هیچ کس چون من نمیداند
که وسعت عشق به چه اندازه است
باور کن
من انگاه که در اغوش گرم تو قرار گرفتم
پی بردم
که وسعت عشق
به اندازه ان اغوشی است
که مارا در خود جای میدهد
و محافظتمان میکند
از هر چه بدی است
بغلم کن
ای پناهگاه مهربان من
ع.م
And in the winter snow my songs would keep you from the cold
هیچ کس چون من نمیداند
که وسعت عشق به چه اندازه است
باور کن
من انگاه که در اغوش گرم تو قرار گرفتم
پی بردم
که وسعت عشق
به اندازه ان اغوشی است
که مارا در خود جای میدهد
و محافظتمان میکند
از هر چه بدی است
بغلم کن
ای پناهگاه مهربان من
ع.م

من ترسو هستم.خیلی هم ترسو هستم! نقطه ی اوج ترس من هم فیلمهای ترسناکه.البته نه کارهای هیچکاک!هیچکاک بیشتر از ترس ایجاد دلهره میکنه اما ترس جنس دیگریست! حدود یک سال پیش این آقای عزیز و دوست داشتنی من فیلم حلقه2 رو داد تا من ببینم و کمی سرگرم شوم!من هم که اون موقع هنوز روم نشده بود بگم فیلم ترسناک زیاد نمیبینم و سالها پیش با دیدن فیلم رومانتیک روح که اصلا هم ترسناک نبود و فقط یک عدد روح عاشق پیشه داشت تا یک هفته شبها ور دل مامانم میخوابیدم،یا چون اخر فیلم تایتانیک جک خوشگله زرتی توی دریا غرق شده بود من تا مدتها خواب اجساد زرد و نمناک میدیدم، فیلم رو گرفتم و با خودم حساب کردم حالا مگه چقدر ترسناکه!
جاتون خالی نباشه! تصور کنید خونه ی تاریک و خالی ،من و کاناپه و یک عدد تلوزیون!.از همون دقایق اولیه ی فیلم ویبره زدم تا لحظه ی آخر!لحظه هایی که سامورا از تلویزیون میومد بیرون تا قربانی رو بکشه توی فیلم دستهام روی چشمام بود و دیالوگ و موسیقی گوش میدادم!اما در کمال شجاعت کل فیلم رو دیدم چون داشتم از کنجکاوی میمردم!
اون اخرین باری بود که فیلم ترسناک دیدم!بعد از اون دو سه شبی هم تا صبح خوابم نبرد! چند هفته پیش سینما فرهنگ برای اولین بار یه فیلم خارجی ترسناک رو اکران کرد: کینه. دالبی استریو و البته فقط سانس آخر شب!
قسمت اول همون فیلم رینگ2! من نمیدونم اقای عزیز و مهربونم واقعا چه فکری تو سرش بود که به من پیشنهاد دیدن فیلم رو داد؟!
اینجور مواقع بهتر است خانمها ژست روشنفکرانه بگیرند و بگند: عزیزم من هیچ مساله ای ندارم تو با کس دیگه ای بری سینما!حتی اگه خواستی میتونی تنها بری!میدونی...من شبها فیلم ببینم چشم درد میگیرم!
این شد که او به تنهایی اره 2 و 3 را دید و باز تنها فیلم زالو ها رو دید و اگر خواست همچنان باید تنها فیلمهای ترسناک حال بهم زن دیگر را ببیند! نمیدونم چرا اصلا از هیچی نمیترسه! اینم معضلیه ها!

همچنان دوست دارم بخوانم:
I would bring you flowers in the morning
wild roses as the sun begings to shine
همچنان بی پروا...
باید نوشت.اما قبلتر از آن باید خواند.باید بخوانی بخوانی بخوانی بخوانی بخوانی بخوانی و آنقدر بخوانی که ناگهان حس کنی لبریز از گفتن شدی.پر از چیزهایی که باید نوشت.و آن وقت قلم سرریز شده را میگذاری روی ورقی سفید و مینویسی.میگفت باید این طور بنویسی...باید لبریز و سر ریز بنویسی.و آن وقت که نوشتی باز باید خود را لبریز کنی.تو میگفتی باید این طور بنویسم اما هیچوقت نگفتی اولین کلمه چیست.همانی که ادم را لبریز و سرریز میکند.در کلاسهای تو حرفی برای لحظه ی اول نبود،همه ی حرف از ریخته شدن و رهایی بود.
