تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
18:54، یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

bloggor's kusk

 

اسپندگان, چهارمین بازارچه خیریه پیام امید
سوم و چهارم اسفند

کروکی محل برگزاری بازارچه

۱-توضیح اضافی نداره!برید تو سایتشون ببینید!

۲- امسال هم موسسه ی خیریه پیام امید غرفه ای به وبلاگ نویسان داده.و البته عین سال قبل این غرفه آلوچه و لواشک و ... خوراکیهای فرحزادی میفروشه! برای دیدن اطلاعات بیشتر از قرار وبلاگی مذکور به وبلاگ حامی سر بزنید:جمعه ۴ اسفند ساعت ۲ عصر وبلاگ نویسان عزیز دم غرفه ی وبلاگیمون منتظرتونیم!!

اينم غرفه حامي و هله هوله هاش !!!

شانتال
22:19، شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
سکانس آخر، پلان آخر،برداشت اول

هر روز بیشتر از روز پیش نزدیک آن مرزی میشوم که دوری از آن اجتناب ناپذیر است.مرز دوری و بریدن.کنار نهادن...شاید هنوز به آن نقطه ی عطف نرسیده باشم اما حسی میگوید نقطه ی پایان نزدیک است.پایانی که چندان غم انگیز نیست و انتهای دنیایی است که طعم و رنگ دلخواهم را از دست داده است.
روزهای پایان وبلاگ نویسی و دوستان وبلاگی داشتن نزدیک است.روزهای بستن بار و برای همیشه رها شدن.رهایی از قید و بند کلماتی که دیگر رنگ و شکل دلخواه را ندارد و هر چه به ان ادویه اضافه کنی طعم بهتری پیدا نمی کند.پایان روزهای دیدن دوستان این شهر مجازی در دنیای حقیقی...پایان هر آنچه که از من یک وبلاگ نویس میساخت(بی قید و بند نوشتن برای آنکه دیگران فکر کنند :او بلد است اینگونه بنویسد!).پایان بخش کسل کننده ای از وقت گذرانی هایم.
یکی از همین روزها خود را از هر چیزی که یادآور این شهر شیشه ای (به قول دوستی) باشد جدا میکنم...هر چیزی...و آن وقت حل میشوم در دنیای هیجان انگیز آدمهایی که در خیابانها قدم میزنند و با یک کلیک کوتاه لحظاتی از روحشان را میدزدم.من و دوربینم... روزهایی که خواهد آمد با خود فکر خواهم کرد که چگونه داستان و فیلمنامه بنویسم و برای شب، شام راویولی درست کنم یا دست پیچ و دلمه ی فلفل...روزهایی که خواهد آمد روزهای سرخوشانه ی زندگی دلخواه است.فراموشی تمامی این مجاز شهر بی قاعده...روزهای آتی روزهای قانون و نظم و ساعت است...روزهای قهوه های ساعت 2:30 و سیگارهای بعد از قهوه و کافی شاپ مرمر.روزهای روزمرگی بی هیچ علاقه برای بازگشت به دنیای دلتنگ کننده ی حرفهای قلمبه سلمبه ی وبلاگ شهر...لعنت به وبلاگ شهر...زنده باد خودم!

شانتال
0:6، پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
پاریس همیشه برای ما می ماند

این صدای قلب من است یا غرش توپ خانه؟

 

شانتال
2:11، چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
ده نمکی= کمال بی شعوری و جو زدگی یک هنرمندنما و فردی متوهم و بی اطلاع از مناسبات صحیح اجتماعی

هنوز مواضع او و دار و دسته انصار هنگام اکران فیلم آدم برفی از یاد نرفته...

