تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
0:46، شنبه سی و یکم شهریور 1386
ربط به بی ربطی

 

اینها همه از خریته. دست که به دلم بزاری قلپ قلپ خون میزنه بیرون!ربطی داشت؟ نه به گمونم نداشت...حالا تو فکر کن داشت.ای مردم از دست این ربط و بی ربط چرخ گردون افکار بی سر و تهی که نمیدونم کجای دلم باید بذارمشون.سر به بیابون بذارم بلکه دلم واسه خودم تنگ بشه.آخه از دلتنگی همه برای دل نا تنگی خودم هم خسته شدم. مامان میگه باز چرت و پرت گفتی؟میگم الهی فدای اون صورت قشنگ و مهربونت بشم ول کن که اصلا حسش نیست.مامان به بابا میگه دختره قاطی کرده.من کیف میکنم...من قاطی کردنو کیف میکنم! عاشق شدنو کیف میکنم،من تالاپ تولوپیو کیف میکنم...من میخوام فقط کیف این زندگیو ببرم. من میخوام صبح تا شب ، شب تا صبح راه برم خدامو شکر کنم.میخوام انقدر شکرش کنم که خدا هم بگه این دختره پاک قاطی کرده!دیگه چهارتا نعمت کوچیک که قابل این حرفها نیست!. دیگ به دیگ میگه روت سیاه .ربطی داشت؟نه به گمونم اینم ربطی نداشت...

ربطم بده به ربطهای ناربط زندگی.ربطم بده به دستهای ناربط دور.ربطم بده به حرفهای دهن پر کن صد من یه غاز ناتموم اخبار ساعت 20:30 ! ربطم بده که سخت محتاج یک خط و ربطم.

شبها رو تنها میگذرونم اما تنها نیستم.تنها زیر رو انداز نخی با پلکهای از هم باز ،خیره به سقف یاسی رنگ اتاق هی فکر میکنم و هی فکر میکنم و هی فکر میکنم به چیزهایی که ربطی نداره به حرفهای با ربط جاری . و فردا فراموش میکنم و تصور میکنم شب بی خوابی به سرم زده که حالا دوازده ظهر از خواب بلند میشم و  مادرم رو پای سجاده ی بازش پیدا میکنم که قرآن میخونه و دعاهای مرتبط با ماه رمضان و با خودم فکر میکنم یه روزی توی این ماه رو باید روزه بگیرم درست مثل یک مسلمان آن هم به نیت مادرجونم.آخه مادر جونم روزه خیلی دوست داشت..مادر جونم بیشتر روزهای سال روزه بود. تا سال آخر عمرش روزه بود... روزه بود و شکر گذار و دلواپس و نگران.نگران محمد ، نگران کاوه ، نگران مریم ، نگران سعید، نگران مهدی ، نگران مسعود  و نگران و نگران و نگران همه. و هیچ وقت نگران من نبود.میگفت مادر تو میتونی از پس خودت بر بیای،تازه تو زنی!...مادر جون من از فمینیست بازی بی خبر بود اما خیلی فمینیست بود! کاش منم ... به گمونم شبها به همچین چیزهایی فکر میکنم! به چیزهای بی ربطی که ربطی نداره به روزهای بی حادثه ی بی ربط شهریور... من وسوسه ی یک روز با ربطم!

شانتال
1:55، یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
دو نقطه دی یعنی این!

من همیشه به فدای آن دو نقطه دی رو لبانت! بخند تا دنیا به روت بخنده...

شانتال
0:23، جمعه بیست و سوم شهریور 1386
صدای فصل قرمز

پاییز که نزدیک میشود من غمباد میگیرم! برای تمام روزهای تابستانی که به هدر رفت و تمام تابستانهایی که به هدر خواهد رفت!

 

 

شانتال
2:46، پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
از هر جهت متعهد

ازدواج یک امر قراردادی است که در ذهن عموم جنبه ی قانونی آن همیشه بیشتر مورد توجه بوده تا جنبه های روحی ، روانی و عاطفی. یک مقایسه ی کوچک بین عقد شرعی مسیحیان با مسلمنان جالبه!

