تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
19:29، یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
این خطوط در هم پیچیده ی افکار بی سر و ته من

آخیش! چقذه خوبه آدم کامنتدونی تو وبلاگش داشته باشه! چقدر خوبه تو کامنت دونیش فاطیما و سان جون و مهتا داشته باشه.چقدر خوبه دوستهای قدیمی یاد آدم باشند.چقدر خوبه آدم بره تو وبلاگ دوستهای پرشین لاگی ولینکش رو تو وبلاگ همشون ببینه! چقدر خوبه که من میتونم انقدر چرت و پرت بنویسم!
چقدر بده که من نمیدونم تو عالم مستی و هپروت چه ادا اصولهایی از خودم درآوردم که روم نمیشه فیلم تولد شیما رو ببینم! چقدر بده که مامان زمزم هی به علی میگفت مواظب این دخترک ما باش!(چون مردم از خجالت!) چقدر بده خانوم چشم مهربان رو به دلیل مشغله ی بالاش نمیتونم ببینم! چقدر بده که نمیدونم امان وبلاگمو میخونه یا نه! چقدر بده اسباب کشی...
وای چقدر بده اسباب کشی.فقط دلم به این خوشه که این آخرین اسباب کشیه.
((سپاه گم شده ی کمبوجیه)) هم از اون کتابهاست. تاریخ مصر باستان توش وول میزنه.خوراک آدم کرم کتابی مثل منه.
این روزها صبح ساعت 12 ظهر(!) از خواب پا میشم و تا 2 نصفه شب کتاب و وبلاگ و روزنامه میخونم. چند خط برای تمرین مینویسم و روانه ی سطل اشغال میکنم.واقعا گندش بزنن، هر چی داستان و نمایشنامه و فیلمنامه ی خوب تو دنیا بود رو نوابغ هنر نوشتند، اصلا هم فکر استعداد کشف نشده ای مثل من نیستند، اینه که امثال من ( استعداد های درخشان یافت نشده) مجبور به وبلاگ نویسی از نوع دیلی چرت و پرت میشند!
این روزها مشغول زیر و رو کردن اجداد بیضایی هستم! این چه وضعشه؟ چرا یه مرد باید انقدر زیبا در مورد زنها بنویسه؟ چرا زنهای کارهای بیضایی انقدر زنند؟چرا انقدر تحسین برانگیزند؟چرا انقدر خوب و کامل و زیبا مینویسه که آدم دیگه روش نشه چیزی بنویسه... یکی مثل بیضایی رو باید گذاشت تو موزه و حفظش کرد...حیف این آدم که همیشه چوب دو سر طلا شده، حیف کارهاش که هیچ وقت ساخته نمیشه...

  
 

شانتال
0:20، یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
گندش بزنند...
گندش بزنند! من وبلاگ مینویسم،پس هستم
کامنتهای وبلاگمو باز میذارم،پس هستم
علی دیگه وبلاگمو نمیخونه ، پس نیستش
قاطی کردم...پس هستم!
به خدا یه گوشه ی هستم.میتونم تا خود صبح هر دو دقیقه یه بار پست بزنم بلکه حالم خوب بشه.ولی عوض همه ی اینکارها میشینم برای نداشتن پرشین لاگ ماتم میگیرم.تو پرشین لاگ هر سه دقیقه پست زدن کار جواتی نبود اما توی بقیه سرویسهای وبلاگ نویسی این کار حکایت از جواد بودن آدم داره و بس. پس میشه گفت من خیلی جواتم!
تازه چندماه هم هست که طرف آرین تاک نرفتم.انگار با رفتن به اونجا به بخشی از گذشته ام خیانت میکنم!عجب جمله ی مسخره ای هم گفتم!!!
درنتیجه شبها علاوه بر سگ شدن و هاری و پاچه گیری ،آدم مسخره ای هم میشم
هوغ!

