تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
1:4، سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
صدای زنگ...
من چیزکی مینویسم...بعد به علی میدهم تا بخواند. میگوید قشنگ است.قشنگ...قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال*.خود بهتر میدانم که ضعفهایش کجا نفهته است اما با گشاده رویی قشنگ گفتنش را میپذیرم.دستها را زیر چانه میزنم و به جایی خیره میشوم...به جایی آن دورها.دورتر از این آپارتمان تازه ساخته شده ی مقابل پنجره ی اتاقم و دور تر از کوه های غبار گرفته ی دربند.صدای تلفن مرا از آنجایی که خیلی دور است بیرون میکشد و من باز به یاد می آورم که سیم کارتم سوخته،سیم کارت که در این روزها بسوزد یعنی تا بعد از عید موبایل بی موبایل...توفیق اجباری! شاید تا بعد از همیشه موبایل بی موبایل.
هفت سین را میچینم.سرکه سماق سمنو ...ماهی قرمزی...سبزه... کی حال هفت سین چیدن را دارد؟! با این حال میچینم.ترمه ی قدیمی را روی میز پهن میکنم و هفت تا سین خوراکی را روی آن ترتیب میدهم.تو فکر کن سفره ی عقد سال جدید است!
با این حال سال جدید یعنی یک سال گذشت...و هر جایی که بروی حرف از سال جدید است و هر چیزی که بخوانی نشان از سال جدید دارد.
دوست داشتم پاک کنی بر میداشتم و بخشی از گذشته را از صفحه ی حافظه پاک میکردم.حتی تکرار کم رنگ بعضی از خاطرات هنوز کلافه ام میکند، کاش هر روز تنها برای آن روز متولد میشدم.آری این آرزوی امسال من است،آرزویی عبث!
ان وقت هیچ روزی پیدا نمیشد که در ان تیره و غم گرفته باشم و هیچ لحظه ای نبود تا با اوقات تلخی دیگری را آزار دهم.
سرم را روی دستان قلاب شده ام میگذارم و به انتظار تلفن هایش مینشینم... هر صدای زنگ تلفن یعنی یک ساعت گذشت!

شانتال
1:27، دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

دست و دلم به نوشتن نمیره.از این ساده تر نمیشه چیزی که هست رو گفت.انگار این سالی که داره میره ،مهری میشه روی همه ی چیزهایی که نباید اتفاق می افتاد(یا باید می افتاد و من نفهمیدم چه جور اتفاق افتاد).علی می پرسه: وبلاگ آپ دیت نمیکنی؟.
وقتی خوشحالم، وقتی انرژی دارم دوست دارم بنویسم...قسمت کنم تمام چیزهایی که زیر پوستم رو قلقلک میده. وقتی هم گیج و گنگ و ناراحتم خالی از گفتن میشم.اینجور وقتها حالم از خودم بهم میخوره. پریود روحی روانی آخر سال!هر چی فکر میکنم چیزی که سال 85 رو برای من شاخص کنه پیدا نمیکنم.اصلا انگار هر کاری تو این یه سال کردم هیچ کار خاصی نبوده...راستش حتی یادم نمیاد چه کارها کردم!
تنها چیزی که الان تو ذهنمه ششم آذره...روزی که مادربزرگم مرد.
این چند سال اخر همیشه سال تحویل ها پیش هم بودیم. پارسال هم که نیومد خونه ی ما هفت سین درست کردیم و رفتیم خونه اش.
هنوز بودی اسکناس تای نخورده ی لای قرآنش تو ذهنمه. بوی عیدی های بچگی ها رو میداد...
و وقتی بغلم کرد پیشونیمو بوسید...

شانتال
0:6، یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

قرنها بعد

جوانی بیست و چند ساله

به عکس من خیره میشود و بخشی از گذشته اش را

در میان کاغذ زرد و تا خورده عکس جستجو میکند

تا بداند

ریشه اش

به کجا بر میگردد

ما ادمها هم

همچون درختها ریشه داریم . ریشه ای عمیق

اما هر از چند گاهی گمش میکنیم.

