
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
And in the winter snow my songs would keep you from the cold

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر مارا اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد بوی تو می اید
تنها تو میمانی ما میرویم از یاد
اسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه خودرا خوردند
من دلم میخواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی در تصرف دارد
ابروی ده مارا بردند!
ع.م
مکان: خونه ی ملی جون اینا
افراد: شهناز مهناز طناز سروناز
زمان: عصر سه شنبه- در حال فال قهوه
مهناز- دیگه چی توش افتاده؟
شهناز- یه تاج...و...یه خط منحنی.
طناز- خاک به گورم! تورو خدا شوخی میکنی شهناز جون؟
شهناز- نه والا!بیا ببین.
مهناز- خوب اینها چیه؟یعنی معنیش چیه؟
شهناز- تاج یعنی پیروزی.یعنی قراره از یه چیزی ببری.خط منحنیم یعنی...ببینم جدیدا با غضنفر دعوات نشده؟
مهناز- دعوا؟
طناز- آره عزیزم دعوا.آخه منحنی یعنی دعوای خونوادگی!
مهناز- دعوا...خوب دیروز هر چی دنبال جورابش گشت پیدا نکرد منم از حرصم،آخه بس که شلخته است،از حرصم جورابشو گذاشتم توی سطل آشغالی تا اصلا پیداش نکنه اونم فهمید و یه ذره بگو مگو کردیم.
طناز- همین دیگه! لابد توی اون دعوا هم تو پیروز شدی!آخه اینجا تاج هم افتاده نه شهناز جون؟
شهناز- آره.بیا خودت بین.ببین...اون لکه گوشه ایه از این طرف که خورشید توی منتها الیه راسته شکل تاجه!
مهناز- خاک به گورم!راست میگیا!آره آخرشم من بردم یعنی...برد که نه ولی قول داد کمتر شلختگی کنه.
شهناز- ول کن اون فنجونشو سروناز جون!چرا زل زدی به مهناز؟
سروناز- الهی بمیرم برات مهناز جون پس اون لکه ی روی بازوت چیه؟
مهناز- چی؟...این؟نه بابا چیزی نیست!
سروناز- لابد خوردی زمین؟!نه؟!!
شهناز- دستش بشکنه اون شوهر جوات بی کلاست!
طناز-والا!مردی که دست رو زنش بلند کنه که مرد نیست!اونم محض خاطر یه جفت جوراب!
سروناز- نچ نچ نچ! تو چقدر مظلومی آخه دختر؟
طناز- این از بچگیاشم مظلوم بوده
شهناز- یادته طناز جون؟اون موقعهای اقا جون برامون سقز میخرید این از بس ساکت و مظلوم بود از سهمش میگذشت میداد به ما!
طناز- آره ها!از همون بچگی...
سروناز- از همون بچگی خر بودی!همون دیشب زدت نه؟
مهناز- نه بابا چرا انقدر شلوغش میکنید؟
سروناز- شلوغش نمیکنیم خره!من وکیلم ،من میدونم!تو الان دچار(( عسر و حرج )) شدی
مهناز- هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کلوز آپ روی صورت سروناز: ( رو به دوربین) مطابق قانون مدنی چناچه دوام زوجیت و ادامه ی زندگی زناشویی موجبات عسر و حرج ((سختی و مشقت غیر قابل تحمل)) را برای زوجه فراهم آورد ،وی میتواند از دادگاه تقاضای طلاق کند.عسر و حرج شامل موارد ذیل است: ترک زندگی خانوادگی توسط زوج،اعتیاد زوج به مواد مخدر یا مشروب الکلی،محکومیت قطعی زوج به 5 سال حبس یا بیشتر،ابتلای زوج به بیماریهای صعب العلاج روانی، ضرب و شتم و هرگونه سو رفتار مستمر که عرفا با توجه به وضع زوجه قابل تحمل نباشد ،که در تبصره 1130 قانون مدنی ذکر شده است.
دیزالو به تیتراژ پایانی: سازمان روشن سازی افکار خاله خان باجی ها!
مثل تو، مثل یه کفتر
مثل من، مثل یه کودک
مثل من، مثل یه شاخه
مثل تو، مثل یه پوپک
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
قریه تا قریه اشک، ستاره تا ستاره سرد
غریبه تا غریبه ترس، مترسک تا مترسک درد
ما رو باقطره اشکی، میشه لرزوند و ویرون کرد
ما رو با بوسه شعری، میشه ترانه بارون کرد
مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این پس راهه افتاده
مثل این ساکت دل گیر آواره
که تن وا کرده رو دلتنگی جاده
تو این بیداد پهناور، تو این شب راه سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش، نه یک سنگ و نه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز! رفیقی نیست جز دیوار!
کجایی؟ ای چراغ عشق! منو از سایه ها بردار
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت
ایرج جنتی عطایی
*برای(( ع م))