شانتال
0:0، یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
کدوم خدا...برادر خاطرت هست؟
تقریبا هر شب سگ میشوم
پاچه میگیرم
گاز میگیرم
غر میزنم
علی را کلافه میکنم
همه ی خانواده را عصبی میکنم
به دوستان کمک حالم زنگ میزنم تا بلکه راهی پیدا کنم
...
بدبختی اینجاست که نمیدانم چه مرگم شده!
فقط دوست دارم عین آدمهای دلشکستنه و غمگین که ریخت و قیافشون دل همه رو به درد میاره بشینم یه گوشه و بخونم:

Sometimes when I'm lonely
I sit and think about him
and it hurts to remember
all the good times
when I thought I
could never live without him
and I wonder
does it have to be the same
every time
when I see him
will it bring back all the pain
how can I forget that name

آن هم فقط به خاطر ریتم قشنگش! من یه مرگیم شده...خدایا من را از شر این شبهای بی معنی رها کن

آمین!!!

شانتال
23:54، جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم: دختر هم دخترهای قدیم!نیشتو ببند! ( ببخشید با خودم بودم!)

So I’ll be there
when you arrive
the sight of you
will prove to me
I’m still alive
and when you take
me in your arms
and hold me tight
I know it’s gonna
mean so much tonight

شانتال
3:41، جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
تفکرات قابل تامل نیمه ی له شده ی عزیز!

دارم رو پیشنهاد سان جون فکر میکنم! طبق گفته ی ایشون خدا میتونه شکل پدر پری دریایی باشه! نظر خوبیه!

پی نوشت: یه حس عجیب غریب دارم از اینکه کامنتهای وبلاگمو باز کردم.انگار از نوعی انزوای شفا بخش در اومدم.انگار در برابر طوفانهای شهر شیشه ای مقاوم تر شدم.انگار دارم خیلی هر چیز مسخره ای رو بزرگ میکنم!


 

شانتال
18:19، چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
گوید سخن فراوان با آنکه بی زبان است!

هر کتابی که باز میکنم شروع یک هیجان تازه است. و وقتی در کتابی غرق میشوم انگار باز گشتم به 10 سال پیش. به روزهایی که سر هر کلاس کسل کننده وسط کتاب درسی رمانی باز بود و من غرق ماجرا... عروس خانواده ی پندوریک، دختر عمو راشل، دختر کشیش، جین ایر، بلندی های بادگیر... غرق ِ غرق ِ غرق!. (( رحیمی داری چه کار میکنی؟ اون چیه وسط کتابت؟)) ، (( ما خانوم؟ هیچی خانوم!)). زنگهای ورزش بی خیال توپ های بستکبال و والیبال ،ورزش مورد علاقه ی من پینگ پونگ بود! چون این ورزش در اتاق دربسته ای بود که کمتر کسی سر میزد و مزاحم کتاب خواندنم میشد... زنگهای تفریح ، هیچ کدام در حیاط مزه نمیداد! زمزم (خانوم سفید برفی) و مونا ( طفلی، چند سالی هست که مهمان خاکه) توی حیاط چیپس و ساندویچ میخوردند و من غرق یک کتاب روی نیمکت ولو بودم!. هانی نیمکتها رو بهم میچسبوند و به قول ناظممون دانسینگ راه مینداخت و من باز هم غرق کتاب. ظهر تابستان دماوند برای پدرها خواب زیر سایه درخت ها بود و برای مادرها قدم زدن، برای پسر عموها فوتبال ته باغ بود و برای من ( تنها دختر فامیل) یعنی کتاب...لبه ی تیغ، ریشه ها، غرور و تعصب ، اسرار گنج دره جنی ، شازده احتجاب،مدیر مدرسه... اردیبهشت اما یعنی فقط نمایشگاه کتاب.نه یک بار! سه یا چهار بار. قدم زدن کنار فواره های باز نمایشگاه، دیدن اشنایانی که شاید فقط توی نمایشگاه ببینی... امسال چیز غریبی بود. نمازخانه یا نمایشگاه؟نمایشگاه بی فواره و حوض؟.هر سال دم امتحانات همه ی کتابهایم به دست توانای مادرم غیب میشد و بعد از امتحانات باز توسط همان دستهای توانا باز گردانده میشد. من بودم یک دنیای شخصی...من بودم عشقی عمیق. عشقی عمیق به رویاهایی که تنها در کتابها به وقوع می پیوست...

