تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
0:20، سه شنبه سی ام بهمن 1386
سیب سرخ حوا

اولین بار که واقعا دلم برای علی تنگ شد زمانی بود که به واسطه ی شغلش برای یک ماه باید میرفت زنجان. دوستی که اون زمان شده بود مهمترین دوست زندگی من(چون در اون زمان با نود درصد دوستانم به خاطر مشکلات خودم قطع رابطه کرده بودم و دلم یک دنیای خلوت خلوت میخواست)، ناگهان از من جدا شده بود  و من تازه میفهمیدم که در این مدت چقدر بهم نزدیک شده بودیم. این نزدیکی در دوستی ما که آرام آرام به وجود آمده بود عجیب آرامش بخش بود ( و هست). شبها وقتی از کلاس بر میگشتم سر گردان چند دقیقه ای جلوی کافی شاپ لیمو ترش پارک میکردم و فکر میکردم که مثلا همین دو هفته پیش بود که نشسته بودیم اون تو در مورد فلان چیز حرف زدیم و به دماغ کج فلانی دو ساعت خندیدیم! یهو حس کردم من این دوست کم توقع مهربان رو چقدر دوست دارم.حس کردم چقدر دلم برای اون نگاه مهربان و آرامش تنگ شده...عشق؟ عشق دیگه چیه! دوست داشتن یه چیز دیگه است! تازه فهمیدم چقدر من این پسره ی کلاه بیس بال به سر روشنفکر(!) رو دوست دارم!

اون یه ماه هر کدوم توی وبلاگامون برای هم نامه سر گشاده(!) مینوشتیم و فکر کنم همون وقتها بود که فهمیدیم میخوایم این رابطه رو محکمتر کنیم...

دقیقا از وقتی که فهمیدیم این رابطه چقدر جدی شده دعواهامونم شروع شد! بامزه است نه؟!

زمانی که یه دوستی ساده بینمون بود دعوا و اختلاف نظری در کار نبود، شاید چون حس مالکیتی نبود.

سر هر چیزی دعوا میکردیم! چرا تلفنو دیر برداشتی، چرا توی وبلاگت فلان چیزو نوشتی، چرا اون روز اون حرفو زدی، منظورت چی بود که الکی سرفه کردی!!!. انقدر سوژه های اختلاف نظرمون خنده دار بود که خدا میدونه! تازه هر وقت اختلاف نظری هم پیش میومد این قلب من هی تاپ و توپ میکرد که الان بینمون بهم میخوره!!! این یکی البته میتونه به خاطر روابط نامطئن قبلیم بوده باشه اما به مرور زمان این قهر و آشتی های بخشی طبیعی از رابطه شد.راستی چه طوریه که میشه صبح تا شب با پدر مادر و خواهر و برادر دعوا کرد اما ازشون دل نبرید ولی با کسی که میدونی هم اون دوستت داره هم تو دوستش داری نمیشه دعوا کرد و باید از هر جنجالی بترسی؟! شاید این اطمینان از دوام رابطه مختص به روابطی باشه که قبل از عشق توشون یه منطق محکمه...

شانتال
16:33، دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
دوستی رسم خوش آیندیست

قبل از اینکه با علی آشنا بشم مثل هر آدم دیگه ای چند رابطه رو از سر گذرونده بودم که همشون محصول هیجانات کوتاه مدت یا دراز مدت بود و البته هیچ وقت مثل بسیاری از دخترها این فکرو نکردم که باید از پسری که اون زمان با من دوسته در صورتی که بپرسه ،روابط قبلیمو مخفی کنم...این به من خود به خود یه جور اعتماد به نفس داده بود که در سالهای نوجوانی شدیدا با کمبودش مواجهه بودم. طبیعتا از یه جایی به بعد از اینکه یه روز عاشق باشم یه روز فارغ ،حسابی خسته شده بودم و از شما چه پنهان دو بار هم بدجوری قلبم شکسته بود! خودمونیما،چه زندگی مهیج پرماجرایی بود!!! هر چی که بود بین سالهای18 تا 21 سالگی بود و گذشت... من در این فاصله 3 ساله با سر به دنیای آدم بزرگهای مدعی، سو استفاده گر ، ظاهر الصلاح بی آنکه شناخت درستی داشته باشم پرتاب شده بودم.