این عکس رو فقط برای این میذارم تا قدرت و مقاومت یک دوست را در تصمیمی که گرفته بسنجم!![]()
((ستاد سنجش شکمویی دوستان))
اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.
هر شب پدر از حال مادرش میگفت و مادرم اگر با مادری صحبت کرده بود حرفهایشان را تعریف میکرد.هر شب به مادری که خانه ی یکی از عموها یا عمه و یا خانه ی خودش بود زنگ میزد و برایش از روزمرگیهایش میگفت.مادری انقدر پسر داشت که نوبت ما دیر به دیر می رسید.هرچند که این اواخر خسته و دلتنگ بود.آخرین باری که خانه ی ما بود گفت :فکر نکنم بیشتر از این بتونم مزاحمتون بشم.
اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.
دیگر مادری به ما زنگ نمیزد.دیگر به او زنگ نمیزنیم.دیگر غصه ی خارج رفتن محمد را نمیخورد.دیگر با من از ((این آخوندهای دزد مسلک)) حرف نمیزند.دیگر درس آشپزی نمیدهد.دیگر پیش مادرم از یکی از عروسهایش گله نمیکند...مادری دیگر در زندگی ما هیچ کاری نمیکند.نه دیگر روز اول عید به خانه اش میرویم ، نه او را برای سال تحویل به خانه مان میبریم و نه شب یلدا را با او میگذرانیم...ما نمیفهمیم اما تنها شدیم...
اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.
ما زیاد متوجه نیستیم اما واقعا چیزی در زندگی ما کم شده...
اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.
نمیدانم چرا های های به گریه میفتم...نمیدانم چرا از اینجا و خودم خسته شدم.
دلم سفر میخواهد.جایی دور از همه ی خاطرات مشترک با گذشته...
من در این تنهایی
دلم تنهایی میخواهد
کسی تمام وجودش را به من بخشید
بی هیچ چشمداشتی
و مرا همانگونه که بودم خواست
گاهی ابری و گاهی افتابی
صدای ارام اندیشه هایم را شنید
چون بی نهایت به من نزدیک شد
انقدر نزدیک که گویی در روح من حلول میکند
و سیاهی نشاط اور چشمانش را به من بخشید
من هم بی هیچ چشمداشتی
روحم را میبخشم
به انکسی که من را به اعجاز معتقد کرد
باور کن
معجزه اتفاق می افتد
ع.م
چون من...
نخستین و آخرینم،
تکریم و تحقیر شده،
بدنام و مقدس،
ازاله شده و باکره،
مادر و فرزند...
من بازوان مادرم هستم...
عقیم و دارای فرزند
ازدواج کرده و مجرد
کسی که به دنیا می آورد و هرگز تولید مثل نمیکند،
تسکین دهنده ی درد زایمان،
زوجه و زوج...
مرد من خالق من بود...
من مادر پدرم هستم...
خواهر شوهرم...
او فرزند مطرود من است.
همیشه حرمت مرا نگه دارید،
چون رسوا و محترم هستم...
*سرودهای مذهبی/کلیسایی،متعلق به قرن سوم (یا چهارم) .منصوب به ناگ آممادی Nag hammadi

وای از این زمان که شتابان میگذرد...به سختی میتوان به گردش رسید!