شانتال
1:35، دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
...
گاهی فکر میکنم در مسیری که برای یافتن حسی عمیق و پاک طی کردم، چیزی را باخته ام... چیزی که درست نمیدانم چیست اما گاهی فقدانش را در جایی از بدنم حس میکنم. جایی نزدیک به قفس سینه ام، جایی در قلبم. با این حال دوست ندارم حس بازنده بودن بکنم...هرگز! همچنان باقی عمرم را برای زندگی بهتر در پیش دارم...این تنها فکر آرامش بخشی است که در ذهنم جولان می دهد
شانتال
22:11، یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
روزی روزگاری...

One of us is crying
one of us is lying
in her lonely bed
staring at the ceiling
wishing she was
somewhere else instead
one of us is lonely
one of us is only
waiting for a call
sorry for herself
feeling stupid feeling small
 wishing she had never left at all

شانتال
23:59، شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
سیم آخر همیشه آخر نیست!
گاهی برای بعضی ها شرایط نا مناسب از چهار جهت به طور متقاطع فشار میاره. یعنی وقتی تو این شرایط افتضاح قرار میگیرند عملا هیچ راه چاره ای براشون نمی مونه جز زدن به سیم آخر.سیم آخر! چقدر از این ترکیب واژه ای خوشم میاد.از آدمهایی که به سیم آخر میزنند هم خیلی خوشم میاد...اساسا سیم آخر چیز خوبیه! منتها همه ی اینها فقط در قالب کلمات و حرف قشنگه.عملا چیزی به اسم سیم آخر وجود نداره.سیم آخر مال روان پریشهاست و روان پریش ها با دیوانه ها فرق دارند و شخصا بیشتر به دیوانگی علاقه مندم تا روان پریشی.
از این بحث قر و قاطی دیوانگی و روان پریشی و سیم آخر که بگذرم، این چند روز اخیر از دوستی مطلبی در مورد فشار و فنر و ارتجاعیت شنیدم که بد نیست جایی مثل اینجا بنویسم تا بعدتر حداقل خودم بخونمش و یاد این روزها بیفتم! یاد این روزها بیفتم تا بتونم بعدترها به دوستم ثابت کنم: دیدی این نیز بگذرد!. هیچ شرایطی پایدار نیست...بالاخره راه نجاتی که چاره ی واقعیه یه روزی خودشو از یه جایی نشون میده.
دوستم گفت: اصلا همه ی زندگیم شده تحت فشار موندن. همه ی فنر ها وقتی کش میان الزاما  برنمیگردن سر جاشون. من مثل فنری هستم که دیگه داره خاصیت ارتجاعی اش رو از دست میده. ممکنه حلقه هام از یک یا چند جا پاره بشن...
با اینکه دوستم راست میگه و گاهی ممکنه وقایع لطمات جبران ناپذیری به آدم بزنه و علاج قبل از وقوع لازمه، من همچنان معتقدم ( چون وابسته این اعتقاد شدم): این نیز بگذرد
شانتال
19:6، سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386
اگر تو یک زن باشی...

خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی زمانی که حوا سیب ممنوعه رو چشید گناه به وجود نیومد،اون روز یه قدرت با شکوه متولد شد به نام نا فرمانی

 

شانتال
14:46، دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386

برای اولین بار اردیبهشتی آمد که برای من بی نمایشگاه کتاب گذشت

این روزها نیز بگذرد...

