حقیقتشو بگم برای من بین تمام جشنها و مراسمهای مرسوم (از سنتی و مذهبی و ایرانی و اروپایی و..) هیچ فرقی نیست!برای من فرقی نمیکنه عید نوروز باشه یا کریسمس.ولنتاین باشه یا شب یلدا!همشون سر و ته یه کرباسن.همشون فقط یه هدف دارند اونم شادیه...حرفهایی نظیر پاسداری از سنتهای ملی آریایی،مذهبی و ... کمی تا قسمتی کشک به نظر میاد.واقعا شب یلدا یا عید نوروز یا هر مراسم ایرانی دیگه چه فرقی با کریمس و عید پاک داره؟ اصلا چرا باید این روزها خاص باشند؟ غیر از اینه که خاص بودن این روزها بر اساس یه سری باورهای قدیمی دوست داشتنیه؟ برای من بهترین روز سال فقط روز تولدمه!چون توی همین یه روزه که دوستان و آشنایانم به یادم هستند و بعضیاشون برام کادو میخرن!بقیه مراسمها با باقی روزهای کسل کننده هفته هیچ توفیری نداره...روز ولنتاین؟؟؟؟؟! روز زن؟ روز هوای پاک؟! عید باستانی نوروز؟ روز مهرگان؟!!!! هیچ حوصله ی ژستهایی از قبیل (( من یک ایرانی اصیلم که خیلی به ایرانی بودنم افتخار میکنم)) رو ندارم! کاش دنیا دهکده ای جهانی بود،همه بی ملیت،همه از یک ملت...

