تبليغاتX
وسوسه ها
وسوسه ها
Design By: RezaRaza@gmail.com
وسوسه یعنی سیب سرخ حوا...
0:30، سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
می گوله اناری!
الان یه چند وقتی ست یعنی راستش خیلی وقت است که وقتی  دارم یه گوشه ای از خانه را دستمال می کشم یا پای گاز چیزکی درست می کنم زیر لب ترانه"گل فروش" را میخوانم و نمی دانم چرا این همه حس خوبی به من میدهد... ما گیلکی نیستیم ولی گیلکی ها را خیلی دوست داریم!حس و حال دریاوارانه شان ، غذاهای لذت بخششان، لباسهای رنگارنگشان را... و از همه مهمتر گویش و لهجه ی خوش آهنگشان را!

باهار بومـُو باصفا- آی- گول فوروشه 

نسیم اَیه را به را؛ شادی بـِه دوشه 

گول بدَمـَس همـّه جا هیزارتا ووشه 


آی جغلـَان! شیمی جا می دیل ِ گوشه 


*باهار، باهاره (2) 

مثل نسیمه می دیل، چی بی قراره 

*

نم نم باران 

شـُرشـُر باران 

سفیدرودِ اَمرَا شـَم دریا کناران 

سـُرنا- ناقاره، مـَرَا چـَاپـَلا صدایه 

عروس گوِلی بـَاوَردید، خالی کی جایه! 

تونـَم بزن دَس کـَلا شادی بـهِ پایه 

غصـّه نمانه- عزیز- خودا گوایه 

می گوله اناری (2) 

خـَواندَندَرم شب و روز، تی انتظاری 

نم نم باران 

شـُرشـُر باران 

سفیدرودِ اَمـَر شـَم دریا کناران 


با صدای آرمان همتی و امید کرامتی (لینک دانلود)

شانتال
12:17، شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
پیامکی از پدر

" من سالهاست که دیگر مادر ندارم،انگار دیگر بند نافم به کسی وصل نیست،یعنی دیگر کسی نگرانم نیست، یعنی دیگر کسی نیست که برایم دعا کند..." 

شانتال
11:0، چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
هنوز هم همذات پنداری می کنیم
وودی آلن دیدن لذت بخش است...همیشه دیدن فیلمهای قدیمی این "کوتوله ی کچل عینکی" حس خوبی به من میدهد... دیدن کاراکتری که اغلب عصبی و افسرده و خیال پردازانه با کمک روانشناس های رنگارنگ سعی می کند به جنگ کمبود اعتماد به نفس برود و نگاه غریب و فلسفی اش به 3X و مسائل اینچنینی بیش از هر چیزی خنده دار به نظر می رسد تا عمیق و واقعی... "دوباره بنواز،سم" با ترکیب دلپذیر آلن و کیتن  و فیلمنامه ای از خود آلن که بر اساس رمانتیک معروف  سینما "کازابلانکا" نوشته  و عنوان فیلم از دیالوگ معروف فیلم مذکور گرفته شده است... در این فیلم وودی آلن نه آن طور که توهم پیدا کند اما به طور باور پذیری آنچنان با شخصیت همفری بوگارت در کازابلانکا همذات پنداری کرده است که اغلب اوقات در لحظات حساس زندگی اش او را می بیند و از او خط می گیرد! دیشب بعد از دیدن فیلم به همسر جان گفتم من واقعا از وودی آلن خوشم میاد،دقیقا همینطور که هست ازش خوشم میاد چون منو خیلی خیلی یاد خودم می ندازه... همسر هم فوری گفت: آره تو هم خیلی با یه سری از فیلمها و بازیگرها همذات پنداری میکنی،مثلا اون فیلم رو یادته که مرده با یه چمدون اومد توی خونه و زنه صبح توی خیابون از تاکسی اومد بیرون و دم مغازه شروع کرد به صبحونه خوردن و یه چوب سیگار بلند  و یه گربه داشت؟.منم ذوق زده گفتم:آره!"صبحانه در تیفانی" من واقعا عاشق آدری هپبورنم!از کجا فهمیدی؟!.و همسر خیلی خونسردانه ادامه داد: نه تو شبیه اون گربه هستی که هی توی دست و بال زنه می چرخید!!.