شانتال
0:30، سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
تحمل کن عزیز دل شکسته...
شده گاهی وقتها از فرط استیصال و بی چارگی نتونی یه خودکار دستت بگیری و دستات هی بلرزه؟
شده وقتی داری نهایت تلاشت رو میکنی که حس خشم و تحقیر رو سرکوب کنی،لحظه به لحظه ضربات کاری تر بشه؟
شده بعضی وقتها دلت بخواد همه چیز یه جور دیگه باشه؟

معلومه که شده!
من به اینها میگم حس های دردناک مشترک بشری.فقیر و غنی نمیشناسه،حتی خوش بخت و بدبخت هم نمیشناسه!هر آدمی ممکنه بارها و بارها دچار بشه و هر بار فکر کنه دیگه طاقت نمیاره،در حالیکه... میشه تا همیشه دوام بیاری و نفهمی اصلا چی شد که تحملت انقدر زیاد شد!

 

شانتال
23:59، دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
قلم پری برای ثبت لحظه ها

روزها پشت هم در گذرند...از آنها رد پایی می ماند،حسی کوتاه و گاهی عمیق...روزهای کودکی،دردانگی و بی خیالی...روزهای مدرسه،جوشهای غرور روی پیشانی،عشقهای داغ ِداغ ِ داغ،نفرتهای کورکورانه...روزهای جوانی،فرصت و انتخاب،دنیایی پیش رویت است پس بتاز...روزهای آینده...روزهای عاشقی و دلدادگی،روزهای جدایی و گوشه گیری،سیگارهایی که با فاصله های زمانی کشدار میکشی،هم آغوشی های انفرادی،وابستگی های خسته کننده،رمانهای تکراری اما بزرگ و مشهور،شعرهای ترانه مانند،موسیقی نافرم،بوسه های یواشکی،داستانهایی که هرگز نوشته نشد،خنده هایی که سرشار از نور است،تمنا و التماس و اضطراب،سیبهایی که چشیده شد،دوستانی که داشتی و دوستانی که خواهی داشت،انسانیت متبلور شده در عمق رفاقت...
روزهای آتی...

 

