تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
15:53، دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
وای تو کجایی بهار آمده!

 

 

1- بهار بهار بهار...وقت عید میشه همه از بهار می نویسند، آخه حیف این بهاره که ازش ننوشت...حیف کدوم بهار؟ بهار یعنی یک سال دیگر گذشت،بهار یعنی شاید این آخرین عید باشد، بهار یعنی درختهایی که به جای مرگ آن قدر میخوابند تا شکوفه دهند، بهار یعنی بوی خوش چای تازه دم...

 

2- وقتی سال تحویل شد اینو به یاد من گوش کنید و قر مبسوط دهید!(البته اگه ساعت ۹ صبح حس رقصیدن دارید!!)

لینک کش رفته شده از وبلاگ آلوچه خانوم:

 

وقتی بهار شد میام دیدنت

شاخه ی گل باش میام چیدنت

وقتی بهار شد شتابان میام

پیش تو مثل یه مجنون میام

 

3- خانوم چشم ابرویی عیدتون مبارک...

 

4- سال نو ی همه مبارک...کی میدونی سال جدید چی پیش میاد؟کی میدونه عید سال دیگه هست یا نه؟ کی میدونه سال دیگه بهتر از امسال خواهد شد یا نه...کی میدونه؟!کی میدونه چی پیش میاد!منو میخواد یا نمیخواد!

 

5- دوستت دارم نازنین

    دوستت دارم به اندازه ی خوشحالی لحظه ی تحویل سال

   

6- دلم نمیاد دل بکنم از این پست! آخرین پست سال 86....هرچند که توفیری با بقیه ی روزهای سال نداره!

 

7- بوی عیدی ...بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...

شانتال
22:52، یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
دوماهی میشود هفته ای یک بار دکتر دندان پزشک محترمم را در مطبش میبینم...این دندانهای ما هم بساطیست!دندانها یک طرف ،کاشف به عمل آمده فکمان هم یک مرگیش میشود و بعد از عید و چند جراحی کوچک برای بیرون آوردن دو دندان زائد در فک، نوبت صداهای ترق توروقی فک عزیزمان است!. تقریبا در برابر انواع دردهای دندانپزشکی مقاوم شده ایم و یک ایمپلنت هم که انجام دهیم دیگر کلکسیون انواع درمانهای دهان و دندان می شویم!...الغرض که هم اکنون از فرط درد آمپولهایی که فک مبارکمان زده اند در حال به خود پیچیدنیم و فکر میکنیم هر هفته این درد را میکشیم و باز عادی نمیشود!عجب بساطیست!بعد یاد مهربانوجان میفتیم و داستان روزهای پر دردش و بعد یاد دبیر ادبیات پیش دانشگاهی که قریب ۶ سال پیش تعریف میکرد: وقتی بچه اولمو زاییدم مامانم پشت در اتاق زایمان بود ،تا آوردنم بیرون پرسید: حالا فهمیدی درد چیه نه؟! من بهش گفتم:آره ولی هنوزم میگم دندون درد یه چیز دیگه است!!!..................القصه که آخ!درد میکشیم...آن هم چه درد کشیدنی!

شانتال
0:1، یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
من کمی تنهایی را مزه مزه کردم،قهر نباش

 

 

من چند روز نبودم،رفته بودم پنج شنبه ی آخر سال را به مادری سر بزنم.این دومین عید است...رفته بودم تنهایی کودکی هایم را دوباره مزه مزه کنم در باغی سرد و بی برگ...رفته بودم اما تنها.تنها بودم چون تو را نبرده بودم...راستش فکر نمیکردم این طعم تنهایی را تو هم حس کنی تا اینکه امروز این را برایم خواندی و من فکر کردم چقدر خوبه تو هستی...حتی اگر با همه ی دنیا قهر باشی!

 

پشت به آینه نشسته ام

قهرم با قانون انعکاس

قهرم با تکرار من در تصویر

قهرم با معجزه ی جیوه در قاب

من امروز با همه قهرم...

حتی با پنجره های اتاقم

اصلا با هوا هم قهرم

کاشکی همیشه خلا بود

آن وقت آدم

منت هیچ ترکیبی را نمی کشید

من تا هر زمان که دلم خواست با همه قهرم

شاید یک سال، شاید ده سال ،شاید صد سال

این یک تحصن آرام است

برای اثبات اینکه

در حق عاطفه ام اجحاف شده است

من چهار روز تو را ندیدم

چرا هیچ کس نمی فهمد

باران اگر نبود

آفتاب دل هممان را می زد

پشت به آینه نشسته ام گور پدر موهایم

اگر بهم ریخته شده باشد

من با شانه و آینه قهرم

 

ع. م

شانتال
22:52، جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
یه دل تکونی آخر سال

بشین زل بزن به رودخونه ی بچگیات،انقدر نگاش تا چشات در بیاد!اینو بفهم... دیگه هیچی مثل روز اولش نمیشه،هیچیو نمیشه درست کرد،اشتباهی که کردیو دیگه کردی!اینو بفهم...در ضمن اینجوری بی تفاوت منو نگاه نکن وقتی میشینم جلو آینه و بهت زل میزنم!دستتم از اون توری بکش بیرون!...از این غم بکش بیرون!..................................خوشحالم که حالت بهتره...میدونم!دلت فقط یکم غرغر میخواست و یه گوش شنوا،چی بهتر از وبلاگ!