شانتال
16:50، سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
من و گنجشكها
تازه سه روز از عروسي گذشته بود، مامانم ما رو براي شام و به اصطلاح مادر زن سلام دعوت كرده بود.من هنوز داشتم آروم آروم خودمو با ماجراي عروسي تطبيق مي دادم و از گريه خبري نبود.حوالي ساعت هفت شب كه ميخواستيم راه بيفتيم تلفن آقاي تازه داماد زنگ زد و به طور اضطراري احضار شد جهت پروازي كه زودتر كار اورژانسيش انجام بشه و به تاخير زيادي نخوره. خوب آقاي تازه داماد هيچ مرخصي اي نگرفته بود و اون روز فقط يكي از روزهاي off بودش... به هرحال نمي شد هواپيما و مسافرهاش رو معطل كرد و با اينكه واقعا مي شد نره و يكي ديگه از اون سر شهر توي اين ترافيك خودشو به مهر آباد برسونه، آقاي تازه داماد رفت(منزل ما تقريبا چسبيده به فرودگاه)... نميخوام تظاهر به درك كردن كنم چون ديگه نتونستم درك كنم!من منتظر يه جرقه بودم تا تمام دق و دليايي كه سر مراسم عروسي داشتيم رو خالي كنم!دلم يه گريه ي سير ميخواست...وقتي داشت مي رفت فقط داشتم داد مي زدم و فحشش مي دادم!الان كه به اون شب فكر مي كنم مي بينم همسرم يكي از با جنبه ترين مردهاييه كه ديدم،اگه من سر عروسي حرص داشتم اونم حتما داشت..اصلا اون ده برابر من حرص داشت!اگه من از يهويي رفتنش و مهموني نرفتن ناراحت بودم اون هزار برابر من ناراحت بود كه بايد بيشتر از هرچيزي فقط به حكم وجدان كاري پاشه اين وقت شب بره سر كار... به هر حال رفت و من تلفنو برداشتم و زنگ زدم به منزل پدري و از شانس من بابا گوشيو برداشت و بغضم تركيد و عين بچه هاي لوس همينجوري گريه كردم و گفتم ما نميايم و اين حرفها...يك ساعت بعد بابا و برادر فسقلي توي اون ترافيك اعصاب خورد كن اتوبان همت خودشون رو رسوندن به من و سه تايي رفتيم خونشون و آقاي تازه داماد هم حدود يك ساعت بعدترش رسيد. اون شب قبل از شام رفتم توي اتاق قديميم كه داشت كم كم تبديل مي شد به اتاق برادر فسقلي و همينجوري بلند بلند گريه كردم.ميدونيد..همه قبل از عروسي بهم ميگفتند از همين روزهاي اول زندگيتون لذت ببريد كه مشكلات كم كم خودشو نشون ميده.براي من از همون شب عروسي چيزي به اسم لذت بردن از ازدواج وجود نداشت،واقعيت زشت قوانين خشني كه آزادي در نوع مراسم عروسي گرفتن رو از تو سلب كرده، نوع شغل همسرم و بدتر از همه رو به رو شدن با فاصله ي مكاني مزخرفي كه با خانه ي پدري بود، منو داشت زير خودش له مي كرد.من اين ازدواجو دوست نداشتم! ولي ديگه دلمم نميخواست هيچ شبي رو خونه ي پدري بمونم چون مدتها بود براي زندگي مستقل آماده شده بودم و راستش ديگه به نقطه ي پايان زندگي در اونجا رسيده بودم.از اتاق اومدم بيرون،رفتم حمام و صورتمو شستم و بعد سر ميز شام...در حاليكه صداي گريه هاي منو ده تا خونه اون ور تر هم شنيده بودند،اعضاي خانواده تظاهر به نشنيدن كرده بودند و مامان بهمون كادوي عروسي داد. ولي اون شب اتفاقي افتاد كه باعث شد گريه كردن رو فراموش كنم!! ما اون شب ماشين خودمون رو نبرده بوديم،من كه با پدرم رفته بودم و آقاي تازه داماد هم ماشين برادرمو كه ماشين عروس شده بود رو آورده بود تا بهش پس بده،لاجرم شب تاكسي تلفني گرفتيم.خلاصه دوتايي با يه سري خرت و پرتي كه هنوز نبرده بودم رفتيم سوار ماشين شيم،آقاي تازه داماد در عقب رو برام باز كرد و خودش رفت جلو نشست،منم وسايل رو گذاشتم توي ماشين و درو بستم و تا اومدم برم از سمت راست سوار بشم(حسابي سمت چپ با پالتو و كت دامن و ... اشغال شده بود) يهو راننده گازشو گرفت رفت!!! حساب كنيد من عين مادر مرده ها وسط كوچه وايسادم و پانزده ثانيه تمام دارم به رد چرخ هاي ماشيني نگاه مي كنم كه شوهر و لباسامو برداشته و رفته و منو جا گذاشته!!سريع گوشيو برداشتم و بهش زنگ زدم و چند ثانيه بعد برگشتن و سوارم كردند و هي تكرار مي كردند كه درو كه بستي فكر كرديم سوار شدي و ... خلاصه اينكه آقاي همسر يه نگاه ننداخت ببينه منم هستم يا نه!از اون بدتر راننده بود كه يه نگاه نكرده بود ببينه مسافرش سوار شده يا نه،باز به همسر حق مي دادم به خاطر اتفاقات اخير يكم گيچ بزنه ولي مسافركشه...تا خود خونه از پنجره به بيرون زل زده بودم و داشتم همينجوري همه چيز رو مرور مي كردم، حس كردم اينقدر آستانه ي صبرم پايين اومده كه دلم نميخواد تا اطلاع ثانوي ريخت هيچ بني بشري رو ببينم مگر كسي كه منو نشناسه و بخواد براي چند ساعت محض همراهي و سوال نپرسيدن و حرف نزدن فقط كنارم بشينه و سيگاري دود كنيم و به يه چيزي مثل آسمون و ماهش زل بزنيم!مي فهميدم حالم اصلا خوش نيست...اين عدم حال خوش منو به زندگي واقعي پرتاب كرد كه هيچ احساس پرنسس گونه اي در اون نبود و تتمه ي خيال پردازي هاي منو از بين برد. تا مدتها طول كشيد كه به ياد شب عروسي اشك نريزم و هي به اون حس دشمن شاد شدنم فكر نكنم،بعدتر با كار نويد كنار اومدم هرچند اون اتفاق ديگه تكرار نشد، اين روزها كه همسرم چند هفته است حتي يك روز تعطيل هم خونه نبوده( البته به خاطر شغل دومش) و هيچ صبحي بيشتر از ساعت 7 نتونسته بخوابه و هيچ شبي زود به خونه نيومده فقط به اين فكر مي كنم چقدر دلم براش تنگ شده، و چقدر مسئوليت پذير و زحمت كشه،چيزي كه زياد توي جوونهاي فاميل ما نيست! و براي من آدمي مثل اون خيلي تازگي داره...آدمي كه جاي غر زدن و شاكي بودن تلاش مي كنه و روياهاي بزرگي داره.آدمي كه براي رسيدن به خواسته هايش خودشو آويزون جيب باباش نكرده...نويد جانم مي دونم اين روزها كه كمتر خونه هستي اينجا رو بيشتر ميخوني تا بهم نزديك تر باشي و باور كن اين همه نوشتم و روده درازي كردم تا آخرش بهت بگم عاشقتم و قدر تلاشهايي كه ميكني رو ميفهمم و هميشه "من و خونه" شبها منتظر برگشتت هستيم.

