تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
شانتال زنی بود که سه شب را میان وسوسه ی نیکی ،بدی و بی تفاوتی گذراند
19:54، پنجشنبه سی ام آذر 1385
شب دراز است و من بی خواب...

شب عاشقان بی­دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

شانتال
22:59، چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
دوپاره از قیصر امین پور
دل داده ام برباد بر هرچه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر مارا اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می اید

تنها تو میمانی ما میرویم از یاد 

 

اسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه خودرا خوردند

من دلم میخواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تبدار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی در تصرف دارد

ابروی ده مارا بردند!

                                                                    ع.م

شانتال
20:7، سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
من و عسر و حرج!

 

مکان: خونه ی ملی جون اینا

افراد: شهناز مهناز طناز سروناز

زمان: عصر سه شنبه- در حال فال قهوه

مهناز- دیگه چی توش افتاده؟

شهناز- یه تاج...و...یه خط منحنی.

طناز- خاک به گورم! تورو خدا شوخی میکنی شهناز جون؟

شهناز- نه والا!بیا ببین.

مهناز- خوب اینها چیه؟یعنی معنیش چیه؟

شهناز- تاج یعنی پیروزی.یعنی قراره از یه چیزی ببری.خط منحنیم یعنی...ببینم جدیدا با غضنفر دعوات نشده؟

مهناز- دعوا؟

طناز- آره عزیزم دعوا.آخه منحنی یعنی دعوای خونوادگی!

مهناز- دعوا...خوب دیروز هر چی دنبال جورابش گشت پیدا نکرد منم از حرصم،آخه بس که شلخته است،از حرصم جورابشو گذاشتم توی سطل آشغالی تا اصلا پیداش نکنه اونم فهمید و یه ذره بگو مگو کردیم.

طناز- همین دیگه! لابد توی اون دعوا هم تو پیروز شدی!آخه اینجا تاج هم افتاده نه شهناز جون؟

شهناز- آره.بیا خودت بین.ببین...اون لکه گوشه ایه از این طرف که خورشید توی منتها الیه راسته شکل تاجه!

مهناز- خاک به گورم!راست میگیا!آره آخرشم من بردم یعنی...برد که نه ولی قول داد کمتر شلختگی کنه.

شهناز- ول کن اون فنجونشو سروناز جون!چرا زل زدی به مهناز؟

سروناز- الهی بمیرم برات مهناز جون پس اون لکه ی روی بازوت چیه؟

مهناز- چی؟...این؟نه بابا چیزی نیست!

سروناز- لابد خوردی زمین؟!نه؟!!

شهناز- دستش بشکنه اون شوهر جوات بی کلاست!

طناز-والا!مردی که دست رو زنش بلند کنه که مرد نیست!اونم محض خاطر یه جفت جوراب!

سروناز- نچ نچ نچ! تو چقدر مظلومی آخه دختر؟

طناز- این از بچگیاشم مظلوم بوده

شهناز- یادته طناز جون؟اون موقعهای اقا جون برامون سقز میخرید این از بس ساکت و مظلوم بود از سهمش میگذشت میداد به ما!

طناز- آره ها!از همون بچگی...

سروناز- از همون بچگی خر بودی!همون دیشب زدت نه؟

مهناز- نه بابا چرا انقدر شلوغش میکنید؟

سروناز- شلوغش نمیکنیم خره!من وکیلم ،من میدونم!تو الان دچار(( عسر و حرج )) شدی

مهناز- هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلوز آپ روی صورت سروناز: ( رو به دوربین) مطابق قانون مدنی چناچه دوام زوجیت و ادامه ی زندگی زناشویی موجبات عسر و حرج ((سختی و مشقت غیر قابل تحمل)) را برای زوجه فراهم آورد ،وی میتواند از دادگاه تقاضای طلاق کند.عسر و حرج شامل موارد ذیل است: ترک زندگی خانوادگی توسط زوج،اعتیاد زوج به مواد مخدر یا مشروب الکلی،محکومیت قطعی زوج به 5 سال حبس یا بیشتر،ابتلای زوج به بیماریهای صعب العلاج روانی، ضرب و شتم و هرگونه سو رفتار مستمر که عرفا با توجه به وضع زوجه قابل تحمل نباشد ،که در تبصره 1130 قانون مدنی ذکر شده است.

دیزالو به تیتراژ پایانی: سازمان روشن سازی افکار خاله خان باجی ها!