و من هم میخوانم.نه انقدر زیاد اما کمی زیاد میخوانم.در لحظه ای که لبریز از حسی میشوم.دور از تاثیر ،خود را قصد میکنم تا بنویسم اما درست همان لحظه ی اول گم میشوم در کلمه ای که باید نوشت.لحظات نادری هست که پیدا میکنم کلمه ی نخستین را ،اما اغلب روزها غرق لغاتی میشوم که...خودت قضاوت کن!من چه گونه بنویسم آن هم درست لحظه ای که مادر سر برادرم داد میزند: درست بنویس،این چه طرز دیکته نوشتنه.یا چه جور باید نوشت در همهمه ی شلوغ خانه ای که ترانه ای روسی با صدایی فراتر از تحمل پخش میشود: Loobloo .و من باز سعی میکنم بنویسم.در همان لحظات کوتاه سکوت...آن وقت انقدر در حاشیه و مقدمه گم میشوم که باز مثل حالا فراموش میکنم چی بود آن چیزی که میخواستم بنویسم!
یادم آمد.نه که فکر کنی به همین زودی!نه! رفتم چند ورق دیگر خواندم تا یادم بیاید چی در ذهنم وول میزد.میخواستم بنویسم.عوض شدم.راستش خیلی عوض شدم:از سر تا پا.حتی رنگ لاکی که میزنم هم عوض شده.قبلها تیره میزدم:سرمه ای براق،قهوه ای سوخته،قرمز تند.اما حالا رنگهای ملایم: پوست پیازی. موهای سفیدم را رنگ نمیکنم.عینک نمیزنم.کمتر خط چشم میکشم.سر کار که اصلا آرایش نمیکنم.ابروهایم را پهن کردم و به جای ریمل فر مژه میزنم.غیر از اینها هم هست. مثلا عصبانیتم را بهتر از قبل کنترل میکنم و کمتر از قبل برای چیزهایی که ناراحتم میکند اشک میریزم.دریچه های قلبم را بسته ام تا آنی که در آن است همانجا بماند.چند وقتی هم هست که هوس بچه کرده ام!یک بچه مال خودم.
کسی نمیگوید اما حدس میزنم بزرگتر و آرامتر شدم.و البته نه خوشحالتر از گذشته.خوشحالی چیزی نیست که زمان آن را رنگی تر یا سیاه تر کند.غمگین تر از گذشته هم نیستم.شاید در اصل هیچ فرقی نکردم.پوست انداختم اما عوض نشدم...بهتر است بنویسم که مثل مار پوست انداختم و پوست قدیمی را جایی همینجاها دفن کردم.میدانم سال دیگر هم پوست می اندازم.حداقل تا وقتی که زنده ام و زندگی را دوست دارم.
دوست دارم چیزی بنویسم.چیزی که پایانش تن کسی را مورمور کند.چیزی جدید ، نو و واقعی.گفتم که عوض نشدم....این رویا را خیلی سال است که دارم.
برای بار هزارم با خودم میگم این دیگه اخریشه.دیگه توی هیچ وبلاگی نمینویسم و برای بار هزارم به خودم میگم هرگز نگو هرگز.لای پنجره رو باز میکنم تا دود سیگار بره بیرون،دونه های برف تک تک میشینه رو دستم و کوچه رو پر میکنه از سفیدی.همیشه یه آینه کنار مانیتور دارم تا خودمو لحظه به لحظه ای که اینجا نشستم بتونم ببینم.امشب فهمیدم خیلی زشتم.خنده داره که تا قبل از این فکر میکردم خیلی قشنگم اما امشب فهمیدم زشتم.نمیدونم شاید فردا فکر کنم خیلی خوشگلم اما امشب نه.امشب اوج عصبانیتم بود.افسردگی؟نمیدونم...از دیشب اینجوری شدم.بد حال و بی حوصله و طلبکار.شاکی از ترک دیوار و مهمونهای ناخونده ای که پدر برای شام نگهشون داشت.کتاب؟نه!فیلم؟نه؟ قدم زدن؟با کی؟ تنهایی؟ داره باز اون روی سگ طلبکارم میاد بالا! بگو از بی عاریه...شایدم از بیکاری...شاید بی هدفی...شاید...
