیها را به یاد دارم چون در دزد و پلیسهایمان سیاهی لشکرهای ساکتی بودند.باقی را نه...
عروسک دیگر چیست؟به چه درد میخورد؟ ((هیجان سيبیل آتشین)) بیشتر است...))
شانتال
1:44، سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

تصوير

بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود

بغض دوباره دیدنت هست و بدر نمی شود

فکر رسیدن به تو،فکر رسیدن به من

از تو به خود رسیده ام، این که سفر نمی شود

تصوير

شهیار قنبری

شانتال
3:5، دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
کارشناس خالتوریت!

مهمونی دوره ایِ دختر عموهای مامان بود...انوشه(یکی از دخترعموهای مامان) ازم پرسید:سنتوری رو دیدی؟ .طبعا گفتم بله!.اما چون توی نگاهش برق تحسین سنتوری بود خیلی سریع گفتم: ولی خیلی مزخرف بود!.با تعجب گفت: چرا؟عالی بود الهام!مزخرف؟.حوصله نداشتم بشینم تک تک دلایلم رو براش توضیح بدم چون چند برخورد قبلی با بقیه بهم نشون داده بود که مثلا من وقتی میشینم فیلم میبینم اول نگاه می کنم کی ساخته بعد سطح کار رو مقایسه میکنم و برای خودم(نه که من یه پا کارشناس حرفه ای سینما شدم!) نتیجه میگیرم که این فیلم در حد این سازنده هست یا نه که اگر بود فبها وگرنه فیلمو درسته می کوبمش تا حداقل یه گوش کوبیده ای بشه ازش خورد! و بعد هم شوتش می کنم به سمت یه فیلم ساز تازه کار!
همون موقع مامان انوشه(زن عمو شمسی) گفت: من اصلا از سنتور خوشم نمیومد ولی با دیدن این فیلم عاشق سنتور شدم!
دیدم راست میگه! گفتم: آره سنتورش خوب بود ولی رادان که شروع می کرد به لب زدن یاد مرحوم فردین میفتادم!
شمسی جون با تعجب گفت: تو از رادان خوشت نمیاد؟!
گفتم: نه،اصلا ازش خوشم نمیاد...به قول حاج آقا نمیدونم چرا یخش منو نمیگیره!
همون موقع مامانم گفت: منم از این فیلم سنتوری خوشم نیومد،خون بازی یه چیز دیگه بود!
که دیگه بازی رفت توی جاده خاکی چون مخاطبینمون خون بازی رو ندیده بودند...
شمسی جون لابه لای حرفهاش برام یه چشم و ابروی بامزه ای اومد و گفت: پس لابد از گلزار خوشت میاد!
منم یهو انگار جد و آبادمو فحش داده باشند گفتم: وا نه!خدا نکنه!باز رادان یه بازیگر تکنیکی و حسابیه هر چند که یخش منو نگیره ولی گلزار چی؟!


امشب همینجوری که داشتم باز واسه خودم تفکرات خیلی خیلی مهم می کردم و واقعا همینجوری ذهنم نسبت به اطرافم روشن تر می شد که یاد این مکالمه ی متعلق به 5شنبه ی گذشته افتادم و احساس کردم از گلزار خوشم میاد!
می دونم... یه چیزی گفتم که در 15 سالگیم هم بعید بود بگم! 15 سالگی همون سنی که مناسبترین سن برای دوست داشتن گلزاره!
ولی من برای خودم دلایل منطقی دارم!اولا که من کلا وقتی میخوام بگم از یه بازیگر خوشم میاد یا بدم میاد به تنها چیزی که فکر نمی کنم قیافشه چون من فقط عاجججق آل پاچینو هستم حتی با اینکه گذر زمان حسابی از ریخت و قیافه انداختتش اما به هر حال آدم نباید در عشق سست بنیاد باشه!!! برای من مهمترین چیز حس و حالیه که بازی اون فرد بهم میده...حالا میخوام اعتراف کنم داره از نحوه ی بازی گزار خوشم میاد!
از چیش خوشم میاد؟!
سوال خوبیه!
محمد رضا گلزار از لحاظ تکنیکی یه بازیگر ضعیف رو به متوسطه...نه ضعیف رو به پایین.به هر حال کنده ی درخت هم بود بعد از این همه ایفای نقشهای متعدد یه چیزی باید یاد می گرفت! اما چیزی که در این بازیگر جالبه اعتماد به نفس بالاشه!واسه همینم ازش خوشم میاد!همچین با اعتماد به نفس نقش جوون اولو بازی میکنه و گند می زنه به کل فیلم که آدم هی دوست داره ازش بپرسه غیر از مامان جونت دیگه کی تشویقت کرده بازیگر شی؟! این اعتماد به نفس کذایی که میخواد باهاش بار کل فیلمهاشو به دوش بگیره و اون زورهای بیخودی که توی بازیش می زنه تا حرفه ای قلمداد بشه به قول یکی: منو کشته ،منو کشته ،منو کشته وای!(ریتمیک بخونید)