 

 

 

شانتال
21:27، سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
محکومیت گریز ناپذیر مردی که نمیخواست قدیس باشد

عیسی در حال رنج کشیدن بود.او رنج تمام ابنای بشر را با صلیبی چوبی بر دوش کشید و به بالای تپه رسید، پطرس که ماهیگیری دمدمی مزاج اما خوش قلب بود،عیسی را شناخت.خانه ی پدریش روزگاری در جوار خانه ی پدریِ مادر عیسی بود و پطرس در این فکر افتاد که خدای بنی اسرائیل ممکن بود او را مسئول ساخت صلیبها برای نابودی پیامبران احتمالی کند، با این حال این عیسی پسر یوسف و مریم بود که انتخاب شد و خیال پطرس را راحت کرد...

مسیح با همه ی وجود رنج تحقیر از سوی مردم بنی اسرائل را کشید چون مسیح بود، محکوم به پیامبر بودن...محکوم به رنج کشیدن برای نجات ابنای بشر...محکومیتی افسانه ای و گریز ناپذیر...

شانتال
1:10، دوشنبه بیستم اسفند 1386
شهر شیشه ای- داستان کوتاه

قبل از هر چیزی باید اعلام کنم این فقط یک داستان خیالی و پرداخته ی ذهن است.آدمهای موجود در این داستان هیچ کدام نمود خارجی ندارند و از هیچ کدام از قرارهای وبلاگی ای که در آن شرکت کردم برای زایش این ماجرا الهام نگرفته ام...تمامی شباهت ها(مکان ها و افراد) تصادفیست

 

اما نام این داستان کوتاه را به یاد آن دوست وبلاگی (( شهر شیشه ای)) گذاشتم که لینک وبلاگ مرا همیشه با معرفی (( بهترین دوست من در شهر شیشه ای)) گذاشته بود. انکار نمیکنم که این شهر شیشه ای خاطرات همیشه ماندگاری از دوران آغاز جوانی بر ذهنم حک کرده است...

 

داستان در ادامه ی مطلب

 

 


ادامه‌ی نوشته
شانتال
17:17، یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
دوست داشتن تنها برای دوست داشتن

می گویند هرگز نگو هرگز

با این حال

هرگز از تو جدا نمی شوم

هرگز دست از دوست داشتنت بر نمی دارم

هرگز...

هرگز و هیچ کس نمی تواند

بذر محبتی را که تو در من کاشته ای

ویران کند

شاید از من دور شوی

شاید از من جدا شوی

شاید آنچنان که من تو را دوست دارم

تو مرا دوست نداشته باشی...

با این حال

هرگز از تو جدا نمی شوم

هرگز دست از دوست داشتنت بر نمیدارم

شانتال
15:10، یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
من وقتی یکیو از ته قلبم دوست داشته باشم هر بدی ای که در حقم کرده باشه رو راحت می بخشم،یعنی دقیقا در همون لحظه میبخشمش...حداکثر ۵ دقیقه بعد! گاهی کسانی که دوستم دارند این اخلاقو ندارند و من فکر میکنم چرا اونها شبیه من نیستند؟آیا کار من غلطه و باید اشتباه بقیه رو به رخشون بکشم؟کار اونها درسته که چند ساعت با من تلخی میکنند و اعصاب من و خودشون رو خرد میکنند؟شایدم مساله اینجاست که هر کسی یه اخلاقی داره...وقتی به دوست داشتن اون شخص فکر میکنم(هر کسی میتونه باشه از خانوادم تا دوستانم)  کفه ی اون مهر و محبتی که بینمون هست همیشه سنگینتره...شاید به خاطر همینه که اگه اون شخص تمام اون اعتماد و دوستی رو تف کنه توی صورتم دیگه هیچوقت نمیتونم ببخشمش.به نظر شما نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی؟ باید بی تفاوت تر بشم؟ نه اون قدر علاقه مند که همه ی بدیهای کوچک رو ببخشم و نه اون قدر کینه شتری که اون بدی بزرگ رو هیچ وقت نبخشم؟چرا این اخلاق من هیچوقت معتدل نمیشه؟....................این نوشته البته هیچ مخاطب خاصی نداره!آخر سالی دارم خودتکانی میکنم!مثل خانه تکانی و اتاق تکانی...
شانتال
20:38، شنبه هجدهم اسفند 1386
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

بعد از یک سال و نیم از رفتن مادری ، امروز بابا و عموها و عمه جمع شدند خونه ی مادری و بین خودشون یادگاری تقسیم کردند و بقیه ی لوازم رو جمع کردند و ... خیلی زود یه خانواده ی جوون که حالا صاحب اونجا هستند، میرند اونجا زندگی کنند . من درست از شب هفت به بعد دیگه اون خونه رو ندیدم.اصلا گفتن نداره که دیدن اون خونه ی خالی از مادری چقدر سخته.

