ادامهي نوشته
ادامهي نوشته
شما نخواندید و نمی دانید اما من خواندم و فهمیدم این همسر آینده عجب دست به قلمی دارد!
نه که فکر کنید محض کم نیاوردن است ها!نه!!!!!بیشتر ورزش ذهنیست تا داستان نویسی وگرنه من رو چه به این حرفها!آخرش هم همان قلمو و فون را بر میدارم به کاری کمی واردترم میپردازم اما خوب...تا آن زمان وقت دارم خودم را امتحان کنم.
وسوسه ها چیزهایی بود که 6 سال پیش بر کسانی گذشت.در چند دوست و در خودم.وسوسه هایی رو به بلوغ.
شاید باز تکرار آن روزها در قالب تخیل لجام گسیخته ام،راهی باشد برای فراموش نکردن دوستانی که دوستشان میداشتم...
پی نوشت: تمام مکانها و شخصیتها خیالیست!دنبال شباهت نگردید!
************************
هنوز که یادش می افتاد خنده اش میگرفت.((دالتون ها)) اسمی بود که باقی بچه های خوابگاه روی جمع سه نفره شان گذاشته بودند.نام احمقانه ای بود اما وجه تسمیه داشت!.صبا از دو تای دیگر بلندتر بود.تقریبا یک متر و نود سانتی متر، به قول حمیده: همین روزاست که واسه خدا ناهار ببره!.حمیده کوتاه ترینشان بود.تقریبا یک متر و شصت سانتی متر. خوب بود، یعنی با توجه به وزن و اندامش متانسب بود. قد و قواره ی سپیده چیزی بود بین این دو. یک مترو شصت و پنج سانتی متر، البته بیشتر نزدیک حمیده بود تا صبا، اما آب سپیده بیشتر با صبا به یک جوی ختم میشد تا حمیده...
ادامهي نوشته