از این به بعد هر فیلمی که گلزار بازی کنه حتما cd شو می خرم!البته cd هولوگرام دارها! شماها فکر کردید من انقدر بیکارم که 1500 بلکمم بیشتر بدم تا خودم تک نفری بشینم اعتماد به نفس گوگولی گلزارو تماشا کنم بعد بیام خونه واسه مامانم تعریف کنم؟!خوب چه کاریه؟ عین بچه آدم این پولو می دم cd شو می خرم و توی خونه اکران عمومی می کنم تا کل اعضای خانواده فیض ببرند و بفهمند چه گونه می شود با اعتماد به نفس تمام، هیچی را عرضه کرد!
به نظر شما حالا که خانِ گلزار رو گذروندم باید وارد خانِ مهناز افشار بشم؟!

 

 

چندین روز بعد از تحریر مطلب!: از این نقد سنتوی خوشمان آمد!شما هم بخوانید...

شانتال
1:31، یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
چرا عاقل کند کاری ،که باز آرد پشیمانی؟

جلوی ضرر رو از هر جایی بگیری منفعته...من شاید بارها به بعضی ها قولهای احمقانه یی از سر رودربایستی، کنجکاوی، احترام و یا حتی دلسوزی داده باشم اما عین هر بار همین که دوزاریم میفتاد اون قول ها را حقیقتا از ته قلبم ندادم و در عمق وجودم نسبت بهش اجبار حس می کنم نه تمایل، بدون اینکه فکر کنم اون شخص چه حس بدی در مورد من پیدا میکنه و تا چه حد منو متزلزل و سست بنیان می بیبینه،بی هیچ کلنجاری قول و قرارمو پس گرفتم... وقتی به این فکر می کنم که دوست دارم عمرمو تمیز بگذرونم و تمیز زندگی کنم ( منظورم فقط دایره ی اخلاقیات نیست، بیشتر از هر چیزی دوست دارم نسبت به احساسات درونم و چیزهایی که قلبم پس می زنه وفادار بمونم) از اینکه اون قولهای سرسری رو شکستم احساس رضایت می کنم...شاید اون اولش نتونم جلوی احساسات لحظه ای خودم رو برای دادن اون قولها بگیرم اما لحظه ای که عزمم رو برای رفع اشتباهم جزم می کنم ، بی رحم ، سخت گیر و نامهربان می شوم...چون دوست ندارم اون فرد بفهمه چقدر زیر این لایه ی سرد و بی تفاوت نگاهم، از خودم بدم میاد به خاطر شرایطی که در ایجادش تنها من مقصر بودم...اگر همون اول آن قول بی پایه و اساس رو نمی دادم هرگز صحنه ی دوم اتفاق نمی افتاد!

خدایا روزی که عقل رو بین بنده هات تقسیم می کردی من کجا بودم؟!!!

پی نوشت: یک آهنگ نسبتا مرتبط!البته اگه بتونید ربطشو پیدا کنید پیش من جایزه دارید!

شانتال
16:56، شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
7 چیزی که محال است...
انقدر خوشم میاد از این بازی های وبلاگی!به شرط اینکه بقیه بازی کنند و من تماشا!ولی وقتی لوئیز دعوت می کنه قبول نکردنش ممکنه عواقب بدی داشته باشه!هفت آرزوی محال...خوب راستش من هیچ آرزوی محالی ندارم...نمی دونم حالا دایره ی آرزوهای من خیلی بسته و کوچیک و محدوده یا چیز دیگه...اصلا وقتی یه چیزی رو بخوام و ببینم احتمال به دست آوردنش خیلی کمه یه جورایی توی ذهن و قلب و فکرم از خیرش می گذرم که اگه بخوام اینها رو لیست کنم میشه:

۱-حذف شدن قورمه سبزی از لیست غذاهای وطنی!
۲- حذف شدن تیم فوتبال استقلال از لیگ دست یک، دو، سه و اصلا ترکیدن این تیم!
۳- حذف شدن روز جمعه از روزهای هفته!
۴- حذف شدن افشین خواننده نسل جوان! از لیست خوانندگان برون مرزی!
5- حذف شدن سبک پرشین رپ از سبکهای موسیقی!
6-حذف شدن فیلمهای سنتوری و مهمان مامان از کارهای استاد مهرجویی و اضافه کردن آنها به کارهای یک فیلم ساز جوان و نوپا!
7- یک فرنچ کیس جانانه از ((او)) درست وسط خیابان میرداماد جنب میدان مادر!

