تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
18:10، جمعه بیست و هشتم دی 1386
میفهمی؟ / 2

دوشنبه، 24 دى، 1386

من برای خودم به تو گل دادم
مافاتی نيست
بازنده ندارد اين قمار
می‌فهمی؟

چهارشنبه، 26 دى، 1386

نمیفهمم ، تو چیو به من بدهکاری؟!

 

پنجشنبه، 27 دى، 1386

اولین بوسه ی تو چه طعمی داشت تامارا؟

طعم گیلاسهای ژاپنی یا پرتقالهای اسپانیایی؟

 

گوش چپم درد می کند...درد می کند..درد می کند

تعداد لباسان سیاه من کمتر از انگشتان یک دست است. میفهمی؟!

 

شانتال
2:54، دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
میفهمی؟ / 1

جمعه، 21 دى، 1386

باز گفتی (( چلسومينا))؟

باشه..ديگه نه من نه تو!

 

هم آغوشی زير بارش برف...منظورمو ميفهمی؟!

 

آزی از وقتی تو رفتی دیگه هیچ هوس مستی زیر بارش برف به سرم نمی زنه.آزی ینگه ی دنیا چه شکلیه؟آزی دلم برات تنگ شده...میفهمی؟

شنبه، 22 دى، 1386

تک گویه ،واگویه ...اسمش چی میشه؟اینجا انگار نشستم جلوی آینه دارم با خودم حرف میزنم...میفهمی؟ چرا انقدر می پرسم میفهمی؟

 

شنبه، 22 دى، 1386

پانزده سالگی سن معرکه ایست.آدم احساس میکنه دقیقا در مرکز دنیا ایستاده...میفهمی؟! صبر کن ببینم!این بیست و چهارسالگی لعنتی از کجا پیداش شد؟  

 

دوشنبه، 24 دى 1386

 

هه هه ...مرز بین خنده و اشک به اندازه ی...به اندازه ی... ولش کن!هوس امریکن پای کردم.میفهمی؟

شانتال
17:45، دوشنبه دهم دی 1386


ادامه‌ی نوشته
شانتال
23:52، یکشنبه نهم دی 1386
شالی که همیشه سفید بود
04bhutto-6002.jpg

فیلم(( 5 عصر))،ساخته سمیرا مخملباف...افغانستان به تازگی از شر دوران پر از خفقان طالبان خلاص شده،دختری جوان که به کلاسهای سواد آموزی  میرود،زبان خارجه یاد میگیرد و در محیط دور از خانه روسری را جایگزین برقع کرده در خیال آرزوهای دست نیافتنی فرو میرود.او دوست دارد روزی فرد مهمی شود...دوست داشت نخست وزیر یا رییس جمهو افغانستان شود.میگوید: مثل بی نظیر بوتو.

 

وقتی خیلی کوچکتر از حالا بودم(آیا اصلا روزی میرسد که من بزرگ شوم؟) یادم است که از اخبار متنفر بودم.اخبار یعنی ساعاتی که پدرم ما را محروم میکرد از برنامه های دیگر تلویزیون.با این حال خوب به یاد دارم  که دوست داشتم آن خانم موطلایی با کت و دامن آبی یا سرخابی یا زرد یا...را ببینم که گردبندهای مروارید داشت.او تنها زنی بود که در خبرهای تلوزیون جدی گرفته میشد. مارگارت تاچر!

بعدها یک زنی پیدا شد که بسیار جالب تر از تاچر بود.او همیشه شال بزرگ سفیدی بر سر داشت.شالی که تنها قسمت کوچکی از موهایش را میپوشاند و مشخص بود مسلمان است...تصور کن!یک زن مسلمان که نخست وزیر است! یک زن مسلمان که جدی گرفته شده است! بعدها دیگر هیچ زن سیاست مداری برایم جذاب نبود.چون کمی(فقط کمی) بزرگتر شده بودم و فهمیده بودم نخست وزیر شدن هم چیزیست مثل ناظم مدرسه شدن و سیاست مدار بودن فرقی با بقال بودن ندارد و سیاست فقط یکی از ستون جامعه است ،و رییس جمهور و وزیرانش صاحب کشور نیستند!