چند وقت دیگر به منزل جدید اسباب کشی میکنیم.یکی از دوستان وبلاگ نویس (و مشخصا پرشین لاگی!) پیشنهاد داد که در این منزل جدید مهمانی وبلاگی بگیرم.یعنی هرچه دوست وبلاگ نویس دارم دعوت کنم و البته حق تقدم هم با دوستان لاگیست!
حقیقتش پیشنهاد بدی نیست! کی بدش میاد چند ساعتی کنار چند دوست دست به قلمِ وبلاگ نویسِ ،خوش بگذراند؟اصلا مهمانی گرفتن همین طور سرتاپا خوبیست چه برسد که در کنار دوستان وبلاگی باشد!
یادش به خیر! من دوستی داشتم( دارم) که چند سال پیش ازدواج کرد.ازدواجی که پایه های وبلاگی داشت! همسر دوستم بعد از ازدواج حساسیت عجیبی نشان میداد که خدایی نکرده فرد مجرد را همراه دوست پسر یا دوست دخترش به خانه راه نده! این البته برای من سوال بود که این دو به مدت یک سال قبل از ازدواج دوستی آزاد و غیر شرعی( همین جی اف بی اف خودمون!) داشتند حالا چه شده که این جور روابط براشون نوعی ناهنجاری محسوب میشه؟! بعدتر فهمیدم این تنها به دلیل حریم مقدس خانه و خانواده است! پس بدانید و آگاه باشید که فرد مجرد تنها در صورت داشتن یک عدد همسر رسمی و شرعی میتواند در حریم مقدس خانه ی دیگران پای بگذارد،حتی شما دوست عزیز!
طبق همین اصل (که اصلا هم فناتیک نیست و خیلی هم نشان از اصالت خانوادگی افراد دارد!) من هم در صورت دادن مهمانی از پذیرفتن هر گونه بلاگر مجرد به همراه فاب فرند(!) معذورم. البته در همین راستا باید ذکر کنم که افراد متاهل در راس مدعوین هستند! حتی اگر لازم باشد آنها را از اقصی نقاط میهن آریاییمان به پایتخت پر دود و صدا بکشانم! آن هم برای یک مهمانی ناقابل با کمی موزیک و رقص و ...
بنابراین اولین مهمان دعوتی من سان جون به همراه همسرش امین است.این امین خان خیلی به گردن ما حق داره! کلی ما (من و برادرم) رو توی شیراز گردودند و بهمون فالوده ی دبش شیرازی داد...پس تصدیق بفرمایید که بدون پردیس و امین غیر ممکن است یک مهمانی وبلاگی به یک مهمانی لاگی تبدیل شود!
دومین مهمان بسیار محترم، جناب دکتر بابک عکاس باشیست به همراه عیال محترمه!.دکتر جان شانس آوردی متاهلی! وگرنه دعوت بی دعوت!اصلا شما بفرمایید، بی خانوم دکتر مهمانی هم میشود مهمانی؟
نفر بعدی ، فاطیمای عزیز و خوشگلمه! فاطیما جان که خانوادگی دعوت است! به همراه همسر محترم و پسر گوگول مگولش!مهمونی بدون فاطیما و محمد یعنی کشک!
وبلاگ نویسان زیادی هستند که در تاهل و تجردشان شک دارم! مثلا درست نمیدانم مجی متاهله یا نه!پس اول تحقیق میکنم بعد کارت دعوت میفرستم! جناب امیدوار رو که دربست مطمئنم مجرده!اصلا کی به امیدوار جماعت زن میده! درسته که ایشون کمر به ساختن حرمسرایی از رعنا ها و آیداها بستند اما پر واضح است که در حریم مقدس منزل ما جایی برای تحکیم این روابط غیر شرعی نیست! سعید کریمی هم مجرده! خودم سالی دوبار ازش میپرسم!ناگفته نماند که قول داده حتما مارا برای عروسیش(در زمان گل دادن نی) دعوت کند، ولی خوب...همان کارت تک نفره فعلا کافیست!
از افراد مجرد بعدی میتوان به فرناز(عجق پردیس!) اشاره کرد...خودمونیما همه مجرد و عاطل و باطل!حتی خود من!راستی مهتا جان شما هم مجردی؟!کلنجار و محمد نویری چی؟ هنوز مجردند؟ این امار ازدواج چرا انقدر پایینه؟!
مدعونی بسیارند و ذهن من محدود! همین امان رو اگر بخواهی حساب کنی از زمانی که میشناسمش مجرده!نه زنی طلاق داده نه زنی گرفته!
داشتم فکر میکردم حتی علی رو هم نمیتونم دعوت کنم!آخه نه شوهرمه نه نامزدمه! خجالت نمیکشه؟؟؟؟هنوز دوست پسرمه! بلکه به خاطر اومدن به این مهمونی و باز شدن چترها و وبال بازی هم که شده بیاد منو عقد کنه!
به هرحال خوب که به قضیه فکر کردم و اندیشیدم! دیدم صرف نمیکنه دوستان رو از اقصی نقاط شهر و کشور واسه خاطر یه مهمونی ناقابل بکشونم خونمون! اجازه بدید مراسم تولد یا عقد کنانی که پیش آمد قدم همه سر چشم!حداقل یه کادویی، تحفه ای...چیزکی بیاورید که دلم از این همه خرج کردن نسوزه!از شما چه پنهان برای مهمانی قصد سفارش 10 بوقلمون و سه بره کباب شده به اضافه ی مخلفات تشریفتی زیادی داشتم که خوب...قسمتتان نشد!
عوضش جای شما خالی، دلتون نخواد! دو هفته ی دیگه بعله برون (!) خان دایی کوچیکه فنچوله است! شیطونه میگه از همین الان لب به چیزی نزنم تا خوب برای شب مهمونی آماده بشم!
در این چهارسالی که بارها وبلاگ حذف کردم و هربار برای این بوده که خودم رو گم و گور کنم.حتی چند بار میخواستم قرص برنج رو امتحان کنم!شاید قبلتر شجاع تر بودم و صادق تر در بیان این تصمیم.حالا انگار بزرگتر شدم و محتاط تر.انگار مضحکه میشی اگر بگی دلت برای نفس کشیدن دیر به دیر تنگ میشه و بیشتر دوست داری نباشی تا باشی!
باز فکر میکنم انگار هیچ کس نیست جز پردیس که برایم بنویسد: تو تب داری؟، و من با خودم بگم: آره پردیس، تب دارم.و خانم چشم و ابرویی که نگفته خوب میداند من تب دار و بیمارم.همین چند روز پیش کسی پرسید چرا انقدر لاغر شدی و من فکر کردم من که هیچ وقت بیشتر از 52 کیلو نشدم.تازه این نهایت وزنم است، پس لاغر نشدم.شاید به خاطر این بی خوابیها بدجوری پای چشمهام گود رفته و شاید دیگر کاری از دست لورازپامها بر نیاید، اما لاغر نشدم.و بعد خنده ام میگیرد از اینکه سه ساعت دنبال سی دی ویندوز بودم در حلی که تمام مدت جلوی چشمم بوده، همین بغل دستم، کنار جا لیوانی و زیر سیگاری.
و درنهایت متنفر میشم از این اشکهای بی صدای پشت گوشی.از این حس تلخ.از این بی تابی و از این دلتنگی وحشتناک برای آغوش مادری.و باز یاد کرم می افتم.ناخودآگاه یاد مادری برام همراه شده با کرم و حشره.فکر کن که بغل پر مهر مادربزرگت همین لحظه ، شام مفصل ضیافت زیر خاک نشینان است... آن وقت شاید تو هم عین من هق هق و نم اشکت تبدیل شود به های های و فکر کنی چه راحت میشود به بهانه ی دلتنگی برای مادر بزرگ همه ی ناگفته ها را با همان روش دمده و قدیمی زنانه، یعنی اشک ریختن، بیرون بریزی.و دل هیچکس، حتی خودت، دیگه برای خودت نسوزد که طفلکی چقدر دلش پر بود!حتی خودت هم از دست خودت و این دلتنگیهای ناتمام خسته شده باشی.انگار این تن مدتهاست تنها قفسی شده برای پرواز کردن.
و بعد از چند فین فین و چند هق هق گریه را تمام کنی و به هرچی نوشته نگاه کنی و فکر کنی...باز همان آدم قدیمی شدم!همان غرغروی همیشه طلبکار.انگار دنیا باید بسیج خوشحالی من شود!تقصیر من چیه که همیشه همه برام مایه گذاشتند و محبت کردند؟تقصیر من چیه که همه پرروم کردند؟تقصیر من چیه که نذاشتند بزرگ بشم؟تقصیر من چیه؟