نویسنده ای معتقد است: ((گذر زمان نیست که انسان و تجاربش را عوض میکند.این عشق است که موجب تغییر انسان میشود.))
شاید به نوعی درست باشد،اما این تنها یک روی سکه است.چیزی که در این چند سال تجربه کرده ام و در اطرافیانم دیدم این بود که عشق شاید از نیرومندترین قدرتهای موثر بر انسان باشد اما از عشق قوی تر هم هست.نا امیدی با سرعت و قدرت بیشتری میتواند انسان را از مسیری که برای زندگیش تعیین کرده منحرف کند...

برای ((ع م)):
چرا به کسی نگویم اولین بار که با هم بیرون رفتیم،سر از یک گورستان قدیمی درآوردیم؟!
جای قشنگی بود
قبرهای قدیمی و جالب،مثل موزه بود!
روز خنک نمناکی ،اواخر مهر ماه
اگر همان روزها عاشقت بودم(میدانی که بعدتر عاشقت شدم،آن روز بیشتر از هر چیزی دو دوست بودیم) کنار یکی از همان قبرهای جالب میبوسیدمت!شاید هم بغلت میکردم...آن جا چیزی آرامش دهنده داشت
چندماهی طول کشید تا ضربان قلبم با شنیدن نامت چند برابر شود و آغوش گرمت بزرگترین نیاز قلبم
اما هیچ وقت دست از تحسین کردنت نکشیدم
و همیشه احترامی برایت قائل بودم
فکر کنم همین ها به مرور مرا عاشقت کرد
من شیفته ی آن انسانیت پنهانی شدم که رازش را در نگاه مهربانت داشتی
گفتم کجا بنویسم؟اصلا بنویسم؟...
نمیدانم ولی حسی بود که میگفت بنویس.جایی را خط خطی کن تا کابوس تمام شود.
- انقدر بدم میاد از اینهایی که از کاه کوه میسازند و آمادگی دارند با هر مسئله ای آتیش بگیرند!انقدر بدم میاد از آدمهایی که ظرفیتشون برای عصبانی شدن خیلی کمه و از دست هر عمله اکره ای خون خودشونو کثیف میکنند.انقدر بدم میاد از ...
همان روز معمولی/اتاقم/ پشت میز کامپیوتر در حال خواندن جوابیه ای در یک فروم گفتمان
- پسره ی لات عوضی بی سر و پای مزلف! همچین برات بنویسم بشی خاک خیابون.بذار حالتو بکنم تو قوطی یکم آدم شی.دیگه جغله جات هم آدم شدن.مرتیکه ی...
پی نوشت: خیلی حال میکنم از این هماهنگی عمیقی که بین فکر و عملم وجود داره!

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،که دلم میخواهد
بدوم تا سر دشت،بروم تا سر کوه
دورها آوایی است،که مرا می خواند
میدان امام حسین،بازار میوه. بوی میوه ها،لجن،آدمها،پول ، هندوانه و خربزه های مارک دار ... . دختری دست فروش زیر نم نم باران لیف میفروشد. هر دو دستم پر از خرید است.موز که روزگاری میوه ی گران بود این روزها از هر میوه ی دیگری خریدش به صرفه تر است! روی تکه ای مقوا نوشته شده: کیوی هایوارد، مثل دانشگاه هاروارد یا مدرسه ی هاگزوارت در هری پاتر! خنده ام میگیرد، یکی از دستانم شل میشود، کیف از روی شانه ام می افتاد،سایه ی مردی به کمکم می آید،پدرم بود...
این روزها همه(آنان که سخت گیر تر بودند برای زدن یک لبخند) به طرز حیرت انگیزی مهربان شده اند...