شانتال
16:56، سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
سرخ مثل وسوسه

Image hosting by TinyPic

((بدون شرح))

شانتال
23:55، یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
پروانه ای در مشت

مثل تو، مثل یه کفتر
مثل من، مثل یه کودک
مثل من، مثل یه شاخه
مثل تو، مثل یه پوپک

مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

قریه تا قریه اشک، ستاره تا ستاره سرد
غریبه تا غریبه ترس، مترسک تا مترسک درد
ما رو باقطره اشکی، میشه لرزوند و ویرون کرد
ما رو با بوسه شعری، میشه ترانه بارون کرد

مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این پس راهه افتاده
مثل این ساکت دل گیر آواره
که تن وا کرده رو دلتنگی جاده

تو این بیداد پهناور، تو این شب راه سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش، نه یک سنگ و نه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز! رفیقی نیست جز دیوار!
کجایی؟ ای چراغ عشق! منو از سایه ها بردار

مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

ایرج جنتی عطایی

*برای(( ع م))

شانتال
22:34، یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
امان از این رژیم!

این عکس رو فقط برای این میذارم تا قدرت و مقاومت یک دوست را در تصمیمی که گرفته بسنجم!

((ستاد سنجش شکمویی دوستان))

شانتال
21:3، شنبه بیست و پنجم آذر 1385
هیاهوی خاموش خانه ی ما

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

هر شب پدر از حال مادرش میگفت و مادرم اگر با مادری صحبت کرده بود حرفهایشان را تعریف میکرد.هر شب به مادری که خانه ی یکی از عموها یا عمه و یا خانه ی خودش بود زنگ میزد و برایش از روزمرگیهایش میگفت.مادری انقدر پسر داشت که نوبت ما دیر به دیر می رسید.هرچند که این اواخر خسته و دلتنگ بود.آخرین باری که خانه ی ما بود گفت :فکر نکنم بیشتر از این بتونم مزاحمتون بشم.

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

دیگر مادری به ما زنگ نمیزد.دیگر به او زنگ نمیزنیم.دیگر غصه ی خارج رفتن محمد را نمیخورد.دیگر با من از ((این آخوندهای دزد مسلک)) حرف نمیزند.دیگر درس آشپزی نمیدهد.دیگر پیش مادرم از یکی از عروسهایش گله نمیکند...مادری دیگر در زندگی ما هیچ کاری نمیکند.نه دیگر روز اول عید به خانه اش میرویم ، نه او را برای سال تحویل به خانه مان میبریم و نه شب یلدا را با او میگذرانیم...ما نمیفهمیم اما تنها شدیم...

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

ما زیاد متوجه نیستیم اما واقعا چیزی در زندگی ما کم شده...

اتفاق بسیار وحشتناکی در خانه ی ما رخ داده.

نمیدانم چرا های های به گریه میفتم...نمیدانم چرا از اینجا و خودم خسته شدم.

دلم سفر میخواهد.جایی دور از همه ی خاطرات مشترک با گذشته...

من در این تنهایی

دلم تنهایی میخواهد

شانتال
0:16، جمعه بیست و چهارم آذر 1385
اعجاز
در زندگی من یک بار معجزه ای رخ داد

کسی تمام وجودش را به من بخشید

بی هیچ چشمداشتی

و مرا همانگونه که بودم خواست

گاهی ابری و گاهی افتابی

صدای ارام اندیشه هایم را شنید

چون بی نهایت به من نزدیک شد

انقدر نزدیک که گویی در روح من حلول میکند

و سیاهی نشاط اور چشمانش را به من بخشید

من هم بی هیچ چشمداشتی

روحم را میبخشم

به انکسی که من را به اعجاز معتقد کرد

باور کن

معجزه اتفاق می افتد

                                                        ع.م

شانتال
16:10، چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
...جمع اضداد...

چون من...

نخستین و آخرینم،

تکریم و تحقیر شده،

بدنام و مقدس،

ازاله شده و باکره،

مادر و فرزند...

من بازوان مادرم هستم...

عقیم و دارای فرزند

ازدواج کرده و مجرد

کسی که به دنیا می آورد و هرگز تولید مثل نمیکند،

تسکین دهنده ی درد زایمان،

زوجه و زوج...

مرد من خالق من بود...

من مادر پدرم هستم...

خواهر شوهرم...

او فرزند مطرود من است.

همیشه حرمت مرا نگه دارید،

چون رسوا و محترم هستم...