یه سماوری قدیمی ذغالی و طلایی با اون قوری نقش ناصرالدین شاهی رفته نشسته توی دکور خونه ما.بهش که نگاه میکنم یاد چیزی نمیفتم...بغض نمیکنم...ولی جلوی دلتنگیمو نمیتونم بگیرم.از امروز تا همیشه باید روزی چند بار ببینمش و یاد مادری بیفتم.بوی عطر گل محمدی مادری انقدر لابه لای وسایلش نشسته که اون قوری و سماور هم بوی گل محمدی میده...اولش به مامان گفتم هیچ دقت کردی امروز چقدر بوی مادرجون توی خونه پیچیده؟.مامان نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: یعنی تو ندیدی بابات عطر مادر رو آورده گذاشته توی جانمازش؟!

 

مرتبط: کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره،دشتاش پر از بوی گل...اینجا همش بهاره

 

شانتال
1:36، شنبه هجدهم اسفند 1386
روز با شکوه زن!!فک کن!!!

پنداری امروز هشتم مارس است!خوب به ما چه!!!آی بدم میاد از این مناسبتهای کلیشه ای! عین فحش دادنه!

روز زن!!!!!!!یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا زنها باید یه روز منحصر به فرد داشته باشند اما مردها نه؟

حالا فردا باز باید بریم پارک دانشجو باتوم بخوریم؟!

ولش کن...فردا روز شیشه تمیز کردن و پرده شستنه!دم عیده خواهر...

شانتال
23:7، پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
معروف ترین زن ژاپنی در ایران!
وقتی تلویزیون سری اول اوشین رو پخش کرد ما به سیب زمینی حتی دیب دمینی هم نمیگفتیم!خیلی بچه بودم و فقط یه سایه ای از اون زمان یادمه.اما سری دومش رو یادمه.بعد هم که برنامه تصویر زندگی چند سال پیش دو بار تکرارش رو هر روز به طور سریالی گذاشت که هر سری یک سال و نیم طول کشید!از خود سریال که بگذریم...من عاجق موزیک تیتراژ آن بودم.واقعا زیبا بود...اینها رو گفتم که شما رو به این لینک مهمون کنم!
شانتال
21:36، چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
صدای اطمینان

روی میز با انگشتانت ضرب می گیری

ندیدم،چشانم بسته بود

صدایش را شنیدم

 

زیر لب چیزی را زمزمه می کنی

ندیدم، چشمانم بسته بود

صدایش را شنیدم

 

من اگر چشم باز کنم

تو را می بینم که درست روبه رویم نشسته ای

دست چپت روی دست راست

کنار دستت فنجانی قهوه

کمی دورتر از تو پاکت همیشگی سیگار

 

من اگر چشم باز کنم

تو را می بینم که مرا خیره نگاه می کنی

با لذت...

و آن وقت فکر می کنم زیباترین زن دنیا هستم

 

من اگر چشم باز کنم

خواهم دید که تنها نیستم

تو نرفته ای

تو نمی روی

تو مانده ای

 

چشم باز نمی کنم تا غرق صدا شوم

صدای نواختن روی میز

صدای زمزمه

بوی قهوه

سنگینی نگاه ماندگارت

 

... با تو من در خوشبختی های کوچک دنیا غرق می شوم

 

شانتال
2:0، چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
همه ی شلخته های دنیا مثل من فکر میکنند،اونها معتقدند از اونها شلخته تر عمرا پیدا نمیشه! از اتاق تکانی(خانه تکانی پیشکش!) متنفرم!!!

شانتال
15:0، دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
هوس های مقطعی یا دختری که دوست دارد فرق داشته باشد!