بچه که بودم همیشه یه آرزو داشتم، یه همبازی دختر بین اون همه پسر عمو.بزرگتر که شدم برام فرقی نمیکرد. بزرگتر که شدم دیگه اصلا فامیل رو دوست نداشتم.خاله زنک بازیها و مقایسه های دردآور.بعدتر دیگه اهمیت ندادم.این مال زمانی شد که هر کی رو دوست نداشتم حواله اش میدادم به قسمتهایی از سگ!
حالا دارم مخملیت رو پشت گوشام حس میکنم!عین خر...فقط مونده چندتا عرعرکنم تا همه چیزش ردیف شه.دوست دارم به جای غرغر بشینم تو بغلت و سرمو بذارم رو شونه هات و یه دل سیر گریه کنم تا همه چیز تموم شه.همه ی این ناراحتی های احمقانه و بی دلیل...تو هم هی منو ببوسی و من بخندم...
رو میکنم به سوی آشپزخانه و داد میزنم: بچه میخوایم چه کار؟ همینجوریشم هشتمون گروئه نهه.تو میگی بچه بیار؟بچه بیارم بشه وبال گردنم؟من حوصله ی نق و نوقشو دارم یا اون؟تو ازش نگه داری میکنی یا مادر اون؟بابای من باید خرجشو بده یا بابای اون؟
مادر از درگاهی آشپرخانه رد شد و وارد گلخانه ی کوچکش شد.رو میکنم سمت پاسیو و همچنان داد میزنم: تا تقی به توقی میخوره میگین بچه بیار.کی بچه خواست؟این زندگی مائه یا شما؟بچه بخوایم میاریم.هی گیر میدین،هی گیر میدین.اعصاب آدمو مختل میکنید.چه کار به زندگی ما دارید؟
مادر از گلخانه ی کوچکش خارج میشود و به آشپزخانه میرود.با سینی کوچک نقره ای و دو استکان کمر باریک چای وارد اتاق میشود و بغل دستم می نشیند...تکیه میدهد به پشتی و پاها را دراز میکند...پاهایش را دراز میکند و چیزی میپرسد.میپرسم: چی؟. چیزی میگوید.باز میپرسم: چی؟.
وحشتزده نگاهم میکند.
چقدر خانه ساکت است.
سراسیمه بلند میشود و کاغذی میاورد.قلمی بر میدارد و مینویسد: انگار باز عود کرده.پاشو بپوش بریم دکتر.
همه ی فریادهایم بیهوده بود.هیچکدام را نشنید.هربار که باید بشنود من لال میشوم و فریادهایم در تاریکی سکوت حل میشود و من هر چه تقلا میکنم نمیشنوم صدایش را...
چقدر دوست دارم توی همین یکی دو سال اخیر چند شهر رو پشت سر هم رو ببینم.مثل پاریس،لندن، سالزبورگ ،وین، رم،ونیز ،سن پترز بورگ و البته چند شهر دیگه! اشتیاق عجیبی برای سفر دارم. دور از این شهر و این آدمها.نه که خسته باشم و دلتنگ...نه! ترجیحا این مسافرتها بدون خانواده و فقط با علی! البته قبل ازتاهل و تعهد احتمالی!!
میدونم! دارم باز رویایی و احمقانه فکر میکنم اما این الان تنها رویای زیباییست که تو ذهنمه...
پی نوشت: دوست داشتم نظر خواهی اینجا رو باز بذارم اما برای دوری از حاشیه گرایی نمیتونم! مسخره است با اینکه کلی کار دارم و روز و شبم پره اما به شدت کسلم! دلم هوای ول گشتن کرده! ول گشتن یعنی: چند هفته ای را دور از خانه و خانواده و روزمرگی بودن...

