تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:24، سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
شاسخین لامبادا می رقصد!
و شانتال به گوشه ای سر در گریبان نشسته بود و همی به گردش این روزگار ِ چماقانه و مهرنورزانه فکر می کرد که به ناگاه صدایی ریتمیک او را از عالم فسردگی بیرون کشید و حالی وسوسه ناک بر او غلبه گشت!وسوسه ای بود با طعمی خوش از جنس ِ حالا قرش بده،ولش بده!! وصفی بر حال وی رفت ناگفتنی...آن چنان خوش خوشانش شد که حیفش آمد دیگر غمزدگان ِ این روزگار غدار را در این عیش شرکت ندهد...پس خیلی زود اولین فرد ِ دلنشین و جذابی که در اطراف خود می بینید(مثلا شاسخین! )  را در آغوش گیرید و همراه با این ترانه و موزیک دچار نوستالوژی شوید و بدَنسید!

 

Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando se foi quem um dia só me fez chorar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Dança sol e mar guardarei no olhar
O amor faz perder encontrar
Lambando estarei ao lembrar que este amor
Por um dia, um instante foi rei

A recordaçăo vai estar com ele aonde for
A recordaçăo vai estar pra sempre aonde eu for

Chorando estará ao lembrar de um amor
Que um dia năo soube cuidar
Cançăo riso e dor melodia de amor
Um momento que fica no ar

پ.ن.: می بینم که زبان شیرین پرتقالی هم بلند نیستی که!!اشکالی نداره...منم اولش مثل تو بودم ولی با کوشش و مرارت رفتم اینجا!

شانتال
22:40، دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
رفیق ِ من باش
خوشحالی های مرا دوست بدار چرا که پیش از تو کسی مرا فارغ از خودخواهی هایش دوست نداشته است.من عشق را سال هاست در پستوی تاریک ِ گناهانم گم کرده ام،بیا و رفاقت به خرج بده و در دوباره یافتنش کمکم کن!هیچ حسی بالاتر از دوستی نیست،این را سال هاست فهمیده ام.

شانتال
23:26، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم
روزهای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم

با هوای تو توی کوچه های دلواپسی
غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم

شانتال
20:14، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
روزی و جایی باز هم ...
و باز با تک تک واژه ها گریستم...در خیالی سیاه و سفید مثل فیلم های صامت با حرکاتی تند و قطع ناپذیر به این باور رسیدم که گاهی نبودن ِ آنان که دوستشان می داری، برای آرزو داشتن لازم است!
شانتال
0:59، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
من و خودشو کجا می برید؟!
آقای "کاف" پس از آنکه چند کتاب شعر و رمان یاس آمیز خواند احساس کرد به فلسفه ی عجیبی در زندگی دست پیدا کرده است و تصمیم گرفت از محیط پیرامون خود الهام بگیرد و روایات زندگی مردم اطرافش را در قالب فیلم های مستند به نمایش بگذارد تا رنج عظیم بشری را در لانگ شات های تامل برانگیزی نظیر 59 دقیقه فوکوس بر برگی روان بر جوی آب به جهانیان نشان دهد.
چندی نگذشت که اولین فیلم وی به فستیوال فیلمهای مریخی ِ تولید شده در علی آباد سفلا دعوت شد و جایزه ی دنبلان زرین را از آن خود کرد،هرچند که به آثار ارزشمند ِ وی اجازه ی اکران داخلی ندادند و منتقدان وطنی او را سرتاپا به فضولات گاو کشیدند! اما برای آقای "کاف" این اول راه بود...او که به استعدادهای نهان خود پی برده بود به سر منشا بازگشت و این بار به موزیکهای یاس آلودی نظیر ِ ((یه بار سلامت می کنم،دلمو به نامت می کنم،از این همه خاطرخواهات...)) گوش سپرد و به کشف سینمای شالوده شکن مفتخر شد! فیلم جدید وی درباره ی شب زفاف گربه های محله ی مادر زنش بود که امان را از اهل محل ربوده بود...
امیدوام تا به اینجا با رویحات آقای "کاف" به حد کفایت آشنا شده باشید چون داستان من و آقای "کاف" زمانی شروع شد که ...