همه چیز از یه رژلب قرمز شروع شد! هیچوقت از این رنگش نخریده بودم.نمیدونم چی شد که وقتی از مغازه زدم بیرون یه رژ قرمز خوشگل توی کیفم بود!بدون اینکه تست کنم پولشو دادم و زدم بیرون...رسیدم خونه و ازش استفاده کردم!خنده ام گرفته بود!اصلا بهم نمیومد!یه هوس لحظه ای بود...اولش گفتم حیف اون پولی که دادم،از من بعید بود خرید الا بختکی بکنم! مامان یه نگاه به صورتم انداخت و گفت شدی شبیه عروس ژاپنی ها!.یهو گفتم مامان نظرت چیه عروسی حسام(دایی کوچیکه) لباس گیشاها رو بپوشم!...همه چیز از همین رژ شروع شد!.مامانم لب گزید و گفت دیگه چی؟!...یکم طول کشید که توضیح بدم بر خلاف اون فیلم خاطرات یک گیشا ، در واقع زنان گیشا زنان هنرمندی هستند و لزوما تن فروش نیستند.حالا دارم فکر میکنم کیمونو از کجا گیر بیارم!.بگذریم از اینکه بعدش مامان گفت مگه بالماسکه است؟بدل خواهر شوهر توی عروسی کیمونو بپوشه؟!دیگه چی؟!. فکر کنم منظورش این بود که دختر گلم یکم بزرگ شو! داری کم کم ۲۵ ساله میشی!عیبه زشته یکم عقل داشته باش! میخوای خودتو بکنی انگشت نمای مردم که چی؟...نگفت ولی اینها توی چشماش بود! اصلا حالا که اینطور شد میرم لباس مادام دوپامبر یا ماری آنتوآنت خون خوار رو میپوشم! عروسی دایی خودمه، دلم میخواد بالماسکه راه بندازم! این مردم عقلشون توی چشماشونه، هر چی بپوشی میگن لابد مد شده!!!!همین یه دایی فینگیلیو که بیشتر نداریم!..........حالا کو تا عروسی!

شانتال
3:35، یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
موجود می باشد!

میشل فایفر در فیلم صورت زخمی.اعتیاد همسر یک قاچاقاچی!

 

وقتی محصولات هالیوود رو نگاه میکنی ، میبینی تنها کسایی که از ایدز میمیرن،معتادهایی هستند که چندباری از بد شانسیشون سرنگ آلوده استفاده کردند و  یا  همونها ممکنه اوردوز کنند، چون که به طور مثال حواسش نبوده هروئینو مثل کوکائین دماغی مصرف کرده یا یهو مواد رو با دوز بالا استفاده کردنند...و البته هر دو از قشر مرفه جامعه اند! فیلمهای هالیوودی محصول جامعه ی امریکاییه.همونطور که فیلمهای ایرانی محصول جامعه فعلی ایرانه (متاسفانه معدود فیلم سازانه خوبی که داریم کثافتهای زیبای ایران امروز رو خوب به نمایش گذاشتند!)  .با این حال مفهوم معتاد در فیلم شهر گناه ، محصول کشور قهوه و فوتبال چیزی هست مثل ایران،اعتیاد قبل از همه خودش رو در بخش فقیر(چه از نظر فرهنگ چه از نظر مادی)  نشون میده و  اصلا اعتیاد یعنی بدبخت بودن.

در حالیکه فیلمهای هالیوودی اعتیاد القا کننده ی این مساله است که مرسدس بنز ، پورشه و کامیونهای کوکائین واردی از کلمبیا مختص به ساکنین بورلی هیزه و خیابان پنجم نیویورک!.برخلاف مردم جهان سوم ، در کشوران صنعتی و رشد یافته مقوله ی استفاده از مخدر جنبه ی بسیار متفاوت و اشرافی  داره. بعد از مدتهای مدید فیلم بینی و  تمرکز روی این مساله دوست دارم یه فیلم هالیوودی بهم نشون بدین که ثروتمندان سقوط کرده از نظر اخلاقی آن هر چند ساعت یه بار یه خط ، دو خط کوکائین نکشند بالا! یا مثلا زنی که باید از صبح تا بوق سگ کار میکنه آخرش با دل خوش بشینه مواد مصرف کنه!

فکر میکنید چرا این همه تفاوت وجود داره؟

فکر میکنم به خاطر تفاوت بالای قیمته. به قول یکی دیگه توی ایران این جور چیزها هر چی آشغال تر باشه ارزونتر میشه! تقریبا با پول تو جیبی همین فندقی هشت ساله ی ما میشه ماهی یکی دو بار جنس خرید! زیاد فرق بین مواد مخدر و تفاوت قیمتها رو نمی دونم اما می دونم که بالاخره هیچ طالبی بدون جنس نمی مونه توی این مملکت! برای هر جیبی دوای مورد نظر موجود می باشد!

شانتال
19:53، شنبه یازدهم اسفند 1386
وقی تو نیستی...یا کفشی که لنگه اش گم شد
وقتی تو بودی هفت سین چیدن پر از خنده بود و شادی.هر سین را به سلیقه ی تو میچیدم، قرآن را بر سر سفره میگذاشتی،حافظ را به دستم میدادی...سیر و سماق و سرکه را با هم چیدیم...وقتی تو بودی سال تحویل حال غریبی داشت.کنار دستت مینشستم تا درست در آن لحظه ی خوش، خود را در آغوش عزیزت جای کنم...چه لذتی داشت سبزی پلو با ماهی های خوشمزه ات... و میدانی من هر سال ، درست لحظه ی سال تحویل از کائنات چه میخواستم؟ زیر لب دعا میکردم که ای خدای بزرگی که نمیدانم هستی یا نه، مادری را از ما نگیر...نه نگیرش، بدون او هیچ چیز طعم خوش ندارد.