قرنها بعد

جوانی بیست و چند ساله

با غرور و یا شاید خجالت زده

عکس مرا به دوستانش نشان میدهد

و میگوید

ببینید

این مرد بخشی از گذشته من بوده است

و روزگاری به فلان کار مشغول بوده.

همان کاری که من با این عکس کردم.

خداوندا

کمکم کن

تا عکسم قشنگ بیفتد.

               

                                      ع.م

شانتال
23:44، دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
توی این روزهای قحطی شادی من عاشقانه عاشق تو شدم...

Love me or leave me
make your choice but believe me
I love you
I do, I do, I do, I do, I do
I can't conceal it
don't you see, can't you feel it
don't you too
I do, I do, I do, I do, I do

 

شانتال
1:16، یکشنبه بیستم اسفند 1385
دلم تنگه،دلم تنگه
این روزها پر از دلتنگیست.روز که چه عرض کنم...روزها سرگرمم و مشغول.شبها که بی کار میشم و آزاد، تمام ذهنم سمت مادرجونم پر میکشه.بی حوصله میشم.الکی با علی دعوا میکنم.به چیزهای بیخودی گیر میدم.گاهی برای چند دقیقه به آخرین عکس دو نفره ای که انداختیم نگاه میکنم.باهاش آروم و یواشکی حرف میزنم.از علی براش تعریف میکنم...از خونه،از مامان،از فندقی ... از بابا و بغضهایی که فرو میده
آخرش هم با چندتا قطره اشک به این مراسم بیهوده پایان میدم.
گاهی از این افکار اسیر کننده برای دوست عزیزی ایمیل میزنم و تقریبا هر شب برای علی سخنرانی طولانی ای در باب دلتنگیهام میکنم.صبورانه گوش میده.در سکوت بدخلقی هامو تحمل میکنه. میدونم خیلی زود همه چیز برام عادی میشه.شاید فردا کمتر از امشب دلتنگ دست پخت بی نظیرش بشم. اون شیوه ی درست کردن غذا همراه با انتقال عشق و علاقه...شاید پس فردا شب کمتر دلتنگ حرفهای دو نفره و غیبتهای خنده دار پشت سر کل فامیل بشم،شیفته ی شناخت دقیقش از تک تک افرد فامیل بودم. شاید شبهای دیگر کمتر دلتنگ حضورش بشم...
با این حال سخت است بغض نکردن.سخت است دیدن سنگ قبر.سخت است کنار آمدن...
شانتال
1:24، جمعه هجدهم اسفند 1385
خوشه های خشم!

هنوز که هنوزه این ترانه میتونه مشتهای منو برای زدن ضربات جانانه به صورت هر آقایی تحریک کنه! جای شکرگذاری بسیاری باقیست که آقای ما آقای بسیار محترمیست!
 به مناسبت 8 مارس و برای کسانی که به روزهای اینچنینی علاقه و ایمان دارند( چون شخصا علاقه ای به جداسازی زن و مرد به هیچ مناسبتی ندارم)

آقا خوبه ،آقا جونه ، آقای گل ، آقا جون
این کمینه رو همیشه زیر دست خود بدون

آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد

من یه عمر آزگاره زیر سایتون نشستم
من کنیز زنگیم که دستامو به سینه بستم

آقا تو حضرت عشقی از ملائک بهشتی
تو با دستهای مبارک سرنوشتمو نوشتی

آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد

من پیش روی آینه از بی کسی شکستم
دست شکستگان گیر مهر تو بسته دستم

من ذره ذره گشتم تا تو مرا نبینی
آقا شما بزرگی با من چرا نشینی

من یه عمره آزگاره زیر سایتون نشستم
واسه عرض بندگیهام دستامو به سینه بستم

تو ولینعمت عشقی از ملائک بهشتی
تو با دستهای مبارک سرنوشتمو نوشتی

آقای خوب و عزیزم عمر و عزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد

شانتال
1:29، پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
میم...