۱- باز دوباره آخر هفته شد و من هیچ کاری ندارم بکنم تا یه آخر هفته ی جالب داشته باشم! نه یه مهمونی دامبالادیمبویی، نه یه کوه رفتن شینتولومینکویی، نه یه قرار دسته جمعی هفتصد نفره ای! ، نه هیچی... تازه اینها همه یه طرف!!!!!!!!! امشب خونه ی عمو بزرگه دعوتیم و باید تا واپسین لحظات شب اون دختر عموی (( ایش،همه چیز من از تو بهتره)) رو ببینم!فِک کن!
۲- الان که هوا برفمالو شده قائدتا مثل چند سال گذشته من باید هی یاد سربالایی نیمه روشن محمودیه و دستکش و چتر و ... بیفتم و هی فکر کنم(( ای کثافتی که من دوستت داشتم دیگر دوستت ندارم)) ، اما راستش امسال هر چی به خودم فشار میارم هیچ حسی بهم دست نمیده! فقط یادمه چقدر اون شب سرد بودها!به این نکته هیچ وقت توجه نکرده بودم...به علاوه اینکه اصلا نمیدونم چرا باید یاد سربالایی نیمه روشن محمودیه و دستکش و چتر و ... بیفتم؟!
۳- دیشب یه خوابی دیدم...یادم نیست چی بود اما آقای ایشونمون بود و من و دانل داک! تعبیرش چیه؟!شاید چون کریسمس نزدیکه و آقای ایشون دائم ادای اسکروچ رو در میاره و اسکروچ یعنی دانل داک!
پی نوشت: عکس کش رفته شده از وبلاگ یک زن
..
.
.
.
.
پی نوشت بی ربط: چقدر این سیستم وبلاگهای دوستان بلاگفا باحاله!توی این مدت تازه فهمیدم من چقدر وبلاگهای جورواجور میخونم و کامنت نمیذارم، کامنت گذاری من محدود به چند دوست بسیار دوست می باشد!. امروز جلسه دوم شنا بود و من ترسیدم شیرجه بزنم... یادم نمیاد جلسه اول اون همه شجاعت رو از کجا آوردم!
بالاخره یاد گرفتم که درست مثل قورباغه (!) توی آب دایره بزنم و نرم زیر آب! توی این چند وقتی که رفتم آموزش شنا ،فهمیدم که من تنها آدم دنیا نیستم که در دوران کودکی یک آدم بی شعور برای از بین رفتن ترس از آب، یهو هولش داده توی استخر! فهمیدم که عمق سه متری با چهار متری هیچ فرقی نداره! فهمیدم من یک نابغه ی واقعی ام! اما اون لحظه ای که خانم مربی بهم گفت شیرجه بزن توی عمیق یهو احساس کردم قلبم داره میاد توی دهنم! واقعا ترسیدم... میدونستم که اصلا زیر آب نخواهم موند و غرق نخواهم شد و تازه من که بلدم پا دوچرخه بزنم! بعد دیدم یه خانم خیلی پیر داره همینجوری واسه خودش وسط استخر شنا میکنه و در حال صفا سیتیه! این بود که به غرورم برخورد(!) و گفتم بادا باد!اون لحظه ای که شیرجه زدم دستام داشت میلرزید...تمام اتفاقات دوران کودکی تا بزرگسالی (مخصوصا اون نگو و نپرسهای گریه آورش) اومد جلوی چشمم! یهو دیدم زیر آبم و یادم رفته نفس بگیرم!!! بس که هول بودم از اون خانم پیره کم نیارم!وقتی رسیدم بالا تا چند دقیقه من سرفه میکردم و مامانم و خانم مربی میخندیدن! ایش.......انقدر بدم میاد یکی بهم بخنده!!!! بار دوم یادم بود نفس بگیرم اما یادم رفت پا دوچرخه بزنم و همینجوری اومدم روی آب! برای شنای قورباغه هم هی یادم میره وقتی دارم با دست و پام دایره میزنم ، نفسمو دائم بدم بیرون، و دائم باید به خودم یادآوری کنم!از همه بدتر هم نفس گیریه! باید با دهن نفسو بگیری با دماغ بدی بیرون...فِک کن! درست خلاف طبیعت بدن انسان! انقدر جلسه اول آب خوردم که موقع برگشتن همش میترسیدم توی تاکسی بالا بیارم!!!!!!!
حالا اگه گفتین من چند جلسه تا به امروز رفتم آموزش؟؟؟
همش یه جلسه رفتم، واسه همینه میگم نابغه ام دیگه! یه جلسه ای نه تنها ترس از آب رو گذاشتم کنار، بلکه رسیدم به عمیق! فردا هم جلسه دومه... خدا به خیر بگذرونه!
پی نوشت: مرتبط

کتی خانم آکاردئون می زد. اولین بار که کتی خانمو دیدم شش سالم بود.عروسی داییم بود...توی اون شلوغ پلوغ رقص و خنده و دست زدن ،یه خانمی رو دیدم که بعدتر فهمیدم نباید خیلی هم جوون باشه.آکاردئون میزد! یه چیز فنری باحال که آخرشم حسرت بازی کردن باهاش موند به دلم!اون موقع ها کتی خانم همینجوری عشقی و از سر رفاقت توی مهمونی ها و عروسیها و جشنهای دوستاش آکاردئون میزد ولی بعدتر این کار شد شغلش.مامانم تعریف میکرد که کامند بانک بوده.یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که اونم بعدها توی مهمونی ها ضرب میزد.چه ترکیبی!آکاردئون و ضرب...الان این سازها همه رو یاد دوره گردهای سر چهارراه یا توی کوچه پس کوچه های خلوت میندازه اما اون موقع همین که یه زنی چون حقوق بازنشستگیش کفاف خرجشو نمیداد،برای گذران زندگیش شده بود مطرب مجالس، خودش خیلی چیز جالبی بود!این کلمه مطرب هم از اون کلمه هاست...اما همه براش احترام عجیبی قائل بودند.خواهرش هیچ وقت ازدواج نکرده بود و اونم به تبعیت از خواهر بزرگتر مجرد مونده بود.دو تا خواهر بودن که یه عمر کنار هم زندگی کردند و ... نمیدونم چرا فکر میکنم کتی خانم مرده!وقتی من بچه بودم کتی خانم برای من خیلی پیر به نظر میومد.حالا که مادربزرگ من مرده یعنی هنوز اون زنده است؟ چقدر دلم میخواد آکاردئون زن مهمونی های زنونه و غیر زنونه و عروسی های به یاد موندنی اون وقتها رو باز ببینم...هنوزم که هنوزه عاشق صدای آکاردئونم. اون پیرمرد دوره گرد کوری که هفته ای یه بار با نوه اش میاد توی کوچمون تداعی کننده ی هجده سال پیشه...