و حال که تو نیستی، دومین نوروز بی تو بودن دارد میرسد و راستش هنوز حوصله ی هفت سین چیدن ندارم...ماهی قرمزی نمیخرم،مادری دلم هوای با تو بودن دارد مادری...مادری نمیشود به تو فکر کرد و بغض نکرد، بغض کرد و افسوس تمام لحظاتی که میشد با تو بود و از دست رفت را نخور، افسوس خورد و بغض نکرد...نه نمیشود...چون وقتی تو نیستی هستهای من ، هیچکدام نیستند...

شانتال
2:18، شنبه یازدهم اسفند 1386
باعث خجالته!
آدمها در حد شان ، شخصیت و  ماهیت اصلیشون همیشه رفتار میکنند.میگند اگه دوتا سوسک مایه دار باهم عروسی کنند،حتما ماه عسل هم تشریف میبرند توالت فرنگی!.سوسک ،سوسکه مایه تیله دار بودنش هم نمیتونه ماهیت اصلیشو عوض کنه!. ما توی این دار دنیا ۶ تا زن عمو داریم که اصلا ۶ تا دنیای متفاوتند و عجب اینکه شوهرهاشونم کردند لنگه ی خودشون!راسته میگن مرد و زن بعد از یه مدتی خیلی چیزهالشون شبیه هم میشه، مثلا یکی از عموهای من که مرد نسبتا بداخلاق و عصبی و به شدت منطقی و دور از احساس هستش، همسرش یه زن چاپلوس، وبال و  پرروئه.تا وقتی بچه تر بودم اخلاقهای عجیب غریب زن عمو رو میذاشتم به حساب عجیب بودنش!یه کاراییش اصلا برام عجیب بود!یادمه دوازده سالم که بود عمو کوچیکه از خارج برای بچه های فامیل سوغاتی آورده بود،یه دست ست شانه و برس و آینه باربی هم که اون روزها تو ایران پیدا نمیشد برای من آورده بود، منم خیلی ذوق میکردم.زن عموی مذکور  ما اون موقع دخترش ۶ سالش بود، دخترعموئه هم ست باربی منو دیده بود...زن عمو جان قدم جلوس کردند که الهام جون اینها چه به دردت میخوره بیا بدش به پریچهر ، باربی مال سن تو نیست و ...! . منم خر و ساده، فکر کردم اگه ندم مامانم دعوام میکنه. بگذریم از اینکه مامانم دعوام کرد چرا سوغاتی ای که برام اوردن و دادم یکی دیگه!.اینو گفتم که حساب اخلاقش بیاد دستتون.اصلا توی فامیل ما این زن عمو شهناز یه گاو پیشونی سفید تمام عیاره!یه جورایی خودشو به همه میچسبونه تا بهره ببره.قدرتی خدا بابای منم انقدر از این بدش میاد که خوشبختانه ما از دست پررو بازیاش خلاصیم!هر چیم بابام بهش متلک میندازه از رو بره،همچین روشو سفت کرده که خدا میدونه!...بگذریم از اصل و اصلیت میگفتم: عموی بد اخلاق ما که توی این دنیا عیب هر کیو میبینه جز عیوب زنش رو، بعد از مدتها تونست علاوه بر پرایدشون یک عدد ۲۰۶ هم ابتیاع کنه.شهناز جون! هم یه عادتی داشت که هفته ای یه بار لنگ و پاچه رو بالا میزد توی پارکینگ مجتمع ۲۰ واحدی میفتاد به ماشین شوری!بگذریم که ماشین شوری در پارگینکها به موجب ماده واحد نمیدونم چند آپارتمان نشینی ممنوعه،اینکه یه زن هفت قلم آرایشی بره توی پارکینگ ماشین بشوره همیشه مایه ی خنده ی بقیه ساکنین بود(این قضیه رو یکی از همسایه هاشون که دوستم بود برام گفت). از وقتی ۲۰۶ دار شدند دیگه هفته ای دوتا ماشین میشوره!...حالا فکر میکنید پول به این آدم شخصیت میده؟فهم میده؟کلاس میده؟...خیر!ایشون همچنان دم عید که میشه به مامان من زنگ میزنه که: ... جون امسال داداشت اگه نمیره آپارتمان توی کیشش ازش بپرس کلیدشو میده ما بریم؟!. آره بشین مامان منم از داداشش بپرسه!..........امشب دیگه از دست کارای زشت و گدابازی های ضایع اش کلی اعصابم خورد شد!البته بعدش حسابی خندیدم، ولی خداییش شما بگید، من اگه شوهر کنم روم میشه اینو توی مراسم عروسیم به شوهرم نشون بدم؟! مخصوصا که تریپیش توی مهمونی ها خوابیدن روی میز غذاست!کاش فقط یه ذره افه ی کلاس ملاس هم نداشت آدم دلش نمیسوخت... فکر کنم همه ی فامیلها یکی دو مورد مایه ی آبروریزی رو داشته باشن!

