اولین بار که واقعا دلم برای علی تنگ شد زمانی بود که به واسطه ی شغلش برای یک ماه باید میرفت زنجان. دوستی که اون زمان شده بود مهمترین دوست زندگی من(چون در اون زمان با نود درصد دوستانم به خاطر مشکلات خودم قطع رابطه کرده بودم و دلم یک دنیای خلوت خلوت میخواست)، ناگهان از من جدا شده بود و من تازه میفهمیدم که در این مدت چقدر بهم نزدیک شده بودیم. این نزدیکی در دوستی ما که آرام آرام به وجود آمده بود عجیب آرامش بخش بود ( و هست). شبها وقتی از کلاس بر میگشتم سر گردان چند دقیقه ای جلوی کافی شاپ لیمو ترش پارک میکردم و فکر میکردم که مثلا همین دو هفته پیش بود که نشسته بودیم اون تو در مورد فلان چیز حرف زدیم و به دماغ کج فلانی دو ساعت خندیدیم! یهو حس کردم من این دوست کم توقع مهربان رو چقدر دوست دارم.حس کردم چقدر دلم برای اون نگاه مهربان و آرامش تنگ شده...عشق؟ عشق دیگه چیه! دوست داشتن یه چیز دیگه است! تازه فهمیدم چقدر من این پسره ی کلاه بیس بال به سر روشنفکر(!) رو دوست دارم!
اون یه ماه هر کدوم توی وبلاگامون برای هم نامه سر گشاده(!) مینوشتیم و فکر کنم همون وقتها بود که فهمیدیم میخوایم این رابطه رو محکمتر کنیم...
دقیقا از وقتی که فهمیدیم این رابطه چقدر جدی شده دعواهامونم شروع شد! بامزه است نه؟!
زمانی که یه دوستی ساده بینمون بود دعوا و اختلاف نظری در کار نبود، شاید چون حس مالکیتی نبود.
سر هر چیزی دعوا میکردیم! چرا تلفنو دیر برداشتی، چرا توی وبلاگت فلان چیزو نوشتی، چرا اون روز اون حرفو زدی، منظورت چی بود که الکی سرفه کردی!!!. انقدر سوژه های اختلاف نظرمون خنده دار بود که خدا میدونه! تازه هر وقت اختلاف نظری هم پیش میومد این قلب من هی تاپ و توپ میکرد که الان بینمون بهم میخوره!!! این یکی البته میتونه به خاطر روابط نامطئن قبلیم بوده باشه اما به مرور زمان این قهر و آشتی های بخشی طبیعی از رابطه شد.راستی چه طوریه که میشه صبح تا شب با پدر مادر و خواهر و برادر دعوا کرد اما ازشون دل نبرید ولی با کسی که میدونی هم اون دوستت داره هم تو دوستش داری نمیشه دعوا کرد و باید از هر جنجالی بترسی؟! شاید این اطمینان از دوام رابطه مختص به روابطی باشه که قبل از عشق توشون یه منطق محکمه...