کریستیانا فرناندز(رییس جمهور آرژانتین)،کاندولیزا رایس(وزیر امور خارجه امریکا) ، هیلاری کلینتون(نماینده نیویورک در مجلس سنا ایالات متحده) ، دانا پرینو (سخنگوی کاخ سفید) ،میشل باشلت(رییس جمهور اسبق شیلی)،نانسی پلوسی( رییس مجلس نمایندگان ایالات متحده)،هلن کلارک(نخست وزیر نیوزلند)،گلوریا آرویو (رییس جمهور فیلیپین)،آنجلا مرکل(صدر اعظم آلمان)،ملکه راینا( همسر عبدالله دوم پادشاه اردن) و ... همه زنان سیاست مداری هستند که در نوع خود پیشرو محسوب میشوند و  علاوه بر قدم گذاشتن در وادی مردانه سیاست از جمله تاثیر گذارترینها بودند ، اما هیچ کدام از آنها دیگر جالب نیستند... هیچکدام شال سفیدی بر سر ندارند .نه مثل ایندریا گاندی نه مثل بی نظیر بوتو...

 

پی نوشت: اتوبیوگرافی بی‌نظیر بوتو

شانتال
16:24، یکشنبه نهم دی 1386
کوچه ی قهر و آشتی

همون روزها بود که توی دست راستم یه دسته نرگس بود و اون یکی دستم از سر بیکاری توی جیبم.روزهای سردی بود.من بودم و سیاهی سایه ی کشیده ی نیم روزی و دیوارهای تنگ کوچه. کوچه تنها به قائده ی یک نفر جای تردد داشت،بس که تنگ بود.جوی باریکی از وسطش عبور میکرد و دیوار خانه ها از دو طرف انگار هر لحظه میخواست به هم نزدیکتر شود و مرا ببلعد. عین اون کوچه را بعدتر زیاد ندیدم اما یک روز حاج آقام بهم گفته بود به این کوچه ها میگن کوچه ی قهر و آشتی. اون روزی که برای بار اول با دسته نرگس  رفتم اونجا وایسادم،خودمم خبر نداشتم میخوام با کی آشتی کنم.میدونستم از صدقه سر باریکی کوچه،اونی که من میخوام باهاش آشتی کنم ،صاف و مستقیم میاد توی بغلم و مجبور میشه باهام آشتی کنه. چند باری که گذشت با خودم گفتم یعنی اون کیه؟. یک چند وقتی فکر میکردم لابد دخترعممه که همیشه سر همه چیز باهم دعوا داشتیم،از شلوارهای جین پاره پوره ای که اون وقتها مد بود تا گل سرهای عجیب غریبی که نمیدونم اصلا چیشون جالب بود.

بعدترش فکر کردم لابد با اون پسره ی دیوونه ای که یادم نیست کی بود اما وقتی ده سالم بود عاشقش شدم و اون بهم خندید و منم با آجر زدم فرق سرش، میخوام آشتی کنم... اما اونم نبود.توی اون کوچه من تنها بودم.انقدر کسی نیومد بامن آشتی کنه که آخرش فهمیدم باید با اون سایه ی دراز نیمروزی آشتی کنم.سایه همیشه پشت سرم بود.هر جا میرفتم دنبالم میومد و تعقیبم میکرد اما دریغ از یک روی خوش،دریغ از یک لبخند که به روم بزنه...فقط دنبالم بود.عاشق ترین عاشق من همین سایه کشدار بود.همه ی عمر دنبالم بود اما  محض رضای خدا یک بار هم توی چشمام نگاه نکرد.هر وقت برمیگشتم نگاش کنم اونم بر میگشت و باز میرفت پشتم...کوچه ی قهر و آشتی من خالی بود. قهر کرده های من خیال آشتی نداشتن، هر چی که بیشتر گذشت فهمیدم منم حال آشتی ندارم.اون دسته گل نرگس معطر هم تنها از سر وظیفه بود و برای خالی نبودن لحظاتی که منت آشتی کنون رو به سر کوچه میذاشتم...

