تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:25، یکشنبه چهاردهم تیر 1388
وقتی خط میانی حذف شود...
بعضی از ایده ها محصول اتفاقات روز هستند.زاییده ی تخیلی که در واقعیتهای بی رحم روزمره حل شده و یکی از این واقعیتهای معمول جدید زندگیمون، شنود تلفن هاست.ظاهرا در مورد مشترکین همراه اول در صورتیکه در IR-TCL خط میانی حذف شده باشه یعنی این خط شنود داره و تصادفا این اتفاق برای خط یکی از دوستام افتاده...این جریان باعث شد به فکر نوشتن داستانی بیفتم در مورد شنود تلفنی و زنی که در جایگاه شنود نشسته و شاهد یک رابطه است.و اما چرا زن؟خوب معمولا زن های آنتاگونیست خیلی جذاب تر از نوع مردهاش هستند!توی همین سریال های آب دوغ خیاری هم زنهای قاچاقچی و آدم کش خیلی دلبرتر به نظر می رسند!فخیم زاده چند سال پیش یه سریال دوزاری ساخته بود که رویا نونهالی در نقش ناتاشا ،یه آدم کش حرفه ای بود،یادته؟به نظرم بین تمام مزخرفاتی که ساخته این یکی جالبتره اونم فقط واسه خاطر ناتاشا!

پ.ن.: چی می خواستم بنویسم،چی شد!

شانتال
3:15، شنبه سیزدهم تیر 1388
privacy
پر از کلمه ام،پر از داستان.راستی چند وقته که حتی به فکر زایش یک قصه نیفتادم؟ گیج و خسته سرمو می ذارم رو میز با یه لیوان آب چرک!آب چرک یعنی شربت آبلیمو!بهش آب کثیف هم میگن،اینو جدیدا از چندتا از دوستام شنیدم...با لیوان بازی می کنم و واژه ها رو نشخوار...نه هیچ کدوم به درد نمی خوره،باید مراقب باشم تا بلند بلند فکر نکنم،آخه واژه ها مثل خدایانند،وقتی بخونیشون در فضا جاری می شند،واقعی می شند و احتمال وقوعشون چند برابر میشه... از توی کوچه ی مرفه بی دردمون-اینو جدیدا یکی از دوستام خیلی بهم میگه:ساکن کوچه ی مرفهین بی درد!- صدای فریاد الله اکبر ساعت ده بلند میشه،الله اکبر/الله اکبر و بعد بی وقفه فریاد ِ حمایت حمایت...به چراغ های خاموش و بامهای پر طنین از صدای الله اکبر نگاه می کنم و آرزو می کنم که حقیقتا یک بار هم که شده واژه ای که در فضای اطراف منتشر شده،اثر بخش باشه و به وقوع بپیونده.

پ.ن.:یادته؟شب عروسیشون بهت گفتم کی فکرشو می کرد؟انگار همه فکرشو می کردند جز من و تو! فکر کنم این همه فکر کردن داره آزار دهنده میشه...بذار کمی فکر نکنم،حس کنم،لمس کنم...تو رو و خودم رو.سه هفته است دنیامون، دنیای من ،تو و بقیه ی آدمها زیر و رو شده و گاهی زندگی عادی و خودخواهانه ی قبلیمون رو حتی نمی تونم درست به یاد بیارم. اما اعتراف می کنم دلم کمی - به قول فرناز- privacy میخواد،از نوع دو نفره اش!

شانتال
16:27، چهارشنبه دهم تیر 1388
شلمرود یا ارادون
احمدی نگو بلا بگو  بر اساس شعر حسنی نگو یه دسته گل - زنده یاد منوچهر احترامی - توسط ابراهیم نبوی ساخته و پرداخته شده است،باشد که شما هم بخوانید و بخندید،خنده ای از سر افسوس...