آشنایی من با علی محصول یک خاله زنک بازی شدیدا مسخره از سویی برخی از به اصطلاح دوستان بود. اما حرفهای صد من یه غاز آنها عدویی بود که سبب خیر شد!. به واسطه ی مزخرفاتی که عده ای از دوستان پشت سر من گفته بودند ، دقیقا در زمانی که حال من از هر چی عشق و عاشقی و رمانتیک بازی بهم میخورد و فقط و فقط نیاز به یه دوست داشتم ، با علی آشنایی نزدیکی پیدا کردم که تا مدتی واقعا یک دوستی ساده بود.از این دست دوستی ها که با هم کتاب و فیلم رد و بدل میکردیم و ساعتها در موردشون صحبت میکردیم و از سلایق مشترکمون تعجب میکردیم. تجارب نمایش نامه نویسی علی منو با دنیای نمایشنامه آشنا کرد  و این از معدود دفعاتی بود که من با کسی آشنا شده بودم که این همه مشترکات در سلایقمون وجود داشت!

من در اولین نگاه عاشق علی نشدم، با اولین تماس دستهامون هیجانی عاشقانه حس نکردم، وقتی اولین بار کنار هم توی کوچه باغهای افجه قدم میزدیم و وارد یه قبرستون قدیمی شدیم و بالای سر سنگ قبرهای عتیقه راه میرفتیم هیچ حس پروانه ای نداشتم...نه این یک داستان هندی عاشقانه نبود! رابطه ی ما از یک دوستی ساده ی بی توقع شروع شد... فکرکنم  این رمز سه ساله شدن و شاید همیشگی شدن آن باشد...

شانتال
23:1، یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

 توی بازارچه یکی از این خانمهای غرفه دار با دیدن فندقی بهم گفت بچه خودتونه؟.خنده ام گرفت که بهم میاد بچه به این سن و سال داشته باشم!گفتم نه برادر کوچیکمه.گفت ازدواج نکردین؟ گفتم نه حالا کو تا ازدواج!.بهم گفت زودتر ازدواج کن و بچه دار شو از نگاهت معلومه خیلی بچه دوستی...

خدایا،نمیدونم هستی یا نیستی اما مرسی که من رو یک زن آفریدی...در کنار تمام خوبی هاش، ممکنه که یه روزی یه زندگی دیگر از وجود من جوانه بزنه، فکر کنم هیچ مردی نفهمه معنی این جمله چیه! یه حس نابه.عشق مادر به فرزند چیز شگفت انگیزیست...

 

پی نوشت: باز من سرشار از نیاز به نوشتن شدم(یک روز و سه آپ دیت!)

شانتال
16:59، یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
وسوسه های جدید

معمولا وقتی فیلمی میبینم ، کتابی میخونم یا شعری میشنوم( این یکی دقیقا زمانیه که علی یکی از شعراشو برام میخونه) به شدت برای نوشتن وبلاگ انگیزه مند میشم! این سه مورد برای من چیزهایی هستند که باعث بروز احساسات و  نیاز به نوشتن میشند. معمولا هم به غیر از حسی که اونها در من برانگیختند نمیتونم چیز بیشتری بنویسم چون نه سوادشو دارم نه صلاحیتشو، اما اغلب به این طبع شعر علی خیلی حسودیم میشه! حقیقتش من زیاد از خوندن شعر لذت نمیبرم و مثلا اون احساسی که از خوندن لبه ی تیغ یا مرد داستان فروش و یا دیدن صورت زخمی  بهم دست میده از خوندن یک قطعه شعر پیدا نمیکنم.این وسط اشعار فروغ و سهراب استثنا هستند، زنانگی موجود در شعرهای فروغ به شدت برام جذابه و  توصیف طبیعیتی که در سروده های سهرابه منو به وجد میاره، در مورد باقی شاعران تک و توک از بعضی از اشعارشون خوشم میاد، شعرهای علی اما بسیار برای من جالبه چون از لابه لای اونها بعد از سه سال دوستی همچنان میتونم نقاط کشف نشده ای از روحش رو ببینم و این برای رابطه ای که وارد سکون و آرامش شده بسیار مفیده.

 یکی از مهمترین چیزهایی که توی این مدت فهمیدم این بوده که دوست داشتن و در کنار هم بودن تنها یک اتفاق خوشایند نیست و بیشتر از هر چیزی نیاز به تلاش برای حفظ تداوم و ایجاد خوشحالی مداوم داره. دوست داشتن یک تلاش دائمیه و خوشبختی و خوشحالی مثل بارون و برف از آسمون روی سر کسی نمیریزه. عاشق ترین آدمها هم بعد از مدتی هیجان و تازگیشون برای هم تبدیل به آرامشی میشه که طولانی شدنش موجب کسالته (حداقل برای من که اینطوریه!) تنها راه رهایی از یکنواختی، تلاش برای پیدا کردن شادی هاییست که هر کدام در زمانی خاص در یک رابطه معنا پیدا میکنه...