شانتال
18:51، سه شنبه چهارم دی 1386
مادر با شخصیت،دختر بی شخصیت

متاسفانه(بله متاسفانه) مامان بنده اصلا اخلاق خاله زنکی نداره. یعنی دریغ از یه ذره غیبت،نیم مثقال تهمت! شاید به تعداد انگشتهای یک دست یادم باشه که وقتی از مهمونی یا جایی برمیگردیم از عیب و ایراد مردم و خونه زندگیشون گفته باشه. این اخلاقش هم باعث شده که وقتی عده ای در جایی مشغول هم زدن حلیم عیب و ایرادهای مردمند  ناخودآگاه برم بالای منبر که زشته غیبت نکنید!حالا نه که فکر کنید من از این اخلاقهای خاله شلخته وار بدم میادها!میخوام اولین زنی باشم که اعتراف میکنه خیلی از غیبت کردن خوشم میاد!!! منتها هیچ وقت شرایط کاملش رو نداشتم و زمانی هم که شرایط لازم پیش اومده بلد نبودم درست حسابی غیبت کنم! البته...اینم بگم که در زندگی من سه نفر هستند که بی هیچ اختیار قبلی و در کمال بدجنسی در مواقع لازم هی پنبه شون رو زدم(لابد انگیزه لازم برای این کار رو در موردشون رو دارم!)! یکی از اون سه نفر که اسمشو نمیبرم، آقا شیره (!) است و دوتای دیگه از جنس اناثند و سابقه ی آشنایی من با این دو نفر بر میگرده به 6 سال پیش... با این حال من میمیرم برای جمعهای خاله زنکی!عاشق چرت و پرتهایی هستم که زنها پشت سر هم میگند و بعد تا طرفشون رو میبینند همچین ماچ و بوسه و محبتای از خودشون در میکنند که باورش سخته اون غیبتها و تهمتهای پشت سر چی بود!از طرفی به عینه دیدم که مردها سخت تر و بدتر و وحشتناک تر از زنها خاله زنکند! بیچاره خانمها اسمشون بد در رفته... وقتی پاش بیفته این آقایون هستند که گوی صفحه گذاری و پشت هم اندازی و چرت و پرت گفتن رو از زنها می ربایند!... به هرحال غیبت سرگرمی خوبیه!به شرطی که جدی نباشه!!!ولی به قول مامانم مگه میشه جدی نباشه؟!

شانتال
18:2، دوشنبه سوم دی 1386
رویای روزگار از دست رفته یک الی لون

 

من عادت به خواب نیمروزی ندارم اما نمیدونم چی شد که امروز بدجوری خوابم برد!دراز کشیده بودم که کم کم حس کردم درون فضای آرومی مشغول قدم زدن هستم.مطمئن شدم خوابم برده و باید بلند شم و به بقیه کارهام برسم. هی به خودم میگفتم بلند شو،همه کارها داره روی هم تلنبار میشه ها!پاشو... همینطوری که وسط اون فضای تاریک راه میرفتم کم کم ترس برم داشت.بارونی شدید مشغول باریدن بود که به جای کم شدن ، هر لحظه وحشتناک تر و زیادتر میشد.درست شبیه اون بارونی که شش سال پیش روز خاک سپاری مونا می بارید. دلم میخواست از خواب بلند شم اما نمیتونستم.صدای بابا از پشت سرم اومد که میگفت : یالا سوار شو دیگه.سوار ماشین شدم و سه سوته رسیدیدم خونه!اونم کدوم خونه؟؟؟ خونه ای که تا پنج سالگیم توش زندگی میکردیم!.بابا منو گذاشت و رفت. با خودم گفتم حالا که این یه خوابه بذار ببینم توش چه خبره!. وقتی از خونه رفتم بیرون وارد یه بازار عجیب غریب شدم.چند نفری به زبان فرانسه و اسپانیول حرف میزدند! غش کرده بودم از خنده..این دیگه چه خوابیه؟! (لازم به ذکره یکی دوبارم صدای فندقی رو از دنیای خارج از خواب شنیدم که میگفت: آجی پاشو دیگه،پاشو بیا کمکم) یه ذره جلوتر یه بستنی فروشی بود که تا اولین لیس رو به یکی از بستنی هاش زدم ،عین آلیس توی سرزمین عجایب قدم شد 10 سانت! داشت کیف میکردم از این همه تخیل...یه ذره جلوتر یه سوراخ موش بود که حقیقتش یکم با ترس و لرز رفتم توش اما از اونجا رسیدم به آدم کوچولوهای هم قد خودم.همونجا بود که خیلی ها رو دیدم.مونای خدا بیامرز رو دیدم.مادر جونمو دیدم.خانم جان و خانم بزرگو و آقا رو دیدم.فقط تماشاشون میکردم...این دلتنگی من برای عزیزان از دست رفته هیچ تمامی نداره.بعد از اون فقط کسانی رو دیدم که مدتهاست ازشون بی خبرم.عاطفه که توی خوابم یادش رفته بود منو میشناسه ولی از دیدنم خوشحال بود! و چند نفر دیگه که تعریشان در این مقال نمیگنجد!!! خیلی بهم خوش گذشت...در حد مرگ به چنین خوابی احتیاج داشتم.چند وقتی بود که خیال پردازی های مثبتم کم شده بود و از این خوابهای انرژی دهنده نمی دیدم.