پی نوشت: هیچم غیبت نیست!شما که با  زن عموی من آشنا نیستید که بشه غیبت! اینها همش اشاره بود!عوضش بقیه  زن عموهام خانوم و با شخصیتند!(با یه ذره بالا و پایین)

شانتال
23:19، پنجشنبه نهم اسفند 1386
یکی از کامنتهای پست قبل این بود: ((تو يكي دو مطلب قبلت با حس رضايت و خوشحالي از سه سال گذشته حرف مي زدي. اين سه سال در كدوم قسمت اين شعر جاي مي گيره؟)) ...

این دقیقا همونی بود که دیشب برام تبدیل شده بود به کابوس!دیشب خواب دیدم با مامان و بابا و علی و یه عده آدم دیگه که یادم نمیاد کی بودند، داریم توی یه جایی کار میکنیم.سخت مشغول کاریم.یه کار پر مسئولیت و طاقت فرسا. تقریبا همه مشغول انجام وظیفه اند و مثل آدمهای برنامه ریزی شده دارند به وظایف محوله ی رسیدگی میکنند. طبقه ی زیرین اونجا یه استخر بود پر از آب داغ.یهو هوس کردم بعد از این همه خستگی تنی به آب بزنم.حاضرم شدم و حوله رو برداشتم رو رفتم سمت استخر که یادم افتاد شاید علی هم خسته باشه.داد زدم،صدبار فریاد زدم...اما صدامو نشنید!اصلا هیچکی صدامو نشنید...همشون حواسشون فقط به کار بود.بابامو صدا زدم، مامانو صدا زدم...اصلا انگار منو نمیدیدن.ولی من عادت داشتم...من فهمیده بودم برای بقا،برای رفاه، برای رسیدن به خوشبختی باید سخت کار کرد...به هرحال زمان آسایش هم میرسه.دوباره لباس کارمو پوشیدم و مشغول کار شدم.بارهای سنگینو جابه جا میکردم، یه سری زمان بندی عجیب رو طراحی میکردم!میدونستم دارم خواب میبینم...فقط میخواستم ببینم آخر این همه خر حمالی چیه!. وقتی تموم شد، بابا صدا زد بچه ها بیاین بریم.علی اومد سمتم، دستاش باز بود که بغلم کنه، چقدر بعد از اون همه خستگی یه همچین چیزی میچسبید...با خودم گفتم دیدی زندگی فقط کارکردن نیست!دیدی توش گاهی یه خوشحالی کوچیک اما بزرگ وجود داره.تا اومدم برم توی بغلش، از خواب پریدم....راستش حالم بدجوری گرفته شد!

میدونم اینها ربطی به جواب اون سوال نداره...همش یه خواب آشفته بود و بس که اثرات شعر شب قبلش بود...

شانتال
22:39، چهارشنبه هشتم اسفند 1386
این بود زندگی؟

این قطعه شعر درچند وقت اخیر بدجوری برام واقعی شده. تقریبا با دیدن زندگی همه، داره فقط همین یه شعر توی ذهنم میاد،ادا اصول ستایش بعد از مرگ یک انسان نیست، اما شاعر این پوچی دنیای اطراف رو واقعا خوب نشون داد...

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

شانتال
21:6، سه شنبه هفتم اسفند 1386

آخه کجایی؟نگران و عصبی شدم.خواهش میکنم اگه اینو خوندی یه خبری بهم بده از خودت خانوم جان!

شانتال
14:27، دوشنبه ششم اسفند 1386
افکار خاکستری یا وقتی باید برای به دست آوردن خوشبختی تلاش کرد