شانتال
2:40، یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
کسی به صورتش نور می پاشید
پنجره ی اتاق نیمه باز بود.هوای سرد شب مرا احاطه کرده بود، هرچند که آغوش باد بسیار گرم بود.پنجره باز بود چون نمیخواستم فضای کوچک اتاقم از دودهای سیگارش مه آلود باشد.زیبا بود.صورت گرد و مهربانی داشت.نگاهی معصوم درست مثل نگاه یک بچه گربه.موهایش مشکی بود با چند تار سفید.اصالتی دوست داشتنی...کمی ریمل به مژه هایش زده بود و رژی گل بهی رنگ. راستش خیلی هم جوان نبود و به تازگی وارد دوران میان سالی شده بود اما در نگاه و حرکاتش دخترکی شیطان و سرکش نهفته بود.دخترکی آتش پاره که هیچگاه مجال بروز نیافته بود. عطر سیگارش را دوست داشتم،اما مهی که اطرافم را میپوشاند، نه!
پرسیدم: سردتون که نشده؟
وقتی میخندید ،انگار کسی یک مشت نور به صورتش می پاشید.سرش را به علامت منفی تکان داد.بعدها با خودم فکر کردم این من نبودم که می بایست عذر بخواهم،بلکه او بود که باید قبل از روشن کردن سیگارش اجازه میگرفت.گاهی هم آن ور ذهنم که برای دوباره دیدنش دلتنگ می شد ، فکر میکرد  او مهمان بود و باید احترام می دید.مسخره است اما همیشه از مهمترین اتفاقات زندگیم فقط حواشی بی اهمیت در ذهنم ثبت میشود و اگر به خاطر تو نبود شاید هیچوقت به خود زحمت یاد آوری آن روز را نمیدادم و همیشه در خیالم نقش آن لبخند نورانی و سیگار خوش بو را میدیدم.
بگذار ماجرا را از اول بگویم.یعنی درست از چند ماه قبل از اینکه او به اتاق کوچک من بیاید.
اواخر تابستان بود و هوا کمی سرد شده بود. آن روز ( راستش تاریخ دقیق یادم نیست) برای خریردن مانتویی پاییزه به فروشگاه رفتم.همان فروشگاه بزرگی که سر خیابان است،همان که گفتی فرزند دختر داییت آنجا کار میکرد.میگفتم...به فروشگاه رفته بودم و میان مانتوهای مختلف قدم میزدم.چه رنگهایی!یکی از یکی خنده دار تر.تصور کن من مانتویی زرد با خالهای بنفش بپوشم!.او آنجا بود، به فاصله ی 5 قدم تا من. داشت روپوشهای دخترانه را نگاه میکرد.همان روپوشهای سرمه ای که من هم زمانی برای رفتن به مدرسه می پوشیدم. تنها بود، مثل من. نگاهم به مانتویی قهوه ای رنگ و کمر دار افتاد و از او دور شدم تا آن مانتو را پرو کنم.هنگام پرداخت پول هم کنار هم قرار گرفتیم.راستش حالا که خوب فکر میکنم می بینم که دست سرنوشت بد جوری به دنبال ما بود.لحظه ای نگاهمان به افتاد و با لبخندی نگاه ها را بر گرفتیم.از فروشگاه تا خانه فکرم مشغول بود:ناهار، شرکت،تعمیرگاه برای ماشین ،تو و ... تقریبا به هر چیزی فکر میکردم جز آن زن با لبخندهای جذابش.البته لبخندها که نه! آن روز فقط یک بار به من لبخند زد. قطعا اگر آن اتفاق دومی نمی افتاد او برای همیشه از ذهنم پاک می شد و هیچوقت از او برای تو نمیگفتم( یا بهتر بگویم:تو هیچوقت از او نمیپرسیدی!).
بگذار قبل از تعریف هر چیزی ، برایت رازی را فاش کنم! من وبلاگ مینویسم. لازم نیست از اینکه به تو چیزی نگفتم ناراحت شوی.باور کن هر آدمی در زندگیش نیاز به حفظ رازهای بی اهمیت شخصی ای دارد تا گاهی به هویت فردیش معنا دهد.حالا از این دعوای شخصی بگذریم و بگذار تا برایت ماجرای دومی را شرح دهم.
همانطور که گفتم من وبلاگ داشتم (و البته هنوز هم دارم،شاید روزی آدرسش را به تو بدهم!) یک صفحه ی اینترنتی شخصی برای یادداشتهای شخصی. چند سالی میشد.از این رهگذر دوستان ناشناس بلاگر زیادی هم پیدا کرده بودم. میدانم که برایت حدسش سخت نیست که اتفاق دوم، آشنایی من با او از طرق دنیای مجازی یا به قول دوستی دنیای شیشه ای بود.هر دو اسم مستعار داشتیم و تا چند ماه خواننده  مطالب هم.سبکش را دوست داشتم،نوشته های کوتاه و عکسهای درخشانی که میگذاشت.وبلاگش به تدریج حکم قرص اعصاب من شد.با اینکه خیلی از مواقع مطالبش حاکی از غم و اندوه فراوان نویسنده و عجز گاه به گاهش داشت اما خواندن مطالبش لذت بخش بود.تا اینکه کم کم هویت واقعی مان را برای همدیگر رو کردیم و بعد از دیدن عکسش، دیدن او را در آن فروشگاه به یاد آوردم.
احتمالا حالا فکر میکنی من به او آشنایی دادم و به طرز احمقانه ای فکر کردم او هم لبخند دوستانه ی مرموز آن روز را به یاد دارد.نه! درواقع من همیشه از خودم میگفتم و به تعاریف او از دختر و زندگیش گوش میدادم.صمیمیتی ناگفتنی بین ما بود.عمیق و واقعی.
دردی داشت.یک درد عمیق.دردی که آن زمان به من نگفت.
بارها او را برای دیدار دعوت کردم و شانه خالی کرد.دیگر آن موقع میدانستم چرا دوست دارم ببینمش.لبخند او بسیار شبیه لبخند مامان بود.وقتی که من هفت ساله بودم ،روز اول مدرسه ها آن لبخند را زده بود...
بارها و بارها به او اصرار کردم که هم دیگر را حضوری ببینیم.جنس شیشه ای این دوستی مرا میترساند...میترسیدم با تلنگری بشکند و دیگر لبخند آشنایش را نبینم.