شانتال
0:42، دوشنبه سوم دی 1386
توت فرنگی کپک زده
اینکه موفق شدم چیزهای زیادی رو فراموش کنم جای خوشحالیه...منظورم از فراموش نه نابودی وقایع در ذهن که عدم وجود هر گونه حس خوشحالی ،ناراحتی ،استرس، هیجان و ... در  برابر وقایع مذکوره.با این حال این حقیقت که دربرابر بخشی از گذشته ام مصون و مقاوم شده ام، چندان انگیزه بخش نوشته هام نیست...چرا که آن احساسات متفاوت تنها در همان زمان تولدشان الهام بخش نوشته ها هستند و  مدتهاست که بخشی زیادی از آنها را گم کرده ام.به خصوصا وقتی غرور تبدیل میشد به غرور له شده ی لعنتی،با اینکه میتوانست دستمایه ی نوشتارهایی پر از عقده گشایی شود(و چه بسا همین نوشته های پر از هیجانات لحظه ای در شمار آثار اندیشمندانه قرار گرفته اند!) ، اما چون در همان موقع نوشته نشد،امروز برایم تبدیل شده به احساسات ابلهانه ای که روزگاری در برابر کسانی و چیزهایی داشتم احساساتی که درست نمیدانم چه بود مگر طعمشان که خوب به خاطر دارم.مزه ی توت فرنگی کپک زده میداد،آغاز عق زدن و بالا آوردن...

 

شانتال
12:56، یکشنبه دوم دی 1386
حکایت بوسه
مشی و مشیانه اولین جفت زمینی اند که در واقع گیاهی هستند که از زمین روییده شده اند و اندامهای فوقانی شان از یکدیگر منفک است. اولین فرزند آنها چنان به مذاقشان خوش آمد که آن را خوردند و از آن پس خداوند بوسه را به جای خوردن آفرید. بوسه، نمادی از خوردن است و نشانه اولین عشق زمینی...

شانتال
1:16، یکشنبه دوم دی 1386
یک پیشنهاد خوانشی دیگر
وبلاگوار

..

.

.

پی نوشت بی ربط: به بهترین نحو ممکن در حال تلف کردن بهترین سالهای زندگیم هستم!آفرین بر من...

شانتال
13:49، شنبه یکم دی 1386
وقتی همه خواب بودند!
وقتی هفت ساله بودم یه کابوس دائمی داشتم.یه گلفروشی توی کوچمون بود که صبحها وقتی میخواستم برم مدرسه یه ربع وایمیستادم گلهاشو تماشا میکردم.گاهی دلم میخواست برم اون تو و عطر فضای عطر آگینش راببلعم... اما یه کابوس هم داشتم.تقریبا هر شب خواب میدیدم در حالیکه بلوز شلوار سفیدی تنمه و دارم بین گلها قدم میزنم یهو یه مرد بلند قد از پشت گلها میپره بیرون و میخواد منو بدزده.انقدر این خوابو دیدم که بعد از گذشت این همه سال خوب یادمه.یادمه از گل فروشی میدویدم بیرون و مثل فرفره میرفتم سمت خونمون اما هر چی میدویدم به خونه که هیچی،اصلا به هیچ کجا نمیرسیدم.صدای خنده های چندش آور آقائه توی ذهنمه...عجیبه اما دیشب بعد از مدتها باز اون خواب رو دیدم.باز یه دست لباس راحتی سفید تنم بود و بین گلها قدم میزدم و توی این فکر بودم که چقدر اینجا آشناست!نکنه دارم خواب میبینم!!!! تا اینکه از پشت ردیف گلدانها یه مرد بلند قد پرید بیرون باز درو باز کردم و دویدم بیرون اما یهو یادم افتاد این یه خوابه!یه خوابه که شبهای هفت سالگیمو زهر مارم کرده بود.من بزرگ شدم...نباید در برم!وایسادم و منتظر رسیدم آقائه شدم.خیلی طول کشید برسه...تا رسید بهم یهو با ناخنهای بلندم توی صورتش خط انداختم.به طرز عجیبی قوی شده بودم.لگد زدم زیر شکمش.با آرنجم کوبیدم توی صورتش...خلاصه کابوس بچه گیا رو حسابی زدم!!!! صبح که از خواب پا شدم به دستهام نگاه کردم...ناخنهامو دو روز پیش کوتاه کوتاه کرده بودم...
شانتال