 

دعوت و اینها هم...منزل خودتونه بفرمایید!همه دعوتند!

شانتال
21:44، پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
جزیره ی کشف نشده!

شبهایی که خیلی سخت خوابم می بره و فکر و خیال امانمو میبره،توی ذهنم شروع می کنم به قصه سازی...معمولا این قصه ها هم مثل خوابهایی که فقط تا چند دقیقه بعد از بیدار شدن به یاد آدم می مونه، زود از ذهنم پاک میشه اما دیشب یه قصه ای ساختم که خوب یادمه و میخوام برای یکی تعریفش کنم و کی بهتر از شما!

یکی بود یکی نبود ، توی یه شهر بزرگ و مدرن مردی زندگی می کرد که عاشق یه دختر خوشگل و قدبلند و همه چی تموم شده بود!خیلی عاشق دختره بود اما از بد روزگار دخترک عاشق کس دیگه ای بود و داشت ازدواج می کرد و مرد قصه ی ما خیلی غصه می خورد...یه روزی توی یه کتاب قدیمی که از عهد باستان(عهد باستان یه چیزی حدودهای سال 2000 میلادیه در داستان ما) یه قصه ی قدیمی از یه کشور کهن و باستانی به نام ایران میخونه به نام شیرین و فرهاد و احساس می کنه سرنوشتش خیلی شبیه فرهاده اما چون زور و بازوی کوه کندن نداشته و تازه دیگه کوهی روی زمین نمونده بوده که آدمها روش خونه سازی نکرده باشن و صاحبش نشده باشن، تصمیم میگیره از یه داستان دیگه به نام لیلی و مجنون استفاده کنه و بزنه به دل صحرا...خلاصه وقتی تمام نقششو سبک سنگین می کنه و در عین حال گوله گوله اشک دلخراش از چشماش میومده پایین، یهو متوجه میشه ای دل غافل!کو صحرا؟الان دیگه تمام کویر ها هم لوله کشی آب شده و به یاد ایام قدیم مزارع کشتزار راه انداختن تا تورهای گردشگری مردم رو برای بزرگداشت نحوه ی زندگی گذشتگانشون به کویر و دیدن صحنه هایی از دام پروری و برنج کاری (توی کویر!) ببرن، دیگه صحراهای خوش آب و علف که تبدیل شده به شهر و زندگی خودشون!

یه روزی که همینجوری تک و تنها کنار دریا روی ماسه های نرمی که میگن از قدیم الایام به همین نرمی بوده و تمام ابنای بشری عشق پا برهنه قدم زدن روی اون رو داشته، قدم می زده، یهو یه فکری به سرش می زنه و تصمیم میگره بشه مجنون عصر حاضر...خیلی زود دست به کار میشه و یه کشتی کوچیک می خره و به تنهایی میزنه به دل آب...روزها و شب ها میگذشت و اون شناور و جریان به سوی مسیر ناشخته ای می رفت که هیچ تصوری ازش نداشت چرا که مسیرش رو به عمد سمتی انتخاب کرده بود که طبق نقشه ی استاندارد جهانی تا ماه ها به هیچ جزیره و شبه جزیره ای برخورد نمی کرد و می توانست با خیالت راحت به غم عشقش یعنی بزرگترین انگیزه ی او جهت خرید کشتی و این بند و بساطها فکر کنه... چند وقتی رفت تا اینکه دست سرنوشت اونو رسوند به یه جزیره ی ناشناخته!ناشناخته از این جهت که هیچ اثری از اون روی نقشه نبود و عجیب تر از اون اینکه به نظر کاملا بکر و دست نخورده میومد!واقعا عجیب بود چون دیگه یه بچه ی سه ساله هم میدونه در سال 2800 میلادی آدمها به طرز حریصانه ای تمام جزایر موجود در دنیا که حالت جنگلی و حاره داشت را به نابودی کشاندند تا بفهمند اگر درختها نباشند چه اتفاقی می افتد!