*سرودهای مذهبی/کلیسایی،متعلق به قرن سوم (یا چهارم) .منصوب به ناگ آممادی Nag hammadi

وای از این زمان که شتابان میگذرد...به سختی میتوان به گردش رسید!

شانتال
0:0، چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
خندان و گریان

نویسنده ای معتقد است: ((گذر زمان نیست که انسان و تجاربش را عوض میکند.این عشق است که موجب تغییر انسان میشود.))

شاید به نوعی درست باشد،اما این تنها یک روی سکه است.چیزی که در این چند سال تجربه کرده ام و در اطرافیانم دیدم این بود که عشق شاید از نیرومندترین قدرتهای موثر بر انسان باشد اما از عشق قوی تر هم هست.نا امیدی با سرعت و قدرت بیشتری میتواند انسان را از مسیری که برای زندگیش تعیین کرده منحرف کند...

شانتال
3:45، سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
راز های مگو

برای ((ع م)):

چرا به کسی نگویم اولین بار که با هم بیرون رفتیم،سر از یک گورستان قدیمی درآوردیم؟!

جای قشنگی بود

قبرهای قدیمی و جالب،مثل موزه بود!

روز خنک نمناکی ،اواخر مهر ماه

اگر همان روزها عاشقت بودم(میدانی که بعدتر عاشقت شدم،آن روز بیشتر از هر چیزی دو دوست بودیم) کنار یکی از همان قبرهای جالب میبوسیدمت!شاید هم بغلت میکردم...آن جا چیزی آرامش دهنده داشت

چندماهی طول کشید تا ضربان قلبم با شنیدن نامت چند برابر شود و آغوش گرمت بزرگترین نیاز قلبم

اما هیچ وقت دست از تحسین کردنت نکشیدم

و همیشه احترامی برایت قائل بودم

فکر کنم همین ها به مرور مرا عاشقت کرد

من شیفته ی آن انسانیت پنهانی شدم که رازش را در نگاه مهربانت داشتی

شانتال
0:9، دوشنبه بیستم آذر 1385
((غافلگیرمان کردی))

گفتم کجا بنویسم؟اصلا بنویسم؟...
نمیدانم ولی حسی بود که میگفت بنویس.جایی را خط خطی کن تا کابوس تمام شود.


ادامه‌ی نوشته
شانتال
23:1، یکشنبه نوزدهم آذر 1385
:))
یک روز معمولی /اشپزخانه/ پشت میز در حال صحبت با مادرم

- انقدر بدم میاد از اینهایی که از کاه کوه میسازند و آمادگی دارند با هر مسئله ای آتیش بگیرند!انقدر بدم میاد از آدمهایی که ظرفیتشون برای عصبانی شدن خیلی کمه و از دست هر عمله اکره ای خون خودشونو کثیف میکنند.انقدر بدم میاد از ...

همان روز معمولی/اتاقم/ پشت میز کامپیوتر در حال خواندن جوابیه ای در یک فروم گفتمان

- پسره ی لات عوضی بی سر و پای مزلف! همچین برات بنویسم بشی خاک خیابون.بذار حالتو بکنم تو قوطی یکم آدم شی.دیگه جغله جات هم آدم شدن.مرتیکه ی...

پی نوشت: خیلی حال میکنم از این هماهنگی عمیقی که بین فکر و عملم وجود داره!

شانتال
22:37، شنبه هجدهم آذر 1385
من برایت فال گرفتم،سهراب گفت:

 

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،که دلم میخواهد
بدوم تا سر دشت،بروم تا سر کوه
دورها آوایی است،که مرا می خواند

شانتال
23:1، جمعه هفدهم آذر 1385
تو به من خندیدی و نمیدانستی...
 

میدان امام حسین،بازار میوه. بوی میوه ها،لجن،آدمها،پول ، هندوانه و خربزه های مارک دار ... . دختری دست فروش زیر نم نم باران لیف میفروشد. هر دو دستم پر از خرید است.موز که روزگاری میوه ی گران بود این روزها از هر میوه ی دیگری خریدش به صرفه تر است! روی تکه ای مقوا نوشته شده: کیوی هایوارد، مثل دانشگاه هاروارد یا مدرسه ی هاگزوارت در هری پاتر! خنده ام میگیرد، یکی از دستانم شل میشود، کیف از روی شانه ام می افتاد،سایه ی مردی به کمکم می آید،پدرم بود...

این روزها همه(آنان که سخت گیر تر بودند برای زدن یک لبخند) به طرز حیرت انگیزی مهربان شده اند...