شاید واقعیت ها بی رحم تر و خشن تر از چیزی باشند که تصور میکردم،اما هنوز رویاهایم را دارم و خوابهایی که شبها میبینم...
مثل سیندرلا!همون وقتی که میگفت: حتی ساعت هم داره بهم دستور میده!اما یه چیزیو نمیتونند ازم بگیرند،اونم دیدن خوابهای شیرینیه که هر شب میبینم...
((نفرین زمین- آل احمد))

عاشق حالتهای خیس نگاهشم! یه چیز امن و مطمئن ته نگاهشه...یا این حال این کاراکتر کمی شبیه رییس جمهور محبوبمان بود! رییس جمهوری آزاد از هفت دولت سیاست ، تنها یک کمدین خلاق برای صحنه ها!
ما همیشه حرف میزنیم. انگار کسی به ما گفته باشد
اگر فراموش کنیم در باره اتفاق یا رویدادی نظر ندهیم یک جای کار این
دنیا میلنگد! ما حتی در میان کوچه پس کوچه های ذهن ادمهای دیگر
سخنرانی میکنیم. این است که من وبلاگ و کامنتش را دوست ندارم
دوست دارم اندیشه هایم را بایگانی کنم بی انکه چیزی به کسی
بگویم. کاش میشد فقط یک روز دهانمان را ببندیم و فقط بخوانیم و
موجودیتمان را با سکوتمان اعلام کنیم نه با خطابه و سخرانی و پرتاب
کردن شکر میان اندیشه های دیگران
ع.م

خوشم اومد! این رشید پور بی مایه محض خود شیرینی چیزی گفت و احمد رضا درویش بدجوری ضایعش نمود!خدا خیرش بده! یه ذره توجه و عقل هم به تهیه کنندگان و کارگردانان این جور برنامه ها، محض آوردن مجری های مطلع و کار درست! نه مثل این رشید پور که به هر موضوعی ناخنکی زده و حس علامگی میکنه. در این مدت این اقای مجری ثابت کرد فقط زمانی از بحث عقب میکشه که کم میاره و اطلاعات فنی ناقصش خودنمایی میکنه.مخصوصا در باره ی سینما که بسیار عوامانه حرف میزنه و نظر میده....

