داشتم آرشیو نوشته هامو میخوندم که به یه متن کوچیک مربوط به 3 یا 4 سال قبل برخوردم:
من امروز بدین وسیله از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک 8 ساله را می پذیرم!
من از امروز به هر ساندویچ فروشی که میروم، آنجا را یک رستوران هتل بزرگ و مجلل 5 ستاره میبینم. من از امروز به بعد آبنبات را بیشتر از پول دوست دارم چون آبنبات را میشود خورد اما پول را نه!....من می خواهم باز به دنیای ساده کودکی باز گردم. من می خواهم مسئولیتهای یک کودک 8 ساله را با جدیت بپذیرم و بدان عمل کنم!
متن یک حقیقت ناب داشت!مثل یک معجزه ی کوچیک بود! یادم رفته بود شادی کودکانه چه سرخوشانه ای داره!یادم رفته بود...