تا اینکه آن اتفاق افتاد.همان که او را با پاکتی سیگار به اتاق من کشاند.
از قبل شماره ی تلفنم را به او داده بودم.همان ایامی که اصرار زیادی برای دیدنش داشتم...تقریبا هشت صبح بود که به شرکت رسیدم و هنوز از شب بیداری خمیازه می کشیدم.
بگذار باز هم چیزی وسط داستان بگویم!البته فقط محض یاد آوریست. این داستان یک داستان عشقی نیست.جنایی و تراژدی هم نیست.درواقع این داستان برای هیچ کس جز من مفهوم خاصی ندارد.در روز ممکن است تو با چندین نفر آشنا شوی و با بعضی ها هم صمیمی ، اما داستان من در مورد دیدن تنها انسان روی زمین است که وقتی می خندید انگار نور توی صورتش می پاشیدند.
میگفتم... من هنوز خواب آلود بودم که تلفنم زنگ خورد.صدای گرم یک زن بود.وقتی خودش را معرفی کرد من را برقی چند هزار ولتی گرفت.هول کرده بودم و هیجان زده شدم.البته که طبیعیست! اگر تو هم بودی به تته پته می افتادی!.خیلی راحت از من خواست که وقتی را برای دیدار تعیین کنم و محل ملاقاتمان هم جای ساکت و آرامی باشد. من هم هول شدم و اتاق فکسنی خودم را پیشنهاد کردم با هر ساعتی که خودش خواست...برای فردا ی آن روز.
راستش حالا که باید اصل ماجرا و آن روز را تعریف کنم، اصلا دوست ندارم ادامه دهم.حرفهای آن روزمان...خوب میدانی که! خصوصی بود.میدانم کنجکاوی تا بفهمی از تو چیزی گفت یا نه.خوب دروغ چرا؟! از تو هم گفت.هر دو از این تصادف روزگار خندیدیم. یک وقت فکر نکنی من ناراحت شدم!نه.راستش فقط برایم جالب بود.اما او آن روز نیامده بود تا بگوید نامزد من همسر سابقش است،نه!چون این را اول من فهمیدم و بعد کشفم ر به اطلاعش رساندم!.هر چه فکر و تامل میکنم میبینم که آن قدرها راحت نیست افشای حرفهای دوستانه ی نزدیک ترین دوستی که داشتم.نزدیک ترین دوستی که در تمام زندگیم داشتم.حتی از تو هم نزدیکتر.میدانی این چقدر عجیب که است که من بارها و بارها از تو برایش نوشته بودم و او هم از همسر سابقش میگفت؟ میدانی چند بار او از بدیهای تو گفت و من از خوبیهایت؟میدانی چند بار من و او نظرات مختلفی راجع به یک شخص ارائه دادیم؟...با این حال اینها اهمیت نداشت.آن روز مردها اهمیت نداشتند.شغلهایمان بی اهیت بود و موقعیتهایی که در زندگی داشتیم.آن روز هیچ چیز عجیب به نظر نمی رسید.من برایش از نوری که در لبخندش می دیدم گفتم و او برایم از دخترک بیمارش.او گفت که دیگر نمیتواند به تنهایی از پس مخارج بر بیاید و از من خواست که همراه با تو کمکش کنیم .نه اشتباه نکن!او نمیدانست که تو کی هستی!او فقط میدانست که تو یک پزشک متخصصی.دست سرنوشت را میبینی دکتر؟
دست سرنوشت تو را هرجا که باشی از جا بلند می کند و در جای مناسب تری قرار میدهد.آن قدر جا به جایت میکند تا جایگاهت را بیابی.
باقی حرفهای ان روزمان مهم نیست.یعنی هست اما فقط برای من و او. آن روز اخرین باری بود که دیدمش.حالا تو هم میدانی که او دیگر نیست.او و آن لبخند تابناکش همان شب هنگام باز گشت از اتاقک من به خانه خودش ، تصادف کرد و ماشین جمع و جورش له شد.له عین قلبش.له عین تحملش و درست عین احساساتش.
من اما هنوز له نشدم.اینها را نمی نویسم تا تو را ترغیب کنم که سراغی از دخترت بگیری یا بگویم پدر بدی هستی که از حال او بی خبری.اینها را نمی نویسم که تو را از سفر یک ساله ات به اروپا بازگردانم تا هر چه زودتر با من ازدواج کنی! اینها را برای سرزنش و تهدید و تحقیر نمی نویسم...تنها میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر شکسته و خسته ای. و میخواستم بدانی که من میدانم تو چقدر ناتوانی.نه تحقیرت نمیکنم!نه!
احتمالا دخترت پیش اقوام اوست و منتظرت.او را در گورستان شهرش دفن کردند.فکر کنم قلب خسته و بی تابش آرام گرفته است.دخترکت هم چشم به راه است.باز گرد دکتر.نه به خاطر او،بلکه به خاطر خودت.از همان خودخواهی ذاتی استفاده کن و به خاطر خودت هم که شده برگرد.برگرد و مرا از کابوس نجات بده.کابوسِ عشق،وحشتِ نیاز...نیاز و عشق.
نمیدانم وقتی برگردی با عشقی که به تو دارم چه کنم،راستش نمیدانم عشق چیست اما هنوز در حال نگاه کردن به پنجره ی نیمه بازی هستم که دودهای ملایم سیگارش را می زدود . آن لبخند تابناک که غمی نهفته داشت با چشمانی که دختر آتش پاره ای در آن خانه ای ابدی یافته بود ،در خیالم برای همیشه نقش بسته است.جز این سه چیز بیشتری از آن روز به یاد ندارم...گویی چیز مهمتری هم آن روز نبود.این مهم نبود تو کیستی و چرا گذشته ات را از من پنهان کردی.حتی بیماری دخترش(یا واضح تر بگویم دخترتان) هم قابل حل به نظر میرسید.وقتی آن چند ساعت کنار هم بودیم دنیا جای مطمئن تری بود.حالا این امنیت نیست و من سر گردانم...دلم هوای آن چشمها و لبخند را کرده است.