 

شانتال
5:8، جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
انحراف افکار به گاه نوشتن!

شاید مطالب اکثر وبلاگهای فارسی زبان یا عاشقانه های آبکی باشد و یا کپی پیست هایی که به مرور زمان تنها تکرار مکررات است و بس ؛ با این همه شدیدا باور دارم که وبلاگ نویسی امر مثبتیست.
مطالب چه از جایی کپی شوند و چه سخن تکراری بزرگان باشد و چه هر چیز دیگر قبل از هر چیز یک مخاطب اصلی دارد و آن خود نویسنده است.حداقل خود نویسنده نوشته ی خودش رو میخونه و برای چند دقیقه فکر میکنه...برای چند دقیقه فکر میکنه و این همون حسن بزرگ وبلاگ نویسیه.متاسفانه چیزی که کمبود رفتاری ما محسوب میشه فکر کردنه. البته این کار فقط برای ما سخت نیست! فکر کردن اساسا کار دشواریست... هر وبلاگ نویس اگر روزی سه دقیقه هم فکر کنه( بدون احتساب به افکاری که ممکنه نسبت به مطالب دیگران پیدا کنه) در سال به طور متوسط سیصد و شصت و پنج بار این فکر کردن رو تکرار میکنه و این یعنی عالی!خوب! فوق العاده!!!
 نسل بد رفتاری داریم.همه از فکر کردن عاجزند، منتظرند لقمه ی حاضر و آماده مستقیم روانه ی معده شود(!). به خود وبلاگ نویس با فرهنگتان نگاه نکنید! واقعا دوستهای هجده ساله ام انگار سی سال با من اختلاف سن دارند تا پنج سال! گاهی حس میکنم هیچ درکی از این سن ندارم.انگار فاصله ی نسلها فقط به چند سال کوچولو افتاده!
دقیقا نمیدونم چه بلایی سر مردم ما اومده اما هر چیزی که هست نرمال نیست. این همه تضاد رفتاری، این همه بی فکری ، این همه بی اخلاقی (البته تا تعریف شما از اخلاق چی باشه!) در یک نسل اون هم با هم گاهی واقعا نوبره...

پی نوشت: راستش اصلا میخواستم یه چیز دیگه بنویسم!نمیذدونم چرا آخرش اینجوری شد! انگار یهو یه چیزهایی یادم افتاد که از حرف خودم واجب تر بود!
احتمالا میخواستم یه چیزی در مورد این چند سال (درست نمیدونم چهاره یا پنج! امان بهتر میدونه!)وابستگی به وبلاگ نوشتن بگم...

شانتال
18:55، یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
تنبیه جادویی!

حقمه که به دست دلوروس آمبریج* مجازات بشم! حقمه و فکر میکنم لازمه که حتما با یکی از اون قلم پرهای جادویی خودم رو تنبیه کنم. همان قلم پری که به جای جوهر از خون دست نویسنده استفاده میکرد و نوشته بر روی پوست دست نویسنده به صورت زخمی دردناک حک میشد تا نویسنده از یاد نبره بابت چه چیزی تنبیه میشه.
به خدا حقمه اگه هزار بار با اون قلم درد آور روی تکه کاغذی پوستی بنویسم ((بدون فکر نباید عمل کرد)) و بعد این نوشته به جای کاغذ روی دستم تا ابد حک بشه
اونوقت هر بار به نوشته ای که پشت دستم خوب حک شده و گهگداری ازش خون میچکه و درد در تمام بدنم میپیچه، نگاه میکنم؛ یادم میاد که بدون فکر کردن چیزی نگم یا ننویسم تا باعث دلخوری و سوتفاهم های بزرگ و درآور نشه.

*دلوروس آمبریج معاون اول وزیر جادوگری و بازرس عالیرتبه ی هاگوارتز و بزرگترین عذاب دهنده ی هری پاتر در داستان شماره ی پنج است! فیلمش به همین زودی ها اکران میشه.(وقتی میگم هری پاتر زده شدم یعنی این!)