تو اون کثافتی که خیال میکردم نبودی، تو یک کثافت منحصر به فرد بودی.یک کثافت ماندگار...نمیدونم چند ساعت تنمو با لیف و کیسه و صابون سابیدم،یا چند تا شیشه عطر روی خودم خالی کردم،فقط میدونم بوی تورو آخرش از بین بردم، سخت بود ولی این کارو کردم کثافت! گه بگیرن اون روزگاری رو که فیلسوف و عاقل وعاشق و معلم و معشوق و دوست و رفیق و شاعر و نویسنده اش تو باشی...

درست بالای سر من در همین لحظه، بوم بوم سقف داره تکون میخوره و صدای((هی خانم یواش یواش)) میاد! از وقتی اومدیم منزل نو ( که ایشالاه مبارکمون باشه!) برای اولین بار توی این مجتمع سی واحدی یکی غیر از ما مهمونی گرفته! (کم کم داشتیم فکر میکردیم ساکن خانه ی اشباحیم!) فقط دلم از این میسوزه که الان اونها تولد دارن ولی امسال اولین سالی بود که محض رضای خدا یه کیک خشک و خالی هم برای تولدم نداشتم! نمیدونم چرا توی فامیل ما وقتی میخوان به یکی اعلام کنن تو دیگه بزرگ شدی، از تولد و کیک تولد محرومش میکنن!باز جای شکرش باقیه رسم کادوی تولد همچنان پابرجاست!

خوابم نمیبرد.توی چه فکری بودم؟یادم نمیاد...توی تاریکی کورمال کورمال بلند شدم و دنبال سر پایی ها گشتم، پیدا نشد...باید چراغو روشن میکردم که خوب،حسش نبود. قصد آشپزخانه بود و یک لیوان آب و یک عدد قرص که هنوز از در اتاق بیرون نرفته یه چیز کوچیک سفتی رفت زیر پام. چراغو روشن کردم،برش داشتم...شبیه یه تیکه چوب بود،دقیق تر که بهش نگا بکنی دیگه شبیه یه تیکه چوپ نیست! یه تیکه ی کوچیک گچی بود. این چیه دیگه؟ همون یه ذره خواب هم از سرم پرید.یه نگاهی به دور بر اتاق میندازم.چرا فکر میکنم یه چیزی از اتاق کم شده؟ خوب این چیه؟یه تیکه ی کوچیک از یه مجسمه! تنها مجسمه ی کوچک اتاق من.مجسمه ی بالرینی که نشسته روی یه صندلی و داره بند کفشش رو میبنده.مجسمه رو خانم سفید برفی ، یه چیزی حدود ۶ سال پیش بهم کادو داده بود: حالا تو هیجده سالت شد! . یه چیزی توی گلوم میشکنه.مجسمه نیست،اینی که تو دستمه یه بخشی از پایه های صندلی بالرینه.مجسمم کو؟ چقدر خوشگله! چقدر هیجده ساله شدیم! چقدر بزرگ شدیم! کی مجسمم رو شکسته؟ هر کی شکسته همه اش رو ریخته دور،چرا تکه هاش به خودم نداد؟کی شکسته و صداشو در نیاورده؟ من مجسمم رو میخوام! یادمه همون شب تولد دایی کوچیکه مجسمه از دستش افتاد و یکی از پایه های صندلیش شکست. تا اومدم چیزی بگم با چسب قطره ای درستش کرد...از اون روز، اون خط شکست مثل یک مهر بود از اولین تولدی که من به خودم عنوان یک بزرگسال بالقوه رو دادم! یکی مجسمه رو شکسته و صداشو در نیاورده...فردا باید بفهمم کی بود؟ یعنی کی بود؟