داستان دندان درد من داستان آن دخترک موطلایی و کفش بلوری ای نیست که هنگام بوسیدن شاهزاده ی خوش قیافه ناگهان با ضرب وقت نیمه شب دندانش تیر بکشد و لپ سمت چپش با سرعتی برق آسا ورم کند و او از ترس آبروریزی آنچنان تند فلنگ را ببند که یکی از کفشهای بولروینش را جا بگذارد و مملکتی را برای یافتنش در به در کند!.داستان دندان درد من داستان دخترک معمولی است که با هزران ترفند خود را از شر نگه داری برادر 7 ساله اش فارغ میکند و تا تصمیم میگیرد در خانه ی خالی و ساکت و آرام کمی فیلم ببیند ،کتابی بخواند و سیگاری دود کند ، ناگهان با احساس کمی درد در لثه ی فوقانی چپ ، ظرف یک ربع لپش اندازه ی یک توپ تنیس ورم میکند! و اینگونه میشود که مثل معتادان خمار از جنس دور افتاده خانه را در به درد اسپری بی حس کننده جستجو میکند و چون دست پیدا نمیکند به ناچار به یکی از قرصهای گران! و بسیار عزیز پدرش دست برد میزند و برای 6 ساعتی از درد خلاصی می یباد و بعد هم عین بچه ای خوب آن شب زود میخوابد تا دردی که باز میگردد را احساس نکند!
دایی جان با کمی عصبانیت و کمی طنز : این چه وضع دندونه! تو آخرین بار کی اومدی اینجا؟!
من با مظلومیت و کمی خجالت: همون حکایت کوزه گر و کوزه ی شکسته است دیگه دایی جونم! فکر کنم 8 سال پیش بود!
دایی جان: چه آبسه ای کرده!
من: دستم به دامنت،نه دستم به روپوشت!،من چه جوری با این ریخت از خونه برم بیرون؟!
بعد از زدن آمپول عضلانی! خانوم آمپول زن مرحمت فرمودند و گفتند: شما چقدر شکل فروغید! توی سریال باغ مظفر!
من در حال اشک خون ریختن از درد! :آره بابام خان دروسه! البته به شرط اینکه این نصف لپم شبیه اون یکی نصف لپم بشه!

ننشته روی صندلی گفتم: دایی میشه آمپول نزنی؟!.خندید: تو کی میخوای از آمپول نترسی؟!.منم عین بچه گیام گفتم: من فقط از آمپول دندونی میترسم! دست خودم نیست خوب!

...heaven on earth
back again
into
under
far in between
through it
and above...
لزبین،معتاد،مانکن،رمانتیک...راستی تعریف این از هم گسیخته چیست؟
جستجوی عشق مادر در زنانی دیگر؟ این ریشه ی گرایش نامتعارف جنسی بود؟ اعتیاد؟ ساختن دنیایی جدا از واقعیات بی رحم زندگی؟
روزی روزگاری دختری بود بسیار زیبا با موهای طلایی. یک روز از دخترک دعوت کردند در قصری بزرگ و زیبا زندگی کند،او هم پذیرفت و خیلی زود ساکن قصر بزرگ شد.مردم روستا فقیر بودند و به همین خاطر هر روز به قصر میرفتند و تکه ای از موهای دختر را میبردیدند و به بازار میبردند و میفروختند...آنها با خود میگفتند: او نمیفهمد، برایش فرقی نمیکند!.و اینگونه بود که دخترک موطلایی به زودی تمام دارایی شخصی خود را از دست داد.وقتی موهای سرش تمام شد مردم گفتند: نه او آنقدرها هم زیبا نبود!.و از قصر بیرونش کردند و او هم رفت و دیگر باز نگشت... اما آنها باز فقیر و گرسنه شدند و به قصر بزرگ رفتند اما هیچکس آنجا نبود.آنها گفتند: او میدانست...

بعضیها راه های کمی برای ابراز وجود بلدند و اغلب مواقع با توی ذوق زدن و حال گرفتن میخوان خودشون رو نشون بدند...این جور وقتها خشم و عصبانیت درست مثل مار از قلبم پیچ میخوره و تا دهانم میاد بالا و اگر دهانم رو باز کنم ممکنه...البته همیشه نهایت سعیم رو میکنم که دهانم باز نشه!چرا فکر میکردم در برابر اینجور عصبانیتها مقاوم شدم و خودخوری بیجا نمیکنم؟؟!!
شاه پسر لادن یه هفته ای هست که متولد شده...خدا برای لادن و پیام نگهش داره
Baby it's a dream come true
Standin' right alongside of you
Wish I could show you how much I care
But I only have the nerve to stand and stare
داستان بیشتر انسانها حدیث آن آهوی ختن نیست که رایحه ی خود باز ندانست؛حکایت راسوی بیچاره ایست که گند خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت میداد.