صدای مردانه ی زیبایی که شعری را زمزمه میکند،قهوه ای که در آرامش نوشیده میشود،نغمه ی دلنشین موسیقی،پوشیدن کت و کلاه و در سرما قدم زدن،لم دادن زیر کرسی،لباس دلکولته ی شبی که تازه خریده شده،رژ لب خوشرنگ،آغوش مادر،بوسه های عاشقانه ی طویل المدت،رقصی دو نفره، خنده های طولانی که منجر به دل درد میشود، نامه ای از دوستی دور، نوشته ای چند خطی در وبلاگ یک دوست،نوشته ی یار در این وبلاگ، ایمیلهای هر روزه ی دوست، خندیدنهای دو نفره ی دو همکلاسی قدیمی و ... چقدر دلیل برای بی دلیل شاد بودن... این روزها شاید گاهی بگریم اما عمیقا شادم...

وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردهای منی
*برای او که شاید گاهی اینجا بنویسد.برای او که اگر نبود این کابوس...این رنج...این غم...غیر قابل تحمل میشد.هنوز هم هر جا چشم میگردانم جای خالی کسی را میبینم که بخش مهمی از ریشه های من بود....
خوب کاری کردی شوکت خانوم جون. ادم سبزی هم که میخره باید
زیر و روشو خوب نیگا کنه گل نداشته باشه چه برسه به اینکه بخواد
عروس بیاره. راسیاتش من مادرشو میشناسم. زن خوبیه. اهل نجس
وپاکیه! هر هفته هم میاد خونه مولود خانوم جلسه قران. خیلی هم
ماشالله قشنگ میخونه. دو سه بارم تو صف شیر دیدمش اما نشد
باهاش اختلاط کنم. اخه جلوی صف بود. گفتم اگه بخوام برم طرفش
خلایق میگن: ننه صدیقه رو! میخواد خر مرد رندی کنه بره سر صف!!
از در و همساده شنیدم همین یه دخترو داره با پنج تا پسر. دختره رو
یه بار دیدم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود و داشت کتاب میخوند.
زمون ما میگفتن دختری که سرش تو کتاب باشه اطاعت شوهر نمیکنه
اما خوب حالا دور و زمونه عوض شده. بر و روش خوب بود. فکریم
دانشجو باشه. ای بابا! باز زرزر این ماسماسک شروع شد. شما
چاییتون رو سر بکشین من تیلیفونو جواب بدم. ببخشید ها! الو؟ بله؟
سلام نرگسی تویی؟ چطوری ننه؟ اقا مرتضی خوبن؟ تو راهی چطوره؟
قربونش برم الهی. به دلم افتاده پسره ننه. سیب زیاد بخور. منم بد
نیستم. همه جام درد میکنه. اره دیگه مادر هرچی انه ماله منه!! نه
ننه جون هرچی میگردم سجلم نیست. انگاری یه تیکه نون شد سگ
خورد!!! باشه مادر شب چله منتظرم ها! خداحافظ ننه.
ببخشید شوکت خانوم جون. دخترم بود. خیلی سلام رسوند خدمتتون.
خوب چی میگفتم مادر؟ اها. بله بله. خلاصه خونواده خوبین. اما شما
بازم تحقیق کن. ادم سبزی هم که میخره باید خوب زیر و روشو نیگا کنه
گل نداشته باشه! والله ننه...
ضبط میشه : سه دو یک - مادر جون مرد- جیغ- مادر جون مرد- جیغ- یک سکوت ممتد از سر ناباوری- آب قند و مسکن- جسدی زیر ملحفه ها- سکته و ایست قلبی- مادرتون چهار ساعت پیش مرد- مادری کجایی؟- عمه جیغ میزنه، من نگاه میکنم- (( مادر جونت رفت)) من نگاه میکنم- پریچهر منو نگاه میکنه و داد میزنه، من نگاه میکنم- بابا به جسد مادرش نگاه میکنه و مثل یه پسر پنج ساله یتیم گریه میکنه ، من نگاه میکنم- علی مادر جونم مرد، چی؟- آمبولانس و تخت حمل و کیسه ای زیپ دار- فورانی ناگهانی- مادری مادری مادری مادری مادرجونمو نبرید- یک سکوت طولانی...فیلم تموم شد یه فیلم جدید بده،ضبط میشه (صدا نور دوربین) : حرکت - پیراهن های سیاه،نگاه های مات،سکوتهای ممتد- طاقت ندارم هر کسی نگاهم میکند بگوید چقدر شکل مادر بزرگشه- طاقتم طاق میشود از بس شنیدم همه میگویند تنها شدیم- در درد معده و چشمهای سوخته از اشک گم میشوم- النگوهایش را در میاورند و جسدش را میشویند و کفن پیچش میکنند و خاکش میکنند ...
the end
نمیشناسد و هیچ کس به اندازه من تورا دوست ندارد.
پس از من قبول کن وقتی میگویم : مادر بزرگها هیچ وقت نمیمیرند.
انها بعد از مرگ تبدیل به فرشته هایی میشوند با بالهای قشنگ و سپید
و دوباره به زمین باز میگردند تا مواظب بچه های کوچک و معصوم باشند.
بزرگترین خصلت مادر بزرگها اینست که همیشه مواظب باشند. مواظب
همه چیز.
پس از من قبول کن وقتی میگویم:مادر بزرگها هیچ وقت نمیمیرند.
خوب من
مادر جان هرگز از یاد من و تو نمیرود
چون خوبی از یاد رفتنی نیست
پس بیا نیت کنیم مثل او خوب و شاد زندگی کنیم و همیشه نمازمان را
سر وقت رو به سمت قبله انسانیت بخوانیم تا مثل او
سزاوار مرگی چنین ارام و شیرین باشیم.
برای تو که منی
ع.م