*از اینکه مجبور شدم دخترک داستان را بیمار کنم متاسفم. نمیدانم چرا اینگونه شد! شاید تخیل بیمار گونه ام بدترینها را ثبت میکند...شاید چون این فقط یک داستان بی سر و ته است! بخوان و فکر کن همیشه بدتر از بد هم وجود دارد... 

شانتال
2:9، شنبه بیست و یکم بهمن 1385
این روزها خیلی ها می میرند
 

 

می توانی پیراهنی سرخ بر تن کنی
فرقی نمیکند

دسته گل یادت نرود
بیل و کلنگ را من می آورم

گفتم آخر مرگ فرا خواهد رسید
و تو آن خورشید نیستی
که دیگر بار طلوع کنی

برای صندلی مشتری بسیار است
اگرچه دسته هایش ساییده شده است
اما مجسمه را
هیچکس نمی خرد

گفتم گاهی باید در آسمان خفت
و نهاد سر بر ستاره ای

پبراهن سرخ
دل مردگان را شاد می کند
گفتم
آری اینگونه بهتر است

((رضا چایچی))

شانتال
0:19، جمعه بیستم بهمن 1385
نقل قولی سرخ رنگ از دوستی آسمانی

  

میشه تا پای جان برای سیب آرزو ایستاد و بعد ... نچشیده، افتاد!