احساس میکنم به اندازه ی سه سال حرف برای گفتن دارم!دقیقا به جایی رسیدم که دوست دارم بیشتر لحظاتی که در کنار علی گذروندم رو برای خودم تشریح کنم تا به ذهنم سر و سامونی بدم... قهر و دعواها،آشتی ها و خنده های ما هم مثل تمام روابط دیگه است و مسلما هیچ فرقی با بقیه نداره ، اما نیاز دارم که اینها رو برای خودم بنویسم ، برای خودمون... وسوسه ی اینگونه نوشتن بدجوری به جانم افتاده!

شانتال
1:25، یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
کامنتی ولنتاینی برای غرفه ی حامی بلاگ!

 

خسته نباشید.وبلاگ نویسی دنیای زیباییست
اینکه در ولنتاین دربند را به وسط شهر آورده اید کار قشنگیست، حیف که به جای شیرینی و گل سرخ ، ترشی آورده اید. شیرین باشید و شکلاتی و سرخ
سید محمد ابطحی
وب نوشته ها

 

 دوستان وبلاگ نویس دیگری هم آمدند که کامنت ننوشتند! اما قدم آنها هم سر چشم ما بوده و هست و خواهد بود...امیدوار ، ترلان و مجی لطف کردند و دعوت ما را لبیک گفتند! روز جمعه هم موفق به دیدار تنی چند از دوستان قدیمی وبلاگ نویس و تعداد دوست جدید از جمله ایشون شدیم...امسال از خوراکی های دربندیمون فروش خوبی داشتیم که البته تمام آن تقدیم بازارچه شد... فندقی خان ما در روز جمعه با حضور پرشورشون کلی دوست وبلاگی پیدا کردند و تازه نشون دادند که در امر فروش آلوچه  ،زغال اخته، آلبالو و ...  خیلی هم خبره اند!
جای دوستانی که نیامدند بسی خالی بود...

پی نوشت: برای دیدن سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنید!

شانتال
1:56، جمعه بیست و ششم بهمن 1386
یک دلخوشی کوچک

چقدر به این سه روز بازارچه عادت دارم.هر بار وقتی این بساط ها جمع میشه یهو دلم برای اون سر پا وایسادنها و یه ریز لبخند زدن و مشتری جمع کردن  و شمردن اسکناسها تنگ میشه...یکی بهم گفت(( خوب بیا این مقدارو ببر بده بازارچه خودتو خلاص کن چیه سه روز تمام نزدیک دوازده سرپا وایمیسی مگه همش چقدر جمع میکنید؟زیر پونصد تومن!.))...خبر نداره چه مزه ای داره که آدم با این کار دل خودشو خوش کنه که داره واقعا یه کار خیر میکنه!خبر نداره که همون سیصد یا شاید چهارصد تومنی که نصفش پول خرید لوازم بوده و کلی زحمت درست کردن بالاش رفته و تازه یه مقداری از اون پول هم روی سود غرفه میره ، چه مزه ای داره تقدیم کردنش به صندوق بازارچه.آدم حس میکنه واقعا داره یه کار مفید میکنه.میدونم همش یه دلخوشی بزرگه و با این چند میلیونی که آخرسر جمع میشه درد زیادی از کسی دوا نمیشه ولی دوست دارم اینجوری فکر کنم که زیاد بی تفاوت نیستم...مخصوصا وقتی هر سال دوستم یا همسرش با وجود داشتن گرفتاری یه زندگی متاهلی و داشتن یه نینی کوچولو باهام برای تشکیل غرفه تماس میگیرن بیشتر خجالت میکشم که این دوتا با وجود گرفتاری هایی به مراتب بیشتر از زندگی کوچک مجردی من از فکر تلاشی هر چند کوچک برای کاری خیر غافل نمیشند...

بازارچه خیریه پیام امیدی برای ما به غیر از این هر سال یک هدف دیگه هم داره و اون دیدن سالانه ی دوستان قدیمی و جدیده. پس اگه دوست دارید توی قرار وبلاگی امروز (جمعه ۲۶ بهمن) شرکت کنید از ساعت ۲ تا ۵ تشریف بیارید به خیابان ولی عصر . نرسیده به چهار راه پارک وی ، رو به روی رستوران سوپر استار ،مجتمع فرهنگی سپید ، بازارچه خیری پیام امید.ما رو میتونید در غرفه ی حامی بلاگ پیدا کنید...