همیشه توی فیلمها عاشق اون تیکه ام که آقا یا خانم هنرپیشه با نگاه طلبکارانه زل میزنه به طرفش(دوربین) و میگه: you know? I love you ... چرا قصه ی دوست داشتن هیچ وقت تکراری نمیشه؟ چرا؟
As it is in heaven محصول کشور سوئد ،برنده ی جایزه ی اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۵، به عقیده ی من واقعا ارزش یک بار دیدن رو داره...محوریت داستان موسیقیه. خانم چشم و ابرویی عزیز از تو چه پنهان موقع دیدنش یاد تو بودم و اینها !
در شناسنامه ی The Naked Ape ذکر شده کمدی درام، که شخصا موقعیت کمدی خاصی توی فیلم ندیدم که بتونه محوریت کمدی به فیلم بده و،فقط تک و توک چندتا مزه پرونی بود...فیلم به نظر من بیشتر یک درام تین ایجریه.
--------
برای پردیس یه چیزهایی نوشتم اما انگار دارم به خودم میگم...
من یه آرزویی داشتم که همیشه میدونستم آرزوی بیشتر آدمهاست.این تنها آرزوی واقعی من بود...دلم می خواست یه روزی توی زندگیم یه کاری بکنم که خیلی مهم باشه.واقعا مهم باشه!با ارزش باشه...متحول کننده باشه،توجیه کننده ی ماهیت من باشه. والدینم فکر میکردند این کار مهم زندگی من اول داشتن یک شغل خیلی پولساز،خیلی پر تشخص ، و ...(که همینجوری هی بهم استقلال مالی و اجتماعی بده!) به اضافه ی یک شوهر خیلی خیلی خوب! میتونه باشه. در مورد بقیه اطرافیانمم نمیدونم چی فکر میکنن! چون هیچ وقت نشد ازشون بپرسم کار واقعا مهم زندگی شما چیه و به نظرتون کار واقعا مهم زندگی یه دختری مثل من و در موقعیت من چی میتونه باشه!...
ادامهی نوشته
![]()
نتایج اولین جشنواره ی فیلم کمدی گل آقا!
((...فیروز کریمی ، یا دست کم تصویرش، مهمان بخشی از این مراسم بود که قرار بود به تقدیر و تجلیل از کسانی بپردازد که کارشان مستقیم به طنز ربطی ندارد اما در رشته تخصصی خودشان از زبان طنز استفاده میکنند.
پخش قسمتهایی از مصاحبههای کریمی بارها صدای خنده مهمانان را به سقف رساند!
فیلم پخش شده را دست اندرکاران برنامه نود آماده کرده بودند که با پیگیری های جهانگیر کوثری به دست ما رسید.))
پی نوشت: شخصا به پاراگراف فوق دو ساعت خندیدم! من تاحالا فکر میکردم فیروز کریمی ذاتا انقدر کمدیه تو نگو از روی حساب کتابه! چه میشه کرد..سر مربی استقلاله دیگه!!!![]()