 
شانتال
2:47، چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
مثل آن بوسه ی پنهان...

میدونی...
امشب یه چیز مهم کشف کردم!
آدمهایی که عاشق همند کمتر همو میبینن!چون وقتی دست همو میگیرند،یا وقتی همو میبوسند،و یا وقتی کنار هم میشینند...چشمهاشونو میبنند!

شانتال
3:8، سه شنبه هفدهم بهمن 1385
کیفیت یا کمیت؟ وبلاگ کدام است؟
چند روز پیش به لادن گفتم جالبه که من یه زمانی یه عالمه دوست بلاگر داشتم اما جز سه چهار نفر ،وبلاگ هیچکدومشون رو نخونده بودم و الانم نمیخونم!.خندید و گفت اصولا دوستیهای وبلاگی از وبلاگ شروع میشه ولی مال تو چون از همین قرارهای وبلاگی شروع شد وارد محدوده ی نوشته ها نشد.

شب که بیشتر به موضوع فکر کردم به کشف بزرگی نائل آمدم!به غیر از پرشین لاگیها که مدتها وبلاگهاشون رو خوندم و بعد دیدمشون ،هیچوقت وبلاگ نویسی ندیدم که حرفهای عمیق و زیبایی بنویسه و در قرارها حاضر بشه.البته با جرئت تاکید میکنم که پرشین لاگیها تاحدی از این قائده مستثنا بودند(خودمم در محدوده ی همون چرت نویسانم البته!).شاید فضای بسته و محدود لاگ این رقابت برای بهتر نوشتن تشدید میکرد وگرنه از بین اون همه پرشین بلاگی و بلاگ اسپاتی و چندتایی دات کامی شاید کمتر از تعداد انگشتهای یک دست کسی بود که زیبا و جذاب و گیرا بنویسه و برای همینم جز تعداد خیلی کمی از آن دوستان ،باقی هیچوقت در زمره ی وبلاگ نویسان مورد علاقه ی من نبودند.اکثرا کسانی بودند که عمر طولانی مدتی برای وبلاگهاشون میتونستند قائل بشند اما دریغ از کمی کیفیت!

شانتال
2:21، سه شنبه هفدهم بهمن 1385
نظرات و سلایق صادقانه ی فندقی!

 

همیشه هر وقت سر حال و شاد و پرانرژیم دوست دارم آشپزی کنم.کیک و شیرینی و پیراشکی! خمیر ها رو قالب بزنم و ... وقتی میبینم فندقی هفت ساله ی شادم با چه لذتی دست پختمو میبلعه انگار ملکه ی قالبها و وردنه میشم!

شانتال
4:11، دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
تاتی تاتی های ذهن من