شانتال
17:38، دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
من به لبخندی از تو خرسندم

۱-من میدونم تمرکز ضعیفی دارم...هیچ بحثی هم درش نیست!اصلا این قضیه ی دقت و تمرکز پایین در خانواده ی ما یه چیز موروثیه!ولی نمیدونم چرا توی این تست  کمی بیشتر از ۱۸ ثانیه یعنی در ۲۱ ثانیه موفق شدم! یعنی ۳ ثانیه بیشتر از یک نابغه!...فکر کنم تستش خرابه

۲- فردا شب یه جراحی مزخرف دندان دارم و از صبح ۴ شنبه باید یه لنگه پا توی غرفه ی حامی  وایسم و کار خیر بکنم!(یاد  این غرفه های بوسه ی کارناوالهای بلاد کفر افتادم که به نفع امور خیریه برگزار میشه) البته کار خیر ما فروختن آلوچه لواشک و امثالهمه... خلاصه اینکه تنی چند از دوستان لاگی(اصلا تمام این دوستان عزیز) قراره منت بر سر بنده بذارند و در اون روز تشریف بیارن بازارچه ، میترسم یه ور صورتم باد کرده باشه و قادر به هیچگونه صحبتی نباشم!! شایدم باشم...کی میدونه؟!

۳- امروز به طور کاملا اتفاقی فهمیدم یه دوست خیلی خیلی قدیمی وبلاگی  اردیبهشت ماه امسال فوت کرده.خبرو از پسر خاله اش شنیدم...دقیقا نمیتونم بگم چه حالی شدم.یهو یادم افتاد یه زمانی دوستان وبلاگ نویسم چه بخش مهمی از دنیای منو تشکیل میدادند...چیزی نزدیک به چهار سال پیش...و حالا دامون مرده

۴- لطفا با تشریف آوردن به بازارچه خیریه ی پیام امید (واقع در تهران، خیابان ولیعصر، پایین تر از چهارراه پارک وی، روبروی رستوران سوپر استار، مجتمع فرهنگی تفریحی سپید ) علاوه بر تازه کردن دیدارها در انجام کاری خیر شریک شوید...

لوگوهای بچه های حامی برای حمایت از بچه های حامی یکی از لوگوها را در وبلاگتون بذارید! مرسی

لوگوي قرار وبلاگي 

شانتال
19:40، پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
When You Taught Me How to Dance

چند وقت پیش که فیلم میس پاتر رو دیدم همینجوری شیفته ی ترانه ی پایانیش شدم  و بعدش هرچی توی این دنیای مجازی سرچش میکردم تا دانلود مجانیشو پیدا کنم به در بسته میخوردم!چرا؟ چون این مجانی ها یعنی ۱۰ سنت ۲۰ سنت دیگه نهایتا یه دلار! اینها رو میذارن توی لیست مجانی ها بعد من توی این هیر و ویر به خاطر یه ترانه دلبرانه چه جوری اینجوری مجانی دانلود کنم؟! تا اینکه امروز بسیار اتفاقی کشفش کردم!  تقدیم به شما با ... مقادیری دوستی! لینک دانلود

شانتال
1:14، سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
روزهای بی تفاوتی
بافتنی میبافم

جدول حل میکنم

کتاب میخوانم

... سالنهای تئاتر تا پایان جشنواره قرق است و این یعنی تمرین بی تمرین...

میدانی...هیچ کار قابل عرضی نمیکنم

.

.

.

راستی شاید یکی دو روز دیگر شوهر عمه ام بمیرد 

شانتال
2:11، جمعه دوازدهم بهمن 1386
بینم در تنهایی نقشی از رویا...در خاطر جویم دلخواه خود را