سال 14086 اهورایی، 7029 میترایی،, 3745 زرتشتی, 2566 شاهنشاهی, 1386 خورشیدی , 6757 آشوری...سرگیجه ی مزمن گرفتم! اصلا حالم بد شد! چه خبره؟؟؟ حالا کدومش راسته؟!

بزرگواری(!) گفتند: کسی که تو دوستش می داری دوستت نمی دارد، کسی که تو را دوست می دارد دوستش نمی داری،کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست می دارد به رسم روزگار هرگز بهم نمی رسید...
اما من فهمیدم آدم خوشبختی هستم...چون علی من را بسیار دوست میدارد...گور بابای تمام حرفهای بزرگوارانه!

بخشی از گزارش هفتگی نیویورک تایمز (البته مال این هفته نیستها! قدیمیه!)
بوسه ی رییس جمهور احمدی نژاد بر دست معلم کلاس اول خود خانم نجمه قلی پور و نیز بوسه ی این خانم بر سر احمدی نژاد و گرفتن بازوی وی به قصد گفتگوی صمیمانه با شاگرد سابق خود واکنشهای زیادی در بر داشت.
در داخل کشور روزنامه ی حزب الله با طرح این سوال که ((چرا رییس جمهور احمدی نژاد از معلمین مرد خود تقدیر نکرده است و انها در آغوش پر از مهرورزی خود نفشرده است؟! )) نوشت: آیا جز این است که بوسه بر دستان معلمی مرد در ذهن برنامه ریزان و مشاورین رییس جمهوری امری کلیشه ای و فاقد ارزشهای خبری چون شگفتی و تازگی به حساب می آمد؟
نیویورک تایمز مینویسد: ریچارد گر بازیگر بودایی امریکایی است که با بوسیدن شخصی در برابر دیگران باعث ناراحتی مذهبیون محافظه کار شده، که به دنبالش تظاهرات گسترده ای در خیابانها هند انجام و عکس این بازیگر به آتش کشیده شد!.این بوسه در مراسم خیریه ای که از تلویزیون پخش میشد، صورت گرفت.
نیویورک تایمز این دو داستان را شبیه هم میداند.چون هر دو نفر مورد انتقاد مذهبیون محافظه کار قرار گرفتند و این درحالیست که از خود احمدی نژاد به رییس جمهور فرامحافظه کار نام میبرد.
نکته ی جالب اینجاست که ریچارد گر به خاطر شکستن تابوهای آن جامعه عذر خواهی کرد در حالی که احمدی نژد نه تنها عذر خواهی نکرد که بلافاصله تهران را به قصد دیدارهای استانی ترک کرد!
انسان شناسان و روانشناسان معتقدند وکنشهای تند به بوسه های دکتر احمدی نژاد و آقای گر یک راز مهم فرهنگ سیاسی در خود دارد! بوسیدن در ملا عام گاه یک پیام همگانی در بر دارد و نشانگر استفاده از این گونه بوسه ها در قالب حرکات سازمان یافته است.
در دنیای سیاست میتوان به بوسه ی ال گور و همسرش در رقابتهای انتخاباتی سال 2000 اشاره کرد و یا به بوسه ی مشهور ولی فراموش شده ی هیلاری کلینتون بر گونه ی همسر یاسر عرفات،که نشانگر خیلی چیزها بود و هیلاری کلینتون باید مدت زیادی را صرف میکرد تا دوباره ی روابطش را با رای دهندگان یهودی اش بهبود می بخشید.
رابرت آلرو استاد انسان شناسی داشنگاه جورج واشنگتن: ((مسئله ی آقای گر نشانه ای از تضاد و برخورد فرهنگی بود که در عصر جهانی شدن،بسیار شایع است.زنان مشهور بازیگر بار فرهنگی یک اجتماع را در بسیاری از نقاط جهان به دوش میکشند.آنان مثل پوست اجتماعی یک جامعه هستند)).
قدیمی ترین سند بوسیدن انسانها مربوط به متون سانسکریت هندو در 1500 سال پیش از میلاد مسیح بوده است.به هرحال استدلالهای زیادی میشود از یک بوسه کرد اما علت بوسه های شخصیتهای مطرح چیست؟
در مورد احمدی نژاد میتوان گفت این امر را نشانه ی احترام و اتحاد وی بامعلمان کشورش دانست.گروهی که به تازگی به خاطر دستمزدهای پایین اعتراضات زیادی کردند
...
رابین هینکس فرهنگ شناس دانشگاه بال معتقد است: ((شاید این هم راهی باشد تا انسان شناسان و محققان حوزه ی فرهنگ ، بیکار نباشند!))
---
پی نوشت ۱- گفتم یه بار هم که شده توی وبلاگ من چیزی غیر از ترافیک ذهنیم باشه!
پی نوشت ۲- دم خودم گرم که اینهمه رو تایپ کردم!
انگار بین این دو ستاره دنیایی فاصله است
انگار نورشان تمام شده است
انگار ...
آینه ی در برابر آینه ام قرار میدهی که چه شود؟
پیش از اینکار ، خود هزار نفر شده بودم
در هزار تصویر و نقش ،گم و گیج
این آینه ی پر نقش و نگارت مرا یاد چیزی انداخت
نکند روزی تو هم همبستر روح محزون من شده باشی؟
همه ی زندگی اش زورکی است
بهشت زورکی
عفاف زورکی
سکوت زورکی
لبخند زورکی
گریه ی زورکی
زور دارد این زندگی زورکی!
![]()
بی تو خانم چشم مهربان...هیچ چیز مزه ندارد! نه وبلاگ نوشتن،نه وبلاگ خواندن...بی تو انگار میل باکسم تا ابد خالیست...کجایی؟