  توی این چند سال همیشه درگیریهای مثبت و منفی ذهنی ام رو توی وبلاگم منعکس میکردم.بی دغدغه و دلهره از قضاوت.قضاوت اطرافیانی که ربط مستقیمی به زندگی شخصیم داشتند.وبلاگ جایی بود که با آرامش خاطر به خود محوری مطلوبم می رسیدم و خودخواهی دلخواهم را ارضا میکردم.اغراق نیست اگر بنویسم و ثبت کنم که این فضای مجازی زندگیم را تغییر داد.برای همیشه...روابط عاطفی ام را شکل داد و من رو از دنیای منزوی و گوشه گیرانه ام خلاص کرد.با این همه این روزها نسبت به این دوست قدیمی بی حوصله شدم.حرفهایی که روزی به زبان آوردنشان برایم مشکل بود حالا بی نهایت کسل  کننده و بچه گانه به نظر میرسند.و اون شور کودکانه و بی دغدغه ی قدیمی رنگ باخته...
 وبلاگ من دفترچه ی خط خطی های من است.دفترچه ای وفادار که تا ابد جا برای نوشتن داره.آدرسش مهم نیست.همیشه همراه منه و اگر بخوام میتونم مثل همیشه تکه و تکه و ریز ریزش کنم تا راز های قدیمی سر به مهر بمونند.دلتنگیهای گذشته در شادیهای حال غرق شوند و حرفهایم رنگ جدیدی بگیرند.درست مثل هر دفترچه ی کاغذی!
با اینحال منظورم این نیست که اشتیاقم را از دست دادم.نه!همچنان مشتاقم.برای فیلم کتاب وبلاگ.گیرم که کمی سخت گیر تر.کمی بدبین تر و کمی بزرگسالانه تر.و کمی دور تر از شازده کوچولو و نزدیکتر به آدم بزرگها.آدم بزرگهای خموده و دور اندیش و ناشاد!
آدم بزرگهای دور اندیش...
آدم بزرگها،همانهایی که هر سال روز تولدشان ثانیه های از دست رفته ی سال پیش رو میشمرند و وحشت زده به سال بعد نگاه میکنند و حساب میکنند که رژیم تندرستی جدیدشان چی میتونه باشه که کمی بیشتر عمر کنند یا چقدر مانده تا عمر لعنتی تموم شه.
راستش آدم بزرگ بودن سخته.شاید هم من دچار بلوغ دیر رسم و شاید این حرفها مال هجده ساله هاست نه بیست و سه ساله ها.
درست لحظه ای که فهمیدم همه ی عمرم را پیش رو دارم تا زندگی کنم سردرگم ماندم که با این همه زندگی چه کنم!حتی اگر ثانیه ای بعد به پایان رسد باز آن یک ثانیه تمام مسئولیت و بارش روی دوش من است و من نمیدانم که با این ثانیه هایی که با شتاب میگذرند باید چه کنم!چه برخورد عاقلانه و درستی میشود با آنها داشت؟ ثانیه های وسوسه انگیز برای...
برای...

 

شانتال
22:51، شنبه چهاردهم بهمن 1385
مهرت را به دل نهفتم

 

گرچه سرد و خامشم ،شعله شعله آتشم
گر زبانی برکشم ،هر چه بادا باد
فریاد
فریاد
فریاد

شانتال
11:45، شنبه چهاردهم بهمن 1385
گیر افتاده در مخصمصه با رویای یک ترانه!

خیلی مودب و مرتب روی کاناپه ی نه چندان راحت نشسته ام و با علاقه ای وافر به حرفها گوش میدهم.این احتمالا بار هزار و پنجم است که نت وورکی جدید را پرزنت میشوم.همه از سر رودربایستی بود. نه گفتن را بلد نیستم.شاید توی ذوق زدن را بلد نیستم.مخصوصا این بار که خانوم سفید برفی پشت همه ی ماجراست و پای دوستی 8 ساله مان در میان است.به هرحال من نه پولش را دارم و نه علاقه به کار دلالی و حرافی.آقای بسیار محترم مرا پرزنت میکند و من تو ذهنم دنبال ترانه ای قدیمی میگردم.از هفته ی پیش در گیر یافتنش بودم.گوگوش را تصور میکنم با آن سن کمش و ژاله علو که نقش مادرش را داشت.کت و دامنی که در برابر لباسهای دکولته ی مهمانی خیلی ضایع بود و گوگوش 18 ساله ای که موهایش به کمرش میرسید. به وضوح فقیرتر و کم رو تر از همه ی مدعوین مهمانی بود...بلند میشود و با ترانه ای جادو میکند...ترانه چی بود؟... همونطور که توجه کردید این سیستم هم باینریه ... چی بود؟ ... تفاوت این با بقیه در قانونی بودنشه و ... چی بود؟... و اینکه شرکتش هم در ایرانه و به ثبت رسیده... چی بود؟... سردار طلایی هم طی یک سخنرانی... یافتم!