من و گنجشك هاي خونه ديدنت عادتمونه

به هواي ديدن تو پر ميگيريم از تو لونه

باز مياد كه مثل هر روز برامون دونه بپاشي

من و گنجشكها مي ميريم تو اگه خونه نباشي...



شانتال
22:56، جمعه یکم اردیبهشت 1391
كوچه باغ بچگي

اينجا "دالان بهشت"است،قطعه اي از بهشتي كه روي زمين ميتوان يافت،قريب سي سال است كه در كوچه باغش قدم مي زنم،اولين بار حتي متولد هم نشده بودم و آرام و بي صدا در درون ِ امن مادرم بود كه پا به اين جا گذاشتم،دومين سال ازدواج والدين...اينجا را از سالهاي جنگ خوب به خاطر دارم،باغ پدري در انتهاي اين مسير ، مامن جنگ زده هاي تهراني...بعدتر تمام تابستانهاي بچگي،جنگ بازي ها و آبتني ها و ... و به اين فكر مي كنم شايد روزي همان طور كه پدرم دست مرا گرفت و كوچه باغ محبوبش را نشانم داد من هم دست كودكي را بگيرم و بگويم بخشي از باغهاي اين كوچه باغ سالهاست از آن خانواده ي توست و هر جاي دنيا كه باشي "دالون بهشت" بخشي از ژنهاييست كه به تو ارث رسيده است!

شانتال