یک وبلاگ نویس آواره کسیست که لینک هیچ دوستی را در وبلاگش نمیگذارد
یک وبلاگ نویس آواره فراریست از خودش!
وبلاگ نویس آواره حتی کمتر برای دوستانش کامنت میگذارد!و تا مدتها هم کامنت های وبلاگهاش را می بندد!
وبلاگ نویس آواره ای مثل من!کوله باری سبک برای وبلاگی جدید!پاره پاره کردن هر چه نوشت و ساختن دفتری جدید...
روح آواره ی من بعد از من کولی در به در صحرا هاست
می رود بی خبر از آخر راه،همچنان مثل همیشه تنهاست
کولیم خسته و سرگردانم، ابر دلتنگ پر از بارانم
پی نوشت: تنها در پاسخ به خودم که چرا لینک دوستی را در وبلاگم نمیذارم! در ضمن برای بار هزارم life is beautyful بنینی رو دیدم و قلپ قلپ اشک ریختم!

شانزده سالگی: من و خانم سفید برفی با تمام وجود اعتقاد داشتیم عشق چیزیست که حتما یک روز اتفاق می افتاد، منتها این امر بستگی به این دارد چقدر خوب خط چشم بکشیم و اگر شد ابرویی برداریم!
هفده سالگی: من و خانم سفید برفی فهمیدیم که میشود معنای عشق و زندگی را نفهمید و یک روز زیبای بهاری برای همیشه زیر خروارها خاک برای ابد خوابید، مثل مونا دوستمان.
هجده سالگی: من و خانم فکر میکردیم مهمتر از دغدغه ی عشق درس خواندن برای قبولی در دانشگاه است.
نوزده سالگی: من به یک رشته در پیت در یک دانشگاه در پیت تر رضایت دادم چون فقط میخواستم که زمان بگذرد. اما خانم سفید برفی همچنان با جدیت برای کنکور هنر درس میخوند.
بیست سالگی: بالاخره خانم سفید برفی هم قید کنکور هنر و کارگردانی سینما و شهرت و محبوبیت را زد و با قبول شدن در رشته ی مترجمی در دانشگاه آزاد من را یک عدد بستنی مهمان کرد!
بیست و یک سالگی: من دچار یاس فلسفی شدم و فهمیدم در حال تلف کردن تک تک ثانیه های عمرم هستم و بعد از چهار ترم انصراف دادم....من عشق بزرگ زندگی خود را پیدا کرده بودم! من عاشق سینما شدم!.
بیست و دو سالگی: گویا زندگی روند معکوسی طی میکرد.روزگاری بود که من عاقلانه پشت کردم به تمام وسوسه های درونی و به روشی معقول برای گذران اوقات(یعنی چهار سال و نیم درس خواندن برای گرفتن لیسانسی که مفت نمی ارزید) روی آورده و خانم سفید برفی با جدیت و پشتکار درس میخواند برای کنکور هنر.حالا او معقولانه در حال گرفتن لیسانس مترجمی زبانیست که m را t میخوانند و گاهی در سودای روزهای نوزده سالگی زیر گوشم مویه میکند.... من با کلاسهای فیلم نامه آزاده را کشف کردم و با پایان کلاسها فهمیدم سخت ترین کار دنیا نوشتن فیلم نامه است.هنوز وقت دارم تا فن دیگری را هم بیاموزم...مثلا چهره پردازی سینما!حالا چه شد که فکر کردم میتوانم این کاره باشم، بماند!
بیست و سه سالگی: خانم سفید برفی همچنان در حال دانشجویی و برای خود دوستان زیادی در دانشگاه پیدا کرده اما روند دوستی 8 ساله ی ما به خوبی حفظ شده است.او همچنان منتظر کسی است که قلبش را به تپش درآورد و من گاهی که کنارش می نشستم حس میکردم به جای دوست، مادربزرگش هستم!. کمی قبلتر من فن گریم را هم آموختم...
بیست و چهار سالگی: خانم سفید برفی امسال لیسانس میگیرد و شروع میکند به فکر کردن...من تبدیل شده ام به هیچ کاره ای که فکر میکند کارهایی بلد است. آزاده هم از ایران رفت تا بخت خود را جایی بهتر آزمایش کند