که در روز هزاران چون من تولید میکند
در رنگها و شکلهای گوناگون
بی انکه هیچ کدام شبیه دیگری باشد
انچه که من را نسبت به دیگر محصولات این کارخانه
متمایز میکند اندیشه منست. من انگونه دیده میشوم
که می اندیشم
من فکر میکنم
چه خوبست که من اینروزها عاشقم
اندیشه من عشق است
من خوب به نظر میرسم
ع.م

عشق ابدی و ازلی بزرگترین افسانه ی زندگی بشریست.آیا همراه با مرگ عشق میمیرد؟ آیا ما تنها یک بار به معنای واقعی عاشق میشویم؟ آیا عشق فارغ از زمان و مکان رخ میدهد؟آیا عشق جدا از روابط معقول و منطقی و تناسبات معمول است؟ و ...
قدمت نیاز بشریت به باور تناسخ و زندگی دوباره شاید به اندازه ی موضوع فوق باشد! اینکه ما هیچ گاه نیمیمیریم و وجودمان تا ابد الابد روی کره ی خاکی در شکلها و نژادهای مختلف با همان روح باقی میماند...
نیاز ناخودآگاه به جاودانگی...جاودانگی عشق و زندگی... و در پی آن باور خرافات!
اما به نظر من تمام زیبایی زندگی به یکبار بودنش است و بس!
پی نوشت: چقدر از داستانهایی که در نهایت شیفتگی و نشان دادن عشق ابدی میان یک زوج ، موضوع خیانت یکی از زوجین مطرح میشه بدم میاد! درسته گند میزنه به عواطف و باورهای عاشقانه ام!مثل این فیلم (تولد) و یا سه گانه ی کیشلوفسکی(آبی سفید قرمز)
فنلاند: صدام گناهکار بود اما مجازات مرگ نباید در هیچ پرونده ای اعمال شود
امریکا: اعدام صدام پایان یک سال سخت برای سربازان ما و عراقیها بود اما با مرگش خشونتها متوقف نمیشود
انگلیس: ما از این واقعیت استقبال میکنیم که صدام توسط یک دادگاه عراقی محاکمه شد و برای تصمیم یک کشور مستقل احترام قائلیم
سخنگوی حماس: صدام یک زندانی جنگی بود و اعدامش یک اقدام سیاسی
دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی: مردم عراق هم اکنون باید با انسجام کامل برای کشورشان آینده ی روشنی را رقم بزنند
سوریه: امیدواریم اعدام صدام به افزایش بحران در عراق نیانجامد و امنیت و ثبات به عراق باز گردد
روسیه: از اعدام صدام متاسفیم
لیبی: سه روز عزای عمومی با پرچمهای نیمه بر افراشته و لغو جشنهای این سه روز
فرانسه: عراقی ها بهتر است اکنون چشم به اینده بدوزند و برای برقراری اشتی ملی تلاش کنند
کویت: صدام به سبب جنایات ضد بشرش اعدام شد
واتیکان: اعدام صدام خبری حزن انگیز بود و نگرانی این اتفاق موجب افزایش روح انتقام جویی شود
دیده بان حقوق بشر: جنایات صدام تسریع در اعدامش را توجیه نمیکند
رییس جمهور عراق: جریان محاکمات عادلانه بود
معاون رییس جمهور عراق: از اعدامش متعجب نیستیم
ایران: از حکم صادره استقبال میشود
عکس جالبیه!نه؟ به نطر من جالبترین قسمت این عکس وسوسه ی است که در لبهای بسته ی این خانم پنهان شده!
درست لحظه ای از شب که قصد خواب میکنم ،ناگهان سرحال و قبراق آماده ی نوشتن میشوم.هر شب یک چیز جدید...مثل خوابهایی که میبینم اغلب فردا صبح فراموش میکنم دیشب کدام مطلب من را برای نوشتن بی خواب کرده بود...و این گونه است که هیچوقت زودتر از 2:30 صبح خوابم نبرده و اغلب نزدیک چهار صبح خواب(یک ابر نقره ای با بویی مست کننده) را میبینم که به زور مرا در آغوش میگیرد و داد میزند: بسه!کشتی خودتو دیوانه!بیا درآغوشم!...و آن لحظه است که در خلسه ای عمیق فرو میروم.خلسه ای به نام خواب!