کلاس اول راهنمایی ، یه دختر نسبتا گوشه گیر که سر و تهشو میزدن سرش توی رمانهای جورواجور بودو خودشو قاطی هیچ رفاقتی نمیکرد.محله جدید، خانه ی جدید و دنیای جدید...یه اتاقی توی اون مدرسه بود که بهش میگفتن اتاق ورزش.یه گوشه اش یه میز پینگ پونگ بود و چندتا قفسه پر از توپ بسکت و والیبال و طناب و راکت و ... یه گوشه ی دیگه اش هم یه تلویزیون زوار دررفته بود با چندتا صندلی نامرتب چیده شده.کنار تلویزیون یه دستگاه ویدئو بود.اون سالها(دوازده سال پیش) تازه ماهواره داشتن مد شده بود. از اون مدهای بد بد بود!هر کی ماهواره داشت یا مرض داشت یا کلاس!
خلاصه دیگه همه توی خونه هاشون یکی یه دستگاه ویدئو رو داشتند. اون موقع ها بابام نمیذاشت من و برادرم طرف ماهواره بریم. تازه مگه روی چه شبکه هایی تنظیم بود؟! چهارتا شبکه ترکی و فرانسوی که ما ازش هیچی نمی فهمیدیم! ویدئو هم چهار تا کارتون سیندرلا و سفید برفی و تخت خواب سحر و آمیز و از این چیزها. من فقط عاشق کتاب بودم... عاشق مدیر مدرسه بودم و دید و بازدید . تازه الان دارم به این فکر میکنم که اصلا چی از اون کتابها می فهمیدم؟یه دختر دوازده ساله باید چی میخوند؟ من فقط کتابهای توی کتاب خونه ی مامانمو میخوندم...
وقتی اول سال معلم ورزشمون از هر کسی پرسید که میخواد چه رشته ای رو انتخاب کنه من و دو تای دیگه سریع گفتیم پینگ پونگ. من میخواستم تمام اون ساعتهای کسل کننده ی ورزشو توی یه اتاق در بسته که خانم معلم شاید فقط دو بار بهش سر میزنه،بشینمو و کتاب بخونم یا تکلیف ساعت بعدمو انجام بدم.اون دوتای دیگه هم دخترخاله های جون جونی بودن که همیشه صدای هر و کرشون میرفت هوا.
نمیدونم اوایل سال بود یا اواسطش...یه بار که نه کتابی داشتم نه مشقی و نه حوصله ای برای ضربه زدن احمقانه به اون توپ تخم مرغی ، تلویزیون گوشه ی اتاقو روشن کردم.وصل بود به دستگاه. اون دوتای دیگه مشغول تمرین بودن و من یه فیلم از قاطی فیلمها برداشتم و شروع کردم به فیلم دیدن...
فیلم دوبله شده بود،یه جاهاییشم دوبله نداشت،معلوم بود دوبله رو کشیدن رو فیلم اصلی تا فیلم سانسور نشده بمونه.
یهو دیدم همینجوری محو صفحه ام. محو اون پسری که موقع آواز خوندن دائم حالش بهم میخورد یا اون یکی که مواد میفروخت.محو این پسرهای دارالتادیبی.من نمیدونستم دارالتادیب کجاست اما آخر فیلم خیلی گریه کردم.حالا دیگه اون دو تا دختر خاله ی هرهرو نشسته بودن بغل دست من و فیلمو تماشا میکردن.
نمیدونم چند بار دیگه اون فیلمو دیدم،واقعا نمیدونم...اما هنوز طعم اون روز اولی که فهمیدم به جز کتاب یه چیز دیگه هم هست که میشه عاشقش شد زیر زبونمه.یه طعم سرخوشانه. فیلم بچه های خیابان آن فیلم اولی بود و راستش سخت دلتنگ آن روزهای دوازده سالگی هستم و آن غرق شدن ها...
PARLANNO یکی از ترانه های فیلم (لینک از وبلاگ آلوچه خانم)