 در قانون شما اگر زن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر، من زن هستم!

شانتال
0:3، چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هامه

 

چیزهایی هستند که شوق برانگیزند.چیزهایی که کاملا به قلب و احساس بستگی دارند.شاید چیزی تماما انسانی.چیزی که متعلق به هیچ موجود دیگری نیست...شاید چون سوای غریزه است. این تنها چیزیست که داستان نویسها از خودشان در نمی آورند.تنها چیزی که رویایی است اما تخیلی نیست...لحظاتی که تمام وجودت مشتاق و سوزان میشود.
فرض کن سر میزی نشسته ای.مشغول غذا خوردنی...مثلا داری آب گوشت میخوری... درحالی که دور لبت حسابی چرب و چیلی شده ،سرتو بالا میاری و کسی را میبینی.فقط برای یک لحظه.توی اون یک لحظه احساس میکنی خون به مغت دویده.نفست حبس شده.ناخودآگاه با پشت دستت دهانت رو پاک میکنی و سرتو میندازی پایین.
فکر کنم حالا منظورمو فهمیدی!چیزهایی هست که بسیار جادویی هستند. بزرگ ، قوی و با شکوه. کاملا جادویی...
عشق؟!
خوب اگر از این کلمه استفاده نکنیم هم ایرادی ندارد.مهم نیست چه اسمی داره.حتی بسیار محتمل است که با دیدن دوباره ی آن شخص اصلا چنین احساسی نداشته باشی.ولی...قبل از آن لحظه ای جادویی در قلبت به وجود آمد. احتمالا عشق یعنی این لحظه ی جادویی و شگفت انگیز رو برای مدتی طولانی حفظ کنی.
تا ابد؟!
شاید...واقعیت این جاست که عشق ابدی برای ما تبدیل به رویا شده.قصه ها ساختیم..لیلی و مجنون،وامق و عذرا ... عاشقانی که به هم نرسیدند پس عشقشان ابدیست.در واقع این عاشقان دل سوخته کمتر زمانی پیش می امد که کنار هم باشند. نه کنار هم قهوه و چایی میخوردند و نه هیچ وقت ابراز عقیده ای کردند.آنها فقط عاشق بودند. البته اگر لحظات نادری پیش آمد تا هم را ببینند حتما این را به همدیگر اعلام میکردند!
پس بر سر ما چه می آید؟ ما آدمهای معمولی خوشبختی که میتوانیم عاشق شویم و در کمال آزادی کنار معشوق بمانیم...
طبیعتا در کنار هم چای و قهوه ی بسیاری خواهیم خورد و حرفهای زیادی خواهیم زد و از شیفتگی به حالتی متعادل خواهیم رسید. ان وقت چه اتفاقی برای عشق می افتد؟
تصور میکنم عشق و جادو دائما در حال تغییر شکل خواهد بود  (نه تغییر ماهیت).هر لحظه از رابطه عشق شکل جدیدی به خود میگیرد.اینجاست که به سادگی میفهمی عشق نهایت ندارد...یا به عبارتی بهتر هیچ شکل خاصی ندارد و دائم در حال تغییر ریخت و قیافه است اما هرگز نابود نمی شود.نه تا وقتی که ما نخواهیم.
حداقل برای من که اینگونه بود.
زمانی که عاشق کسی بودم با وجود تمام دلسردی هایم همچنان عاشق بودم.شیفته و تحسین گر. و بعد روزی خواستم که دیگر عاشقش نباشم.عشق نابود نشد...جادو سر جایش بود.این من بودم که از سحر و مسخ خسته شده بودم...
ذات عشق در تمام هستی جریان دارد.در هر لحظه از زمان.در هر مکان... حتی اینجا در این وبلاگ. کلماتی که با عشق نوشته میشود برای کسانی که عاشقانه دوستشان دارم.