شانتال
0:20، یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
خدا را شکر، خطر رفع شد

یه زمانی بود که هر روز وبلاگ مینوشتم.گاهی روزی چند بار...بعضی مواقع  هم  بیشتر از یک وبلاگ.وبلاگ نویسی رو دوست داشتم.دوستهای نادیده ی که مطالب بی سر و تهم رو میخوندند و منو برای خوندن مطالب بی سر و ته خودشون دعوت میکردند!. شاید بشه گفت قبلترها خیلی به نوشتن اهمیت میدادم...نوشتن وبلاگ برای من تخیله ی روانی بود.همه ی چرت و پرتهای مغزم رو روی صفحه ی مانتور پهن میکردم و منتظر میموندم تا عکس العمل دیگران رو ببینم... شاید کمی جلب توجه بود ولی بیشتر از اون اهمیتی بود که به افکارم میدادم.مهم نیست که بعضی وقتها تا چه حد چرت و پرت، احمقانه و سبک بودند ، حتی مهم نیست که گاهی جنون جنسی در حرفهام موج میزد و مرا برای دیگران تبدیل به یک عقده ای یا فاحشه میکرد... هیچ کدام برام مهم نبوده و نیست.این من بود. من پنهانی که دوست داشتم جایی عرض اندام کنه.کسانی اونو ببینند تا حس کنم دیگرانی پیدا شدند که گاهی در دیوانگی های گاهی کودکانه و گاهی زنانه و اغلب اوقات احمقانه ام شریک شوند...این شاید تمام دلیلی بود که روزگاری عاشق وبلاگ نویسی بودم.عشقی بی سر و ته که هیچ نتونستم برای علی توجیهش کنم. عشقه دیگه! دلیل و منطق نمیخواد...به خاطر نوشتنش بارها با علی دعوا کردم.دلایل احمقانه ای میاوردم که مطمئنم باعث سوظن های خنده داری میشد... پیشتر چندین و چند بار وبلاگ های قدیمی رو رها میکردم و دنبال دوستان و مخاطبان جدید و تر و جالبتر میگشتم...من جنون خودنمایی داشتم.این دیوانگی رو هنوز هم دارم،که اگر نداشتم هرگز چنین پستی نمی نوشتم.
حالا اما همه چیز عوض شده.
من وبلاگ رو دوست ندارم.
وبلاگ رو دوست ندارم چون دیگر مخاطبانم رو دوست ندارم.
مخاطبانم رو دوست ندارم چون نوشتن برای آنها را دوست ندارم.
نوشتن برای انها را دوست ندارم چون دیگر افکارم را دوست ندارم.
افکارم را دوست ندارم...نه اینجا موضوع دوست داشتن نیست، تصحیح میکنم که دیگر اهمیتی نمیدهم.نه به افکار احمقانه، کودکانه و ماجراجویانه و نه به خودنمایی و داشتن دوستان وبلاگی و ...
من مدتهاست که خودم رو دوست ندارم.
عزیزترین دارایی من صداقت بچه گانه ای بود که آگاهانه آن را چسبیده بودم و رهایش نمیکردم...من آن صداقت را جایی گم کردم.شاید عامدانه و تدریجی...
وبلاگ نویسی را دیگر دوست ندارم چون دلیلی برای انجامش ندارم.
نه هیچ وقت شعر یا داستانی نوشتم و نه هیچگاه مطالب سنگین و وزین و به درد بخور.انگیزه ای که نوشتن در این دنیای شیشه ای را برایم مطلوب میساخت، مدتهاست رنگ باخته. نه هیجانی باقی مانده نه کودکانه ای شیرین...
به جای وبلاگ نوشتن مرشد و مارگاریتا میخوانم! این در نوع خود پیشرفت بسیار بزرگیست...

