تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
1:34، چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
mAkE yOuR cHoIce

اون سالی که ۸ سالم شد هفت هزار تومن عیدی جمع کردم.به خیالم با اون پول هم میتونستم یه دوچرخه بخرم هم عین اون باربی خوشگلی که دخترعمم داشت.خیال خرید یه توپ فوتبال هم توی ذهنم جولان میداد...اما میترسیدم به مامانم بگم و عصبانی شه!از همون بچگی فهمیده بودم بعضی از گرایشات مثلا پسرونه رو نباید نشون بدم!.اون سال مجبور شدم بین خواسته هام یکیو انتخاب کنم.اولین بار بود که انتخاب میکردم.در واقع اولین بار بود که مسئولیت یک انتخاب رو به من سپرده بودند...بین باربی اصل و یه دوچرخه ،دوچرخه رو انتخاب کردم.مطمئن بودم سال بعد همسر دوست بابا از آلمان یه باربی برام میاره.سال بعد صاحب یه باربی بیکینی پوش بنزه ی بلوند شدم.خیلی خوشگل بود.برام تبدیل شد به آرزو...آرزوی روزی که منم اون شکلی بشم! اما اون دوچرخه یه چیز دیگه بود.حاصل تمام عیدیهام بود.زین مشکی و نرمش ، اون دو تا دسته و ترمزهاش...و اون زنگی که همون روز اول توقیف شد،خوب یادمه.اولین انتخابم چیز لذت بخشی بود.

بعدها انقدر انتخابهای جورواجور توی زندگیم کردم که نفهمیدم هر انتخابی یک طعمی داره.انتخاب دوستها ، واحدهای پاس نشده ، وسایل اتاق ، لباسهای راحتی و اسپرت، لباسهای شب، کفشهای پاشنه بلند مزخرف و ...مردها.طعم هیچ کدوم از اونها به یادم نیستم هرچند که مطمئنم بعضیهاشون گس و بعضی ها هم تلخ بوده.همونطور که بعضی ها هم شیرین بوده...

فکر کنم هیچ فایده نداشته باشه اگر زمان رو به عقب برگردونم تا دوباره انتخاب کنم! بهتر و صحیح تر...نمیخوام بگم حتی همون انتخابهای گس و شور و تلخ لازم بوده، اما فکر میکنم من همون آدمم.هزار بار دیگه هم از اول شروع کنم باز اول دوچرخه رو انتخاب میکنم و طعمش رو خوب به حافظه ام می سپارم و بعد انتخاب فراوانی که مزه هاشون رو خیلی زود فراموش میکنم...موضوع اینجاست که فلاش بک چیزی رو عوض نمیکنه،چون من همون آدمم و فکر میکنم از چیزی که هستم زیاد ناراضی نباشم...شایدم از تغییر میترسم!شاید هم ...

شانتال
1:25، سه شنبه سی ام مرداد 1386
چله نشین تو شدم...

به ساعت مرگ غزل

تلخابه ای جای عسل

بر حلقه ی نفرین شده

تنها نگین تو شدم

شانتال
2:24، یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
تنها دلیل خرافاتی نبودن من

مرده شور این شانس رو ببرن که ته فنجون قهوه ی من هیچوقت کوفت هم در نمیاد.عوضش مال بقیه هی قلب و شمع و پروانه و گل و بلبل و ...

شانتال
18:29، جمعه بیست و ششم مرداد 1386
!

تاحالا عاشق یه دون ژو آن شدی؟!
میگن هر زنی تو زندگیش یه بار باید عاشق یه همچین مردی بشه تا یاد بگیره دیگه عاشق نشه!

پی نوشت: کسی که فکر میکند خیلی دون ژوآن است!

شانتال
1:48، جمعه بیست و ششم مرداد 1386
من تنهاییم را به تو فروختم تا تو تنهاتر شوی

همچنان تو عزیزترین هستی...چون میشود در کنار تو حلقه های دود سیگار را به بیرون داد و حرف زد و حرف زد و حرف زد و ... تو عزیزترینی،خودت خبر داشتی؟

شانتال
1:57، پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
بیا تا برویم از این ولایت من و تو...

مگه بده آدم مشتاق تماشای فیلمهای رمانتیک و خوندن داستانهای عاشقانه باشه؟ تازه من وقتی تنهایی فیلم عاشقانه نگاه میکنم در ازای احساساتی شدن های های گریه میکنم...مگه بده؟!

شانتال
21:44، دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
پاچه هایی که برای لمس تن خیس موجها بالا زده شد

مقدمه:الهی بمیرم برات که از دل و دماغ افتادی.نباشم و نبینم روزی که تو حس میکنی 10 و شاید 15 سال پیرتر شدی... اصلا مگه بدون تو میشه وبلاگ نوشت؟ ...
----
تف تو ذات هر چی اسباب کشیه.بعد 8 بار اسباب کشی دیگه حالم از هر چی خونه ی جدیده بهم میخوره...هرچند که عین 8 بار بعد از اینکه خستگی ها رفع شد شوق اتاق جدید و خونه ی نو تا چندماهی جوگیرم میکنه.اینبار یکمی هم تلفات دادم.اول مانیتور بعد موس و در آخر کی بورد.وقتی هم همه ی اینها درست شد و خیالتم تخت، دیدم ای دل غافل...تلفن اتاق وصل نیست!دیگه در آستانه ی داد کشیدن بودم که خدا پسرعمو(که صد در دنیا و هزار در اخرت خیرشو ببینه) رو فرستاد به کمک...خلاصه اینکه تف تو ذات اسباب کشی!
-----
موخره:
 حلاوت و بی صبری از آن من/عشق پانزده سانتی از آن تو

