تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
17:58، پنجشنبه سی ام فروردین 1386
Under attack

TinyPic image 

فاجعه ی وحشتناکی در پهنه ی هستی در حال وقوع  است
آدمها دیگر هم را دوست ندارند
آدمها عشق را فراموش کرده اند
دلشان برای هم تنگ نمی شود
دستانشان اغلب اوقات خالی از بخشش بی منت است
سلامشان پر از طمع است
چشمانشان محبت را تقسیم نمی کند
لبخندشان تصنعی است
حرفهایشان بوی ملال و خستگی می دهد
ترس آور است اما آنها دغدغه عاشقی ندارند
دلشان برای هیچ کس نمی لرزد جز برای خودشان
آدمهای طفلکی...
هیچ کس دلش برای هیچ کس نمی سوزد...

شانتال
1:30، پنجشنبه سی ام فروردین 1386
I have a dream

I have a dream
a song to sing
to help me cope
with anything
if you see the wonder
of a fairy tale
you can take the future
even if you fail
I believe in angels
something good in
everything I see
I believe in angels
when I know the time
is right for me
I'll cross the stream
I have a dream

I have a dream
a fantasy
to help me through
reality
and my destination
makes it worth the while
pushing through the darkness
still another mile
I believe in angels
something good in
everything I see
I believe in angels
when I know the time
is right for me
I'll cross the stream
I have a dream

شانتال
0:13، پنجشنبه سی ام فروردین 1386
فلتن!

با وجود تمام علاقه ای که به همه ی دوستانم دارم، از تلفن متنفرم.راستش اصلا حوصه ندارم گوشی رو بردارم به یکی زنگ بزنم!یعنی از خود تلفن زیاد خوشم نمیاد.آدم گوشی رو برداره و با یکی حرف بزنه در حالیکه نمیتونه از طریق نگاه به عمق چشمهای دوستش نگاه کنه ، رابطه ی تلفنی بسیار خشک و تصعنیه. البته مشخصه که تو این دورو زمونه ی خاک بر سر(!) آدمها انقدر غرق گرفتاری و مشکلات و زندگی شخصی خودشون هستند که دوست که هیچی! یه وقتهایی از نزدیک ترین اقوامش هم مدتها بی خبره...پس در نتیجه تلفن وسیله ی خوبیه و کاملا مرتبط و هم راستا با نوع زندگی مردم شهر نشین ِ دور از هم...

اعتراف سهمناکی بود...خدا رو شکر اون دوستایی که مورد نظر این مطلب هستند هیچکدومشون وبلاگ منو نمیخونند! شاید هم کاش اینجا رو میخوندند تا بفهمند اگر کم باهاشون تماس میگیرم از بی مهری نیست، از بی حوصلگی نسبت به این دستگاهه.

پی نوشت
1: چقدر دلم برای دیدن چند تا دوست تنگ شده.دوستهایی که بیشتر باهاشون ایمیلی در ارتباطم.
2: با وجود تماس های بسیار دیر به دیری که با خانوم سفید برفی دارم، امسال نهمین سال از دوستی بسیار نزدیکمونه. خنده داره که ما فواصل زیادی از هم بی خبریم و بعد وقتی باهمیم انگار حتی یک لحظه هم از هم دور نبودیم... این به من ثابت میکنه تلفن زدن هیچ ربطی به استقامت و استحکام دوستی نداره!
3: درسته که من از تلفن خوشم نمیاد اما هر روز ، ساعتی یکبار حتی اگه برای یک سلام و خشک و خالی هم که باشه ، با آقای ایشون صحبت میکنم.البته درک میکنید که این نوع تلفنها مدلش با همه ی انواع صحبتهای تلفنی موجود در جهان متفاوته! و البته در زمره ی تلفنهای ضروریست!

شانتال
23:43، دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
غمهای مخفی و کوچک

باز یاد اون نگاتیوهاو اون عکسهای از دست رفته افتادم و ... چقدر عکس توی برف و کوه و شیراز و ...گرفتم...امشب از اون شبهاست که همه ی بدبختیام داره جلو چشمم رژه میره!

پی نوشت: واقعا میزان بدبختی رو حال میکنی؟! میبینی چقدر گرفتاری ها و غمهای من ناگوار و عظیمه؟! یعنی از من بیچاره تر هم هست؟!