از این ژست خوشم اومد!با اینکه همش خرابکاری کردم و عملا یک بار هم موفق نشدم هدف رو درست بزنم اما از این حالت توپ دست گرفتن و پرتابش خوشم اومد! فقط بدبختی این بود که با هر خرابکاری یاد یکی از فیلمهای جک نیکلسن میفتادم که زنش عرضه ی بازی درست حسابی رو نداشت و دائم از شوهرش یعنی  جک نیکلسن متلک میشنید،خدا رو شکر که ما یک جمع کاملا ناشی بودیم و کسی به کسی تیکه ننداخت! همینجوری داره از در و دیوار نوستالوژی فیلمانه میرسه...به طور مثال شام در پیتزا فروشی پدر خوانده با اون همه عکس از مارلون براندو و آل پاچینو بر در و دیوار رستوران! یا ترانه های آوای موسیقی که دائم ورد زبون فندقی بود گاهی فکر میکنم بهتر بود یکم زودتر به دنیا میومدم.من تقریبا باید بیست سال قبلتر از ۱۹۸۳ به دنیا میومدم.اونجوری هم عصر جوون اولهای طلایی کذا میشدم و کلی برای خودم حال کشکی میکردم!فک کن...

شانتال
18:45، چهارشنبه دهم بهمن 1386
خوش به حال قدیمیها با چنین جوان اولی!

مشغول مزه مزه کردن گفتگو با آل پاچینو نوشته ی لارنس گرابل هستم.همیشه با خودم فکر کردم چه بازی خشنی، چقدر وحشتناک و خیره کننده...عالیه که این قدر وحشتناک بودنُ طبیعی بازی میکنه.با اون چشمهای بی صاب مونده ی ببر بی قرارش!یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی!از یه دیدگاه کاملا زنانه، آل پاچینو به نظر من شدیدا جذاب و خواستنی بوده و خوب این چیزی نیست که یه مخاطب مرد متوجه بشه...بازیگران سرشناس هالیوود اغلب خوش تیپ و جذابند اما بعضیاشون انگار به خاطر نقصهای چهرشون از اونایی که عالی به نظر میان،عالی ترند! بگذریم از اینکه خانم سفید برفی معتقده سلیقه  من در انتخاب مردها اغلب یک تراژدی عظیم بوده!

خودم از اول تا آخر پاراگرافو خوندم و احساس کردم نباید اینها رو اینجا مینوشتم!بگذریم!!

غرض این بود: تنها کسی که خواستار بازی پاچینو در نقش مایکی کورلئونه بود، کسی نبود جز کارگردان فیلم یعنی کاپولا. تهیه کننده و کمپانی عرضه فیلم مترو گلدن مایر از به کار گرفتن پاچینو  برای چنین نقشی سخت می ترسیدند و انتخاب اولشون جک نیکلسون بود.پاچینو به خاطر کاپولا تست میده و البته از نظر کارگردان کاملا اوکی میشه اما ((اونها میگفتن چهره ام به آدمی که کالج رفته باشه نمیخوره، خیلی اعصاب خورد کن بود یادمه به فرانسیس گفتم نمیخوام جایی که منو نمیخوان بمونم ،پس خواهش میکنم فرانسیس دیگه از من تست صدا نگیر،تست گریم نگیر،بدون این فیلم هم میتونم زندگی کنم. گفت: نه تو باید این نقشُ بازی کنی.))

شرط میبندم وقتی اون مایکی معروف رو ساخت و فرستاد روی راشهای دوربین کاپولو، خیلیا اصلا انتظارشو نداشتند.اون وقت بعد از این همه سال ما بعد از دیدن فیلم با خودمون فکر میکنیم این بابا انگار فقط واسه این نقش ساخته شده بود یا برای نقشی مثل تونی مونتانا!

شانتال
22:50، چهارشنبه سوم بهمن 1386
نه تو نمیفهمی...

یک نفر دیروز،

از میان زندگی من رد شد،

آرام و مهربان.

ردپایش اما تا همیشه در یادم می ماند.

 

فقط،

 کمی،

 زمان می خواهد،

 

ردپایی را، از دل به ذهن سپردن...

 

---------

 

چند وقتیه که هر شب، بعد از نیمه شب برق تمامی مناطق تهران(برای ما از ۱ تا ۲)  قطع میشه،این روی اعصاب منه میفهمی؟...اون یک ساعت از دست رفته برای من یعنی در آرامش و سکوت فیلم دیدن یا کتابی خوندن...

 

---------

 

دوست ندارم دیگه غر بزنم...م ن  خ ی ل ی  ت ن ه ا  ه س ت م  ، ه ی چ م ی د ا ن ی  چ ن د  و ق ت  ا س ت  م ح ب ت م ا ن  ا ی ن گ و ن ه  ک س ا ل ت آ و ر  ش د ه  ا س ت ؟ کم آوردم...به درک بذار همه بدونن من کم آوردم...میفهمی؟ 

شانتال