سینمای بنینی را دوست دارم چون زبان ساده ای دارد. چون به عشق ، انسانها و شادی عمیق( تنها به دلیل زنده بودن و زندگی کردن) احترام میگذارد.زندگی به صرف زندگی و شادی به صرف شادی...همان مخلوط جادوینی که قلب را به تپش وا می دارد...

نازنینم:
شهوت افکارم ( نه افکار شهوت انگیزم) را روی پیتزایت رنده میکنم تا در کشاکش ِ کش آمدنش طعم دلهره هایم را مزه کنی...

مرا بسته بندی کن و در تابوتی بگذار.نگذار کلاغهای بدصدای بد قدم با جسد بلاتکلیفم عشق بازی کنند.نگذار دستهایم از روی سینه ام کنار برود و حالت التماس بگیرد.نگذار مشتم پیش کسی باز شود.آبرو داری کن...
جنس تابوتم از هر چه باشد مهم نیست، مهم این است که وقتی مردم همه بگویند یک لعنتی تمام عیار بود.
کلاغهای شوم را با سنگ قلابت نپران عشق من، بگذار آن قدر قار قار کنند تا از نفس بیفتند و به درک واصل شوند ، آن وقت من هم توی گور نمناک و بدبویم از سر حرص لبخندی میزنم و برای خودم زمزمه میکنم: این بود تلافی هر چه گذشت.
دستهایم که روی قفسه ی سینه ام قلاب شده است، حالت رمانتیکی به من میدهد.بگذار این گونه مرا به خاک بسپارند تا برای یک بار هم که شده رمانتیک و جذاب به نظر برسم.
حالت التماسم را مخفی کن، حتی اگر تو هم آن را در زمان زندگانی ام ندیده باشی، التماس پنهانی ترین شیوه ی هم خوابگی ام با زندگی بود.
آن وقت پس از دفن من از سر آسودگی نفسی بکش و خدایت را شکر که از شر من خلاص شدی.
من هم آن زیر برای خودم زندگی میکنم.با کرمها حرف میزنم و هر لحظه منتظر ورود نکیر و منکرم.
آنها نمی آیند و من سالها در انتظار می مانم...
راستی، چقدر طول می کشد که تو به من بپیوندی؟

این عکس توصیفی جامع از دوران نوجوانی بنده است! فرستنده ی عکس هم خانوم چشم مهربان است!
پی نوشت: عجب!
پسرهای دبستانی - در زمان طالبان فقط پسرها به مدرسه می رفتند و کتابهای درسی نیز فقط برای پسرها نوشته می شد- با سیب و کیک حساب یاد نمی گرفتند، با گلوله و کلاشینکف حساب آموزش داده می شد. مثلا (( عمر کوچولو یک کلاشینکف دارد و سه تا خشاب.در هر خشاب بیست گلوله هست.عمر دو سوم گلوله هایش را مصرف میکند و شصت کافر را می کشد.حساب کنید با هر گلوله چند کافر کشته شده است؟))
*کتاب فروش کابل- اسن ِ سی ِ شتاد