با کنجکاوی فراوان کشتی اش را به سمت خشکی برد و در فاصله ی400 متری لنگر کشتی کوچکش را انداخت و شنا کنان به سمت جزیره رفت...!آخه یادش رفته بود قایق بذاره توی کشتیش!

خسته از شنا کمی روی ساحل دراز کشید و خیلی زود خوابش برد و وقتی بیدار شد دمدمای شب بود و کنار دستش آتشی روشن بود و زنی در کنار آتش نشسته بود و به او نگاه می کرد...البته من به شما اطمینان میدهم که هیچ حالتی از صورت زن قابل خواندن نبود...مرد از جا می پرد و با سوظن به زن نگاه می کند...زن نیز بلند می شود و خیلی بی تفاوت به زبان (( شانتیمونتول)) که زبان رسمی تمام مردم دنیا بود و باز هم هر بچه ی سه ساله ای آن را بلد بود گفت: اتیش برای اینکه سردت نشه و از سرما نمیری، اینجا شبهای سرد و روزهای گرمی داره. و رفت...

مرد با تعجب زیاد رفتن زن را تماشا کرد و چند دقیقه بعد که تازه حواس خود را باز یافته بود به سمت زن می دود و تا به او می رسد می پرسد: تو کی هستی؟این جا کجاست؟تو اینجا زندگی می کنی؟

و اما قصه ی زندگی زن این بود که وقتی او دختر کوچکی بود همراه پدر و مادرش برای فرار از دست کسانی که هیچ وقت نفهمید چه کسانی ، به دریا می زنند و خیلی تصادفی اینجا را پیدا می کنند...مادرش همان سالهای اولیه آنها را ترک می کند و بسیار اصرار می کند تا دختر را هم ببرد ولی او ترجیح می دهد با پدرش بماند و مادر با تنها کشتی کوچکشان می رود ...پدرش را چند سال بعد کوسه های ما قبل تاریخ( ماقبل تاریخ یعنی سال 1999 قبلتر! ) می خورند و او یتیم می شود و البته از این جور موجودات فقط در این جزیره و آبهای اطراف آن پیدا می شود که بافت واقعی خود را حفظ کرده...و دختر سالهای سال بی هیچ میلی برای بازگشت به تمدن در این جزیره در کلبه ی قدیمی پدرش زندگی می کند و لباسهای برجا مانده از مادرش را می پوشد تا اینکه بعد از سالها مرد را دید و به زبان شانتیمونتول با او حرف زد...

در ذهن مرد سوالهای زیادی پیرامون زندگی زن ایجاد شده بود اما خیلی زود از پرسیدن تمام انها منصرف شد،چون می دانست که در برابر هر سوالی که می کند باید جزیئیات زندگی خود و سفر دریاییش را بیشتر شرح دهد و این کار البته قلب او را می شکست...پس تنها پرسید: این جزیره نا مکشوفه؟

زن گفت: آره!

مرد گفت: آخه مگه میشه؟

زن گفت: برای کسانی که حقیقتا از آن زندگی مدرن بی مصرف خسته شده باشند و حقیقتا و از ته دل بخواهند فرار کنند اینجا وجود داره،حتم دارم مادرم بعدتر اگرم میخواست نمی تونست پیش ما برگرده...اون قایق رو برد،بی رحمی در وجودش لانه کرده بود...پس نمی تونست اینجا رو دوباره پیدا کنه، ولی تو تونستی چون حتما دلیل خوبی برای فرار داشتی و در جایی در وجودت به اینکه هیچ چیز تصادفی نیست اعتقاد داری، پس ظاهرا تصادفی به اینجا رسیدی اما می دانی که تصادفی در کار نیست...

مرد گفت: راست میگی...به نظرم واقعا تصادفی نمیاد.

بهتره قصه رو کوتاه تر کنم،...نه کوتاه تر از کوتاه می کنم!مرد عاشق زن شد چون مردان خیلی زود عاشق زنانی می شوند که برای آنه اماهی میگیرند، آتش و غذا درست می کنند و به درد دلشان گوش میدهند و به مردها لقب محافظ جزیره می دهند!

و اما بشنوید از زن که وقتی از مرد شنید که عاشقش شده گفت: اما دو کفه ی ترازوی ما برابر نیست!من در جنگل بوده ام تو در تمدن،من تا به امروز عاشق نشدم و تو یک بار عاشق شدی...باید دو کفه را برابر کنیم...