امروز جمعه شانزدهم آذرماه، جشنواره فیلم کمدی گلآقا برگزار خواهد شد که این جشنواره مروری است بر سینمای کمدی بعد از انقلاب ایران.
این جشنواره بیش از آنکه جشنواره به معنای عام آن باشد، بوتهی نقد و بررسی سینمای کمدی ایران در ربع قرن اخیر است.
Miss Potter ، Gracie ،
در هر حال من قادر نیستم وقتی فیلمیو شروع به دیدن و کتابیو شروع به خواندن کردم، رهاش کنم...نه به خاطر جذابیتهای احتمالا نداشته اش،بلکه به خاطر ذهن شدیدا خیال پردازم که اگر بهش پایان فیلم و کتاب رو نشون ندم ،خود به خودش شروع به ساختن پایان های عجیب غریب میکنه و یه شب تا صبح منو از خواب محروم! یکی از دوستام معتقده من ذاتا یک دیوید لینچم!
به هر حال با یک روز تاخیر ، تولدت مبارک خ چ و ا جان جون،به یاد قدیما بووووووووووووووووووس!
وای چه آپدیت عشقولانه ای شد!
پی نوشت:لطفا همه جز ایشون روشون رو بکنن اونور که این پست خیلی خصوصیه!


يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصد… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
یک عدد فاطمه گم شده است، یابنده ی محترم او را به ما دوستان لاگی اش پس بده!


یه تصویر جمع جور از تام کروز با پس زمینه ی آسمانی آبی و چند تکه ابر پنبه ای...میتونستم ساعتها و روزها و سالها دراز بکشم و زل بزنم به اون عکس.یه پوستر معمولی بود عین هزاران هزار پوستر دیگه با این حال، حال غریبی بهم دست میداد وقتی توی اون اتاق تنهایی دراز میکشیدم و زل میزدم به اون عکس.هجوم حسهای متفاوت توی اون وضعیت چیز غیر عادی ای نبود،من یک بحران زده بودم! اون تصویر ساده متعلق فیلم غریبی بود،بود چون میدانم که دیگر در آن اتاق خبری از vanilla sky نیست.با این حال دیشب باز آن فیلم را دیدم تا گیج شوم بین انتخابها،انتخاب بین رویازدگی و واقع گرایی...انتخاب سختیست،مخصوصا وقتی واقعیت چیز بی رحم و خشنی باشد...

چقدر دلم میخواست اون زمانی که مردم تهران(درست ۸۶ سال و ۸ روز پیش) برای اولین بار توی سالن کوچیک و تنگ سینما ،اولین فیلم ناطق فارسی رو میدیدن منم اونجا بودم...اونجا بودم و همراه اونها کیف اون اولین بار رو میبردم و مسخ اون پرده ی نه چندان سفید رو به نقره ای میشدم...خوش به حال مسخ شدگان،رویازدگان...سینما یعنی زندگی در چیزی فراتر از کسالتهای رنج آور روزمره...

۱- امروز تبدیل شده بودم به موجودی رحیم،مهربان و دل نازک...توی کافی شاپه(همون کافه شاپه دیگه!) نشسته بودیم و تازه سیگار اولمو خاموش کردم و غرق فنجانم بود که علی اشاره کرد به میز پشت سرمون.اصولا وقتی یه جا میشینیم چشمهای اون بیشتر از من آدمهای اطرافمو میپاد و سوژه درست میکنه!یکمی سرمو برگدوندم،پسره بلند شده بود داشت چندتا اسکناس روی میز میذاشت، چشماش قرمز بود،دختره هم خیلی راحت دستاشو آورده بود روی چشماش رو همینجور هق هق میکرد...یهو ته دلم خالی شد.البته چیزی که توی این جور جاها زیاده دختر پسرهاییه که وعده ی آخرین دیدار رو دارند،نمیدونم این بار چرا این همه حالم گرفته شد.پسره رفت، دختره داشت گریه میکرد،آقای کافی شاپی(!) هم خیلی مودبانه روشو کرده بود سمت حساب کتابش تا دختر خانم بره و اون میز رو جمع کنه...علی سرش توی غذاش بود، من سرم توی فنجون.یه سیگار دیگه آتیش زدم تا فقط دستمو به یه چیزی بند کنم.با خودم فکر کردم چرا گریه میکرد؟! اینجور وقتها باید گریه کرد؟!
۲- یک بیماری مزمن و مسری به نام تنهایی / شما هم بخوانید...جالب بود.

