
آخیش! چقذه خوبه آدم کامنتدونی تو وبلاگش داشته باشه! چقدر خوبه تو کامنت دونیش فاطیما و سان جون و مهتا داشته باشه.چقدر خوبه دوستهای قدیمی یاد آدم باشند.چقدر خوبه آدم بره تو وبلاگ دوستهای پرشین لاگی ولینکش رو تو وبلاگ همشون ببینه! چقدر خوبه که من میتونم انقدر چرت و پرت بنویسم!
چقدر بده که من نمیدونم تو عالم مستی و هپروت چه ادا اصولهایی از خودم درآوردم که روم نمیشه فیلم تولد شیما رو ببینم! چقدر بده که مامان زمزم هی به علی میگفت مواظب این دخترک ما باش!(چون مردم از خجالت!) چقدر بده خانوم چشم مهربان رو به دلیل مشغله ی بالاش نمیتونم ببینم! چقدر بده که نمیدونم امان وبلاگمو میخونه یا نه! چقدر بده اسباب کشی...
وای چقدر بده اسباب کشی.فقط دلم به این خوشه که این آخرین اسباب کشیه.
((سپاه گم شده ی کمبوجیه)) هم از اون کتابهاست. تاریخ مصر باستان توش وول میزنه.خوراک آدم کرم کتابی مثل منه.
این روزها صبح ساعت 12 ظهر(!) از خواب پا میشم و تا 2 نصفه شب کتاب و وبلاگ و روزنامه میخونم. چند خط برای تمرین مینویسم و روانه ی سطل اشغال میکنم.واقعا گندش بزنن، هر چی داستان و نمایشنامه و فیلمنامه ی خوب تو دنیا بود رو نوابغ هنر نوشتند، اصلا هم فکر استعداد کشف نشده ای مثل من نیستند، اینه که امثال من ( استعداد های درخشان یافت نشده) مجبور به وبلاگ نویسی از نوع دیلی چرت و پرت میشند!
این روزها مشغول زیر و رو کردن اجداد بیضایی هستم! این چه وضعشه؟ چرا یه مرد باید انقدر زیبا در مورد زنها بنویسه؟ چرا زنهای کارهای بیضایی انقدر زنند؟چرا انقدر تحسین برانگیزند؟چرا انقدر خوب و کامل و زیبا مینویسه که آدم دیگه روش نشه چیزی بنویسه... یکی مثل بیضایی رو باید گذاشت تو موزه و حفظش کرد...حیف این آدم که همیشه چوب دو سر طلا شده، حیف کارهاش که هیچ وقت ساخته نمیشه...