مرد پذیرفت و زن قایق را برداشت و به تنهایی به سوی تمدن رفت تا عاشق شود،در عشق ببازد، دلش بشکند و به سوی مرد بازگردد........اما وقتی تمام این اتفاقات برای زن افتاد، او نتوانست راه بازگشت به جزیره را به خاطر بیاورد و دلش برای تلویزیون رنگی 500 اینچش تنگ شد تا با آن بنشیند و فیلم عاشقانه کازابلانکا را ببیند!یک فیلم از عهد عتیق...پایان

شانتال
1:24، پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
ماریا،نترس...از آن کوه بالا برو!

 

 خیلی از یه اخلاق خودم بدم میاد و اونم این اخلاق گندی که در برابر مشکلات عین آب خوردن خودمو می بازم! یعنی بد جوری وامیرم ها!الانم انقدر اعصابم از دست خودم خورده که نمیدونم به خاطر قضیه ای که پیش اومده ناراحتم یا به خاطر اینکه برای بار هزارم زرتی خودمو در برابر مسئله باختم... حالا اینش به کنار!اگه بهتون بگم مسئله مورد نظر هنوز هم به وجود نیومده و در مرحله ی بررسی و آزمایشه و احتمالش هست که اصلا مشکلی بروز نکنه و در واقع من برای مشکلی که هنوز قطعیت وجودش ثابت نشده ، یهو اشک توی چشمام جمع شد و ترس برم داشت و تابلو عصبی شدم ، چی می گید!...امیدوارم نتایج منفی اعلام بشه و خبری نباشه، اصلا تا دو روز میای با ارامش زندگی کنی و توی وبلاگت بنویسی: به به هوا عالیه آبی و آفتابیه! یه دغدغده درست میشه و زندگی یعنی دغدغه ها...

شانتال
1:45، چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
قدیما (قدیما دیگه!ما به ۴ سال پیش می گیم قدیما!) هر وقت(یعنی واقعا هر وقت) با خودم (آروم و آهسته و زیر لب) می گفتم : "هیچ کی منو دوست نداره" رد خورد نداشت که یکی از دوستام بهم زنگ می زد!اوضاع جوری شده بود که لادن هر وقت بهم زنگ می زد می گفت بازم گفتی هیچکی منو دوست نداره؟!.بعد که کلا با یه زلزله ی ۱۰ ریشتری افتادم به جون دوستی ها و تمام رفاقتهای نصفه نیمه ی دل خوشکنک بی مایه  و خودم موندم و یکی دو نفر دیگه ، این جمله و جادوش از زندگیم خارج شد تا اینکه نمی دونم چرا چند ماهی میشه که به صورت دیگه ای وارد زندگیم شده!به این صورت که همین که میرم سمت گوشی  ۹۰ در صد یا همون موقع زنگ می خوره یا اس ام اس میاد!دقیقا زمانهایی که دلم می خواد علی بهم زنگ بزنه یا فلان دوست بهم اس ام اس بده این اتفاق میفته!...اینها همش به خاطر قلب پاک و مهربون منه!!!!!!!! اینها همش در محضر کائنات علت داره!!فِک کن!!!

شانتال
0:32، سه شنبه بیستم فروردین 1387
لبخند بزن و از زندگی لذت ببر

کلا نگاه بنینی رو به سینما خیلی دوست دارم...دیگه اینو هر کسی که با سلایق فیلم بینی من آشنائه میدونه! اما فیلم زندگی زیباست رو نه فقط به خاطر فیلم نامه ی هوشمندانه، پرکشش و بازی های روانش که به خاطر ترانه ی تیتراژ پایانیش بیشتر از باقی فیلمهاش  دوست دارم... صدای گرم نوآ با اون شعر قشنگ که راستش هر بار گوش میدم احساس میکنم تمام بدبختی هایی که ممکنه توی زندگی پیش بیاد رو میشه مثل آب خوردن ندیده گرفت و به زندگی لبخند زد بی هیچ دلیلی،تنها به خاطر ودیعه ی زیبای زنده بودن و زندگی کردن...

این آهنگ زیبا رواز اینجا دانلود کنید

Smile, without a reason why
Love, as if you were a child
Smile, no matter what they tell you
Don't listen to a word they say
Cause life is beautiful that way

Tears, a tidal wave of tears
Light, that slowly disappears
Wait, before you close the curtain
There is still another game to play
And life is beautiful that way

Here with his eyes forevermore
I will always be as close as you
remember from before
Now that you're out there on your own
Remember what is real and
what we dream is love alone

Keep the laughter in you eyes
Soon your long awaited prize
We'll forget about our sorrows
And think about a brighter day
Cause life is beautiful that way

We'll forget about our sorrows
And think about a brighter day
Cause life is beautiful that way
There's still another game to play
And life is beautiful that way

شانتال
20:15، دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

من این دوستهای نادیده ی وبلاگی را بسیار دوست می دارم

این دوستی های جادویی را...