یه چیزی هست که این روزها بدجوری توی ذهنم داره پشتک و وارو میزنه، هیچ وقت نمیشه برای دو انسان که در دو شرایط متفاوت بزرگ شدند و زندگی میکنند ، با وجود مشکلات یکسانشون یه جور نسخه پیچید....مثلا وقتی وبلاگ این خانم رو میخونم با خودم فکر میکنم من اگه بودم همون سال اول زندگیم طلاق میگرفتم و نمیذاشتم اصلا کار به بچه دار شدن و این حرفها بکشه، در حالیکه مساله طلاق توی یه جامعه ی بسته ی شهرستانی یک فاجعه بزرگه! تصور کنید توی همین تهرانش یه زن مطلقه اگه پشتوانه ی مالی و خانوادگی نداشته باشه چه به سرش میاد؟ حالا اینها رو باید اضافه کرد به حرف و مشکلاتی که عوام برای آدم به وجود میارن مخصوصا که ما ایرانیا همین که حوصلمون سر میره انگشت میکنیم توی زندگی مردم و تخیلات فانتزیمون رو در موردشون مجسم میکنیم!
 وقتی یه زن تعریف میکنه که شوهرم اصلا به حرفام گوش نمیده، محرم رازم نیست، یا مثلا شوهرم با اینکه سن و سالش بالا رفته هنوز در قبال زن و بچه اش مسئولیت پذیر واقعی (چه احساسی چه مالی) نیست، با خودم فکر میکنم اصلا چه اصراریه زندگی کردن با یه همچین آدمی؟ نمیدونم چرا اغلب دخترها قبل از ازدواج نقصهای ممکن طرفشون رو در کنار خوبی های  زیادش(که در روزهای اولیه ی آشنا خیلی اگزجره است) نمی سنجند؟یا چرا فکر میکنند میشه یه آدمی که نزدیک سی سال یه اخلاق خاص داشته رو عوض کرد؟...البته همه ی اینها رو میشه در مورد یه خانم هم تصور کرد...ازدواج چیز عجیبیه، اغلب اوقات دوستهای خیلی خوبم( واقعا دوستهای خوبی هستند چون دوست دارند منی که دوستشون هستم به قول معروف سر و سامون بگیرم و ...) ازم میپرسن پس تو  وعلی چرا برای ازدواج کاری نمیکنید؟.اینجور وقتها توضیحش سخته که مسائل مالی و احساسی یه طرفه و قدرت پذیرش ریسک زندگی مشترک یه چیز دیگه است( مخصوصا با دیدن طلاقهای این دو سال اخیر دوستام)... علی الان برای من یه دوست خیلی عالیه، فهیم با شعور، با کلی سلیقه ی مشترک و غیر مشترک جذاب! ، اما همه ی اینها فعلا توی بستر یه دوستی داره سنجیده میشه، و من اغلب اوقات با خودم فکر میکنم آیا فشار زندگی مشترک ما رو عوض نخواهد کرد؟ آیا به فرض مثال من میتونم همونطور که مادرم با همه ی مشکلات بابا کنار اومد، با مشکلات مادی و غیر مادی زندگی مشترکمون کنار بیام؟ آیا من ناز پرورده که هر وقت هر چی خواستم بابام سه سوته ردیفش کرده میتونم با گاهی ندارمهای همسرم کنار بیام؟...این درحالیه که الان مطمئنم میتونم کنار بیام چون مامانم منو اینجوری بار آورده، اما اینها الان همش یه سری حرفه که هنوز به بوته ی آزمایش گذاشته نشده...

.

.

.

یهو احساس کردم که این سه سال گذشته چقدر خوب و دوست داشتنی بوده! تو باعثش بودی،مرسی!

شانتال
1:28، دوشنبه ششم اسفند 1386
ترانه ی پایانی...

جان تو جان او

جانم قربان او

ای رقیب ای دشمن من

دشمن جان و تن من

برده ای زیبای ما را

خود گرفتی جان ما را

 

لعل لب او نوش تو

گرمای عقل و هوش تو

راز وفاداری چو من

میخواند او در گوش تو

جان تو جان او

جانم قربان او

 

میخواهم از خدایش

که سر نهم به پایش

فنا شوم برایش

جان تو جان او

جانم قربان او

 

او قرار جان من بود

یار هم پیمان من بود

از برم او را ربودی

در کنار او غنودی

 

من رفتم و تو آمدی

آتش به جان من زدی

تا بر سر پیمان بود

هر گز مکن با او بدی

جان تو جان او

جانم قربان او

 

ز عشق او تو مستی

دل مرا شکستی

برش کنون که هستی

جان تو جان او

جانم قربان او

 

پی نوشت:چه ترانه ی خاطره انگیزی...عاشقانه ترین عشق های دنیا به این ترانه ختم خواهد شد!شما هم خاطره ای از این ترانه دارید؟!...این یعنی بله!من هم خاطراتی از این ترانه دارم!

شانتال
21:44، شنبه چهارم اسفند 1386
وقتی شانتال شیرین پلو درست میکند!

 سفره ی  اصیل ایرانی یک سفره ی شاد است...سرشار از رنگهای زیبا با طعمهای مختلف...ترش مثل خورش آلو اسفناج،شیرین مثل آلبالو پلو. غذای ایرانی رو نمیشه سرپا ، پای یخچال وایساد و خورد، یا نمیشه در حالی که داری یک کتاب یا وبلاگ میخونی بی توجه بخوری تا تموم شه،هول هولکی خوردنش حروم کردن غذاست(باید حتما روی زمین دور سفره بشینی تا بهت مزه بده!)اگه میخوای هول بزنی و زودتر سیر شی تا به کلاس و کارت برسی پیتزا بخور یا همبرگر!...هر بشقاب از غذای ایرانی یک هنر زیباست.نارنجی مثل قیمه،سبز تیره مثل قورمه سبزی،قهوه ای سوخته مثل فسنجون...رنگارنگ مثل مرصع پلو، شیرین پلو ... قرمز مثل کته گوجه، سبز مثل سبزی پلو ، سفید مثل چلو ، زرد مثل دم پختک!.این رنگین کمان خوش بو و وسوسه انگیز عجیب به دل می نشیند گاهی..حتی اگر مثل من بیشتر پزنده باشی تا خورنده!دیدن لذت برد دیگران از غذایی که تو درست کرده ای هم خودش لذت عجیبیست!!