تابحال به این فکر کردی که خواب چگونه به سراغ آدمها می آید؟مال من مثل لذتی عجیب است!چیزی ناگفتنی...یک رویای عمیق.البته همیشه اینطور نبوده! تقریبا از زمانی که تصمیم گرفتم هیچ چیز جدی ای را جدی نگیرم و تنها به این فکر کنم که شاید نفس بعدی نفس مرگ باشد،خواب برایم تبدیل به هم آغوشیِ رویایی شده...برای چند ساعت در تاریکی محضی که بر شهر حاکم است، رویاهایی میبینم که هیچوقت به یاد ندارم چه بودند...تنها چیزی که می دانم این است که ذهن مجنونم افسار پاره میکند و مرا به دنیایی فرو میبرد که گویی هزاران سال در آنجا زندگی کردم و با مردم نامتعارفش آشنایی دارم.آدمهایی از جنس رویا!
گاهی فکر میکنم بهتراست افکار عجیبی که چند ساعتی قبل از خواب مرا مشغول میکند،همان لحظه به روی کاغذ بیاید تا بعدتر به یاد بیاروم دقیقا چه خوابی دیدم.چون میدانم افکارقبل از خواب و رویاهایم همخوانی دارند...
* شاید چون هیچوقت خواب و رویا را جدی نگرفتم و همیشه این چیزها برایم جزو شیطنتهای عجیب غریب ذهنی بوده،هیچ وقت خواب هیچ عزیز از دست رفته ای را ندیدم...چقدر دلم میخواست در این 40 روزی که از مرگ مادرجونم میگذرد فقط یک شب در یکی از رویاهام ظاهرمیشد...
** به هذیان گویی افتادم!دیشب ساعت 5 صبح خوابم برد...
*** عاشق خوابهایی هستم که توشون میمیرم و یهو هم نیستم هم هستم!!
**** مادربزرگ مرحومم درخواب وقایعی که در آینده ی نزدیک می افتاد را میدید و این موضوع را چند نفر بیشتر نمیدانستند.چون معتقد بود چنین چیزی عطیه است که نباید رازش فاش شود.من و پدرم از این جهت از این موضوع مطلع بودیم چون هیچ وقت چنین چیزهایی را قبول نداشتیم و جدی نمیگرفتیم(با وجود اینکه بارها به ما ثابت کرده بود واجد چنین توانایی است).آخرین خواب مادر بزرگم درست یک هفته قبل از مرگش که برای پدرم گفت: خواب دیدم آقا(پدربزرگم که 11 سال پیش فوت شد) داره برام توی دماوند یه خونه میسازه. و یک هفته بعد بی هیچ پیش زمینه ای ناگهان سکته کرد و ...

آبلیموی حالبُرت رفت...سراغ بهار نارنج کیچا، ابجی خانوم مرباش...دست خوش! هلّ و گلابم میزاییدی حریف هفت بیجارت نمیشد ترنجبین بانو!... سهره مِره یه دوجین بچه میزاد یکیش میشه بلبل، ننه ی ما کت سهره رو بست زایید گل و بلبل.سنجر! دهن مهن، کولون مولون! آخه تورو خدا از این جسد مرده شور خونه بر میومد زابراش کردین؟ آمبولانس تو خیابون ببیندش جلبش میکونه...

* آدمی هستم که خیلی زود تحت تاثیر جو منفی قرار میگیرم و متاسفانه در این جور مواقع نسبت به هر فاز مثبتی دیر واکنش نشون میدم.زمانی رو که برای دیدن قلم پرها انتخاب کردم جو متشنجی بر ذهنم حاکم بود. با این حال این فیلم به قدری داستان جذاب و پرمایه ای داشت که لحظه به لحظه بیشتر میخکوب میشدم!یک بار دیگه هم میبینمش البته به تنهایی! واقعا دیالوگهای فجیع و وقیح و جالبی داره!
** روی صحنه ی تئاتر هم باید غوغایی باشه این داستان...
***من و او در فیلم و کتاب سلایق مشترک داریم،این بهانه ای شد تا آرشیو فیلم درست کنیم و دائم در حال خواندن کتابهای هم باشیم...گاهی که به فیلمهایمان ( که این اواخر هفته ای یکی دوتا بیشتر بهش اضافه نمیشه) نگاه میکنم حس غریبی پیدا میکنم،حسی عجیب از شریک شدن زندگی با یک مرد... این فیلمها برایم تبدیل به نماد شدند.