 

پی نوشت:یه متن بلند بالا در باب دوستی های وبلاگی(از نوع آنها که ندیدیشان و هرگز نخواهی دید!نه انها که دیدیشان و روابط خارج از این دنیای شیشه ای هم باهاشون داری، که البته در جای خود دوستان سخت عزیزی هستند) نوشتم که یهو دود شد رفت هوا و جملات و عکس مذکور باقی مانده ی آن است که از دود شدن نجات یافت!

شانتال
2:58، یکشنبه هجدهم فروردین 1387
پز می دهیم!
به طور کلی من الان پشت یک کامپیوتر نو نشستم که کی بوردش هم فارسی نداره و من همه رو از حفظ می زنم!به به!چه هوش سرشاری دارم من!

 از مانیتور نوی ال سی دی مکش مرگماش گرفته تا کیس و باقی قضایا!راستش خیلی هیجان انگیزه!می دونم اصلا گفتن نداره ولی بعد از ۵ سال کلا یه سیستم جدید داشتن یه جوریه! احساس میکنم دارم اتاقهای خونه ی یه غریبه رو ور انداز میکنم و اسباب اثاثیه ی خودمو به زور توش میچینم! اینقدر همه چیزش نو و دست نخورده و بکره که اصلا دلم نمیاد باهاش کار کنم!حالا انگار قراره چه کار کنم!.........کیبورد قبلی هم که فارسی نشان(!) بود رو گذاشتم کنار...اصلا هوس نو بودن توی سال نو کردم...هر چی فایل عزیز گرامی روی اون کی دارم هی میریزم روی ام پی تری پلیر بعد میریزم روی این!یک حالی میده توی اتاقت دو تا کامپیوتر روشن داشته باشی!!!!!!یک حالی میده!

خوب پز دادن بسه...نه بس نباشه!خوشم اومد پز بدم

وقتی حرفی برای نوشتن نباشه آخر و عاقبت آپ دیت کردن هم میشه این!

شانتال
15:54، پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

همسفر هستیم با هم تو این مسیر... 

 

شانتال
5:16، دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
خواسته های بی شرمانه ی یک مرده ی بالقوه!
شاید فقط یه تلنگر بود...The Bucket List درست مثل یک تلنگر بود! یهو چشماتو باز کنی و ببینی یه سیگار نصفه نیمه دستته که هر بار میخوای بکشیش با خودت میگی ممکنه یه روزی یکی از همین نخ های سیگار باعث سرطانم بشه!...نه نمیگم از مرگ میترسم یا اینکه اصلا میخوام از مرگ بنویسم...نه!.منظورم به همون Bucket List مورد نظره! اگه منم یه روزی مثل جک نیکلسن  بفهمم فوق فوقش ۶ ماه دیگه زنده ام (اونم با ارفاق!) چه کارهایی در لیست من جای میگیره؟ یا بذار اینطوری بگم: اگه خدایی نکرده بعد از ۱۲۰ سال عمر با عزت! فهمیدم که دارم میمیرم اون کارها چیه و چرا من انجام دادنشون رو یک عمر به تعویق انداختم؟...اولش فکر کردم اصلا خوب نیست آدم بفهمه کی میمیره.بهتره یهو و در جا بمیره.مثلا هواپیماش منفجر شه یا تصادف کنه و یا سکته ی مغزی و قلبی با هم که همچین محکم کاری هم بشه!. از طرفی مطئنم افرادی که به نوعی از زمان مرگشون به طور تقریبی آگاه میشن ، هدیه ای الهی در دستانشون قرار گرفته... آنها افرادی هستند که شانس نوشتن Bucket List خودشون رو دارند،هرچند که ممکنه تمام اون لحظات به جای استفاده ی بهینه جهت آه کشیدن و غصه خوردن و زجر کش شدن تلف بشه، این دیگه برمیگرده به ظرفیت اون شخص... پدر بزرگم که ما صداش می زدیم آقا، ۱۱ سال پیش فوت کرد.سرطان داشت اما توی یه تصادف مرد!درواقع وقتی فهمید داره می میره تصمیم گرفت بخشی از باغش رو به نام یکی از عموهام بزنه تا دینی رو که سالها نسبت به پسرش احساس میکرد جبران کنه اما توی جاده دماوند تصادف کرد و هرگز به دماوند نرسید...گردنش شکست و سرطان تمام بدنش رو فرا گرفته بود...چند روز بعد در بیمارستان دی مرد... خوب این یه مورد بد شانسه که تو از مرگت خبر داشته باشی و در صدد جبران چیزی بر بیای اما سرنوشتت کاملا متفاوت رقم خورده باشه...