فقط میخواستم یه فیلم درپیت سرگرم کننده ی خنده دار احمقانه(در حد american pie) نگاه کنم،یکم بخندم،یکم احساس بی خیالی بکنم،همین!...هیچ فکر نمیکردم چنین پایان جذاب واقع گرایانه ای داشته باشه!
حالا اشکال نداره...فردا شب یه فیلم درست حسابی تر میبینم...

آن فروغ درخشان
که زمانی در برابر دیدگانم می درخشید
اکنون برای همیشه از نظرم ناپدید شده است
گرچه هیچ چیز نمی تواند
بار دیگر شکوه علفزار و طراوات گلها را
باز گرداند
اما غمی نیست
باید قوی بود
و به آنچه بر جای مانده
امید بست...

من هنوزم نمی فهمم چرا آدم ها باید بمیرن؟!
که یه روزی می خواد یه حسابی تو یه دنیایی بشه؟!
خوب خدا جون همین جا حسابمون رو سر راست کن بریم دیگه!
((نوشته شده توسط یکی از آنها که نامشان را نمیبرم))
نه دنیای جدید ..
نه آدمهای ناشناس ...
و نه روابط ناشناخته در حجم های گوناگون ...
دنیا اومدیم واسه خاطر همین ها ... واسه همین تغییرات ...
پس ترس محلی از اعراب نداره ...
از گفته های یک گنجشگک اشی مشی
پی نوشت: این آقا گاهی اوقات(البته فقط گاهی اوقات!) حرفهای دل گرم کننده ای میزنه که امیدوار کننده هم هستند...مرسی!

جایی خواندم:رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند .سخت نیازمند باور این جمله ام... انگار دستی مرا از حصار امن رابطه ام بیرون کشیده است و به دنیای جدیدی پرتاب کرده.حس میکنم قدمهایم کمی نا مطمئن و سست شده...دنیا من در حال وارونه شدن است!به همین سادگی...
جدیدا یه تزهایی برای زندگیم دارم ارائه میدم که فقط از ذهن یک دختر خودشیفته ی خودخواه بر میاد! آی حال میکنم با این اخلاقم! آی حال میکنم! تازه نشستم تکلیفمو با خودم کلی روشن کردم...مثلا دیگه واقعا تصمیم ندارم غر بزنم،میدونم همه تعجب کردن...مخصوصا مامانم! تصمیم گرفتم که دیگه به خوشبختی و خوشحالی و این حرفهای کاذب و ابلهانه هم فکر نکنم!این دیگه اوج تفکراتم بود!!! جانم؟فرمودین من الان یه دختر خانم نسبتا بزرگسالم؟ فوتینا! من عشقم کشیده یک بزرگسال متفاوت باشم! همچین حیا رو بخورم و آبرو قی کنم که بیا و ببین! چه طوره که همه بهتر از خود من میفهمن چی به صلاحمه؟ (این غر غر بود؟) ... راستی به زنهایی که خسته بشن از امر و نهی و تصمیم گیری بقیه و یکنواختی تکرار پذیر احمقانه ی زندگی و بار مسئولیتهای غیر واجب و ... چی میگن؟ به اینجور زنها که از فرط خستگی یهو بزنن به سیم آخر و به سبک قمر خانم چادرشون رو دور کمر ببندن و داد بکشن و عربده بزنن و هر چی دم دستشونه بشکنن، چی میگن؟ ..سلیطه؟!!! چرا خوب؟ ...اصلا بگن!آره من میخوام سلیطه بشم....
.
.
.
گفتم شوخی کنم دور هم بخندیم!فِک کن!
.
.
.