-----------
متاسفانه باقی اوراق نویسنده به طرز مشکوکی ناپدید گشته است و خانواده ی وی به طرز غم باری به دنبال اثری از وی هستند، در صورت یافتن نشانی از نشانی ِ نویسنده ی متون بالا با نویسنده ی این متون تماس حاصل فرمایید! و یا بهتر از اون...باقی ماجرا را حدس بزنید!

شانتال
0:15، یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
دوستی
نمی دانم از دلخوری بود یا بی تفاوتی،دیگر دوست نداشتم دوستت داشته باشم؛باورهای من را از داشتن رفاقتی پایان ناپذیر به لجن کشیدی و راستش هنوز هم که به تو فکر می کنم دوست دارم فراموش کنم چگونه این حجم دوستی را به صورتم تف کردی...دوست جان! آن شب که بعد از چند سال  تصادفی بر ارتفاعات این شهر دود زده دیدمت به راحتی فهمیدم که تو هم از این دوستی دل کنده ای و من مدتها بر سر گوری خالی گریه می کردم ... هنوز به یاد ِ ایام ِ رفاقت پر از گریه می شوم،دوستی رسم خوش آیندی بود!بود؟

شانتال
18:2، جمعه بیست و دوم آبان 1388
برگی از سینما و تئاتر ما ورق خورد

جمشيد لايق  بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر، روز گذشته در سن 78 سالگي دار فاني را وداع گفت. اين پيشكسوت بازيگري كه سابقه بازي در مجموعه‌هاي تلويزيوني سربداران، بوعلي سينا، هزاردستان و سلطان و شبان را داشت، پس از يك ماه اقامت در بيمارستان قلب تهران، عصر ديروز 21 آبان‌ماه درگذشت. براساس اين گزارش، قرار است پيكر وي، ساعت 9 صبح روز يكشنبه 24 آبان از مقابل تالار وحدت تشييع شود. جمشيد لايق يكم فروردين سال 1310 در يكي از محله‌هاي قديمي تهران متولد شد. او بعد از گرفتن ديپلم ادبي و ديپلم هنرستان هنرپيشگي در سال 1332 با گروه هنر ملي آشنا شد و در سال‌هاي 1334- 1333 دوره بازيگري و كارگرداني را زير نظر يك استاد تئاتر در آمريكا گذراند و در سال 1338 به استخدام اداره هنرهاي دراماتيك درآمد. او در سال 1353 براي دريافت ليسانس درام‌شناسي، كارگرداني و بازيگري از دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد. در پي اجراهاي داخلي نمايشنامه‌هايش به خارج از كشور نيز بارها دعوت شد و در كشورهاي مختلف با گروه‌هاي مختلفي كه كار مي‌كرد به هنرنمايي پرداخت. او در كنار بازيگري و كارگرداني به تدريس در دانشگاه آزاد اسلامي نيز پرداخته و همچنين موفق به كسب درجه دكتراي هنري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي شده است. بازي در مجموعه‌هاي تلويزيوني هزاردستان، سلطان و شبان، سربداران، بوعلي‌سينا، روزي روزگاري، فروشگاه و مرگ در پاييز، همچنين ايفاي نقش در فيلم‌هايي چون خواستگار، رگبار، شهر قصه، دايره مينا، كلاغ، كفش‌هاي ميرزانوروز، شايد وقتي ديگر، خارج از محدوده، بازي تمام شد، مسافران، تهران روزگاري نو، سگ‌كشي و ... كارنامه هنري مرحوم جمشيد لايق را تشكيل مي‌دهد.منبع

پ.ن.:قسمتی از سریال سلطان و شبان با بازی مرحوم جمشید لایق

شانتال