شانتال
23:14، دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
کمی نور و هوای تازه لطفا!

گاهی حس میکنم اتاقم یه جور قبره.شاید این به خاطر پرده ی تیره ای باشه که به پنجره آویزون کردم،پرده ای که مانع ای جدی برای ورود نور محسوب میشه. شبهایی که تا صبح از درد معده و تنگی و نفس خوابم نمیبرد واقعا حس میکردم که دیوارهای اتاق در حال نزدیک شدن بهم هستند. اتاق کوچکی نیست اما دلگیره.ملحفه های قرمز تخت دلگیره.پرده ی طلایی پررنگ دلگیره. میزآرایش مشکی رنگ با کلاه سفید رنگی که ازش آویزونه دلگیره. عکسهای سیاه و سفیدی که گوشه ی دیوار زدم دلگیرند. عروسک های جورواجورم دلگیرند.میز کامپیوتر همیشه شلوغم دلگیره... رنگهای شادی توی اتاقم پرسه میزنند اما گاهی به طرز غم انگیزی اتاقم دلگیر میشه...

شانتال
19:46، یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
آرامش خیال و درگیر نبودن...چه رویای زیبایی

گاهی حس میکنم هزار تا مگس مزاحم وزوزو دارند تو سرم جلون میدن.افکار احمقانه ی مزاحمی که درواقع هیچ ناراحت کننده نیست.با این حال ذهن وسواسی من از هر کاهی میتونه کوه بسازه. دائم درگیر و نگران قضاوتی هستم که دیگران (به خصوص غریبه ها) در موردم دارند.تمام اوقاتی که بیکارم ذهنم مشغول بررسی کوچکترین کارهاییه که در برابر دیگران انجام دادم ، و بعد در برابر هر کدام از اونها یک عکس العمل برای طرف مقابلم میسازم... با این حال خیلی خودمو کنترل میکنم تا از ظاهرم این وسواس بیمارگونه مشخص نباشه.
تا وقتی توی جمع هستم حالم خوبه و مشکلی ندارم، اما همینکه تنها میشم شروع میکنم به آزار و اذیت خودم. فکر میکنم از وقتی که بچه بودم، این بیماری خسته کننده رو داشتم.
با وجود تمام این حرفها میتونم بگم که امروز این مسئله رو به عنوان یک بیماری ( نه یک اخلاق خاص یا یک ویژگی فردی) پذیرفتم و واقعا سعی در درمانش دارم... دقیقا نمیدونم باید چه کار کنم اما در حال حاضر تنها هدفی که دارم خلاصی از وسواس فکری و دوری از منفی نگریه.

شانتال
16:35، یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
علت میو میوهای شبانه از زبان فرشته جان ملقب به خانوم چشم مهربان:

اون صداهایی که میشنوی اگه بصورت کشدار و به قول خودت مثل درد کشیدنه، صدای دو تا گربه ی نره که با فاصله حداکثر نیم متر و حداقل 2 سانت از همدیگه خشکشون زده و به صورت همدیگه مستقیم هم نگاه نمی کنند و هیچکدوم جرات حرکت ندارند. مثلا میخوان دل و زهره ی طرف مقابل رو بترکونند. میخوان به اون یکی نشون بدن خیلی عصبانی و خطرناک هستند پیدشوخته های قوجیناگ خلوفتاش!! خیال می کنن لابد سلطان محله هستند. دیواااااااااااااانه ها ی مضحک!

شانتال
3:31، یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
گربه یا پیشی؟! مسئله این است!
 

 چند شبه که چند گربه ی وقت نشناس نیمه شب زیر پنجره ی اتاقم جیغهای عجیبی می کشند.بیشتر شبیه صدای ناله های انسانیست که درد میکشه.این چند حالت داره:

 1)عوارض فصل بهار و جفت گیری و اعمال بی ناموسیست
 ۲)صدای گربه های خسته و درمانده ایست که هر چه در این سرما به دنبال خوراکی گوشه کنار خیابان را جستجوی میکنند هیچ نمی یابند،چون طرح مکانیزه ی جمع آوری زباله خیلی وقته اجرا شده و این ناله های دردناکشان اینگونه ترجمه میشود: آقا پیشولی چه کار کنیم...
3)اجنه به محله ی ما نفوذ کردند
4) بیچاره ها چند شبه هی دارند به زبان پیشولی میگند: همین روزها دیشهای ماهوارتون رو جمع میکنندها!.نه که ما زبونشون رو نفهمیدیم نتونستیم از این پیش اگاهی استفاده کنیم، امروز برادران همیشه در صحنه ی نیروی انتظامی ریختند توی محل و دیشها رو جمع آوری کردند واز افزایش فساد خون اهالی محل کاستند،خیرشون با خودشون!
5) میدونند من شبها وقتی سیگار میکشم پنجره ی اتاق رو باز میکنم و از طرفی خیلی هم از گربه ها میترسم، پس برای اینکه من دیگه سیگار نکشم و سر به راه شم میان زیر پنجره ی اتاق من و انقدر میو میو های ناله ای می کنند تا من بترسم و پنجره رو باز نکنم و سیگار نکشم!

...به هرحال موارد زیادی برای حدس زدن وجود داره ، اما چیزی که هست تا وقتی که اینها ساکت نشند من از ترس خوابم نمی بره! جدی میگم!

پی نوشت: خانوم چشم مهربان میگی چه کنم؟!خوب از پیشی و اقوام پیشی میترسم!

شانتال
23:58، شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
جادوی بی پایانی که کودکی در درون انسان آن را می آفریند

این روزها به طرز وحشتناکی گیر دادم به هری پاتر و کودک درون! هری پاتر میخوانم، هری پاتر میبینم و هری پاتر بازی میکنم!البته چون کارت حافظه ندارم هر بار از مرحله ی اول مجبور به بازیم!
داستانهای هری پاتر رو دوست دارم چون جادویش چیزی فراتر از دنیای آدمها نیست...جادوگرانش هم چندان فرقی با ما ماگل ها(!) ندارند
و یک دنیا عاشق شخصیت پرفسور دامبلدور شدم...البته از اونجایی که توی قسمت ششم داستان میمیره باید بگم: مرحوم دامبلدور

 و اینها هم چند جمله ی برگزیده مرحوم دامبلدور(!) از داستانهای هری پاتر:
- تو میتونی عشق بورزی،که باعث میشه تمام اتفاقاتی که برای تو میفته تبدیل به یه چیز خارق العاده بشه.
- هیچ در مورد ترس ظالمها از کسانی که بهشون ستم میکنند،فکر کردی؟ همه ی اونها میفمهند بین اون همه آدمی که بهشون ظلم کردند یکی پیدا میشه که علیه اونها شورش کنه  و نابودشون کنه.
- تفاوت وارد شدن به صحنه ی مرگ.درحالی که مجبور باشی در ان شرکت کنی، و صحنه ی مبارزه با مرگی که خودت سرت رو بالا میگیری و وارد اون میشی. بعضی از مردم فکر میکنند فرق کمی بین این دو وجود داره ،اما ...
- آگاهی اولین قدم برای پذیرش حقایقه.بدون پذیرش هم بهبودی کامل نیست.

 

شانتال
23:23، چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
قصه های همسان آفرینش

TinyPic image  

خانوم سفید برفی گفت: میدونی الهام،همه چیزش خوبه، فقط یه مشکلی هست...
میگم: چیه؟ نکنی تالاپ تولوپیت نکرده؟
میپرسه: چی؟
میگم:تالاپ تولوپی دیگه.دستت رو بذار رو قلبت ببین چه جوری، بعد وقتی تالاپ تولوپی بشی سرعت طپش قلبت چند برابر میشه! میشه: تالاپ تولوپ taalaap tooloop  تالاپ تولوپ
این تالاپ تولوپ برای من یعنی بخشی از دل نوشته های خانوم چشم مهربان...
تالاپ تولوپ خوب است یا بد؟مسئله این است...

شانتال
1:35، چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
مردی از پی دردی
روزی درویشی از شهری میگذشت. حلاجی به طعنه گفتش:

ای مجنون کیستی و به کجا میروی؟ درویش گفت: مردی از

پی دردی. حلاج گفت : چون تویی را که که در هیچ سرایی

چشم انتظاری نیست سفر چونست؟

درویش گفت: در ان سو تر سرایی است که در ان دو کس مرا

چشم انتظارند هردو خفته در خاک.