 

 

شانتال
17:22، پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
unathorized dancd

"Evening in Jade" Print

سرخی ما دوتا خوشرنگه

رقص بی اجازه قشنگه

...

 

شانتال
23:19، چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
عمیقا شاد بودن

صدای مردانه ی زیبایی که شعری را زمزمه میکند،قهوه ای که در آرامش نوشیده میشود،نغمه ی دلنشین موسیقی،پوشیدن کت و کلاه و در سرما قدم زدن،لم دادن زیر کرسی،لباس دلکولته ی شبی که تازه خریده شده،رژ لب خوشرنگ،آغوش مادر،بوسه های عاشقانه ی طویل المدت،رقصی دو نفره، خنده های طولانی که منجر به دل درد میشود، نامه ای از دوستی دور، نوشته ای چند خطی در وبلاگ یک دوست،نوشته ی یار در این وبلاگ، ایمیلهای هر روزه ی دوست، خندیدنهای دو نفره ی دو همکلاسی قدیمی و ... چقدر دلیل برای بی دلیل شاد بودن... این روزها شاید گاهی بگریم اما عمیقا شادم...

شانتال
19:46، سه شنبه چهاردهم آذر 1385
تو سکوت من و فریاد منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردهای منی

*برای او که شاید گاهی اینجا بنویسد.برای او که اگر نبود این کابوس...این رنج...این غم...غیر قابل تحمل میشد.هنوز هم هر جا چشم میگردانم جای خالی کسی را میبینم که بخش مهمی از ریشه های من بود....

شانتال
22:25، یکشنبه دوازدهم آذر 1385
ننه صدیقه
                             ننه صدیقه

خوب کاری کردی شوکت خانوم جون. ادم سبزی هم که میخره باید

زیر و روشو خوب نیگا کنه گل نداشته باشه چه برسه به اینکه بخواد

عروس بیاره. راسیاتش من مادرشو میشناسم. زن خوبیه. اهل نجس

وپاکیه! هر هفته هم میاد خونه مولود خانوم جلسه قران. خیلی هم

ماشالله قشنگ میخونه. دو سه بارم تو صف شیر دیدمش اما نشد

باهاش اختلاط کنم. اخه جلوی صف بود. گفتم اگه بخوام برم طرفش

خلایق میگن: ننه صدیقه رو! میخواد خر مرد رندی کنه بره سر صف!!

از در و همساده شنیدم همین یه دخترو داره با پنج تا پسر. دختره رو

یه بار دیدم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود و داشت کتاب میخوند.

زمون ما میگفتن دختری که سرش تو کتاب باشه اطاعت شوهر نمیکنه

اما خوب حالا دور و زمونه عوض شده. بر و روش خوب بود. فکریم

دانشجو باشه. ای بابا! باز زرزر این ماسماسک شروع شد. شما

چاییتون رو سر بکشین من تیلیفونو جواب بدم. ببخشید ها! الو؟ بله؟

سلام نرگسی تویی؟ چطوری ننه؟ اقا مرتضی خوبن؟ تو راهی چطوره؟

قربونش برم الهی. به دلم افتاده پسره ننه. سیب زیاد بخور. منم بد

نیستم. همه جام درد میکنه. اره دیگه مادر هرچی انه ماله منه!! نه

ننه جون هرچی میگردم سجلم نیست. انگاری یه تیکه نون شد سگ

خورد!!! باشه مادر شب چله منتظرم ها! خداحافظ ننه.

ببخشید شوکت خانوم جون. دخترم بود. خیلی سلام رسوند خدمتتون.

خوب چی میگفتم مادر؟ اها. بله بله. خلاصه خونواده خوبین. اما شما 

بازم تحقیق کن. ادم سبزی هم که میخره باید خوب زیر و روشو نیگا کنه

گل نداشته باشه! والله ننه...

 