اگر هر ماه ((هراز نسیم)) بخری حتما تو هم مثل من درست چند روز قبل از فوتش اخرین مصاحبه اش را خواندی...آخرین عکس مطبوعاتیش را دیدی و خاطراتش را با او مرور کردی.از بچه گیهایش همراه با ایرج جنتی توی کوچه ای نزدیک دروازه دولاب تا یخ فروشی سر یخچال و .... امروز بعد از شنیدن این خبر دلم هوای همان مصاحبه را کرد:پدرم ارتشی بود دوست نداشت پسرش ((مطرب)) شود.آواز در اردوی رامسر.من کی هستم که سادگی ام را از دست بدهم.کمی واروژان.محمد اوشال.و ((خسته در به در شهر غمم/شبم از هر چی شبه سیاهتره)).و شاملو (( صدایش شبیه ویولن سل بود.هم بم را زیبا میزد و هم بالا ها را جایی که بالاتر از پنج خط حامل کلیدفا میزد.بهترین صدا برای دکلمه))....
سریال/فیلم/مردمی/ و موسیقی متن و تیتراز سریال ولایت عشق...کسی که سی میلیون خرج استودیو میکند باید 50 میلیون دست مزد بگیرد.(اگر پولي كه حقش بود میرسید الان زنده بود....)
بگو پس فرفره ی چارپر کاغذی کجاس؟
چشم کی دنبال دنباله ی بادبادک ماس؟
نذار قیقاج بزنه،کله کنه،پایین بیآد
اوج بادبادک ما رهایی ترانه هاس

فرفره های بی باد
بادبادکی که افتاد
یعنی که این بی نفس
هوای تازه میخواد
خانوم چشم مهربان: ایشالاه یه روز میشینیم بغل دست هم یه دل سیر از این شیرینی ها میخوریم!اون روز رژیم و این حرفها هم نداریم!خلاصه نبینم از این کلاسها بذاریا!
the moon retreats behind a silver cloud
as darkness throws its cloak towards the earth
and mistery replaces what we thought we knew
to turn the stone, to turn the stone
the one dimension only shows one side
but do we see the same through different eyes
as you and I peer into life's kolidescope
to turn the stone, to turn the stone
eternal sands of time shif endlessly
behind a pail of motionless disguise
an eyelid flash is all it really seems to need
to turn the stone, to turn the stone