شاد و شاد و شاد و شادم
از غصه آزادم
دم و دم و دم غنیمت
زندگی یعنی محبت
دوست دارم بگی بخندی
در به روی غم ببندی
دوست دارم بگی بخندی
در به روی غم ببندی

بعد هر چی فکر کردم بقیه اش یادم نیامد! جز یک جمله : واسه چی خوبه دل هوس باز/ دوست دارم بگی بخندی...
خوب حالا نظرتون چیه خانوم؟سوالی ندارید؟. با لبخند گفتم: نه خیر،ممنون، فکرامو میکنم!

شانتال
23:46، دوشنبه نهم بهمن 1385

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچکس نبود

چرا بود

اما اینقدر کوچیک بود که انگار نبود

یه روز این مرد قصه ما رفت لب رودخونه که اب بخوره

که ناگهان عکس خودش رو توی اب دید

با خودش گفت

یعنی این موجود زیبا منم؟

یعنی من اینقدر جذابم؟

یعنی من اینقدر خوشگلم؟

یعنی من...

برای همینه که میگم

اینقدر کوچیک بود که انگار نبود

 

                                                            ع.م

شانتال
15:54، شنبه هفتم بهمن 1385
واسه تو قد یه برگم

میدانی...

آن روز که کنار دریا روی تخته سنگی نشسته بودم و دودهای نرم سیگارم را آرام آرام بیرون میدادم به چه فکر میکردم؟

بارها روی تن ماسه ای این ساحل و تخته سنگهای با شکوهش نشسته بودم...بارها و بارها...یکبار کنار این موجها گریه کردم.یک دل سیر اشک ریختم.یک بار میخندیدم و سرخوش بودم...خوشحال از اینکه در اوج شادمانیم.شادمانی کودکانه و احمقانه ای که زود فرو ریخت. یک بار هم عصبانی و تلخ بودم.دلشکسته و سر درگم.گم شده میان انتخابها...

این بار اما فقط آرام بودم.تو را نگاه میکردم که چه مردانه و مغرور دست عشق و اطمینان به سوی دراز کرده ای و من چه آسوده و راحت این دست را فشردم. میان آغوشت گم شدم.زیر گوشم زمزمه میکردی...با تو خندیدم، و بعد آرام خواندم: اگه سیلم، پیش تو قد یه قطره...

شانتال
23:56، سه شنبه سوم بهمن 1385
سکسکه ی خوشحالی!

از بچه گی هر وقت هیجان زده میشدم سکسکه میکردم!آنچنان به هیک هیک میفتادم که دل درد میگرفتم.الان هم از اون بلا نجات پیدا نکردم اما خوب چون خیلی وقته که هر چیزی منو نمیتونه هیجان زده کنه چند وقتی بود که دل درد سکسکه وار نگرفته بودم! امشب بعد از مدتها هیجان دارم!

داشتم میگفتم...هیک...فردا...هیک...قراره...هیک...دوتایی...هیک...بریم...سفر...هیک!

شانتال
0:16، دوشنبه دوم بهمن 1385
یه تنهایی یه خلوت یه سایبون یه نیمکت...

 

شانتال
0:28، یکشنبه یکم بهمن 1385
Show Girls

همیشه دلم میخواست یه رقاص باشم! این اولین آرزوی من بود.. بعدتر دوست داشتم جراح،فیلمساز،عکاس،گریمور،طراح صحنه و نمایش نامه نویس بشم!رقاص شدن یک وسوسه ی پنهان بود.دستی بالا...پایی کشیده...هماهنگ با موسیقی معلق در فضا! هنوز هم رقص رو دوست دارم.موزون و هماهنگ.گویی با متن موسیقی جهان در حرکتی...

هرچند که فاکتورهای لازم برای این کار رو ندارم (قبل از هر چیزی بی پروایی برهنگی مقابل چشم اغیار!) اما خوب...آرزو بر جوانان عیب نیست!

شانتال