و خانواده اش رفت و امد نداشت. خانه بزرگ و قصر مانندش در میان
خانه های کوچک و کاهگلی محله دیواری کشیده بود بین او و بقیه.
میگفتند زمان شاه سرهنگ ارتش بوده و باز میگفتند در ایام انقلاب او بوده
که در شلوغی میدان محل حکم تیر داده و چند نفر کشته شدند که همگی
از بچه های اهالی همان محل بوده اند. البته خودش میگفت که چند باری
هم به دربار رفته و حتی شاه را ازنزدیک دیده و دست اورا بوسیده است و
این رااز بزرگترین افتخارات زندگی اش میدانست. برای همین اهالی محل
هیچ توجهی نمیکردندش و در واقع از او متنفر بودند.
یک روز برفی زمستان که اسمان غصه هایش درونش را بر سر محله قدیمی
و فقیر میریخت بچه های محل سر خیابان ایستاده بودند و بیخ دیواری بازی
میکردند تا از یادشان برود تمام ان چیزهایی که باید از یادشان میرفت.
سر گرم بازی بودندو گاهی دعوایشان میشد و اینطور سر میکردند دوران
کودکیشان را که اقای سرهنگ از بالای کوچه سرازیر شد. قد بلند و سبیل
های پرپشتش گوشت را به تن بچه های محل اب میکرد. بارانی بلندی
پوشیده بود و چتری هم در دست داشت که روی سرش گرفته بود تا برفهای
الوده اسمان کثیفش نکنند! جلوی بچه ها که رسید با غضب نگاهشان کرد
و فریاد زد: پدر سوخته های لات. مگه شما پدر و مادر ندارین که از صبح تا
شب سر خیابون وایسادین؟
بعد جلوتر امد و گوش حسن پسر اوس محمود معمار را گرفت و گفت: اون
برادر دیوثتم مثل تو بود. همون بهتر که با تیر زدنش. یه لات کمتر!
بعد در حالیکه گوش حسن را میپیچاند رو به بقیه بچه ها کرد و گفت: اگه یه
بار دیگه روی دیوار خونه من چرت و پرت بنویسین میدم از خایه دارتون بزنن!
پدر سوخته ای لات.
بعد گوش حسن را رها کرد و به راهش ادامه داد. بچه ها که ماتشان برده
بود خیره به هم نگاه میکردند. هیچ کدام نمیتوانستند حرفی بزنندو کوچکتر
ها نزدیک بود از ترس شلوارشان را خیس کنند. مهدی برادر کوچکتر حسن
داشت با گریه به طرف خانه میرفت که ناکهان صدایی به گوش رسید.
گررروووپپ!! مهدی برگشت و به خیابان نگاه کرد. همانطور که اشک میریخت
خندید. بچه های محل هم بلند میخندیدند. حالا نخند کی بخند! بله اقای
سرهنگ بود که در پایین خیابان لیز خورده بود و پهن شده بود روی زمین!
بچه ها هنوز هم میخندیدند. شاید تا به حال به عمرشان اینقدر نخندیده بودند.
اقای سرهنگ به سختی خودش را جمع و جور کرد و از همان پایین فریاد زد:
پدر سگ های قرمساق! پدر سوخته های لات!
اما بچه ها گوششان به این چیزها بدهکار نبود. چند نفرشان دستشان را به
روی شکم گذاشته بودند و کف خیابان ولو شده بودند. حسن هم ادای زمین
خوردن اقای سرهنگ را در می اورد و خنده بچه ها را بیشتر میکرد.
شب که بچه های محل به خواب رفتند ته دلشان قرص بود. دیگر از اقای
سرهنگ نمیترسیدند. انها میدانستند که باز هم برف خواهد امد و اقای
سرهنگ به زمین خواهد خورد و انها خواهند خندید...
دوشنبه ششم اسفند ۱۳۸۰
ساعت ۱۱ کافه نادری
ع.م
شاید دلایل من برای خودم خیلی قانع کننده باشند اما در نهایت به هیچ عنوان برای وجدانم قانع کننده نیستند.
خودسانسوری یعنی من دنیای مجازی رو دارم خیلی جدی میگیرم در حالیکه هیچ وقت نخواستم خیلی جدیش بگیرم...
خود سانسوری یعنی پرهیز از نوشتن هر چیزی که ذهنم را آزار میدهد...