شانتال
23:46، جمعه هفتم اردیبهشت 1386
رویای ناتمام یک پاییزی

دوست دارم امشب که خوابم برد یکی از زیباترین رویاهایم را ببینم( نه زیباترین،آن وقت دیگر چیزی برای شبهای بعد باقی نمی ماند!).
دوست دارم پس از اینکه تمام رویاهایم را در خواب دیدم، بمیرم...

به یک دلیل ساده: دوست دارم قبل از مرگ شاد ِ شاد ِ شاد باشم...من نیروی جادویی شادی عمیق را دست کم نمیگیرم، اینگونه به حتم مرگ زیبایی خواهم داشت...

شانتال
3:13، سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
تواضعی صادقانه!

من آدم خودنمایی هستم که از فرصتهای خودنمایی فرار میکنم!اینجا تنها جاییست که به این علاقه  ناپسند مجال جولان میدهم!

پ.ن:این تنها پستیست که تا به امروز در کمال صداقت نوشتم!!!!!

شانتال
2:55، سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
پس لرزه های درد!
در بیماری آدم کم تحملی هستم و از بخت بد از نظر جسمی چندان رو به راه و سالم نیستم... دیروز به خاطر یه سرما زدگی (حتی نه سرما خوردگی!) به حالی دچار شدم که وصیت شفاهی کردم و همه ی اموالم (کتابها و فیلمها به اضافه ی چند چیز دیگر!) را به موسسات خیریه بخشیدم! دوستی داشتم که یکبار گفت: عاشق تب کردن هستم،وقتی داری عین کوره میسوزی و از همه جا بی خبری...عین عاشق شدنه!. دیروز فهمیدم اشتباه میکنه! تب واقعی با لرز شدید و سر شدن کامل بدن همراه است! شاید صدا و تصویر اطرافیان از چند کیلومتری به گوش و چشم برسه اما دردهای مختلف پنهان بدن آشکار میشوند... سردرد ناجور به اضافه ی معده درد وحشتناک... بیماری مزخرفی بود (چون هیچ دلیل خاصی نداشت، از یک ساعت خاص خیلی بی دلیل شروع و 12 ساعت بعد بی هیچ دلیلی تمام شد) با این حال صبح وقتی چشمانم را باز کردم و همه چیز را در حد ابعاد طبیعی یافتم نفس راحتی کشیدم.ترجیح میدم مرگم به هر دلیلی جز بیماری باشد...یک لحظه در جا بمیرم و تمام!

پی نوشت: میدونم که ((آقای ایشون)) هیچ از این پست خوشش نمیاد!

شانتال
0:55، یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
سنگی با نشانِ آرامگاه مادری مهربان و دلسوز...

واقعه رخ داد.من سنگ قبرش را دیدم و حتی میشه گفت چند دقیقه بهش زل زدم.اتفاق قابل ذکری رخ نداد...فقط نتونستم باز گریه نکنم.آن زن مهربانی که هنوز دلم آغوشش را طلب میکند زیر آن خاکهای سرد و سوزناک خوابیده است....

شانتال
1:40، شنبه یکم اردیبهشت 1386
قناری من
هر بار باران می اید. قناری من عشق را با صوت میخواند.

انگار خوب میداند هر قطره ای از باران

اشک فرشته ای است که دلش میخواسته ادم باشد

اسمان ابری را دوست دارد قناری من

به خصوص وقتی

این پنبه های سپید و سیاه در کنار هم

تصویری شبیه درخت میسازد

قناری من

خوب میفهمد هر کسی که بال داشت پرنده نیست

و پرواز مفهومی دارد پیچیده در لفافه اعجاز

او عشق را با صوت میخواند

هروقت باران می اید

و هروقت ابرها تصویری شبیه درخت میسازند

من قناری ام را دوست دارم

چون وقتی مرا میبیند

از ته دل میخندد و صدایش را بی هیچ چشمداشتی

در اختیار روحم میگذارد

                                                                        ع.م

شانتال