توي ده ارادون احمدي زار و گريون احمدي نگو بلا بگو دشمن جون ما بگو اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه نه محسن و نه كروبي، نه ميرحسين موسوي هيچكی باهاش رفيق نبود با اين همه سرمايه گند زده بود از پايه موسوي گفت: ـ احمدي مي آي قاطي آدما؟ ـ نه نمي‌يام، نه نمي‌يام ـ‌ خودتو مي‌خواي اصلاح كني؟ ـ نه نمي‌خوام، نه نمي‌خوام كروبي گفت: ـ مي‌خواي يه كم تغيير كني؟ ـ نه نمي‌خوام، نه نمي‌خوام رضايي گفت: ـ‌ اخلاقتو خوب مي‌كني؟ ـ نه نه نه، نمي‌كنم! مردم سبز نازنين مشت در هوا پا بر زمين دنبال حرف كدخدا ريخته بودن تو كوچه‌ها ـ ملت چرا رژه مي‌ري؟ ـ دارم مي‌رم كه راي بدم، ديرم شده، عجله دارم ـ ملت خوب و نازنين مشت در هوا پا بر زمين سهام مي‌دم عدالت به عمه و به خاله‌ت چك پول مي‌دم هوارتا به هركدوم هزار تا يه كمي به من راي مي‌دي؟ ـ نه كه نمي‌دم، نه كه نمي‌دم ـ چرا نمي‌دي؟ ـ‌ واسه اين كه من تميزم پيش همه عزيزم راي مي‌دم به موسوي منتخب انس و پري اما تو چي؟ الهي كه ور بپري دروغ مي‌گي، رنگ مي‌كني هركي كه حرف حق بگه، مي‌پري و جنگ مي‌كني اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه در وا شد و شيخ ما اومد و شد كانديدا غرغر زنون، گردش كنون اومد و اومد پيش احمدي ـ آقا كروبي، كه خوبي به نفع من كنار مي‌ري؟ غلومي اومد: ـ‌ قوقولي قوقو، قوقولي قوقو برو خونه‌تون، بچه‌ي پررو اين شيخ ريزه ميزه ببين چه‌قدر تميزه اومده از لرستون حسابي تيز تيزه اما تو چي؟ از دست تو خوار شديم بي‌پول و بي‌كار شديم از بس كه گولمون زدي مفلس و بيمار شديم اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه احمدي با چشم گريون اومد توی تلويزيون گريه مي‌كرد زار مي‌زد حرف از پول و كار مي‌زد ـ ما اون بوديم اين شديم سوار بر زين شديم رو صندلي نشستيم شاخ غولو شكستيم قد رشيدم ببينيد روي سپيدم ببينيد خوش‌بو مثال ريحونم پررو مثال فرعونم وقاحتم طبق طبق سگا به دورم وق و وق ـ آقا محسنم، آقاي خودم تو مي آي با من آشتي كني؟ ـ‌ نه كه نمي‌يام ـ‌ چرا نمي‌ياي؟ ـ‌ من و اكبر و بزرگون جلسه داريم فراوون نخبه‌ها رو جمع مي‌كنيم بالا مي‌ريم، پايين مي‌يايم، ضرب مي‌كنيم، كم مي‌كنيم حرف حسابو مي‌شنويم پرده‌ي ننگو مي‌دريم اما تو چي؟ دروغ مي‌گي، انگ مي‌زني حرف درست نمي‌زني، همه‌ش دم از جنگ مي‌زني اخلاق بد، روي سياه، زبون دراز، واه واه واه احمدي اومد پيش ثمره ـ بيرونو ببين كه چه خبره! سبز شده خيابونا سفيد شده بيابونا زنجيرو پاره كردن منو بي‌چاره كردن فك و فاميلو خبر كنين فكري به حال من كنين هرچي دروغ بود گفتم یه حرف راست نگفتم السون و ولسون به من كمك برسون بله بچه‌های نازنین! عاقبت دروغ گويي همينه الهی که احمدي خير نبينه نه الهام و نه ثمره، نه بذر پاش نيومدن هيچ یکی شون به همراش مردم دروغاشو دونسته بودن از اين همه نيرنگ، خسته بودن با دل‌هايي پر از خون سبز و سفيد و قرمز حلقه زدن دور اون سبز اومد، تار شد سفيد اومد، پود شد ميون خون قرمز دلاشون احمدي كله‌پا شد و دود شد بالا رفتيم دوغ بود، پايين اومديم ماست بود قصه‌ي ما از اولش تا آخرش راست بود...