در عقد مسیحی هر دو طرف متعهد میشوند که علاوه بر وفاداری جنسی ، پشتیبان یکدیگر باشند. در غم و شادی  شریک هم باشند و از طرفی چون تک همسری بودن جزو قوانین مذهبی آنهاست خیلی از وفاداری ها در درون این عقد مستتره. اما در عقد و ازدواج اسلامی این صراحت وجود ندارد: شما را به عقد دائم فلانی در می آورم با مهریه  معلوم. همین و همین! بدون ذکر تمام جزئیات تعهد آور.نکاح در عقد شرعی اسلام فقط همبستریست.هم بستری صورت میگیرد اما تعهد های دیگر هرگز از طرفین خواسته نشده.بقیه اش فقط در عرفه که البته ان هم فقط برای خانمها. به طور مثال زنی که تمکین نکند  و محل زندگی تعیین شده توسط همسر را قبول نکند ، ناشزه محسوب میشود و مهریه اش باطل میگردد و طلاقش توسط همسر آسانتر میشود.مهمتر اینکه طبق قانون صریح اسلام در این صورت مرد بدون اجازه ی همسر اجازه ی اختیار همسر دوم را دارد.

از آنجا که ((اقایون طبق قانون اصلا متعهد نمیشوند)) و بار بیشتر تعهدات بر دوش زن است و شانه خالی کردن زن از زیر بار این به اصطلاح تعهدات منجر به رفع و سلب مسئولیت از مرد در قبال زن میشود،  خیانت مردان اغلب اوقات خیانت نیست.در اینجا منظورم به روابط به اصطلاح نامشروع  نیست.صحبت بر سر اختیار همسر دوم به صورت موقت یا دائمیست.

...خیانتی صورت میگیرد اما خیانت محسوب نمیشود!

 

((اقایون اصلا متعهد نمی شوند))

برخورد ضعیف با محتوایت خطبه ی عقد( که البته آن هم چندان واضح بیان نمیشود و عدم صارحت و کلی گویی خطبه خود یک فرصت زیر پا گذاشتن تعهدات میتواند باشد) و در نظر نگرفتن هیچگونه ضمانت اجرایی برای آن یک مشکل حاده. به طوری که زن قبل از ازدواج باید به وضوح خواسته های خود را قانونی کند و قید آنها را در عقد نامه درخواست کند. متاسفانه نگاه به شدت زشتی نسبت به این مساله وجود داره.نگاهی که از سر احساسات صرف و بی منطقی به مهمترین مساله زندگی دونفره.در ماده قنون 33-11 به صراحت گفته میشود: ((مرد میتواند هرگاه بخواهد زن خود را طلاق بدهد.)) ما چه ماده ای برای زنها در قانون داریم؟هیچ... اینجاست که خیلی راحت باید بیان کرد همان طور که مرد چنین حقی دارد و طبیعتا نقص وحشتناکی در این قانون وجود دارد پس باید دست به اصلاح زد و تبصره های موجود استفاده کرد.به طور مثلا در عقد نامه قید کرد: زوج به زوجه وکالت حق طلاق ، حضانت فرزند بعد از طلاق یا مرگ زوج ، اجازه ی کار خارج از منزل و ...

از آنجا که ضمانت اجرایی قوانین مربوط به نکاح بسیار کم است عاقلانه است که طرفین بدون جبهه گیری خود را در دو کفه ی مساوی ببینند، تجارب و آمارها نشان داده که برخلاف باور عمومی چنین ازدواجهایی ( گرفتن تعهدات قانونی از مرد) بسیار موفق تر از ازدواجهایی سنتی بدون پذیرش تعهد های جانبی از سوی مرد ها بوده. اغلب اوقات این سوپاپ اطمینانی روحی برای بسیاری از زنها بوده و بس.

و صد البته چنین مسائلی بیشتر در ازدواجهایی مطرح میشود که زن خود انتخاب کننده اول باشد نه یک انتخاب شده.