حلاج گفت: بی جانی و چشم انتظاری چون باشد؟

درویش گفت: نه هر کس که در خاک است مردار است و نه

هرکس که برزمین است حی. مردار انست که برزمین است

و از خاک بی خبر.

حلاج گفت:مصاحبتت من را خوش امد. چیزی خواه تا تورا سازم.

درویش گفت: من را نیازی نیست. خود را خردی ساز تا مجنونی

چون من را پای در نپیچی.

درویشی رفت.کسی از حلاج پرسید: که بود؟

حلاج گفت : مردی از پی دردی...

                                                                         ع.م

شانتال
21:19، یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
کمی خون، کمی بوی هوای تازه

بوی چمن تازه کوتاه شده مشامم را پر میکند.انگار وزنه ای سنگین را از روی سینه ام برداشتند.چیزی در حال خفه کردنم بود.بند کیف را سفت میچسبم تا از این همه رهایی ناگهان پرواز نکنم!
درست یک ساعت و ربع (از جهاتی بسیار کم و از جهاتی بسیار زیاد) خیره به پرده ی نقره ای ِ رنگ گرفته از نگاتیوهای سیاه و سفید ، دستی راه نفسم را سد کرده بود. از آن معتادهای طفلکی نبود! مثل همه ی آدمها بود.چیز عجیبی نبود...اصلا فیلم عجیبی نبود و این قشنگترین قسمتش بود.معتادی متفاوت و خارج از همه ی کلیشه های سینمای از پیش فرم گرفته.و چه مادری...همراه با دختر معتادش،کاملا در گیر.
خون بازی قشنگ بود.از اون فیلمهایی که دوست دارم بگم دوستشون دارم. تکه های کوتاه نیمه رنگی لباسها، سیگارهایی که خاموش نمیشد و بازی باران کوثری... بعد از مدتها روی این صفحه ی نقره ای چیزی دیدم که مرا همه جوره درگیر کرد... تایم هفتاد و پنج دقیقه ای فیلم حکایت از ((کم گوی و گزیده گوی)) داشت.
...و اینگونه میشود که هیجان دیدن یک فیلم خوب اندوه غریب خراب شدن تمام نگاتیوهایی که در برفهای پارک قیطریه و شیراز صرف عکاسی کردم، میپوشاند!

شانتال
23:19، شنبه هجدهم فروردین 1386
به ژاپنی زیباست

 

باز دوباره هوا دارد گرم میشود...
هوا که گرم میشود هوس خنکی میکنم.به جای فرانسه ی هر روزه ، کافه گلاسه میخورم و هوس سیگار از سرم می افتد.
هوا که گرم میشود هوس روشنی میکنم. شال سفید و مانتوی کرم. صندل های پشت باز .
هوا که گرم میشود...
خانم گل فروش سر چهار راه همان نرگس و مریم و رزهای چهار فصلش را می فروشد و پسرک چسب فروش کوچولو (اسمش رو جدیدا فهمیدم: نوید) همان چسبهای زخم قدیی را. بهار که میرسد زندگی برای آنها تفاوتی نمیکند جز خلاصی از سرمای سوزآور.
درخت ها مثل تمام بهارهایی که آمد و رفت شکوفه میدهند و باز هوس پیاده روی هر روزه ی پارک به سرم می افتد.
با این حال در هیچ کدام از این حالات تنها نیستم.
قهوه و سیگار و کافه گلاسه و بحثهای بی سر و ته( فیلم سینما اخبار...روزمرگی) به انضمام تمام پیاده روی هایم همراه کسیست.
این خوشحالم میکند.تنهایی رنج آور گذشته، همراهی امروز را شیرین میکند...
و من مشغول شمردن بهارهایی هستم که کنار هم قدم میزنیم...
یک بهار...دو بهار ...