 

شانتال
4:47، چهارشنبه دهم تیر 1388
بی تعارف گویی!
می دونم عزیز جان،خودم می دونم تو این گیر و دار نوشتن از عشق و دوست داشتن چقدر یه جوریه!اونم توی یه همچین باغ سیبی!اونم یه همچین شانتال درگیری!شانتالی که حاضره درگیر تمام مسائل احمقانه ی دنیا بشه تا دنیای کوچیک و بسته ی خودش رو فراموش کنه...از چند نفر شنیدین که "دوست داشتن از عشق برتر است"؟حتما این جمله یه گوینده ی اسمارت داشته!انقدر اسمارت که نقطه ضعف طرفشو ظرف سه مین دیده..وای که منو کشتونت این واژگان خارجوی!اسمارت و کیوت و مین و لاو! ولی خوب واژه ،واژه است...وقتی می خوای این همه خودمونی و محاوره ای منظورو برسونی راستش خیلی هم مهم نیست متعلق به چه زبانیه و با چه حروف نوشته میشه،گاهی فقط تا ته ابتذال فکر آدم ُ نشون می ده...آخ که الان فکرم چقدر مبتذل و ضایع شده!چقدر یه جوریم...یه جور گم و گیج.داشتم میگفتم:از چند نفر شنیدین که "دوست داشتن از عشق برتر است"؟ ،خود من اگه پا بده روزی 500 بار تکرار و نشخوارش می کنم ولی راستیاتش هیچ وقت نفهمیدم واقعا ربطشون چیه؟من فندقی که برادر فسقلی ده ساله ام باشه رو دوست دارم،واقعا دوستش دارم و حاضرم براش بمیرم ...اگه اون حرف درست باشه پس دوست داشتن از عشق برتره چون بچه ای که تقریبا توی بغل خودم بزرگ شده و سلایقش رو از علایق من داره کسب می کنه رو انقدر دوست دارم که حاضرم براش بمیرم ولی وقتی برای اولین بار یه آقای محترم وارد زندگیم شد که دلمو تالاپ تولوپی کرد فهمیدم عشق و دوست داشتن با هم فرق داره...اینو باید حسش کنی تا بفهمی،عشق و دوست داشتن با هم فرق داره و هیچ ربطی بهم نداره...قابل قیاس نیست،از یک جنس نیست.بی تعارف بگم،عشق به نظر من یک جنبش حسی هورمونیه!خیلی حس قشنگ و باحالیه که با تماس های فیزیکی کامل میشه و عمرا نمیشه بین چند نفر تقسیمش کرد،نه اینکه خدا یکی عشق یکی!نه...به قول معروف هرگز نگو هرگز!چه ربطی داشت؟ربطش در زنده بودن آدم زنده و تا آخرین نفسش نیاز به عشقه! ولی در آن ِ واحد آدم فقط عاشق یکی می تونه باشه در حالیکه می تونه آدمهای زیادی رو تا سر حد مرگ دوست داشته باشه: مثل دوست داشتن فرزند یا مادر و بهترین دوست دوران کودکیه...حالا شاید دوست داشتن از عشق برتر باشه ولی اینو خوب یاد گرفتم که رابطه ی she با he رو دوست داشتن(حتی از نوع خیلی زیادش) کامل نمی کنه.دوست داشتن خیلی منطقی و ملموس تر از اونیه که آدمو به هیجان بیاره و نمی دونم چند نفر مثل من زندگی می کنند ولی من برای حس کردن مردی که کنارمه به هیجان احتیاج دارم...


پ.ن.: هیچی بهتر از روراستی آدم با خودش نیست...اینو تقریبا یک ساله که یاد گرفتم.

شانتال
3:11، سه شنبه نهم تیر 1388
کلّیات
الان که دارم برای خودم در اینجا می نگارم چند دقیقه به ۳ صبحگاه روز سه شنبه است.قطعا زمانی که مطلب پست خواهد شد ساعت از ۳ بامداد گذشته است...چرا بیدارم؟!لابد خوابم نبرده است...دیروز که هیچی،دو روز پیش و سه روز پیش هم برای انجام فعالیتهای محیر العقول از آن دست که این روزها نوازش باتوم را به همراه دارد از خانه بیرون نزدم،یعنی بیرون زدم اما به قصد و نیاتی دیگر!از جنس رسیدگی به امور شخصی...تلویزیون هم نگاه نمی کنم،نه وطنی ِ نا هم وطن، نه BBC ِ اجنبی.ستاره جان نگرانم نباش،کله ام چندان پر باد نیست و از قورمه سبزی و بویش هم که متنفرم!به امید هم گفته بودم که شربت شهادت بدجوری طعم و بوی گلاب می دهد و به مزاجم نمی سازد! و اما چرا از عشق نوشتم؟چون هنوز در عجبم از این بشر دو پا...هر چه می کشد از سر طمع است!طمع برای پول و بعد برای قدرت و آسایش و در نهایت که خسته و فرتوت شد برای آرامش...کیمیاگری نیست که معجون عشق بسازد؟من و دوستانم این روزها همه نیازمند آرامش عشقیم.