شانتال
11:23، شنبه یازدهم آذر 1385
بی پایان نامه 2

ضبط میشه : سه دو یک - مادر جون مرد- جیغ- مادر جون مرد- جیغ- یک سکوت ممتد از سر ناباوری- آب قند و مسکن- جسدی زیر ملحفه ها- سکته و ایست قلبی- مادرتون چهار ساعت پیش مرد- مادری کجایی؟- عمه جیغ میزنه، من نگاه میکنم- (( مادر جونت رفت)) من نگاه میکنم- پریچهر منو نگاه میکنه و داد میزنه، من نگاه میکنم- بابا به جسد مادرش نگاه میکنه و مثل یه پسر پنج ساله یتیم گریه میکنه ، من نگاه میکنم- علی مادر جونم مرد، چی؟- آمبولانس و تخت حمل و کیسه ای زیپ دار- فورانی ناگهانی- مادری مادری مادری مادری مادرجونمو نبرید- یک سکوت طولانی...فیلم تموم شد یه فیلم جدید بده،ضبط میشه (صدا نور دوربین) : حرکت - پیراهن های سیاه،نگاه های مات،سکوتهای ممتد- طاقت ندارم هر کسی نگاهم میکند بگوید چقدر شکل مادر بزرگشه- طاقتم طاق میشود از بس شنیدم همه میگویند تنها شدیم- در درد معده و چشمهای سوخته از اشک گم میشوم- النگوهایش را در میاورند و جسدش را میشویند و کفن پیچش میکنند و خاکش میکنند ... the end

 

 

شانتال
23:54، سه شنبه هفتم آذر 1385
مادر بزرگها هیچ وقت نمیمیرند
هیچ کس به اندازه من حال تورا نمیفهمد. هیچ کس به اندازه من تورا

نمیشناسد و هیچ کس به اندازه من تورا دوست ندارد.

پس از من قبول کن وقتی میگویم : مادر بزرگها هیچ وقت نمیمیرند.

انها بعد از مرگ تبدیل به فرشته هایی میشوند با بالهای قشنگ و سپید

و دوباره به زمین باز میگردند تا مواظب بچه های کوچک و معصوم باشند.

بزرگترین خصلت مادر بزرگها اینست که همیشه مواظب باشند. مواظب

همه چیز.

پس از من قبول کن وقتی میگویم:مادر بزرگها هیچ وقت نمیمیرند.

خوب من

مادر جان هرگز از یاد من و تو نمیرود

چون خوبی از یاد رفتنی نیست

پس بیا نیت کنیم مثل او خوب و شاد زندگی کنیم و همیشه نمازمان را

سر وقت رو به سمت قبله انسانیت بخوانیم تا مثل او

سزاوار مرگی چنین ارام و شیرین باشیم.

                    برای تو که منی

                                   ع.م

شانتال
1:25، دوشنبه ششم آذر 1385

اگر هر ماه ((هراز نسیم)) بخری حتما تو هم مثل من درست چند روز قبل از فوتش اخرین مصاحبه اش را خواندی...آخرین عکس مطبوعاتیش را دیدی و خاطراتش را با او مرور کردی.از بچه گیهایش همراه با ایرج جنتی توی کوچه ای نزدیک دروازه دولاب تا  یخ فروشی سر یخچال و .... امروز بعد از شنیدن این خبر دلم هوای همان مصاحبه را کرد:پدرم ارتشی بود دوست نداشت پسرش ((مطرب)) شود.آواز در اردوی رامسر.من کی هستم که سادگی ام را از دست بدهم.کمی واروژان.محمد اوشال.و ((خسته در به در شهر غمم/شبم از هر چی شبه سیاهتره)).و شاملو (( صدایش شبیه ویولن سل بود.هم بم را زیبا میزد و هم بالا ها را جایی که بالاتر از پنج خط حامل کلیدفا میزد.بهترین صدا برای دکلمه))....
سریال/فیلم/مردمی/ و موسیقی متن و تیتراز سریال ولایت عشق...کسی که سی میلیون خرج استودیو میکند باید 50 میلیون دست مزد بگیرد.(اگر پولي كه حقش بود میرسید الان زنده بود....)