شانتال
1:36، جمعه هفدهم فروردین 1386
این صفحه که باز میشود...

photo by sunjoon

این صفحه که باز میشود وبلاگ نیست.حداقل برای نویسنده اش وبلاگ محسوب نمیشه. نه فقط چون کامنتدونی نداره(اگر هم داشت توفیر چندانی نمیکرد تعداد کسانی که اینجا رو مرتب میخونند به تعداد انگشتهای یک دسته و اگر نظری هم داشته باشند میتونند برام ایمیل کنند). اصلا شاید من دیگه اون آدم سابق نیستم.دیگه نوشتن یه سری چیزها برام جالب نیست، دیگه نوشتن توی یه محیط عمومی و ساده مثل وبلاگ ،آشفتگی ذهنمو سر و سامون نمیده. انگار اینجا هوا کمه.گاهی با باز کردن این صفحه احساس خفگی میکنم. دقیقا حس میکنم که دارم ادای کاری رو در میارم که زمانی انجام دادنش خوشحالم میکرد...بیشتر از نوشتن توی یه همچین جایی،دوست دارم یه پاک کن بردارم و یه چیزهایی رو از زندگیم پاک کنم.یه سری آدم رو برای همیشه از ذهن و زندگیم حذف کنم، چندتا کار اشتباه غیر قابل جبران رو معدوم کنم...انگار رفوزه ی ۲۴ سال زندگی شدم...نه ۲۴ سال! ۲۳ سال و ۶ ماه!

این داستان ادامه دارد...

 

شانتال
2:57، پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
یک دو سه: ضبط میشه
TinyPic image 
 
آقا اجازه؟
پس کی نوبت ما میشه؟
آقا ما خیلی وقته تو صفیم
آقا ما خسته شدیم از این همه انتظار و نوبت
آقا اجازه؟
شانتال
1:8، پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
امان از این پول کثیف!

Money, money, money
must be funny
in the rich man's world
money, money, money
always sunny
in the rich man's world

all the things I could do
if I had a little money
it's a rich man's world

شانتال
21:55، سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
خوشا شیراز و ...
خوش گذشت.جدی میگم!
شهر قشنگیه، حافظیه داره، شراب ناب داره ، یه عالمه موزه داره، کلی باغ داره، سرای مشیر داره ... پردیس و فرناز داره!
با این حال مسافرت نوروزی پر از تعجیله.دلم میخواد دوباره برم، اینبار توی یه زمان خلوت تر.

اصلا هم خنده نداره که پردیسوی شیرازی تاحالا نارنجستان رو ندیده بود و ما مسافران نوروزی سبب خیر شدیم، چون من هم تاحالا نرفتم کاخ گلستان! پردیس جان بدو بیا تهران تا منم یه کاخ گلستان برم!

شانتال
3:34، سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
نگو روز طبیعت! بگو روز صداقت!
تمام 365 روز سال رو منتظر سیزده به در میمونم تا یه دروغ سیزده باحال بگم! و هر سال فراموش میکنم این همه انتظار رو...
آخه میدونید: دروغ، دروغ میاره!
شانتال
1:59، جمعه دهم فروردین 1386
مسیحی از نو

به شام اخر نگاه میکنم و نمیدانم چرا هیچ وقت از دیدن مسیح

سیر نمیشوم.

راستش را بخواهی دلم میخواهد داستانی بنویسم که در ان

مسیح به صلیب کشیده نشود و تا دوران پیری در کنار مجدلیه

زندگی کند و تمام کورها و مریضهارا را شفا دهد.

دلم میخواهد مسیح را از نو بنویسم انگونه که میخواهم و به

هیچ کس و هیچ چیز هم توضیحی ندهم.

اگر یک روز کتابی خواندی که در ان مسیح شام اخرش را در

کنار نوه هایش میخورد

بدان ان کتاب را من نوشتم.

                                                                 نوشته ع.م

                                                             