پ.ن.: عشق در مفهوم کلّی!

شانتال
17:20، دوشنبه هشتم تیر 1388
عشق همه چیز را می آکند.
((نمی توان آن را خواست،چرا که در خود،فرجام است.نمی تواند خیانت کند،چرا که بر آن تملکی وجود ندارد.نمی تواند اسیر شود،چرا که همچون رود است و از کرانه هایش طغیان می کند.کسی که بکوشد عشق را اسیر کند،باید که قطع کند سرچشمه ای را که عشق را تغذیه می کند؛ و با این کار آبی را که می تواند به او برسد،راکد می ماند و می گندد))
ساحره ی پورتوبلو-کوئیلو

پ.ن.: تصور کن که ما چه خنده دار اسم تملک را عشق می گذاریم،عشق جاری ترین و عجیب ترین حسی ست که کائنات آفریده است.

شانتال
19:44، یکشنبه هفتم تیر 1388
آلبالوها
آلبالوها که می رسید باغ دماوند پر از صدای جیغ و داد ما می شد.چندتا درخت آلبالو بیشتر نبودند اما حسابی بار می دادند...مادرها برای مربا و شربت می کندند،دخترها برای له کردن و نمک زدن و با دست حمله کردن!پسرها هم برای قرمز کردن دست و صورت و جنگ بازی...من می ذاشتم آخر همه هرچقدر که می موند -که معمولا خیلی هم کم باقی می موند- یه سبد کوچیک پر می کردم و برای همه چایی آلبالو درست می کردم...بابام برای اینکه حال همه بهم بخوره و خودش تنهایی یه قوری چایی رو بخوره اعلام می کرد آلبالوهاش کرموئه و چاییش حسابی پروتئینه شده!.ولی خوب کسی اهمیت نمی داد،چون آلبالوها هیچ وقت کرمو نبود...امروز بعد از مدتها یه چایی آلبالوی خوش رنگ یادم انداخت که دم آلبالوها را می گرفتیم،با یه گوشت کوب می کوبیدمشون و توی قوری میریختیم و میذاشتیم رو آتیش...وقتی حسابی به قل می افتاد و رنگ قرمز و غریب آلبالوها بی رنگ می شد،یکی یه استکان کمر باریک چایی ترش رو با قند می خوردیم و حس می کردیم که آره...تابستون شروع شد.تابستونی که تمام آخر هفته هاش توی باغ بچگی ها ،درست ته کوچه باغ دالون بهشت میگذشت.توی اون باغ L شکل با اون رودخونه ای که از بس پر آب بود بهش می گفتند شهر جوب! یاد تله علفی ها هم به خیر...تله علفی و جنگ بازی ها،کباب کردن میوه های کال روی آتیش و داد و بی داد آقا...به بابابزرگمون می گفتیم آقا،دوزاده سال ِ پیش که مرد دیگه باغ برامون باغ نشد...باغ شد معرکه ی تقسیم ارث و میراث،فکر کنم بعد از اون باغ رفتن هام تنها برای دلخوشی مادر جون بود که از سر خونه ی صورتی سر باغ آروم و آهسته میومد دم کلبه ی ما و براش یه قلیون چاق می کردم و به حرفهایی که پشت سر همه، حتی خودش می زد می خندیدم؛اونم نه دیگه هر تابستون...حالا تقریبا سه ساله که حتی اون بهانه ی همیشگی هم نیست و باغ ِدالون بهشت شده غبار گرفته ترین خاطره ی تابستونی ِ من...

مقابل درختان آلبالو اسفند ۸۶ photo by shantal

شانتال