 

طبق بررسی های جامع روانشناسان خانواده ، درصد بالای خیانتهای که ازسوی زنان صورت میگیرد تنها به دلیل شرایط سخت طلاق (برای زنان) است. و همچنین 99 درصد جنایاتی که از سر خیانت زن به مرد صورت گرفته است. درواقع اگر مردی خیانت کرده باشد تنها دو راه دارد: 1- زن طلاق میگیرد چون شوهر در این شرایط به دلایل متعددی از قبیل حفظ آبرو داوطلبانه با طلاق توافقی موافقت میکند. 2-  زن طبق رسم قدیمی و سنتی ایرانی که سینه به سینه از مادران به دختران رسیده به اصطلاح می سازد و میسوزد چون یا از نظر مالی چاره ای ندارد و به شدت وابسته مرد است و یا به خاطر فرزندان و حفظ آبرو ی کذایی و ...

 

در نهایت در جامعه ای که پیمان شکنی یا خیانت* را برای مرد جرم محسوب نمیکند  ازدواج کار بس خطیریست و همه چیز تنها بر پایه ی یک اعتماد قلبی دو طرفه میچرخد و از نظر قانونی هیچ تضمین و پشتیبانی نیست

 

 

منبع: ذهنی که شبها این ور و آن ور پرسه میزند!

 

شانتال
18:54، سه شنبه بیستم شهریور 1386
واقعیت تلخ درونی یک مرد مستبد!

او حالت گوساله ای را داشت که ناگهان شعور پیدا کرده و فهمیده باشد مادرش گاو است و از خودش بیزار شده باشد!

 

*عکس تزئینی است!

 

شانتال
19:21، یکشنبه هجدهم شهریور 1386
دو نقطه دی!

 

-         تو زیاد ناز میکنی!

+   معلومه، چون من زشتم!

-         چه ربطی داشت؟! تو ناز میکنی چون زشتی؟

+    دلیلش واضحه عزیزم.درواقع کار با خوشگلها راحت تره!زشتها زیاد ناز میکنند تا نشون بدند خیلی هواخواه دارند!

-         شاید!ولی در مورد تو عیب اصلی توی کلته!تو خلی.

+    یه چیزی بیشتر از خل...از یه ساعت شب که بگذره من یه خون آشام واقعی میشم.

-         یه خون آشام با ناز زیاد.

+   یه خون آشام با تفسیرهای ابلهانه بهتره!

-         شاید!

 

امضا: یک عدد الی لون بی کار!

شانتال
0:59، چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
یک مرد ، چند حبه انگور...همین کافیست!

Gimme! Gimme! Gimme!
A man after midnight
won't somebody help me
chase the shadows away
Gimme! Gimme! Gimme!
A man after midnight
take me through the darkness
to the break of the day

شانتال
21:48، دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
رنگ بی رنگی

خطی از گوشه ی چشم منتهی به وسط...رنگی برای گونه،رنگی برای لب...اینگونه میگذرد روزهای پشت نقاب...روزهای قدم زدن بر مرز امتحان...روزهای دلهره و اضطراب... روزهای جاری شدن ناخودآگاه اشکها...اشکهای طفلکی! او شمارا دوست نمی دارد...

 

شانتال
1:44، یکشنبه یازدهم شهریور 1386
راستشو بخوای...

-         واقعا؟!دو روزه کامپیوترت رو روشن نکردی؟

خوب حقیقتش دو روز کامل نیست، تقریبا دو روزه.این مقداری با دو روز کامل فرق داره.برای لحظه ای شگفتی از صداش پیدا شد اما زود فروکش کرد. باید توضیح میدادم چرا.البته نه برای ایشون.توضیحی برای خودم لازم بود.انگار این دستگاه نیش داره،منتظره بهش دست بزنم تا برای یک لحظه زهرشو بریزه. به مدت تقریبا دو روز دچار فوبیای رایانه ای شدم! فرصت خوبی بود برای کتاب خوندن. اولی که تمام شد رفتم سراغ (( خداحافظ گری کوپر)). داشتم میخوندم و تا رسیدم به عبارتی زیبا!محسور کننده...جادویی!انگار وصف حال افرادی بود که تا امروز هیچ تعریفی براشون نداشتم ( خوب طبیعیه که برای هر کسی که باهاش دوست یا آشنا هستم تعریفی داشته باشم ، اما هنوز هستند چند نفری که بعد از مدتهای طولانی همچنان هیچ تعریفی ازشون ندارم).فکر کردم باید اینو یه جایی بنویسم.متاسفانه هیچ کجای اتاق من امن نیست...محال ممکنه دست نوشته ای توی اتاق من از چشم کنجکاو فندقی 8 ساله دور بمونه! خوب تازه یک ساله خوندن نوشتن یاد گرفته و طبیعیه در راه کشف استعدادهاش به خوندن هر نوشته ی جدیدی پناه ببره!ولی این عبارت مورد نظر کمی بی ادبانه است،یعنی درست نیست یه پسر بچه ی هشت ساله ی کنجکاو بخونه!