با این حال...سانسور نمیکنم که هر روز دلم برای مادربزرگم تنگ میشود و نوشتن این خط مرا به گریه می اندازد... نمیدانم کی باور خواهم که دیگر مادرجونی وجود ندارد ، و حسرت دیدار و آغوشش را به گور خواهم برد.دلم تنگ شده...کاش میشد دلتنگی را نوشت...کاش...یعنی واقعا زیر خاک است؟


بر بالهای باد نشسته ام
و چون پرنده ای آزاد تا ابرها بالا خواهم رفت.
ای کاش که این پرواز
در خواب نباشد و تو
گیسوان آشفته ی مرا در باد رها مسازی.
نکند گرمی دستان تو از عشق نیست
نکند محبت ، کلامی پوچ و رویایی است.
ای وای اگر این پرواز
تا اوج رفتن بر بال باد باشد...
ای وای...
پی نوشت: هنوز هم چشمانم را نمکناک میکند...هیچ وقت هم نفهمیدم چرا!
تارانتیست از تارانتولا زهر میخورد و برای دفع زهر دچار جنون رقص میشود تا زمانی که زهر از بدنش خارج شود...
مثل من!
من هم رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم...آن قدر رقصیدم که از نفس افتادم.
از نفس افتادم...
نشستم و خیره شدم.به پاهایم.به انگشتانم...در آینه به خود خیره شدم... از نک انگشتان تاول زده ی پاهایم، زهر عشقی مسموم بیرون زد...
و بعد آسوده خوابیدم... خوابی بی رویا.
هنگامی که برخواستم،تشنه بودم.درد رقص در پاهایم پیچیده بود.انگشتان زخمی ام گزگز میکرد.کسی به من جامی داد...قطرات نقره ی محبتش را چشیدم.
زهر نبود...

بزرگترین اشتیاق پنهان ذهن من هنر عکاسیست.عکاسی یعنی ثبت لحظاتی که جز در لحظه ای سکون یافته ،در باقی اوقات خارج از دید موشکافانه اند.دوربین لنز فلش...نمیدونم چرا همت پیگیری این علاقه ی مهم رو ندارم...
اما میدانم که بالاخره روزی گوشه ی از خانه را تاریکخانه ای کوچک خواهم کرد و در تاریکی سرخ رنگش لحظات از دست رفته را برای همیشه در زمان منجمد میکنم...کسی نیست مرا کمی هل بدهد؟!زمان در حال از دست رفتن است...
بعد از تحریر ساعت ۰۰:۴۶ دوشنبه : مرد مهربان و دوست داشتنی من...ممنون بابت همراهی لحظه به لحظه...
تک تک ترانه ی آوای موسیقی رو دوست دارم.تک تکشون رو.همشون بهم انرژی میدند.وقتی بیخود غمگینم یا وقتی از دست کسی دلم میگیره دوست دارم بشینم این فیلم رو از اول تا آخرش ببینم.از لحظه ای که ماریا مثل یک پرنده میان سبزه زارها در ارتفاعات شروع میکنه به the hills are alive with the sound of music یا جایی که از صومعه میزنه بیرون و میخونه:
what will this day be like...?
I wonder...
what will my future be...?
I wonder...
it could be so excitting
to be out in the world - to be free
my heart should be wildly rejoicing...
oh,what's...the matter with me?
موسیقی با ترانه های شاد و بی تکلف... انگار غم و غصه تو دنیای این آدمها نیست.انگار این هنرپیشه های گریم شده و تعلیم دیده واقعا انقدر شادند.انقدر شاد که منم همراه باهاشون میخونم ... climb every mountain,search high and low و سخت نیست هر لحظه ای که غمگین میشم زیر لب بخونم (( بینم در تنهایی نقشی از رویا ، در خاطر میجویم دلخواه خود را)) و ...
برای هر وضع و حالی که باشم ترانه ای ساده و روان داره...
شاید این فیلم جزو بهترین های تاریخ سینما نباشه(شاید هم باشه) اما دلخواه ترین فیلم منه!...چون در آن : میزند پر ، مرغ خیالم...

The nights are so cold,
With just your memory to hold
I've tried to be strong, reaching out holding on.
Alone in my bed,
I cling to each word you said,
Wanting you more everyday we're apart
And each precious moment is safe in my heart.