 

شانتال
1:28، سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
من از يادت نمي کاهم

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که مي گيرند در شاخ تلاجن
سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم


شباهنگام
در آندم که بر جا دره ها
چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر
به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نمي کاهم
ترا من چشم در راهم .

شانتال
0:57، دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
به ز شما نباشه
کی بود اومد کنارم؟؟

نیمه شب نشستش

انقده لالایی خوند

تا خواب ما شکستش

هر کی که بود راس راسی ناز شستش

بوی بنفشه میداد

بد جوری مستمون کرد

به ز شما نباشه

نرگس چشم مستش

هر کی که بود راس راسی ناز شستش

بد جوری اشنا بود

دستای مهربونش

وقتی کشید رو موهام

دیدم هزار تا ترکه رو دستش

هر کی که بود راس راسی ناز شستش...

 

                        برای مادر جون

                                   از طرف ع.م

شانتال
23:32، شنبه دوازدهم اسفند 1385
ق ب م

من سرم گرم خودم است.کسی میگوید: قاصدکها بی اختیار می رقصند.سر بلند میکنم.زنیست آن سو تر.لبخندش میزنم.لبخند میزند...میگوید :نام داستانیست که این روزها خوانده ام.از او میپرسم: بی اختیار لبخند هم میزنند؟.میپرسد: مگر شما قاصدکیت؟.میگویم: نه!بی اختیارم!.میخندد و دور میشود...گاهی اوقات تمام هستی حول محور احمقانه ای میگردد.بی هیچ اختیاری!

شانتال
23:45، جمعه یازدهم اسفند 1385
سنگ قبر
از وقتی خاکش کردند فقط سه بار رفتم سر خاکش.سوم،هفتم و چهلم.حالا میدونم یه سنگ سیاه هم روی قبرشه.ندیدم اما میدونم...میدونم روش نوشته شده آرامگاه مادری مهربان و فداکار ...
خط سیاه ریمل از زیر چشم تا چونه یعنی هق هق تبدیل به اشک شد.تصویر آرام و مهربانش با روسری و بلوز سیاه(محرم پارسال ،دماند) یعنی مادری هم مثل پدر بزرگم برای همیشه رفت توی قاب عکس.پدر بزرگی که همین دو روز پیش یازدهمین سالگرد فوتش بود.حالا فاصله ی این دوتا به اندازه ی چند ردیف قبره.
مادری از توی قاب چشمک میزنه.خندم میگیره.همیشه کاراش آدمو غافل گیر میکنه.مردنش هم عین بقیه  ی کاراش یهویی بود...
تو دلم ارزو میکنم یکی پشت سرم وایسه و بغلم کنه تا گریه کنم.
کسی نیست...همه رفتند سر خاکش.من نرفتم...
طاقت دیدن سنگ سیاه روی قبر رو ندارم...
شانتال
22:34، پنجشنبه دهم اسفند 1385
صیقل روح با موسیقی

  با دیدن ۱۸۰ دقیقه از کلیپهای این گروه شگفت انگیز(بی ترمز) و چند ساعت مداوم گوش کردن موسیقی زیبا و ترانه های بی نظیرشون ،احساس میکنم ذخیره ی موسیقی خونم برای یک هفته تکمیله!
خدا خیرت بده خانوم جان!