شانتال
16:32، شنبه چهارم اسفند 1386
تحقیق و امام زاده و آبجی دلسوز!
چند روزه که مشغول یافتن مطالبی در باره ی تاریخچه ی مذهبی امامزاده صالح برای تحقیق مدرسه ی فندقی جان میگردم! اولا که بچه ی ۸ ساله رو چه به تحقیق!دوما که تا الان فقط همینا رو پیدا کردم:

در کشورهای فارسی‌زبان به آرامگاه افراد گوناگونی که ادعا می‌شود از تبار خانواده حضرت محمد (ص)، پیامبر اسلام و امامان شیعه بوده‌اند امام‌زاده گفته می‌شود.

امامزاده صالح نام آرامگاهی در محله تجریش تهران است. این آرامگاه را منسوب به صالح پسر امام موسی کاظم می‌دانند.صحن و حیاط این بقعه گورستان عمومی بود و در بیست سال اخیر اثر گورها را از بین برده اند و فقط تعداد محدودی از سنگ قبرها را باقی گذاشته اند
سر این امام زاده در این آرامگاه مدفون است و بدن وی نیز در آرامگاهی با نام مشابه (واقع در میدان عالی قاپو اردبیل) آرمیده است.
امامزاده صالح در واقع قديمي ترين مجموعه تجريش و شميرانات است و در حقيقت اين قسمت شهر در اطراف آن شكل گرفته است. تاريخ امامزاده به سده دوم هجري برمي گردد و حتي چناري كه تا چندسال پيش در حيات امامزاده قرارداشت از آن قديمي تر بود و روايت شده كه حضرت صالح در زيرهمان درخت به شهادت رسيد.چنار امامزاده صالح نيز كه در اثر سيل سال ۱۳۶۶ آسيب ديده بود، با وجودي كه از كنارش جوانه زده بود، به بهانه اينكه برسر مردم مي ريزد از ريشه درآورده شد.

پی نوشت: ببخشید میشه هر کی اطلاعات بیشتری تو همین مایه ها داره برام بفرسته؟باید حداقل یه صفحه آ۴ بشه... اگه از فندقی بپرسی امام زاده صالح کجاست میگه جایی که اون طرفش پارکینگ و ایستگاه اتوبوسه...................... با تشکر از رضا به خاطر فرستادن مطالب کاملا جامع در باره این تحقیق. روز دو شنبه فندق خان حسابی سر فراز خواهند شد در کلاس!

شانتال
22:58، چهارشنبه یکم اسفند 1386
سنتوری و نفس لوامه!

امروز موفق به ابتیاع! DVD سنتوری شدم و همش با خودم حس عذاب و وجدان و اینها داشتم که طفلی تهیه کننده اش،بیچاره سازنده اش(در عغین حال در پوست خود قابل گنجایش نبودم که بالاخره این فیلمو میبینم!)... مفت و مسلم با هزار تومن فیلمشو میخوام توی خونمون اکران کنم! خلاصه اینکه طبق کامنت بهمن  با مراجعه به این جا فکر کنم همین فردا مبلغ ۱۵۰۰ تومان( بلیط سینما همینقدره دیگه؟ من  یک سالی میشه سینما نرفتم ، فیلم رفیق بد رو هم خودم بلیط نخریدم) به نیت خودم میریزم به حساب مشترک تهیه کننده و کارگردان.آخه اکه اکران میشد کسی غیر از من توی خونه ی ما پیدا نمیشد که پاشه بره سینما!

شايد مبلغ 1000 يا 1500 تومان بهاي يك بليت كه از سوي خريداران اين سي‌دي يا بينندگان آن به حساب تهيه‌كننده و كارگردان آن واريز مي‌شود، مبلغ چنداني نباشد و همگان، حتي آنهايي كه اين سي‌دي را نخريده‌اند، مايل به همراهي با اين طرح باشند، اما بايد بدانيم كه عوايد اين حركت بيش از هر چيز به ثبات سينماي مستقل كمك كرده و ضربه‌اي كه به اين سينما خورده را جبران مي‌كند. تاكيد مي‌شود همان‌طور كه كارگردان و تهيه‌كننده «سنتوري» متذكر شده‌اند اين حركت براي كمك مالي به آنها نيست؛ بلكه هدف از آن، يادآوري پديده زشت «قاچاق» است.

 فرازمند در ادامه به درخواست خبرنگار اعتماد ملي، حساب مشترك خود و مهرجويي را اعلام كرد. اين حساب مشترك به نام «داريوش مهرجويي و فرامرز فرازمند» و از اين قرار است: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032).

شانتال