میدونم هیچ موجود زنده ای تا ابد زنده نمی مونه، هر زمستان مرگ درختان رو میبینم و ایمان دارم به بهاری که خواهد رسید...با این حال گاهی تصور نبودن در کنار کسانی که سخت دوستشان می داری ، سخت مشکل می شود...

شانتال
2:46، یکشنبه یازدهم فروردین 1387
قلبی کف دست

یه زمانی یه نمایشنامه ای نوشتم به اسم لنا. امشب از سر بیکاری داشتم بازخونیش میکردم به اینجا رسیدم: ((  لنا ترک کردن همیشه یه شکل خاص نداره.همیشه اینجوری نیست که چمدونتو ببندی و واسه همیشه بری.گاهی آدم حس میکنه خیلی امنتره با یکی زندگی کنه . یکی که شاید جای مهمی تو زندگیش نداره  اما میشه اونو با خودش به مهمونی های شام رسمی و کنفرانسهای مهم پزشکی ببره.))

از خودم تعجب کردم! چه چیزی سه سال پیش باعث شده بود من چنین چیزی توی نمایشنامم بنویسم؟اصلا چرا در مورد خیانت و بحرانهای حاصله از اون نوشتم؟ من اون موقع به چیزی خیلی فکر میکردم؟چی عذابم می داده؟کی عذابم داده؟ شایدم من عذاب دهنده بودم!... فکر میکنم نه به طور طبیعی که به طور کاملا دستی و عمدی بخشی از حافظم رو مختل کردم.چیزهایی بود که دوست داشتم فراموش کنم و حالا واقعا فراموش کردم...البته من حافظه ی چندان درست و درمونی هم ندارم و اصلا این علاقه به وبلاگ نویسی هم از همین جا بوده که بخشهایی از خودم رو ثبت کنم تا فراموش نکنم!

به هر حال لنا اولین نمایشنامه ای بود که نوشتم و تلخ ترین داستانی که توی ذهنم وول می زد رو واگویه کردم...شاید اگر   نمینوشتمش هیچ امشبی به دنیا نمی آمد که پر از لایه روبی ذهنی باشه که واقعا بخش کوچکی از آن خالی از خاطراتی شده...

 

شانتال
2:52، پنجشنبه هشتم فروردین 1387
بفهمستید ما چقدر روشنفکریم یا نه؟!

 

من ماهواره نگاه نمیکنم. pmc نمی بینم و از آخرین باری که ریسور را روشن کردم تا به امروز باید چندین شبکه ی جدید به تلویزونهای لوس آنجلی اضافه شده باشد.

از بین تمام کسانی که در این دنیا از نزدیک می شناسم من تنها کسی هستم که pmc تماشا کردن و ماهواره دیدن رو دوست نداره. از شبکه های فارسی زبان که اگر میزگردهای مربعی مثلثی تک نفره ی سیاسی نداشته باشند، یا فیلم فارسی پخش میکنند  یا  سریالهای روتین مهران مدیری(که انصافا کلاس کاری بالایی نسبت به تمام برنامه های فخیمه ی تحلیل سیاسیشان دارد!).

خدا بیامرز مادری من نه که شبها نمیتونست بخوابه(این دردیه که بالاخره همه بهش دچار میشیم! کسر خواب شبانه روزی به حداقل ممکن) نفسش بسته بود به میبدی و ...(شرمنده اسمشونو بلد نیستم!یکی هست که خیلی چرند میگه و ملت هم دربست قبولش دارند!همون!) خلاصه مادری ما برای خودش یه پا تحلیل گر سیاسی بود و جز شبکه ی خبر و سریال باغ مظفر هیچی از تلویزون جمهوری اسلامی نمی دید!

نمی دانیم...ما نمی دانیم و سخت در عجبیم که مردمی هستند در این میهن آریایی که برنامه های یک سنتی دو سنتی ماهواره ای رو ترجیح میدند به دیدن سریالهای هرچند دوزاری صدا و سیمای وطنی! باز اینها گاهگداری یه تنوعی داره اما آنها چی؟

 

خلاصه ی کلام اینکه اگر در ماهواره خبریست بگویید تا من هم بروم ببینم تا هر بار که حرف برنامه های تلویزونی LA  پیش میاد عین گاو علیه سلام سر به ندانستن تکان ندهیم که ما ندیدیم، نمی دانیم! عوضش دلتان بسوزد!!!!!!!! ما هر شب 2 تا فیلم خوش ساخت میبینیم به جبران مافات!