.

.

.

.

(( فکرش را نمی شد کرد که این همه خریت در یک نفر متراکم شده باشد.با ذخیره ی خریت او می شد شکم یک ملت را سیر کرد))

 

عبارت معرکه ایه!نه؟

 

شانتال
3:24، جمعه نهم شهریور 1386
دخلین وار!
اگه این وبلاگ ،وبلاگ کس دیگه ای بود عمرا رغبت نمیکردم بخونمش! واقعا همین یکی دوتا ویزیتوریم که دارم یه شاهکار اساسیه! آخه من موندم چه چیز این وبلاگ جذابه؟!چه چیزش خوندنیه؟!نه مطلب به خصوصی نه نوشته های دلچسبی...من اصلا واسه چی اینجا مینویسم؟!شایدم اینجا دستگاه فضول یابه ، که البته اگرم این باشه باز به طرز اسفناکی نا امید کننده است!من حتی فضول آنچنانی هم ندارم!...افسوس!افسوس که عمر مفید وبلاگ نویسی من مدتهاست سر اومده...آه...خدای من...هوغ!
شانتال
20:55، پنجشنبه هشتم شهریور 1386
همه ی داستانهای شبیه هم

The winner takes it all
the loser standing small
beside the victory
that’s her destiny

شانتال
23:56، چهارشنبه هفتم شهریور 1386
این حال تمام الان من است....
شانتال
0:54، سه شنبه ششم شهریور 1386
موش های طفل معصوم مرده!
بعضی ها خیلی موش مرده اند.یعنی به ظاهرشون نمیاد ولی خیلی ... خیلی چیزند!عاشق یه همچین آدماییم! چون خودم همیشه به طور احمقانه رو بازی میکنم...گاهی هم البته موش مرده میشم اما نه تا این حد!موش مردگی چیز مفیدیست!به جان خودم...

شانتال
21:17، یکشنبه چهارم شهریور 1386

خوب دیگه
کم کمک داشت فراموشم میشد
مخمل صدات
هق هق گریه هات
وارون خنده هات...

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی هم بهش نصیحت میکنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه

شانتال
0:22، یکشنبه چهارم شهریور 1386
سوپ و صبر

خوب میدانم هیچ چیز طعم حادثه نداشت بین ما...همه چیز یک حقیقت بدیهی بود.و من از همان روز اول، از همان سالهای کودکی میدانستم که روزی این رخ می دهد.تنها هنر من در تمام این سالها صبر کردن و صبر کردن و گاهی چیدن قارچهایی برای درست کردن سوپ هایی جهت رفع ...
 این جنگل تاریک و نمناک پر قارچ  و این روزهای بی حوصلگی رو به پایان است.خوب میدانم...
باز هم صبر میکنم، من به صبر کردن عادت کرده ام.صبر کردن بخشی از گوشت و پوست و خون و روح من شده است.تو غصه ی این انتظار را نخور!

شانتال
2:41، شنبه سوم شهریور 1386
کوچ چشمهای قشنگ...

مادر برگ گل یاس

پیر سجاده نشینم

میشه من یه روز دوباره

نور چشماتو ببینم؟

 

شانتال
20:37، پنجشنبه یکم شهریور 1386
وزنه ی تعادل من و زویی/یکی کتاب و دیگری سیگار

همونطور که سه هزار بار تا حالا گفتم،کتابهای من بخشی از اشتیاقهای پنهان منند...گاهی باید هر کدام رو باید دوباره یا چند باره خوانی کنم تا باز به خودم برگردم!این روزها روز دوباره خوانی فرانی و زویی است...

((سیگار وزنه ی تعادل عزیز دلم،فقط وزنه ی تعادل.اگه سیگار نداشته باشه که دستش رو بهش بگیره،پاهاش روی زمین بند نمیشه.دیگه هیچ وقت زویمون رو نمیبینیم.))

شانتال