شانتال
23:33، سه شنبه هشتم اسفند 1385
و دیگران

زنی که حس می کند داغ زخم های تن و روح زنی را که همه ی عمرش را در حرمسرا گذشته است ؛و در همه ی عمر چند - نه،چندین- بار پیش آمده که غروب هنگام ندایش داده اند،((بیا.)) تن زن چرکین است،آماده نیست و وقت چه تنگ! در گرمابه لگنی آب بر سر و مویش ریخته است.همین قدر که بوی عرق از تنش بیرون برود و بعد رختش را عوض کرده است و خودش را به دست مشاطه سپرده ،سرمه و سرخاب و زینت آلات، گوشواره ی حلقه ای زرین و النگوهایی که بر مچ نازک دست بدرخشند و خلخالی که زمزمه های موزون گامهای کوتاه و ظریفش باشد.شب یادگار از شبانی بود هزارساله...و زن در رخت خواب بوی تن هزار هزار  زن دیگر را استشمام می کرد. -عرق شرم- و می شنید هق هق درد،ناله ی زبونی و نقشی از لبخندی سرخ ، صورتی،سرخابی و یا نارنجی بر لبان تاول زده اش!نقشی که مشاطه میکشید و زن را می سپرد تا سحر گاه نگه داریش کند و زن نقش را نگه می داشت،حفظ می کرد تا سحرگاه؛تا وقتی که آفتاب از پس پرده های مخمل رخ بنماید؛ روشنایی، روز. زن نقش را رها می کرد.گلبرگ های سرخ ،صورتی ، سرخابی و یا نارنجی بر سفیدی یک دست ملافه ها. بر می خواست، کسی صدایش می زد، ((بیا.))

شانتال
0:28، دوشنبه هفتم اسفند 1385
تصویری دارم خاکستری رنگ از روزهای دور و نزدیک

عکس‌هایی که دنیا را تکان دادند - بهترین عکس‌های خبری نیم قرن

شانتال
22:26، یکشنبه ششم اسفند 1385
لالایی کن عزیز خوشگل من
نی نی لادن رو بغل میکنم.از پشت با دو تا دست میگیرمش.صورتش رو به جمعیت و غرفه هاست.قاطی جمعیت قدم میزنم.آروم باهاش حرف میزنم.میدونم هیچی نمی فهمه.معلومه که بچه ی 50 روزه چیزی نمیفهمه.صورتمو میبرم طرف گردنش.بویی مخلوط از پودر و شیر دماغم رو پر میکنه.به خودم فشارش میدم.نمی دونم چرا یهو بغض میکنم.خمیازه های بلند بلند میکشه.خمیازه ها تا ته حلقشو نشون میدند!میدمش بغل باباش.شب تو خونه فندقی رو بغل میکنم.یه معصومیتی تو آغوش این بچه ها خوابیده.یه معصومیت شیرین...

شانتال
12:5، شنبه پنجم اسفند 1385
طعم عمق فاجعه
سرنوشت یک کودک دوازده ساله ی همدانی

بعضی روزها چقدر دلگیر و دلتنگ کننده میشود...

شانتال
0:52، پنجشنبه سوم اسفند 1385
آفتاب بر همه یکسان می تابد؟
1- دوربین میچرخد و روی صورت بهران رادان زوم میکند.او جایزه اش را به همه ی سنتوریهای فیلم مهرجویی تقدیم میکند.کمی گلایه از هییت داوران به خاطر نادیده گرفتن سنتوری و بعد جمله ی آخر : میشه ما هم یه روز سانسور نداشته باشیم؟
2- مسعود دهنمکی با هزار خواهش و تمنای بقیه روی سن می آید،.زمین و زمان را بهم میدوزد و در نهایت با فریادمیگوید: متاسفم که سینمای ما عین سیاست ما شده است....و بعد بدون گرفتن جایزه میرود.مسعود پاکدل مجری برنامه با زهر خند میگوید: خوشحالم که تازگیها اقای ده نمکی زبان شریف سینما را برای بیان عقاید خود انتخاب کرده است.همین یک جمله جماعت بیرون تالار را روی هوا میفرستد
3-24 ساعت بعد بولتن جشنواره با رکیک ترین الفاظ به بهرام رادان حمله میکند و هر دو شبکه صحبت او را زیر تیغ سانسور می برند.حرفهای مسعود ده نمکی تمام و کمال از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش میشود...

 

شانتال