شانتال
1:16، دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

شانتال
0:47، سه شنبه نهم مرداد 1386
طعم تلخ دور فتادن
ساعت رو میزی اتاقم تیک تیک میکند
و من هنوز به هیچ کاری نرسیده ام.
لحظه ها و دقایق تند تند میگذرند
و من انگار از ساحلی دور
به شما نگاه میکنم که روزگاری عاشقتان بودم.
من اینجا همچنان فکر میکنم
و تصور میکنم وقت زیادی برایم باقی مانده
و خود را با این توهم سرگرم میکنم.
چه اشکالی دارد که در این میان
وبلاگ هم بنویسم و بر سر قولهایم بمانم
و دلخوش کنم به دوستانی که بودن و نبودنمان
تا به امروز هیچ اهمیتی پیدا نکرده
و باز به گونه ای بیمار گونه
 تصور کنم که کسانی از پس این قاب شیشه ای
مرا بسیار دوست میدارند.
و به فنجانهای چای نیم خورده
و به پاکتهای خالی از سیگار
و قرصهای مولتی ویتامین بدمزه
هیچ کاری نخواهم داشت...
اگر تنها یک بار دیگر
و فقط یک بار دیگر
آن معجزه ی دوستی رخ دهد
و مرا از این کابوس رها کند.
کابوسی با طعم اسپرسو...
شانتال
3:39، جمعه پنجم مرداد 1386

گفت بی تو نتواند زیست

فکر کن!

روز بعد سخت به یادت می آورد .

لطفا زیاد دوستم نداشته باش!

از آخرین باری که دوستم داشتند تا امروز

بسیار سخت گذشت.

((برشت))

 

شانتال
0:51، چهارشنبه سوم مرداد 1386
من هویجی هستم که از امروز یک لواشک می شوم

بدنم گر میگیره ، پلک چپم می پره ، بفهمی نفهمی هم دستام می لرزه. گرمای اتاق داره خفه ام میکنه. قزصهای مولتی ویتامین و قطره ی نفازولین از میز کنار تخت دارند هی چشمک میزنند. نصف وسایل اتاق رو توی پلاستیکهای مکش مرگما جمع کردم و همه ی کتابها شد یه کارتون بزرگ. بقیه هم توی زیر زمینند...
دلم میخواد بشینم و به این بهم ریختگی دل پذیر نگاه کنم.ساعتها به خودم که در تک تک ای وسایل پنهان شدم زل بزنم!. چشمم که میخوره به گچ دندون پزشکی یاد اون روزهایی میفتم که سر کلاسمون شبیه بناها بودیم تا گریمور. بهناز قالبهای باندی رو نم میزد و میترا گچ رو با آب مخلوط میکرد.استاد میگفت برای کارهای بزرگتر سانتروفیوژ به درد میخوره ، بهناز مثل گاو علیه سلام به استاد زل میزد و به این کلمه ی قلمبه سلمبه فکر میکرد و من یاد آزمایشگاه مدرسه میفتادم... یاد معلم شیمی مشهدیمون که با سانتروفیوژ برامون دوغ درست کرد!. دلم بری کتابهای توی کارتن یه ذره شده. گاه گاهی باید به بعضیهاشون دست بزنم و چشمامو ببندم. حالا که با این وضع و اوضاع اسباب کشی عقب افتاده نمیدونم کی میتونم دوباره ببینمشون.
مشخصا دارم گیر میدم.و خیلی واضحه که حوصله ندارم... (( هانی مانی )) اینجور وقتها میدونه چه مرگمه و گیر نمیده. یه چند روز که بگذره خوب میشم!.
 با وجود تمام کارهای خوب و مفیدی که توی یه هفته اخیر انجام دادم، تنها کار مثبت و دل پذیرش خوندن ترجمه ی فصل به فصل آخرین کتاب هری پاتره.امروز توی شرق خوندم نباید از اینکه یه هری پاتری هستی خجالت بکشی و فهمیدم نباید خجالت بکشم! راستی مگه خجالت می کشیدم؟ هرچند که از کتاب 5 به بعد دیگه دلم نخواست یکی از اون ساحره های دنیای هری پاتر باشم و ترجیح دادم یه ماگل بی خاصیت بمونم! روزها محض تفریح دو فصل هری پاتر میخونم و شبها محض خوابیدن چند صفحه کتاب...تشمکهایی که سفر نمی کنند.
میدونی وحشتناک ترین صحنه ای که و این هفته دیدم چی بود؟ پدرم گلوشو عمل کرده  و جای زخمش بخیه نخورده! باید ورمش بخوابه تا بخیه بخوره...وحشتناک ترین صحنه زمانیه که میخوان باند جای عملو عوض کنند.دو لبه ی پوست با تکون سر بابا از هم باز میشند و یهو یه صحنه ی فجیح از گوشت و خون خودشو نشون میده...تا یه ربع بعد از دیدنش حالم بد بود...هرچند که هیچ دردی در نقطه ی زخم وجود نداره و بابا خودشو امروز به زور از بیمارستن مرخص کرد! بابای پیش فعال که میگن همینه ها!!!
این بود انشای من از روزهایی که به آشپزی و کار خانه و مراقبت از یک عدد فنچ بچه میگذرد...از شما چه پنهان خیلی هم بد نیست این وضع و اوضاع قاطی! حس میکنم زندگی بدجوری زیر پوستم به جریان افتاده...
((هانی مانی )) تولد مبارک

شانتال