شانتال
21:0، یکشنبه پنجم آذر 1385
کمی شهیار قنبری،کمی عطر کودکی

بگو پس فرفره ی چارپر کاغذی کجاس؟

چشم کی دنبال دنباله ی بادبادک ماس؟

نذار قیقاج بزنه،کله کنه،پایین بیآد

اوج بادبادک ما رهایی ترانه هاس

فرفره های بی باد

بادبادکی که افتاد

یعنی که این بی نفس

هوای تازه میخواد

شانتال
17:51، شنبه چهارم آذر 1385
بی پایان نامه 1
ضبط میشه:سه دو یک-اختلاف سطح و ارتفاع زیاد- چندتا مسکن و یه لیوان شیر داغ.اوغ!شیر دوست ندارم-کتاب کتاب کتاب فیلم- چایی قهوه سیگار سیگار چایی کاکائو- آرایش صورت ،ارایش مو، لباس جدید...لباس جدید پادشاه!- Ellilon dear وسط یک کتاب نیمه کاره-خیابون ماشین سی دی سیگار نگاه- بوق من او- او من جمشیدیه- کاپوچینو کیک شکلاتی سیگار- مشقتو بنویس اذیت نکن- مجله ی نسیم و جلد مزخرف...پولاد کیمیایی ِ دلقک - تقویم- وبلاگ و تاک - تخم مرغ و درد معده.بامجون و درد معده- نوشابه و درد معده- قهوه و سر گیجه- دلتنگی یکی برای پدرش- دلتنگی من برای یار- بوسه های خیس فندق- آغوش آرام مادر- میم مثل مادر و سینمای گریان- میم مثل مادر و چشمهای دردگرفته ی من از زل زدن به پرده- میم مثل مادر و نا امیدی از گلیشفته فراهانی- دستم یخم رو در دستانت گرم کن- لباس عروسیت چقدر شد؟ چه گرون- چقدر آرایش عروس زیاد و زشت بود- خانوم میشه ازم چسب زخم بخری؟-بوی بنزین،بوی عطر اسکادا،بوی کرم پودر، بوی قهوه،بوی سیگار، بوی سیر داغ،بوی...- طعم خوب خرمالو- هوس سمنو- لذت خوندن هر روزه ی یک ایمیل از خانوم چشم مهربان- بوسه های پنهان از دست یار- سریالهای آبکی و یخ- شامهای تنهایی- سی دیهای بهم ریخته ی روی میز- تخت همیشه نا مرتب- جالباسی کوه شده از مانتو و شال و روسری و شلوار-غرغر مادر: مرتب کن!مرتب کن- شعر ترانه موسیقی- نکنه خود تویی،تو که گوشت با منه!- هوس قدم زدن توی برف- هوس یه خواب به موقع و راحت- هوس کلاه و شال خوشرنگ و شاد- هوسهای لحظه ای...- رژ لبهای تندی که نمیزنم- ریملهای سرمه ای و سبزی که نمیخرم- فون ۵ و ۶- پالت ۱۲ رنگ ساده- خانوم پالت رژ گونه هم داریما! نه مرسی من آرایشگر نیستم- قلم یک برای خط چشم،قلم شش برای رژ لب- رژ لب و خط چشم توی صدا و سیما ممنوعه- اگر فردا بیاید...اگر فردا بیاید من و مادر با هم میرویم سینما- یکی میپرسید شما مادر و دخترید یا دو تا خواهر؟ما که فرق بین آشتی و قهرتون رو نفهمیدیم!،خبر ندارد ما دو دوستیم...دو دوست کاملا متضاد و موافق!- می خندم- می گریم- می بخشم- دلخور می شم- فریاد می کشم- لج میکنم- می بوسم- ای تو روح فوتبال!!!- بیکاری و علافی- علافی و بیکاری- عاشقتم اینو بفهم- میدونم عاشقمی...

شانتال
0:8، شنبه چهارم آذر 1385
شکمو بازی زنانه!

خانوم چشم مهربان: ایشالاه یه روز میشینیم بغل دست هم یه دل سیر از این شیرینی ها میخوریم!اون روز رژیم و این حرفها هم نداریم!خلاصه نبینم از این کلاسها بذاریا!

شانتال
22:9، جمعه سوم آذر 1385
گربه سان نازنازی در آغوش صاحب یک صدای زیبا

 

the moon retreats behind a silver cloud

as darkness throws its cloak towards the earth

and mistery replaces what we thought we knew

to turn the stone, to turn the stone

 

the one dimension only shows one side

but do we see the same through different eyes

as you and I peer into life's kolidescope

to turn the stone, to turn the stone

 

eternal sands of time shif endlessly

behind a pail of motionless disguise

an eyelid flash is all it really seems to need

to turn the stone, to turn the stone

شانتال
1:6، جمعه سوم آذر 1385
بی عنوان/بی تصویر
یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است. دلیل آن این است در صورت نبودن غذا نوک خود را به گوشتش فرو میبرد و از آن جوجه های خود را تغدیه مینماید.ما اغلب قادر به درک نعمتهایی که داریم نیستیم . داستانی وجود دارد که در آن پلیکانی در یک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هایش را تغذیه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد یکی از جوجه هایش به دیگری گفت : « بالاخره خلاص شدیم! از غذای تکراری آن هم هر روز خسته شده بودم!
شانتال
23:46، چهارشنبه یکم آذر 1385

وقتی نگام میکنی

لرزه میفته تو صدام

شانتال