شانتال
1:5، دوشنبه ششم فروردین 1386
وسوسه ی اپیزودیک

1- طمع.سه حرفه.ط میم عین. شرح و بسط موضوع کمی دشواره. در کل میشه گفت من یه چیزی دارم که خیلی خوبه،اما درگیر شرایطی شدم که چیز بهتری رو نصیبم میکنه.میدونم چیز بهتر یه چیز مطمئنتر نیست...به هرحال نزدیک به طمع کردنم. سخت مشغول مقاومتم.به همین دلیل یکم عصبی و گیجم که البته مساله ای نیست!عوارض همراهی با وجدانمه!
2- به قول مامان دلم آشوب شده.به قول مامان بزرگ دارند تو دلم رخت میشورند.به قول مادرجون خدا بیامرز دلم مثل سیر و سرکه میجوشه...حالا واسه چی؟خودمم نمیدونم.شایدم میدونم اما نمیخوام به زبون بیارم.میگن کلمات خدا هستند،وقتی بیان رو زبونت فضای اطرافت رو برای همیشه تسخیر میکنند.
3- این فیلم مل گیبسون اسم چی بود؟کاپاکا...نمیدونم!، قشنگ بود. کاش همون شبی که دیدم در موردش مینوشتم(که نمیشد!آخه مهمون داشتم).الان خیلی پرتم.
4- سه شنبه به احتمال قوی میرم شیراز.به احتمال قوی تر پردیسو رو میبینم.به احتمال قوی و قوی تر تو حافظیه بست میشینم تا مرادمو بگیرم!دلم برای مرادم تنگ شده!
5- من یه مرگمه! حالم بد نیست اما یه مرگیم هست... نکنه...

شانتال
22:43، یکشنبه پنجم فروردین 1386
عیدی!

دانلود کنید،گوش کنید و لذتشو ببرید!

 

شانتال
3:50، شنبه چهارم فروردین 1386
برای وودی آلن به خاطر یک امتیاز تصادفی احمقانه ی اعصاب خورد کن بی نظیر!

آخ وودی آلن،وودی آلن نازنین ازت ممنونم.ازت ممنونم که یه happy end مزخرف به خوردم ندادی.ازت ممنونم که برای اولین بار آدم بده موفق شد برنده بشه.ازت ممنونم که یه چیز واقعی نشونم دادی.ازت ممنونم که انقدر خوب نشون دادی بی وجدانی یعنی چی.اصلا ازت بیشتر از هر چیزی به این خاطر ممنونم که رذالت و پستی و طمع پنهان در طبع بشر رو این همه ظریف و راحت آشکار کردی.
بله،بهتره یکم محترمانه تر بگم... آقای وودی آلن اگه بدونی همیشه چقدر از این پایانهای اخلاقی مزخرف حالم بد میشد! از اینکه همیشه خیانتکار به سزای عملش برسه و پایان هر فیلمی به هر قیمتی که شده، وجدان تماشاچی رو قلقلک بده که: حواست باشه تو اینجوری نباشی،وگرنه سر تو همین بلا میاد!.
آخه آخر فیلم تو دقیقا شبیه صحنه های سیاه و خشمگین ذهن من بود!
بذار برات یه اعترافی بکنم اقای آلن عزیز( آخه مردم معمولا با نویسنده ها و فیلمسازها خیلی راحتند، شاید چون به طور ناخودآگاه خودشون رو جای قهرمان فیلم میذارند) من همیشه تو ذهنم چند نفرو میکشتم.باور کن حتی خواب این کار رو هم دیدم.همیشه هم عین آخر فیلم تو کسی دستم نخوند که من اون قاتل بی وجدان کینه ایم
تو خوب فهمیدی آقای آلن...همه ی ما آدمها شیطانهای بی گناه درون خودمون رو داریم...حق با توئه اقای آلن!


شانتال
21:18، جمعه سوم فروردین 1386
بدون شرح با دنیایی اشتیاق برای دیدن رقص و شادی و بیخیالی...درست مثل قصه ها!

You are the Dancing Queen
young and sweet only seventeen
Dancing Queen
feel the beat from the tambourine, oh yeah
you can dance, you can jive
having the time of your life
see that girl, watch that scene
dig in the Dancing Queen

 

شانتال
1:33، پنجشنبه دوم فروردین 1386

دوست دارم بنویسم.نه چون سال عوض شده و نه چون بعد از چند ماه باز با عموها و عمه و پسر عمه ها و دختر عمه ها(خدا برکت بده به فامیل پدری من!50 نفر ناقابل فقط اقوام نزدیک!) خانه ی مادرجون خدا بیامرزم جمع شدیم و برای عیدی گرفتن صف کشیدیم! نه چون دیشب بعد از مدتها خواب خوبی داشتم و نه ...
دوست دارم بنویسم چون حالم خوب است.این نشان خوبیست.حالم خوب است.
این همه محبت بی منتی که از دوست و آشنا میرسد، حس نشاط خلسه آوری زیر پوستم جمع می کند.

شانتال