 

پی نوشت: قسمت شد یک بار یک عدد موزیک ویدئو از این پرشین رپ ها دیدیم و تا صبح به ریش نداشته ی خوانندگان بدبختش خندیدیم!ای بابا زشته بده عیبه! حتی به گوش ناوارد ما هم این سبک بسیار گاگولانه آمد! ........................ اصلا ما هم بلدیم رپ فارسی بسراییم:

زشته بده

بچه شلوارتو بکش بالا

کنار خیابون که نباید کار بدبد کرد

زشته بده

تو خودت مگه نداری

نـــــــــــــــــاموس!

دستتو بکش از روی کاکتوس!

زشته بده

خودم دیدم دیشب با همین دو چشم

بابــــــــــــــــا قوری!

رفته بودی سراغ لوله ی قوری!

زشته بده

وای وای وای

نچ نچ نچ!!!!!!!!!!

 

پی نوشت 2: مدیون دو عالمید اگه شعر زیبا و نغزی که سرودم رو برید بخونید و یه آبم روش بدون حفظ کپی رایت و اجازه ی رسمی سراینده ی محترم که بنده باشم!

شانتال
23:2، چهارشنبه هفتم فروردین 1387
زیبایی فنا شده ی یک ناخن!

به اون گنجیشک ریزه میزه که نشسته بود لب حوض ستاره ای نگاه میکردم و ناخن میجویدم.مامان از کنارم رد شد و زد رو دستم.دستمو پس زدم اما تا رفت باز شروع کردم به ناخن جویدن...

می ترسیدم بپره بیاد طرف من اما حسابی سرگرم آب خوردن از شیر آبی بود که چکه میکرد. مامان اقدی اومد کنارم و  آروم دستمو کشید پایین، یه شکلات از توی ظرف برداشت داد دستم.

شکلاتو گذاشتم توی جیب سمت چپ شلوارم، جیب سمت راستش دوخته شده بود.ناخن شصت چپمو بردم سمت دندونها! 6 سالمم بود...

ازش بدم میومد.بدناجور نگاه میکرد.

چشماش برق میزد...

هر وقت می رفتم اون خونه، می ترسیدم تنها برم توی حیاط. دیوار رو به رو شده بود جولانگاه گربه های چشم برقی و پنجولی.

هنوز داشتم ناخنهامو میجویدم که پرید سمت گنجشکه...جیغ زدم.

از همون روز از همه ی گربه ها می ترسم...به خانوم چشم و ابرویی هم گفتما! به علی هم گفتم...گفتم میخوام یه سگ داشته باشم.شبیه مگی باشه.همونجوری با محبت زل بزنه به صورتمو و خودشو ولو کنه روی زمین تا قلقلکش بدم! مگی رو بابا ردش کرد رفت...

ولنتاین 7 سال پیش بود، رفته بودیم پیست آبعلی. قلاده مگی رو باز کردم،دورو بر فندقی که داشت یک سالش تموم میشد میچرخید و دم تکون می داد. توی برفها گذاشته بود دنبالم و منم هی جیغ میزدم و در می رفتم!

فرداش دیگه مگی نبود... درست یادم نمیاد چرا،چرا؟

 

****

 

خوابم میاد آقای شب، وقتی ماه میاد بالا و سینه ی ستبرتو پهن می کنی روی شهر، خواب از سرم میپره.اون وقت تا خود صبح فیلم می بینم و کتاب می خونم.صبح که نه...دم دمای ظهر با حس اندیشمندانه ای از آن همه فرهنگ تزریق شده ی نصفه شبی از خواب بلند میشم و شل و ول خودمو میرسونم به یه لیوان چای.

میشینم جلو تلویزونی که هیچ وقت هیچی نداره و کانالها رو عوض میکنم به امید یک تغییر شگرف!

چشمم میفته به کاور دی وی دی wicker park  که از نیمه شب اونجا جا مونده و شروع میکنم به ناخن جویدن...با ترس ناخنمو از دست دندونم نجات می دم، گه زدم توی لاک ناخن یاسی رنگم!

 

شانتال
20:8، یکشنبه چهارم فروردین 1387

 

عيد امسال هم
می‌توانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بينم

شانتال